Home / Short Stories / داستان کوتاه : ساعت آشپزخانه اثر ولفگانگ برشرت

داستان کوتاه : ساعت آشپزخانه اثر ولفگانگ برشرت

Wolfgang Borchert-Portrait

Born: May 20, 1921, Hamburg, Germany
Died: November 20, 1947, Basel, Switzerland

 

ساعت آشپزخانه

از دور هم مى‏ دیدند که به سویشان مى ‏آید، چون جلب ‏توجه مى‏ کرد . چهره کاملاً پیرى داشت اما از راه رفتنش مى‏ شد دید که بیست سال بیشتر ندارد . او با چهره پیرش کنارشان روى نیمکت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آن‌ها نشان داد : این ساعت آشپزخانه ما بود . این را گفت و به همه آنهایى که به ردیف روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت . “آرى، بالاخره پیدایش کردم . تنها چیزى که باقى مانده است”.
صفحه گرد بشقاب مانند ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره ‏هاى آبى رنگى را که روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى‏ کرد .
شرمنده گفت: ساعت بى ‏ارزشى است . این را مى‏ دانم و چندان هم زیبا نیست . مثل بشقابى است با لعاب سفیدرنگ . اما، شماره ‏هاى آبى رنگش بسیار قشنگ ‏اند. عقربه‏ ها البته از حلبی‏ اند و دیگر نمى‏ چرخند . نه، مسلم است که ساعت خراب شده است، اگر چه حالا دیگر کار نمى‏ کند . اما شکل ظاهرش تغییرى نکرده است .
با سر انگشت و با احتیاط دایره ‏اى بر گرد صفحه ساعت کشید و آهسته گفت : و تنها همین باقى مانده است .
آن‌هایى که روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند به او نگاه نکردند . یکى به کفش‏هایش نگاه کرد و زن به درون کالسکه کودک نگریست . بعد یک نفر گفت : یعنى که شما همه چیز را از دست داده ‏اید؟
او شادمانه گفت: بله، فکرش را بکنید، همه چیز را! فقط همین، همین باقى مانده است . و بار دیگر ساعت را سردست بلند کرد، انگار دیگران هنوز آن را ندیده بودند .
زن گفت : اما ساعت دیگر کار نمى‏ کند .
نه، نه، کار نمى‏ کند . خراب است . این را خوب مى‏ دانم . اما، از کارش که بگذریم، درست مثل همیشه است : سفید و آبى . و بار دیگر ساعت را به آن‌ها نشان داد و با هیجان گفت: هنوز برایتان اصلاً تعریف نکرده ‏ام که زیبایى کار در کجاست . زیبایى کار در این‏جاست : تصورش را بکنید، سر ساعت دو و نیم از کار افتاده است . درست سر ساعت دو و نیم . تصورش را بکنید!
مرد گفت: قطعاً خانه شما ساعت دو و نیم بمباران شده است و لب زیرینش را جلو کشید . به کرّات شنیده ‏ام وقتى که بمب فرو مى ‏افتد، ساعت‏ها از کار مى‏ مانند . علتش فشار هواست .
او به ساعتش نگاهى کرد و با احساس برترى سرش را تکان داد : نه، نه، آقاى محترم، شما اشتباه مى‏ کنید . به بمب ربطى ندارد . شما نباید دائم از بمب حرف بزنید . نه . در ساعت دو ونیم قضیه چیز دیگرى است . از قضا نکته در همین جاست . درست سر ساعت دو و نیم از کار افتاده است. نه چهاروربع و نه ساعت هفت . من همیشه درست سر ساعت دو و نیم به خانه مى ‏آمدم . منظورم شب‏هاست . تقریباً همیشه سر ساعت دو و نیم . و نکته در همین جاست .
او به دیگران نگاه کرد . اما آن‌ها چشم‏هایشان را از او برگردانده بودند . بعد با سر به ساعتش اشاره کرد : طبیعى است که در این موقع گرسنه بودم و همیشه به آشپزخانه مى ‏رفتم . تقریباً همیشه ساعت دو و نیم بود . و بعد، بعد مادرم مى‏ آمد . هر چقدر هم در را آهسته باز مى‏ کردم باز هم آمدن مرا مى ‏شنید . و موقعى که درون آشپزخانه تاریک دنبال خوراکى مى‏ گشتم، ناگهان چراغ روشن مى‏ شد و مادرم آنجا ایستاده بود و همیشه با کت پشمى و شال قرمزى دور گردنش . پابرهنه. همیشه پابرهنه بود با اینکه کف آشپزخانه ما با کاشى فرش شده بود . و او چشم‏هایش را کاملاً کوچک مى‏ کرد، چون نور چشم‏هایش را مى ‏زد . از خواب بیدار شده بود . آخر نیمه ‏شب بود. بعد مى ‏گفت باز این قدر دیروقت . بیش از این چیزى نمى‏ گفت . فقط «باز این قدر دیروقت» و بعد برایم شام را گرم مى‏ کرد و نگاه مى‏ کرد که من چطور شام مى‏ خورم . مدام پاهایش را به هم مى‏ مالید، چون کاشى‏ ها خیلى سرد بودند . او هیچ وقت شب‏ها کفش نمى ‏پوشید . و آن قدر کنارم مى ‏نشست تا من سیر مى ‏شدم . بعد در اتاقم وقتى چراغ را خاموش مى‏ کردم مى ‏شنیدم که بشقاب را جمع مى‏ کرد . هر شب همین جور بود . و همیشه ساعت دو و نیم . برایم کاملاً عادى بود که هر شب ساعت دو و نیم در آشپزخانه غذا درست مى‏ کرد، آرى خیلى عادى هر شب همین کار را مى ‏کرد . هیچ وقت بیشتر از این چیزى نمى‏ گفت «باز این قدر دیروقت» او همیشه همین را مى ‏گفت . و من فکر مى‏ کردم که این ماجرا همیشه ادامه مى ‏یابد . برایم کاملاً عادى شده بود . همیشه همین طور بود .
لحظه ‏اى روى نیمکت سکوت کامل برقرار شد . بعد آهسته گفت : و حالا ؟ او به دیگران نگاه کرد، اما آن‌ها به او نگاه نمى‏ کردند . بعد آهسته رو به صفحه گرد سفید و آبى‏ رنگ ساعت کرد و گفت : حالا . حالا مى‏د انم که آنجا بهشت بود . بهشت واقعى .
روى نیمکت سکوت کامل برقرار بود . بعد زن گفت : و خانواده‏ تان؟
با شرمسارى به او لبخندى زد : آخ، منظورتان پدر و مادرم هستند ؟ آرى، آن‌ها نیز با خانه از بین رفتند . همه چیز از بین رفت . همه چیز . تصورش را بکنید . همه چیز .
با شرمسارى به یکایک آن‌ها لبخند زد . اما آن‌ها به او نگاه نمى‏ کردند .
بار دیگر، ساعت را سر دست بلند کرد و خندید : فقط همین باقى مانده است و زیبایى کار در این‌جاست که درست سر ساعت دو و نیم از کار افتاده است . درست دو و نیم . و بعد دیگر چیزى نگفت . او چهره کاملاً پیرى داشت . و مردى که در کنارش نشسته بود به کفش‏هایش نگاه مى‏ کرد، اما کفش‏هایش را نمى‏ دید. او فقط به کلمه بهشت فکر مى‏ کرد .

 

ولفگانگ برشرت

Wolfgang Borchert

مترجم : م. ربوبى

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*