web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : میشوی بزرگ اثر ایل زولا

داستان کوتاه : میشوی بزرگ اثر ایل زولا

Emile Zola-2 Emile Zola-3

میشوی بزرگ

یک روز بعدازظهر، زنگ تفریح ساعت چهار، مرا به گوشه‌ای از حیاط کشید . حالتی جدی داشت که به دلم هراس انداخت . چرا که میشوی بزرگ، پسری بود قوی پنجه و من به هیچ قیمت حاضر نبودم که او دشمنم باشد . با صدای دهاتی‌وار و نخراشیده‌اش به من گفت : «گوش کن، گوش کن، دوست داری عضو باشی؟»
مغرور و مسرور از اینکه در معیت میشوی بزرگ، کسی شده‌ام، پاسخ دادم : «بله».
آن وقت برایم توضیح داد که توطئه‌ای در کار است . اسراری را که با من در میان نهاد، احساس خوشی در من ایجاد کرد، احساسی که شاید تا به حال، دیگر به من دست نداده است . بالاخره واردماجراجویی‌های جنون‌آمیز زندگی می‌شدم، رازی داشتم که نهفته نگاه دارم و جنگی که بیاغازم . اندیشه خطری که به جان می‌خریدم، هول و هراس ناگفته‌ای در دلم می‌افکند و این هراس، نیمی از شادی‌های سوزان نقش تازه‌ ام را که همدستی در توطئه بود، شکل می‌داد .
از این رو، هنگامی که میشوی بزرگ سخن می‌گفت، من محو ستایش او در برابرش ایستاده بودم . او اندکی با پرخاش، مرا همچون سرباز تازه به خدمت درآمده‌ای که نتوان به او چندان اعتماد ورزید، با کارم آشنا کرد . گو اینکه رعشه ناشی از خرسندی و حالت سرخوشی پرشوری که بی‌شک در هنگام شنودن سخنانش داشتم باعث گردید که در نهایت نظر مساعدتری نسبت به من پیدا کند.
در اثنایی که زنگ به صدا درمی‌آمد و ما هر دو می‌رفتیم تا در ردیف خود جای گرفته به کلاس برویم، آهسته به من گفت :
ـ قبول است، مگر نه ؟ تو از مایی… ترس که به دلت نمی‌دهی ؟ کسی را که لو نمی‌دهی ؟
ـ اوه نه… خواهی دید… قسم می‌خورم .
رو در رو، چشم‌های خاکستریش را در چشمهایم دوخت و با ابهت مردی بالغ و جا افتاده دوباره به من گفت :
ـ در غیر این صورت، می‌دانی که کتکت نمی‌زنم اما همه جا می‌گویم که تو یک خائنی و دیگر هیچ کس با تو حرف نخواهد زد .
هنوز هم تأثیر شگرفی را که این تهدید بر من گذاشت، به یاد می‌آورم . تهدید میشو، به من شهامت زیادی داد . به خود گفتم : «والله اگر دو هزار بیت در گوشم بخوانند، به میشو خیانت نمی‌کنم».
بی‌صبرانه و در تب و تاب به انتظار وقت نهار نشستم . قرار بود در غذاخوری مدرسه شورش به پا شود .

*
میشوی بزرگ اهل‌ وار بود . پدر دهقانش که مالک چند قطعه زمین بود، در سال 1851 و در قیامی که باعث آن کودتا بود، تفنگ به دست گرفته و جنگیده بود . او که در دشت اوشان مرده انگاشته و به حال خود ر‌ها شده بود، توانسته بود خود را پنهان کند . وقتی که دوباره سر و کله‌اش پیدا شد، کسی کاری به کارش نداشت فقط، مقامات محل، ریش سفیدان و مستمری‌بگیران خرد و کلان، دیگر او را به نامی جز میشوی یاغی، صدا نکردند .
آن مرد یاغی، آن انسان درستکار و بی‌سواد، پسرش را به مدرسه آ… فرستاد . بی‌شک می‌خواست که ؟ فرزندش دانشمند شود تا نهضتی را به توفیق و پیروزی برساند که او خود، اسلحه در دست، نتوانسته بود از آن پاسداری کند . ما در مدرسه، کم و بیش از این ماجرا باخبر بودیم و همین باعث می‌شد که به همشاگردیمان همچون شخصی مخوف بنگریم .
وانگهی سن و سال میشو از ما خیلی بیشتر بود . فزون از هجده سال سن داشت و با این حال، هنوز در کلاس چهارم بود . اما کسی زهره نداشت سر به سرش بگذارد . از آن آدم‌های کله شق بود که به دشواری یاد می‌گیرند و گمانشان به هیچ راه نمی‌برد . اما اگر چیزی را می‌دانست، دانش او از آن چیز عمیق و همیشگی بود . در طول زنگ‌های تفریح، قوی و سرپنجه، انگار که او را به زخم تبر تراشیده باشند، ارباب‌ وار حکمرانی می‌کرد . و با این همه، رأفت و شفقت او کرانه نداشت . جز یک بار هرگز او را خشمگین ندیدم . می‌خواست ناظمی را خفه کند که می‌‌گفت همه جمهوری‌خواهان دزد و جانی‌اند .
چیزی نمانده بود که میشوی بزرگ را اخراج کنند .
بعد‌ها بود که با مرور یاد همشاگردی گذشته در خاطره‌هایم، توانستم رفتار مقتدر و ملایم او را درک کنم . بی‌تردید پدرش خیلی زود از او مردی ساخته بود .

*
میشو در مدرسه خوش بود و این کمترین تعجبی در ما نمی‌انگیخت . در مدرسه تنها یک شکنجه بود که او را می‌آزرد و او زهره گفتن آن را نداشت : گرسنگی . میشوی بزرگ همواره گرسنه بود . به یاد ندارم که چنین اشتهایی دیده باشم . او که از کرامت نفس و مناعت‌طبع والایی برخوردار بود تا آنجا پیش می‌رفت که نقش‌های پست ونازلی بازی کرده با خدعه و نیرنگ، لقمه نانی، نهار یا عصرانه‌ای از ما می‌گرفت . او در فضای باز و در دامنه رشته کوه‌های مور بالیده بود و به همین جهت بیشتر از ما از غذای محقر مدرسه رنج می‌برد .
این مسئله یکی از موضوعات مهم محاورات ما در حیاط و در امتداد دیوار مدرسه بود، دیواری که ما را در باریک سایه خود محفوظ نگاه می‌داشت . ما‌ها نازک نارنجی بودیم، به یاد می‌آورم که به ویژه ماهی روغن با سس قرمز و نوعی لوبیا با سس سفید، آماج لعن و نفرین عموم شده بود . روز‌هایی که این دو غذا را داشتیم،زبان ما بند نمی‌آمد . میشوی بزرگ به پاس حرمت انسانی، همراه با ما نعره می‌کشید، گو اینکه هر شش وعده غذایی را که روی میزش بود به طیب خاطر فرو بلعیده بود .
میشوی بزرگ تنها از قلت خوراک گله داشت . قضا، گویی به قصد آزار و ایذاء وی، جایش را در انتهای میز و در کنار ناظم ـ جوان نحیف و نزاری که اجازه می‌داد در گردشها، سیگار بکشیم ـ قرار داده بود . طبق مقررات، معلم‌ها حق دو وعده غذا داشتند . از آن رو، هنگامی که نوبت صرف سوسیس‌ها می‌شد ، بایستی میشوی بزرگ را می‌دیدی که از گوشه چشم، دو تکه سوسیسی را که کنار هم بر روی بشقاب ناظم کوتوله قرار داشت، نگاه می‌کرد .
یک روز به من گفت : هیکل من دو برابر هیکل اوست و اوست که دو برابر من غذا می‌خورد . پس‌مانده نمی‌گذارد . اضافه هم ندارد .

*
عزم سرکردگان بر آن بود که ما بالاخره می‌بایستی علیه ماهی روغن با سس قرمز و لوبیا با سس سفید قیام کنیم . بانیان توطئه، البته سرگردگی قیام را به میشو تقدیم کردند . نقشه این آقایان ساده و دلیرانه بود . به زعم آن‌ها تنها کافی بود که اعتصاب کرده، از صرف هر نوع خوراک امتناع ورزند تا اینکه مدیر به طور رسمی اعلام کند که برنامه غذایی معمول بهتر خواهد شد . مهر تأییدی که میشو بر این نقشه نهاد از زیباترین نشانه‌‌های ایثار و شجاعت است که می‌شناسم . او دلیر و باوقار چون رومی‌های باستانی که خود را فدای هدف عام می‌کردند، سرکردگی نهضت را پذیرفت .
فکرش را بکنید! انگار که تمام هم و غم او آن بود که دیگر اثری از ماهی روغن و لوبیا نبیند! او تنها آرزوی یک چیز را داشت و آن هم غذای بیشتر و به قدر دلخواه بود . اکنون از او می‌خواستند که روزه هم بگیرد، گل بود به سبزه نیز آراسته شد . او برایم اعتراف کرد که آن فضیلت جمهوری‌خواهانه که پدرش به او آموخته بود یعنی همبستگی و از خود گذشتن به سود جامعه، هرگز در او در بوته چنین‌ آزمایش دشواری قرار نگرفته بود .
شب هنگام، در غذاخوری مدرسه ـ آن روز، روز ماهی با سس قرمز بود ـ اعتصاب با یکپارچکی چشم‌گیری آغاز شد . تنها اجازه داشتیم نان بخوریم . خوراکی‌ها سر می‌رسند، به آن‌ها دست نمی‌زنیم، نان خشک خود را به نیش می‌کشیم و آن هم با وقار و بی‌کلام؛ بر خلاف عادت مالوف که آهسته سخن می‌گفتیم، لب از لب نمی‌گشاییم . فقط کوچکتر‌ها بودند که می‌خندیدند .
میشوی بزرگ بی‌نظیر بود . آن شب اول، تا بدانجا پیش رفت که نان هم نخورد . دو آرنجش را روی میز گذاشته بود و ناظم کوتوله را در کار بلعیدن بود، به دیده حقارت می‌نگریست .
اما ناظم، مدیر را صدا زد و او مثل برق و باد وارد غذاخوری شد و به عتاب ما را مورد خطاب قرار داده پرسید که چه ایرادی بر آن شام می‌توانستیم بگیریم، شامی که او خود از آن چشید و اعلام داشت که خوشمزه است . آن وقت میشوی بزرگ برخاست و گفت : «آقا! ماهی روغن گندیده است، نمی‌توانیم هضمش کنیم.»
ناظم کوتوله مجال پاسخ به مدیر نداد و فریاد برآورد که : «با این حال شبهای دیگر، به تنهایی، همه غذا را کم و بیش خوردید.»
میشوی بزرگ تا بناگوش سرخ شد . آن شب فقط ما را روانه رختخواب کردند و به ما گفتند که روز بعد بی‌شک در آن باره خواهیم اندیشید .
فردا و پس‌فردای آن روز، میشوی بزرگ بدعنق بود . سخنان معلم، قلبش را جریحه‌دار کرده بود . او ما را دلگرم کرد و گفت که اگر تسلیم شویم، بزدلیم . اکنون همه غرور خود را بر سر آن گذاشته بود تا نشان دهد که اگر می‌خواست، می‌توانست چیزی نخورد .
الحق که این کار او از جان‌گذشتگی بود . ماها، شکلات، شیشه مربا و حتی کالباس را درون میز‌ها پنهان می‌کردیم و به مدد آنها، نان خشکی را که جیبهایمان را با آن انباشته بودیم، خالی نمی‌خوردیم. میشو که خویشاوندی در شهر نداشت و وانگهی، چنین حلاوت‌ها و لطافت‌هایی را بر خود حرام می‌داشت، تنها و تنها به چند خرده‌نانی که توانست بیابد، بسنده کرد .
پس‌فردای آن روز، از آنجا که دانش‌آموزان همچنان سرسختانه از دست زدن به غذا‌ها ابا می‌ورزیدند، مدیر اعلام کرد که توزیع نان را متوقف خواهد کرد و در پی این اعلان، وقت نهار، شورش سر گرفت . آن روز، روز لوبیا با سس سفید بود .
میشوی بزرگ که می‌بایست گرسنگی شدیدی مغزش را مختل کرده باشد، ناگهان از جا برخاست . بشقاب ناظم را که برای مسخره و وسوسه ما با ولع تمام می‌خورد، گرفت و آن را به میان سالن پرت کرد و سپس با صدایی پرصلابت، سرود مارسیز را سر داد . آواز او همچون نسیم با عظمتی بود که همه ما را برانگیخت . بشقابها، لیوان‌ها و بطری‌ها رقص زیبایی داشتند . و ناظم‌ها که از روی خرده‌شکسته‌‌ها رد می‌شدند، شتابان غذاخوری را ترک کرده، آن را در اختیار ما گذاشتند .
ناظم نزار، در هنگام فرار، ظرف لوبیایی را بر شانه خود پذیرا شد و سس آن، طوق سفید بزرگی بر گردنش به جا گذاشت .
با این اوصاف، بحث استحکام آن موضع در میان بود . میشوی بزرگ لقب تیمسار گرفت . او دستور داد تا میز‌ها را ببرند و در مقابل در توده کنند . به یاد می‌آورم که ما همگی چاقوهایمان را در دست گرفته بودیم، و سرود مارسیز همچنان طنین‌انداز بود . شورش به انقلاب بدل می‌شد . خوشبختانه، سه ساعت تمام کسی کاری به کارمان نداشت . از ظواهر امر پیدا بود که پی نگهبانان رفته بودند . این سه ساعت شلوغ‌کاری کافی بود تا آرام و قرار بگیریم .
در انتهای غذاخوری، دو پنجره بزرگ بود که رو به حیاط باز می‌شد . آن‌هایی که ترسوتر بودند، هراسان از اینکه زمانی دراز سپری شده بود و ما بی‌آنکه مجازات شویم به حال خود ر‌ها شده بودیم، آهسته یکی از آن پنجره‌‌ها را گشودند و ناپدید شدند . اندک‌اندک شاگردان دیگر نیز راه آن‌ها را دنبال کردند . دیری نپایید که میشوی بزرگ جز ده دوازده‌تایی شورشی، کس دیگری را در اطراف خود ندید . آنگاه با لحنی خشن به آن‌ها گفت : «بروید پی دیگران . تنها کافی است که یک مجرم وجود داشته باشد.»
سپس خطاب به من که مردد مانده بودم، افزود : «قولت را پس می‌دهم، شنفتی؟»
هنگامی که نگهبانان در‌ها را شکستند، میشوی بزرگ را دیدند که تنها و خونسرد بر لبه یکی از میز‌ها و در میان ظروف شکسته، نشسته بود . همان شب او را اخراج کرده، نزد پدرش فرستادند . اما حکایت ما : ما سود چندانی از آن شورش نبردیم . چند هفته از دادن ماهی روغن و لوبیا خودداری کردند، سپس سر و کله‌شان از نو پیدا شد، فقط با این تفاوت که ماهی روغن با سس سفید بود و لوبیا با سس قرمز .

*
روزگاری دراز از آن واقعه، دوباره میشوی بزرگ را دیدم . از ادامه تحصیل باز مانده بود و به نوبه خود بر روی چند تکه زمینی که پدرش با مرگ خود برایش گذاشته بود، زراعت می‌کرد .
به من گفت : «اگر درس می‌خواندم وکیل بد یا پزشک بدی می‌شدم، چون کله‌شقم . بهتر آن است که دهقان باشم . قسمت ما هم همین کار است… چه اهمیتی دارد، شما که پشت مرا خالی گذاشتید، منی که عاشق روغن ماهی و لوبیا بودم!»

امیل زولا

Emile Zola
مترجم : محمود گودرزی

 

 

Emile Zola-1

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*