Home / Short Stories / داستان کوتاه : شاهزاده‌ی زمینی اثر مایک رسنیک

داستان کوتاه : شاهزاده‌ی زمینی اثر مایک رسنیک

Mike Resnick photo by lezli robynl

Mike Resnick – (photo by Lezli Robyn)

شاهزاده‌ی زمینی

هنگامی‌ که لیزا مرد، احساس کردم که روحم از بدنم بیرون کشیده شد و آن‌چه که باقی ماند به اندازه گردی که به جهنم پاشیده شود ارزش نداشت. تا به امروز من حتی نمی‌‌دانم که او به چه دلیل مرد، دکتر‌ها تلاش کردند که به من بگویند چرا او از هم پاشید و چه چیز او را کشت، اما من فقط آن‌ها را پس زدم . او مرده بود و من هرگز دیگر با او سخن نمی‌‌گفتم یا او را لمس نمی‌‌کردم، هرگز میلیون‌ها چیز بی‌اهمیت را با او سهیم نمی‌‌شدم و این تنها حقیقتی بود که اهمیت داشت . من حتی به مراسم سوگواری نرفتم، تحمل نگاه کردن به چهره او در تابوت را نداشتم .
من از کارم استعفاء دادم- ما برای بازنشست شدن من روز‌شماری کرده بودیم تا سرانجام بتوانیم تمام وقت‌مان را باهم بگذرانیم- و به فروختن خانه و نقل مکان به یک جای کوچک‌تر هم فکر کردم اما در خاتمه نتوانستم این کار را انجام بدهم . چیزهای بسیاری از او در آن‌جا بود که اگر نقل مکان می‌‌کردم برای همیشه از دست می‌دادم .
لباس‌های او را به همان وضعی که همیشه بودند در کمد باقی گذاشتم . شانه سرش و عطر‌ش و رژ لبش روی جعبه‌ی لوازم آرایشش جایی که او همیشه آن‌ها را با سلیقه می‌‌چید، باقی ماند . یک نقاشی از منظره‌ی نیو انگلند بود که من هیچ‌وقت خیلی دوست نداشتم اما از آن‌جایی که او عاشقش بود گذاشتم همان‌جایی که بود آویخته بماند؛ و عکس‌های مورد علاقه‌ام از او را بزرگ کردم و قاب کردم و روی هر میز و طاقچه داخل خانه گذاشتم .
هیچ علاقه‌ای به بودن با مردم نداشتم، بنابراین تمام روز‌‌هایم را به مطالعه گذراندم . خوب بگذارید اصلاح کنم . من کتاب‌های زیادی را شروع کردم و تقریباً هیچ‌کدام را تمام نکردم . در مورد فیلم‌ها هم وضع به همین صورت بود . تعدادی فیلم کرایه کردم . شروع می‌‌کردم به تماشا و معمولاً بعد از 15 یا 20 دقیقه خاموش می‌‌کردم . دوستان مرا به بیرون دعوت می‌‌کردند، اما من نپذیرفتم و بعد از مدتی آن‌ها دیگر تلفن نکردند . من به سختی موضوع را متوجه شدم .
زمستان آمد . مجموعه‌ای از روزهای غم‌انگیز و شب‌های یخ زده که بی‌پایان به نظر می‌‌رسید . اولین بار بعد از ازدواجم با لیزا بود که درخت کریسمس برای تزئین به خانه نیاوردم . دلیل چندانی برای انجام این کار وجود نداشت . ما هیچ‌وقت بچه دار نشدیم، او آن‌جا نبود و من قصد نداشتم هیچ بازدید کننده‌ای داشته باشم .
چنان که مشخص شد در مورد بازدید کننده من اشتباه می‌‌کردم . شاید حدود یک‌ ساعت قبل از نیمه شب من متوجه کسی شدم که بدون لباس در حیاط عقبی خانه من در بدترین کولاک فصل سرگردان بود .
اول فکر کردم گرفتار خیالات شدم . 5 اینچ برف بارید بود، و سرمای باد چیزی در حدود ده درجه زیر صفر بود . یک دقیقه کامل در ناباوری خیره شدم و هنگامی‌ که او ناپدید نشد، کتم را پوشیدم، چکمه‌هایم را به پا کردم، یک پتو برداشتم و با عجله بیرون رفتم . وقتی به او رسیدم نیمه یخ زده به نظر می‌‌رسید . پتو را دور او پیچیدم و او را به طرف خانه هدایت کردم .
بازوها و پاهایش را به شدت مالش دادم و او را در آشپزخانه نشاندم و برایش یک فنجان قهوه داغ ریختم . چند دقیقه طول کشید تا لرزیدن‌اش تمام شد، اما بالاخره فنجان را گرفت و دست‌هایش را با آن گرم کرد، بعد بلندش کرد و یک جرعه چشید .
به سختی زمزمه کرد: «متشکرم»
هنگامی‌ که مطمئن شدم نخواهد مرد عقب ایستادم و نگاهی به او انداختم . در واقع حالا که رنگش داشت برمی‌‌گشت مرد خوش قیافه‌ای بود . باید حدود سی سال یا کمی‌ بیشتر می‌‌داشت. بدن لاغر، موی تیره، چشمهای خاکستری . چندین زخم، اما نمی‌‌شد گفت زخمِ چه بودند یا چند وقت بود که ایجاد شده بودند . ممکن بود از جنگ عراق باشند یا جراحات ورزشی قدیمی‌ یا شاید چند دقیقه قبل باد با شاخه‌های یخ زده او را شلاق زده بود .
پرسیدم : «بهتری؟»
سرش را تکان داد : «بله به زودی خوب می‌شوم.»
«اون بیرون بدون لباس‌هات چه غلطی می‌کردی؟»
با لبخند طعنه آمیزی گفت : «تلاش می‌کردم به خونه‌ام برم.»
گفتم : «تو را این اطراف ندیدم . این نزدیکی‌ها زندگی می‌کنی؟»
«نه»
«کسی هست که بیاد دنبالت و ببردت اونجا؟»
به نظر رسید که قصد دارد جواب مرا بدهد، اما تصمیمش را عوض کرد و فقط سرش را تکان داد .
پرسیدم : «اسمت چیه؟»
«جان» یک جرعه دیگر از فنجان نوشید و چهره‌اش را در هم کشید .
گفتم: «بله می‌دونم . قهوه افتضاحه لیزا بهتر درست می‌کرد.»
«لیزا؟»
گفتم:‌ «همسرم . او سال قبل مرد .»
هر دوی ما چند دقیقه ساکت بودیم و من متوجه شدم که همچنان رنگ به چهره‌اش باز می‌گردد .
پرسیدم : «لباس‌هایت را کجا گذاشتی؟»
«خیلی دور از اینجا»
«چه مسافتی را در این کولاک طی کردی؟»
«نمی‌دونم»
با خشم گفتم : «بسیار خوب، به چه کسی زنگ بزنم- پلیس، بیمارستان یا نزدیکترین آسایشگاه روانی؟»
جان گفت : «به کسی زنگ نزن، من به زودی خوب می‌شم و اینجا را ترک می‌کنم .»
«با اون لباس‌ها ؟ تو این هوا ؟»
به نظر شگفت‌زده رسید : «من فراموش کرده بودم . حدس میزنم باید منتظر شم تا تموم بشه . من متأسفم که منو تحمل می‌کنی اما. . . .»
گفتم : «چه جهنمی‌! من زمانی طولانی تنها بودم . مطمئنم لیزا می‌‌گفت که من می‌‌تونم یک رفاقت کوچیک داشته باشم . حتی با یک غریبه لخت . در هر حال اون نمی‌‌خواست که من تو را توی سرما تو شب کریسمس بیرون بندازم.» به او خیره شدم . «فقط امیدوارم که خطرناک نباشی.»
«نه برای دوستانم»
گفتم «مطمئنم بیرون کشیدنت از سرما و دادن سر‌پناه به تو، یک عمل دوستانه تلقی می‌شه . فقط اون بیرون داشتی چه غلطی می‌‌کردی و چه اتفاقی برای لباس‌هات افتاد؟»
«داستان طولانیی داره.»
«شب طولانیه و من کاری برای انجام دادن ندارم.»
جان با بی اعتنایی گفت : «بسیار خوب . من مرد پیری هستم . نمی‌دونم چقدر پیر . احتمالاً 100 سال دارم شایدم بیشتر، اما نمی‌‌تونم بگم چون هیچ‌وقت مثل سایر انسان‌ها زندگی نکرده‌ام و هرگز دوران بچگی را به خاطر نمیارم.»
گفتم : «وایستا.»
«چی شده؟»
«نمی‌دونم چه بازیی داری می‌‌کنی، اما من اینو قبلا-خیلی خیلی وقت پیش شنیده‌ام . نمی‌دونم کجا اما شنیدم.»
او سرش را تکان داد . «نه نشنیدی . اما احتمالاًً قبلا اینو خوندی.»
خاطره‌ام را جستجو کردم، به صورت ذهنی کتاب‌خانه دوران جوانی‌ام را از نظر گذراندم-و آن‌جا پیدایش کردم درست بین جادوگر یا اُز و معادن پادشاه سلیمان»
«خدایا، نزدیک نیم قرن می‌شد . من وقتی داشتم بزرگ می‌شدم عاشق اون کتاب بودم .»
جان گفت: «متشکرم .»
«چرا داری از من تشکر می‌کنی؟»
«من نوشتمش .»
«حتما تو نوشتیش، من اون لعنتی را 50 سال قبل خوندم و همون موقع هم کتاب قدیمی‌ بود . یه نگاه به خودت تو آینه بکن.»
«با این وجود»
بلند گفتم : «شگفت‌انگیزه . دقیقاً چیزی که تو شب کریسمس لازم داشتم . مردم سرودخوان‌های شب عید را دارند و من تو را دارم . اون توسط یک جان نوشته نشده بود اون را یک ادگار نوشته بود.»
«اون منتشرش کرد . من نوشتمش.»
گفتم : «حتماً، آیا اسم خانوادگیت کارتر…؟»
«بله همین‌طوره.»
« من باید برای شروع با آسایشگاه روانی تماس می‌گرفتم .»
جان گف ت: «اونا نمی‌‌تونستن تا صبح به اینجا برسن به من اعتماد کن : تو کاملاً در امانی .»
گفتم : «اطمینان دادن کسی که در طوفان برف لخت این‌طرف و اونطرف می‌ره و فکر می‌کنه که جان کارتر از مریخ هستش چندان اطمینان بخش نیست.»
همان لحظه‌ای که این را گفتم عصبی شدم و به خودم گفتم من باید او را راضی نگه دارم زیرا من یک مرد 64 ساله با فشار خون بالا و کلسترول بالاتر هستم و او مثل یک بوکسور سنگین وزن به نظر می‌‌رسد . بعد دریافتم که من واقعاً اهمیت نمی‌دهم که او مرا بکشد یا نه، زیرا از هنگامی‌ که لیزا مرده بود من تنها تظاهر به زندگی کردن کرده بودم، و در نهایت تصمیم گرفتم با او خوش‌رفتاری نکنم . اگر او یک چاقوی آشپزخانه بر می‌‌داشت و به سبک جنگاور مریخی به طرف من می‌‌دوید، حداقل پایانی می‌‌گذاشت بر تنهایی دردناکی که حدود یکسال بود تنها هم‌دم من بود .
از او پرسیدم : «خوب چرا فکر می‌کنی که تو جان کارتر هستی؟»
«چون هستم .»
«چرا باک راجرز یا فلش گوردون یا اسکارلت پیمپرنل نیستی؟»
پاسخ داد : «چرا تو دکتر سَویج یا شدو نیستی؟ یا جیمز باند»
گفتم : «من هرگز ادعا نکردم که یک شخصیت افسانه‌ای هستم.»
«من هم همین‌طور . من جان کارتر هستم که قبلاً در ویرجینیا زندگی می‌‌کردم، و قصد دارم که به سوی پرنسس‌ام بازگردم.»
«کاملاً برهنه در کولاک؟»
او گفت : «لباس‌هایم در انتقال از بین رفت و من مسئول آب و هوا نیستم.»
«این قطعاً توضیح معقولی برای یک مرد دیوانه است.»
او به من خیره شد . «زنی که من بیش از زندگی عاشقش هستم . میلیون‌ها مایل از من دور است . آیا این دیوانگیست که می‌خوام پیش او باز گردم؟»
تأیید کردم : «نه، دیوانگی نیست که می‌‌خواهی با او باشی . دیوانگی این است که فکر می‌‌کنی او در مریخ است.»
پاسخ داد : «تو فکر می‌‌کنی او کجاست؟»
گفتم : «من از کجا بدونم ؟ اما می‌‌دونم روی مریخ چیزی جز یک دسته صخره نیست . تابستون اونجا زیر صفرِ و اکسیژنی وجود نداره، و اگر هم چیزی اونجا زندگی می‌‌کرده 50 یا 60 ملیون سال پیش مرده . چی داری در این باره بگی؟»
«من نزدیک به یک قرن را در بارسوم گذرانده‌ام . احتمالاً این دنیاییه متفاوت از چیزی که تو به عنوان مریخ می‌‌شناسی . احتمالاً هنگامی ‌‌که از خلاء گذر می‌‌کردم از ازلیت هم گذر کرده‌ام . من علاقه‌ای به توضیحات ندارم . تنها به نتایج علاقه‌مندم . و تاهنگامی‌‌که می‌‌تونم دوباره شاهزاده بی‌نظیرم را در آغوش بگیرم پاسخ‌ها را به دانشمندان و فلاسفه واگذار می‌‌کنم .»
من اضافه کردم : «و روانشناسان»
به نظر می‌رسید به طرز ترسناکی سرگرم شده است .
«خوب پس اگه به تو بود، من باید در یک مؤسسه زندانی می‌‌شدم تا هنگامی ‌‌که منو متقاعد می‌‌کردن که زنی که من دوستش دارم وجود نداره و کل زندگی من یک فانتزی بی‌معنی بوده . تو منو تبدیل به یک مرد بسیار غمگین می‌کردی، آیا این خوشحال‌ترت می‌‌کنه ؟»
گفتم : «من فقط یک مرد واقع‌گرا هستم . وقتی که بچه بودم خیلی دلم می‌‌خواست که باور کنم شاهزاده‌ای از مریخ حقیقت داره و برای همین هر شب در حیاط‌ ام می‌‌ایستادم و دستانم را به سوی مریخ دراز می‌‌کردم، درست همان‌طور که تو اینکار را کردی . من منتظر می‌‌موندم که از این زندگی خاکی بیرون کشیده بشم و به بارسوم منتقل بشم .» مکث کردم . «اما هرگز اتفاق نیفتاد . تمام چیزی که من از این کار نصیبم شد بازوهای دردناک و تمسخر‌های دوستانی بود که کتاب را نخونده بودن.»
او گفت : «احتمالاً تو دلیلی برای رفتن به بارسوم نداشتی . تو بچه بودی با یک زندگی کامل در پیش رو . من فکر می‌‌کنم بارسوم می‌‌تونه درباره کسانی که بهشون اجازه می‌ده که ببینندش بسیار انتخاب‌گر باشه .»
«پس تو حالا داری می‌گی که یک سیاره می‌‌تونه با احساس باشه ؟»
جان پاسخ داد : «من هیچ ایده ای ندارم اگر هم باشه . آیا تو به عنوان یک حقیقت مطمئن هستی که اینطور نیست؟»
خشمگینانه به او نگاه کردم . گفتم : «در این‌باره تو بهتر از من هستی . تو به طرز لعنتی‌ای منطقی به نظر می‌رسی . البته تو تمرینات بیشتری داشتی .»
«تمرین بیشتر در چه مورد؟»
«دست انداختن مردم با معمولی به نظر رسیدن .»
«تمرین بیشتری از تو؟»
گفتم : «ببین! منظورم همینه . تو برای همه چیز یه جواب داری و اگه جوابی نداشته باشی با سؤالی جواب می‌دی که اگه من جواب بدم خودمو احمق نشون دادم . اما من تو کولاک، تو نیمه شب، برهنه سرگردون نبودم . و من فکر نمی‌کنم که روی مریخ زندگی می‌کنم .»
او گفت : «حالا احساس بهتری داری؟»
گفتم : «نه چندان . بازم قهوه می‌خوای؟»
«در واقع چیزی که دوست دارم انجام بدم اینه که کمی‌ این اطراف قدم بزنم تا زندگی به اعضای بدنم برگرده.»
«بیرون؟»
سرش را تکان داد . «نه بیرون نه!»
در حالی‌که بلند می‌شدم گفتم : «خوبه اینجا به بزرگی و با شکوهی قصر مریخیان نیست اما من تمام خانه را به تو نشان می‌دهم .»
روی پاهایش ایستاد ، پتو را دور خودش پیچید، و بدنبال من قدم گذاشت . من به اتاق نشیمن هدایتش کردم و ایستادم .
«هنوز سردته؟»
«یه کمی‌»
گفتم : «فکر کنم باید آتیش روشن کنم . من تمام زمستون از بخاری لعنتی استفاده نکردم، باید ارزش پولی را که صرفش می‌کنم داشته باشه.»
او گفت : «لازم نیست من خوب می‌شم .»
در حالیکه درش را باز می‌کرم و چند تکه چوب داخلش می‌انداختم گفتم : «زحمتی نیست . تا من این کار رو می‌کنم یه نگاه به اطراف بنداز.»
«نمی‌ترسی ازت دزدی کنم؟»
پرسیدم : «جیبی داری که چیزهای دزدی را توش بذاری ؟»
لبخند زد : «فکر کنم این از خوش شانسیمه که دزد نیستم .»
چند دقیقه بعد را صرف جایگذاری کردن آتش زنه و روشن کردن آتش کردم . نمی‌دانم که کدام اتاق را دیده بود اما هنگامی‌که من بلند شدم او داشت باز می‌گشت .
او گفت : «باید خیلی عاشقش بوده باشی خونه را تبدیل به معبد او کردی .»
«چه تو جان کارتر باشی، چه صرفاً فکر کنی که جان کارتر هستی باید بتونی درک کنی که من چه احساسی داشتم.»
«چه مدته که مرده؟»
گفتم : «فوریه گذشته» و سپس به تلخی اضافه کردم : «روز والنتاین»
«زن دوست داشتنی‌ای بوده»
«اکثر مردم پیر می‌شن اما اون هر روز زیباتر می‌شد، به نظر من البته»
«می‌دونم»
«تو از کجا می‌دونی؟ تو هرگز اونو ندیدی هرگز باهاش ملاقات نکردی .»
«من می‌دونم چون شاهزاده من با هر لحظه ای که می‌گذره زیباتر می‌شه . وقتی که حقیقتاً عاشق باشی شاهزاده‌ات همیشه در حال زیباتر شدنه.»
در حالیکه کتاب را به خاطر می‌آوردم گفتم : «و اگه از اهالی بارسوم باشه اون برای حدود هزار سال جوون می‌مونه»
«شاید»
«شاید؟ تو نمی‌دونی؟»
«چه فرقی می‌کنه ؟ تا زمانی که به چشم من اون جوون و زیباست ؟»
«این برای کسی که فکر می‌کنه زندگیش رو از راه سر بریدن با یک شمشیر می‌گذرونه خیلی فلسفیه»
در حالیکه روی نزدیکترین صندلی راحتی به آتش می‌نشست جواب داد : «من هیچ‌چیز را بیشتر از زندگی در صلح نمی‌خواهم.»
«من هر لحظه‌ای که دور از دژاثوریس هستم زجر می‌کشم .»
گفتم : «من به تو غبطه می‌خورم .»
با لحن کنایه آمیزی گفت : «فکر کردم من دیوانه فرض شده‌ام.»
«هستی، فرقی نمی‌کنه . چه دژاثوریس تو واقعی باشه چه توهم یک ذهن پریشان، تو اعتقاد داری که وجود داره و داری می‌ری که بهش ملحق بشی . لیزای من مرده و من هرگز دوباره اونو نمی‌بینم.»
جوابی نداد، تنها به من خیره شد .
در حالی‌که روی مبل می‌نشستم ادامه دادم : «تو ممکنه به اندازه یک مجنون دیوانه باشی، اما تو منو متقاعد کردی که داری می‌ری شاهزاده مریخی‌ات را ببینی، من آخرین ذرات عقل سلیم‌ام را می‌دادم اگر می‌تونستم باور کنم که حتی برای یک دقیقه می‌تونم شاهزاده زمینی‌ام را دوباره ببینم .»
جان گفت : «شجاعتتو تحسین می‌کنم .»
با تعجب تکرار کردم : «شجاعت؟»
«اگر شاهزاده من می‌مرد من بدون او انگیزه یک روز دیگر زندگی کردن، یا حتی یک لحظه دیگر را نداشتم.»
«این هیچ ربطی به انگیزه برای زندگی نداره.»
«پس چیه؟»
شانه‌ام را بالا انداختم : «غریزه، اجبار . نمی‌دونم.  من حقیقتاً از زنده بودن در سال گذشته لذت نبرده‌ام .»
«و هنوز تمومش نکردی .»
گفتم : «شاید این به هیچ‌وجه شجاعت نباشه. . شاید بزدلیه.»
«یا شاید دلیلی وجود داره؟»
«برای زندگی کردن ؟ من نمی‌تونم دلیلی بیارم .»
«پس شاید سرنوشت این بود که من باید در خانه تو ظاهر می‌شدم .»
من گفتم : «تو به صورت جادوئی ظاهر نشدی، تو از جایی که لباس‌ها تو جا گذاشتی به اینجا اومدی.»
سرش را به آرامی‌ تکان داد : «نه، یک لحظه من داشتم میان باغچه‌های قصرم در هلیوم، دست در دست شاهزاده‌ام می‌گشتم، و لحظه بعد من در حیاط تو، بدون زین و یراقم و بدون سلاح‌هایم ایستاده بودم . من سعی کردم بازگردم اما نمی‌تونستم بارسوم را ازمیان دانه های چرخان برف ببینم، و اگر نتونم ببینمش نمی‌تونم بهش برسم .»
با خستگی گفتم : «تو برای هر چیزی یک جواب بی‌نقص داری . من شرط می‌بندم تو در همه تستهای شخصیتی‌ات نمره A گرفتی .»
جان گفت : «تو تمام همسایه‌هایت را می‌شناسی . آیا منو قبلاً دیده بودی ؟ فکر می‌کنی یه مرد عریان چه مسافتی تو این کولاک می‌تونه راه بره ؟ آیا پلیس به تو درباره یک مرد دیوانه فراری هشدار داده ؟»
پاسخ دادم : «حتی برای پلیس هم شب افتضاحیه که بیرون باشه و تو یک دیوانه بی‌آزار به نظر می‌رسی .»
«حالا چه کسی پاسخ بی‌نقص داره ؟»
«خیلی خوب، باشه، تو جان کارتر هستی و دژاثوریس یه جایی اون بالا منتظره تو است و سرنوشت بود که تو را به اینجا آورد، و صبح فردا یک مرد نگران که دنبال برادر یا پسر خاله گمشده‌اش می‌گرده پیداش نمی‌شه .»
او گفت : «تو کتاب‌های منو داری . بعضی از اونها را، من اونها را روی یکی از ردیفهای کتاب خونه دیدم . از اونها استفاده کن . هر چیزی که می‌خوای از من بپرس .»
«این چه چیزی را ثابت می‌کنه ؟ احتمالاً هزاران بچه وجود دارند که می‌تونن اونها را کلمه به کلمه از حفظ بخونن»
«در اینصورت من فکر می‌کنم ما تمام شب را در سکوت سپری خواهیم کرد.»
من گفتم : «نه من از تو سؤالاتی خواهم پرسید، اما جواب‌اشان در کتابها نیست.»
«خوبه»
«بسیار خوب، تو چطور می‌تونی تا این حد تحت تأثیر زنی باشی که از یه تخم در اومده؟»
او پرسید : «تو چطور می‌تونی عاشق یک زن ایرلندی یا هلندی یا برزیلی باشی؟چطور می‌تونی عاشقی یک زن سیاه، سرخ یا سفید باشی؟ چطور می‌تونی عاشق یک زن مسیحی یا یهودی باشی؟ من عاشق شاهزاده‌ام هستم برای چیزی که هست، نه برای چیزی که شاید زمانی بوده .» او مکث کرد : «چرا لبخند میزنی؟»
فکر کردم ما امسال داریم یک مرد دیوانه را ترسیم می‌کنیم .
او به یکی از عکس های لیزا اشاره کرد : «برداشت من این است، او هیچ وجه اشتراکی با تو نداشت.»
گفتم : «اون در همه چیز با من اشتراک داشت بجز ارثیه، مذهب و تعلیم و تربیت عجیبه نه؟»
او پرسید : «چرا باید عجیب باشه ؟ من هرگز فکر نکردم عاشق یک زن مریخی بودن عجیبه»
«من فکر می‌کنم اگه تو اعتقاد داشته باشی که مردمانی روی مریخ وجود دارند، حتی مردمانی که از تخم بیرون میان، برای من راحته که باور کنم تو عاشق یکی از اونها هستی.»
«چرا حس می‌کنی اعتقاد داشتن به یک دنیای برتر، یک دنیای شکوه و سلحشوری و منش و نجابت دیوانگیه ؟ و من چرا نباید عاشق کامل‌ترین زنی باشم که در دنیا وجود داره ؟ آیا غیر از این فکر کردن دیوانگی نیست ؟ وقتی تو با شاهزاده‌ات ملاقات می‌کنی آیا منطقیه که اونو کنار بذاری؟»
با تندی گفتم : «ما درباره‌ی شاهزاده‌ی من صحبت نمی‌کنیم.»
«ما داریم درباره عشق صحبت می‌کنیم .»
«بسیاری از مردم عاشق می‌شن . هیچ کس دیگه‌ای مجبور نبوده به خاطرش به مریخ بره.»
به تلخی لبخند زد : «و حالا ما داریم درباره از خودگذشتگی‌هایی که یک نفر باید برای عشق از خود نشون بده صحبت می‌کنیم . برای مثال، من اینجا هستم، نصفه شب، 40 میلیون مایل دور از شاهزاده‌ام، با مردی که فکر می‌کنه من به آسایشگاه روانی تعلق دارم.»
پرسیدم: «پس چرا از مریخ برگشتی؟»
او مکث کرد مثل این‌که داشت به خاطر می‌آ‌ورد : «این یک امر ارادی نبوده . اولین بار که اتفاق افتاد من فکر کردم که قادر مطلق داره من را آزمایش می‌کنه، همون‌طور که اعمال را آزمایش می‌کنه . من 10 سال طولانی را قبل از اینکه بتونم برگردم اینجا گذروندم .»
«و تو هرگز سؤال نکردی که آیا اون واقعاً اتفاق افتاده بود؟»
«شهرهای باستانی، کف دریاهای مرده، نبردها، جنگجوهای خشمگین با پوست سبز، من ممکنه تمام اینها را تصور کرده باشم . اما من هرگز نمی‌تونستم عشقم به شاهزاده ام را تصور کرده باشم، اون در تمام دقایق هر روز با من می‌مونه، صدای او، لمس پوستش، عطر موهاش . نه من نمی‌تونستم اونها را ازخودم در آورده باشم.»
گفتم : «اون باید یک آرامش در حین تبعیدت بوده باشه.»
پاسخ داد : «یک آسایش و یک شکنجه . که هر روز به آسمان نگاه کنم و بدونم که او و پسری که هرگز ندیدم تا اون حد غیر قابل تصور دور هستند.»
«و تو هرگز شک نکردی؟»
او گفت : «نه من هنوز آخرین کلماتی که نوشتم یادمه . من معتقدم که اونها منتظر من هستند و یه چیزی به من می‌گه که به زودی خواهم دونست .»
گفتم : «درست یا غلط، حداقل تو می‌تونی بهش معتقد باشی . تو شاهد مرگ شاهزاده‌ات در مقابل چشمانت نبودی.»
به من خیره شد . انگار داشت تصمیم می‌گرفت چه باید بگوید . بالاخره او صحبت کرد : «من بارها مرده‌ام و اگر مشیت الهی بر این قرار بگیره، دوباره فردا خواهم مرد.»
«درباره چی حرف میزنی؟»
او گفت: «تنها هوشیاری من می‌تونه از خلاء بین دنیا‌ها گذر کنه . بدن من باقی می‌مونه، یک جسد بی‌جان .»
با طعنه گفتم : «و آن متلاشی نمی‌‌شود یا نمی‌‌پوسد ؟ و منتظر تو می‌‌شود تا برگردی؟
او گفت : «من نمی‌توانم این را توضیح بدهم . من تنها از مزایایش استفاده می‌کنم .»
«و لابد این قراره به من آرامش بده- یک مرد دیوانه که فکر می‌کنه جان کارتر هست داره به من تذکر می‌ده که لیزای من ممکنه الان روی مریخ زنده باشه.»
او گفت : «این به من آرامش می‌ده .»
«بله ولی تو دیوانه هستی.»
«آیا دیوانگیه که فکر کنم اون ممکنه کاری را کرده باشه که من کردم؟»
گفتم : «کاملاً»
«اگر یک بیماری کشنده داشتی، آیا این دیوانگی بود که دنبال هر پزشک تجربی که ادعا می‌کنه می‌تونه درمان‌اش کنه بگردی یا اینکه بشینی و منتظر مرگ بشی؟»
«پس حالا تو به جای یک مرد دیوانه یک پزشک تجربی هستی؟»
او گفت: «نه من مردی هستم که از مردن کمتر از، از دست دادن شاهزاده‌ام می‌ترسم.»
گفتم: «خوش به حالت . من همین الان هم شاهزاده‌ام را از دست دادم.»
«برای 10 ماه . من شاهزاده ام را برای 10 سال از دست داده بودم.»
با کنایه گفتم : «تفاوتی هست . مال من مرده، مال تو نمرده بود.»
او پاسخ داد : «تفاوت دیگری هم هست . من شهامت پیدا کردن شاهزاده‌ام را داشتم.»
«شاهزاده من گم نشده . من دقیقاً می‌دونم که کجاست .»
سرش را تکان داد : «تو می‌دونی که بخش بی‌اهمیت اون کجاست.»
آه عمیقی کشیدم : «اگر ایمان تو را داشتم برای داشتن دیوانگیت خوشحال می‌شدم»
«تو نیازی به ایمان نداری . تو تنها نیاز به شهامت داری که اعتقاد داشته باشی ، نه به اینکه چیزی درسته، بلکه به اینکه امکان پذیره .»
پاسخ دادم : «شهامت مال جنگ‌سالاران است . نه مال یک مرد 64 ساله که همسرش را از دست داده.»
او گفت : «هر مردی شهامت نهفته‌ای داره . شاید شاهزاده تو در بارسوم نباشه و شاید هیچ بارسومی‌ وجود نداشته باشه و من به همون دیوانگی باشم که تو تصور می‌کنی . آیا تو به پذیرفتن همه چیز به همون صورتی که هست اکتفا می‌کنی یا شهامت اینو داری که امیدوار باشی من راست بگم؟»
به تندی گفتم : «البته که من امیدوارم تو راست بگی . خوب که چی؟»
«امید به سوی باور هدایت می‌کند، و باور به سوی عمل.»
«نه به سوی وادی مسخر‌‌گی هدایت می‌کنه.»
با حس غمگینی در چهره اش به من نگاه کرد : «آیا شاهزاده‌ات کامل بود؟»
بی‌درنگ گفتم : «از هر جهت.»
«و آیا عاشق تو بود؟»
می‌دانستم سؤال بعدیش چیست اما نمی‌‌توانستم از جواب دادن خودداری کنم : «بله»
او گفت : «آیا یک شاهزاده می‌تواند عاشق یک بزدل یا یک دیوانه باشد؟»
با عجله گفتم : «کافیه! تو 10 ماه گذشته عاقل موندن به اندازه کافی برام سخت بوده . حالا تو اومدی و انتخاب‌های دیگه‌ای پیشنهاد می‌دی که خیلی جذاب به نظر می‌رسند . من نمی‌‌تونم بقیه عمرم را با فکر کردن به اینکه ممکنه یه راهی پیدا کنم که دوباره ببینمش بگذرونم.»
«چرا که نه؟»
اول فکر کردم که او دارد شوخی می‌کند . اما بعد دیدم که شوخی نمی‌کند .
«جداً از این حقیقت که این دیوانگیه ، اگر من به این کار بپردازم دیگه هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم.»
او پرسید: «الان داری چیکار می‌کنی؟»
تائید کردم : «هیچی» ناگهان آه کشیدم : «من هر روز صبح از خواب بیدار می‌شم و منتظر می‌شم که روز به آخر نزدیک بشه تا من بتونم بخوابم و چهره اونو مقابل خودم نبینم تا صبح که دوباره بیدار می‌شم.»
«و تو این را رفتار منطقیه یک مرد عاقل به حساب می‌آری؟»
جواب دادم: «یک مرد واقع‌بین . او رفته و هرگز برنمی‌گرده.»
او پاسخ داد: «به حقیقت خیلی بها داده شده است . واقع‌بین سیلیکون را می‌بینه و یک دیوانه ماشینی را که می‌تونه فکر کنه . واقع بین کپک را می‌بینه و دیوانه دارویی را که می‌تونه به طرز معجزه آسایی عفونت را خوب کنه . واقع‌بین به ستارگان نگاه می‌کنه و می‌‌پرسته چرا به خودم زحمت بدم؟ دیوانه به همون ستاره‌ها نگاه می‌کنه و می‌پرسه چرا به خودم زحمت ندم؟» او مکث کرد و مشتاقانه به من خیره شد . یک واقع‌بین ممکنه بگه شاهزاده من مرده . یک دیوانه خواهد گفت، جان کارتر راهی برای غلبه بر مرگ پیدا کرد، پس چرا شاهزاده من نتونسته باشه؟»
«کاش می‌تونستم اینطور بگم.»
او گفت: «اما؟»
«من دیوانه نیستم.»
«من برات احساس تأسف می‌کنم.»
جواب دادم : «من برای تو احساس تأسف نمی‌کنم.»
«اوه! چه احساسی داری؟»
گفتم : «حسادت، اونها امشب یا فردا یا روز بعدش خواهند آمد و تو را خواهند برد به همون جایی که ازش سرگردان شدی، و تو همچنان که حالا معتقد هستی خالصانه معتقد خواهی بود . تو بدون هیچ شکی می‌دانی که شاهزاده ات منتظرت است . تو هر لحظه از بیداریت را صرف فرار و بازگشت به بارسوم خواهی کرد . تو ایمان و امید و هدف خواهی داشت که هر سه اینها انگیزه دهنده هستند . کاش من یکی از اینها را داشتم .»
«آن‌ها غیر قابل به دست آوردن نیستند.»
در حالیکه بلند می‌شدم گفتم : «شاید نه برای جنگجویان، اما برای مردان همسر از دست داده‌ی سالخورده با زانوهای مشکل‌دار و فشارخون بد چرا.» با کنجکاوی مرا نگاه کرد . به او گفتم : «من برای یک شب به اندازه کافی دیوانگی داشته‌ام، من دارم میرم بخوابم، اگه بخوای می‌تونی روی مبل بخوابی، اما من اگه جای تو بودم قبل از اینکه بیان دنبالم اینجا را ترک می‌کردم . اگه به طبقه هم کف بری تعدادی لباس و یک جفت چکمه قدیمی‌ پیدا خواهی کرد و می‌تونی کت منو از کمد راهرو برداری.» در حالیکه من به سوی راه پله می‌رفتم او گفت : «ممنون از مهمان نوازیت . متأسفم که خاطرات دردناک شاهزاده ات را به خاطرت آوردم .»
جواب دادم : «من خاطراتم را گرامی‌ می‌دارم . تنها زمان حال که دردناکه»
از پله‌ها بالا رفتم و با لباس روی تخت دراز کشیدم، و حس کردم که با تصور لیزا که زنده است و لبخند میز ند به خواب می‌روم . درست مثل هر شب»
هنگامی‌که صبح بیدار شدم و پایین رفتم او رفته بود . اول فکر کردم که نصیحت مرا پذیرفته و سعی کرده است که از تعقیب کنندگانش جلو بیافتد- اما بعد از پنجره بیرون را نگاه کردم و او را دیدم، درست همان جایی که شب قبل او را دیده بودم .»
صورتش در برف رو به پایین بود، بازو‌هایش مقابلش کشیده شده بود و درست مثل روزی که به دنیا آمده بود عریان بود . بدون اینکه نبضش را امتحان کنم می‌دانستم که مرده است . کاش می‌توانستم بگویم که لبخند رضایت بخشی بر لب داشت . اما اینطور نبود، او سرد و ناراحت به نظر می‌رسید . درست مثل زمانی که او را پیدا کردم .
به پلیس تلفن زدم، که به سرعت آمدند و او را بردند . به من گفتند که هیچ گزارشی از کسی که از آسایشگاه روانی محل فرار کرده باشد ندارند .
من چندین بار در هفته آینده با آن‌ها تماس گرفتم . آن‌ها نمی‌توانستند او را شناسایی کنند . اثر انگشت و دی ان ا او ثبت نشده بود و مشخصاتش با هیچ فرد گم شده‌ای همخوانی نداشت . مطمئن نیستم که چه زمانی پرونده او بسته شد، اما هیچ‌کس دنبال او نیامد که جسد را تحویل بگیرد و آن‌ها بالاخره او را بدون هیچ اسمی‌ بر سنگ قبرش، در همان تاریخی که لیزا به خاک سپرده شده بود، به خاک سپردند.
من به طور معمول هر روز از گور لیزا دیدن می‌کردم، و من بازدید از گور جان را نیز آغاز کردم . دلیلش را نمی‌دانم . او باعث شد من افکار دیوانه‌وار و ناراحتی داشته باشم که مرز بین آرزوها و واقعیات را تیره می‌کنند، و نمی‌توانم آن‌ها را دور کنم و از این بیزار بودم . بیش از این، من از او بیزار بودم : او با اطمینان مطلق از اینکه به زودی شاهزاده‌اش را خواهد دید مرد، در حالیکه من با اطمینان مطلق از اینکه هرگز شاهزاده‌ام را دوباره نخواهم دید زنده بودم .
نمی‌توانستم از این سرگردانی نجات پیدا کنم که کدام یک از ما واقعاً عاقل بود- او که حقیقت را توسط نیروی ایمانش شکل می‌داد، یا آن‌که با خاطرات کهنه به جا مانده بود، زیرا شهامت نداشت که سعی کند خاطرات جدیدی خلق کند .
همان‌طور که روزها می‌گذشت دریافتم که بیشتر و بیشتر به چیزهایی که جان گفته بود فکر می‌کنم، آن‌ها را در ذهنم دوباره و دوباره مرور می‌کنم- و آن‌گاه در 13 فوریه خبری در روزنامه خواندم که فردا مریخ از هر زمان دیگری در 16 سال آینده به زمین نزدیک‌تر خواهد بود .
کامپیوترم را برای اولین بار بعد از ماه‌ها روشن کردم و خبر را در چندین سرویس خبری اینترنتی پیدا کردم . برای لحظاتی درباره خبر، درباره جان و درباره لیزا فکر کردم . سپس به انجمن خیریه تلفن زدم و گفتم من خانه ام را قفل نکرده رها خواهم کرد و آن‌ها می‌توانند هر چیزی را که درخانه است بردارند-غذا، لباس ها، وسایل و هر چیزی که بخواهند .
من 3 ساعت باقی مانده را صرف نوشتن این خطوط کردم، بنابراین هر کس که اینها را بخواند می‌داند که من کاری را که قصد انجامش را دارم به میل خودم انجام می‌دهم، حتی با شادی و این‌که پس از مدتی طولانی که در افسردگی بودم به سوی امید می‌روم .
تقریباً 3 صبح است . بارش برف در نیمه شب قطع شد . آسمان صاف است، و هر لحظه ممکن است مریخ دیده شود . چند دقیقه قبل تصاویر مورد علاقه‌ام از لیزا را جمع آوری کردم، آن‌ها روی میز کنار من چیده شده‌اند، و او از همیشه زیباتر به نظر می‌رسد.
به زودی لباس‌هایم را در خواهم آورد، آن‌ها را مرتب تا خواهم کرد و روی صندلی خواهم گذاشت و بیرون به حیاط خواهم رفت . پس از آن تنها مسئله، مشاهده چیزی است که به دنبال آن هستم . آیا مریخ است؟ بارسوم است؟ یا چیز دیگری؟ فرقی نمی‌کند . تنها یک واقع‌بین همه چیز را به همان صورتی که هست می‌بیند، و جان محدودیتهای واقعیت را به من نشان داد- و چطور ممکن است کسی به کاملی شاهزاده من از آن محدودیت‌ها عبور نکرده باشد ؟
من معتقدم که او منتظر من است و چیزی به من می‌گوید به زودی خواهم دانست .

مایک رسنیک

Mike Resnick

مترجم : سمیه کرمی

 

Mike Resnick-(photo by Lezli Robyn)

Mike Resnick – (photo by Lezli Robyn)

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*