web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : منجوق های شکسته اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : منجوق های شکسته اثر سکینه محمدی

Manjogh

 

منجوق های شکسته

تیک تاک ساعت تمام اتاق را پر کرده است . دختر تنها در خانه روبروی ساعت ، به پشتی تکیه داده است و به صدای تیک تاک ساعت گوش می کند .

صدای در حیاط دختر را به طرف در می کشاند . دختر از سوراخ در به بیرون نگاه می کند و صاحب کارش را می بیند با یک بسته مانتو که در دستش است .

دختر صدایش را نازک می کند و می گوید : کیه ؟!

مرد با صدای کلفتش می گوید : آشنا !

دختر با لبخند زمزمه می کند (( آشنا)) و در را باز می کند.

– سلام .

مرد بسته ی مانتو را به دستش می دهد و در حالی که به سمت موتورش می رود می گوید : علیک سلام . خوبی؟ کربلایی چطوره ؟ بهتر شده ؟!

دختر لبخند می زند و می گوید : بهتر شده . امروز سر کار رفته .

مرد موتورش را روشن می کند و می گوید : به کربلایی سلام برسان . تا دو روز دیگر کارها را لازم دارم .می آیم دنبالش ، آماده باشد.

دختر به مرد نگاه می کند و می گوید : باشد . حتما !

و سرش را پایین می اندازد .

 

دختر بسته ی مانتو را باز می کند و شروع به شمردن می کند. (( چهار تا جلو ، چهار تا پشت ، هشت تا آستین))

دختر یکی از آستین ها را می گیرد و به طرحی که گلدوزی شده نگاه می کند و می گوید : تا دو روز دیگر نمی بینمش .

و آستین را روی زمین می گذارد و بسته ی منجوق ها را از داخل کشوی کمد بیرون می آورد و درون نعلبکی ها می ریزد .

دنبال بسته ی منجوق ها ی شکسته می گردد . داخل کشو را نگاه می کند .

(( آخ جان!))

به سمت تلفن می رود . شماره می گیرد و به صدای بوق تلفن گوش می دهد . (( کاش خودش بردارد))

– بله، بفرمایید .

دختر صدای کلفت مرد را که می شنود خوشحال می شود، صدایش را نازک می کند و می گوید : سلام، من مرضیه ام .

– چیزی کم است ؟

دختر در حالی که با دست خاک روی گوشی تلفن را تمیز می کند می گوید : منجوق های شکسته تمام شده ، اگر می توانید تا ظهر برایم بیاورید .

– باشد ، حتما .

و خداحافظی می کند .

دختر گوشی را می گذارد و به طرف مانتوها می رود . دختر سوزن را نخ می کند و یکی از آستین ها را بر می دارد . برگ سوم را که تمام می کند صدای در حیاط بلند می شود .

دختر آستین را روی زمین می اندازد و به طرف در حیاط می دود . روسری اش را مرتب می کند و در را باز می کند .

پسر بسته ی منجوق ها را به طرف دختر دراز می کند و می گوید : سلام . اوستایم گفت تا دو روز دیگر کارها آماده باشد .

و سوار دوچرخه اش می شود و می رود .

دختر به بسته ی منجوق های شکسته نگاه می کند و می گوید : باشد، حتما !

و به برقی که در چشمان پسر بود فکر می کند .

 

 سکینه محمدی

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*