Home / Various / حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود

حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود

Sparrow

 

حکایت گنجشکی که با خدا قهر بود

*

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد .

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب هایش دوختند .

گنجشک هیچ نگفت … و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست .

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی .

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟

لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟؟؟

و سنگینی بغضی راه کلامش را بست …

سکوتی در عرش طنین انداخت.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود…

خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

Telegram Channel

About Vida Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.