web stats
Home / Short Stories / Ambrose Bierce / داستان کوتاه : پارکر اَندرسن فیلسوف اثر اَمبروس بی یرس

داستان کوتاه : پارکر اَندرسن فیلسوف اثر اَمبروس بی یرس

Ambrose_Bierce_1892-10-07

پارکر اَندرسن فیلسوف

«زندونی، اسمت چیه؟»
«چون فردا، موقع طلوع آفتاب، دیگه به دردم نمی‌خوره، آن‌قدرها ارزش پنهان کردن نداره، پارکر اندرسن»
«درجه‌ ات؟»
«زیاد به جایی نمی‌خوره؛ افسران ارشد باارزش‌تر ازاونن که خودشونو به شغل مخاطره آمیز جاسوسی به خطر بندازن . من گروهبانم »
«ازکدوم هنگ؟»
«معذرت می‌خوام،جواب من، باتوجه به اطلاعاتی که دارم ممکنه سبب بشه که پی ببرین رودروی چه نیرویی هستین، چون خود من به خاطر کسب همین خبر بوده که به صفوف شما اومده‌م؛ بنابراین، گفتن نداره.»
«بلبل زبون هم که هستی».
«اگه دندون رو جگر بذارین، فردا صبح خواهید دید که خیلی هم بی سر وزبونم.»
«ازکجا می‌دونی که فردا صبح قراره کشته بشی؟»
«میون جاسوس‌هایی که شب اسیر می‌شن این کارعادی‌ یه . آخه، یکی ازرسوم نظامی‌گری‌ یه »
ژنرال تا این‌جا وقاری راکه درخور یک افسر عالی مقام ومشهور موتلفِ جنوبی بود به کناری افکنده بود ولبخند چهره‌اش راپوشانده بود . اما هیچ‌کس، با آن قدرت و نظر مساعد و به‌رغم آن ظاهر وقیافۀ بشاش، انتظار خبر خوشی نداشت . این قیافه بشاش نه حاکی از اخلاق خوش بود ونه دیگران را دربرمی‌گرفت؛ به عبارت دیگر، با افرادی که شاهد آن بودند میانه‌ای نداشت . نه با جاسوس دستگیر شده‌ای که عامل آن بود ونه با نگهبان مسلحی که او را به چادر آورده بود و حالا اندکی دورتر ایستاده بود و زندانی خود رادرپرتو زرد رنگِ شمع می‌نگریست . لبخند وظیفۀ آن‌مرد جنگی نبود؛ او ماموریت دیگری داشت . گفتگو ازسر گرفته شد؛ درین محاکمه اصولا جرم بزرگی مطرح بود .
«پس می‌پذیری که جاسوسی، می‌پذیری که با لباس مبدل یه سرباز جنوبی وارد محوطه نظامی من شده‌ا‌ی تا از تعداد و موقعیت نیروهای من مخفیانه اطلاعاتی کسب کنی.»
«فقط تعداد نیروها . ازموقعیتشون که اطلاع داشتم . تعریفی نداره.»
ژنرال باز چهره‌اش شکفته شد؛ نگهبان، با احساس مسئولیتی بیشتر، چهره عبوسش بیش از پیش درهم رفت و شق‌ ورق‌تر ایستاد . جاسوس، که کلاه خاکستری از ریخت افتاده‌اش را یکریز دور انگشت نشان تاب می‌داد، نگاهی سرسری به دور و اطراف خود انداخت . همه چیز در نهایت سادگی بود . چادر« عمودی » که دو ونیم متر ارتفاع وسه متر پهنا داشت، باتک شمعی، قرارگرفته دردستۀ یکسر نیزه، روشن می‌شد که خود در میزی ازچوب کاج فرو رفته بود و در پشت آن ژنرال نشسته بود که شش‌دانگ حواسش جمع نوشتن بود و ظاهرا اعتنایی به مهمان ناخوانده‌اش نداشت. قالیچه کهنه‌ای کف چادرراپوشانده بود؛ یک چمدان چرمی کهنه‌تر، یک صندلی دیگر، و چند پتوی لوله کرده ازجمله چیزهایی بود که درچادر جا داشت؛ سادگی امرونهی‌های ژنرال کلاورینگ، که ازویژگی‌های جنوبی‌ها بود، وعاری از«دنگ وفنگ» بودن او با اشیا ملازمت داشت . درمدخل چادر، ازمیخ بزرگی که در دیرک فرورفته بود یک شمشیر بلند نظامی با جلدی چرمی، یک تپانچه جلددار ویک چاقوی لبه‌دار وتیز، عاطل و باطل، آویخته بود . ژنرال درباره این اسلحه که به هیچ‌وجه کاربرد نظامی نداشت می‌گفت که یادگار دوران صلح آمیزی است که نظامی نبوده است .
شبی توفانی بود . سیلاب باران، باصدایی کسالت بار و طبل مانند که برای آدم‌های چادر نشین آشناست، روی برزنت فرومی‌ریخت .
همانطور که وزشِ باد رعد آسا خود رابرچادر میکوبید چادر باآن ظاهر سست وآسیب پذیرش می‌لرزید، پیچ وتاب می‌خورد ودیرکها وطنابهایش به هرسو کشیده می‌شد .
ژنرال نوشته را به پایان برد . صفحۀ کاغذ نصفه راتا کرد و رویش را به سرباز نگهبان برگرداند وگفت :«بگیر،تاسمَن، اینو به دست آجودان کل بده و بعد برگرد.»
سرباز که بانگاهی پرسان به جانب زندانی بخت برگشته سلام می‌داد، گفت :«زندونی چی، جناب ژنرال؟»
افسر با خشونت گفت :«کاری رو که می‌گم انجام بده.»
سرباز یادداشت را گرفت وسرش راخم کرد واز چارد بیرون رفت . ژنرال کلاورینگ چهره زیبایش رابه جانب جاسوس فدرال برگرداند وبا نگاهی که خصمانه نبود به او نگریست وگفت :«شب بدی یه، جانم.»
«برای من،بله.»
«حدس می‌زنی من چی نوشته‌ ام؟»
«به جرئت می‌گم چیزی که ارزش خوندن داره، واگه حمل برابراز غرور نشه، حدس میزنم اسم من هم توش اومده.»
«آره ،دستور یه دربارۀ اعدام تو که باید موقع بیدار باش خونده بشه . چند سطری هم خطاب به افسر دژبان نوشته‌ ام که ترتیب جزئیات کارو بده.»
«جناب ژنرال،امیدوارم که ترتیب صحنه ازهرنظر داده بشه،چون خود منهم شرکت دارم.»
«دلت می‌خواد کارهای به خصوصی انجام بگیره ؟ مثلا، میل داری کشیش اونجا حضور داشته باشه؟»
«دلم نمی‌خواد به خاطر انبساط خاطر بیشتر من آرامش کشیش به هم بخوره.»
«خدایا، می‌خوای بگی خیال داری با شوخی وخوشمزگی به پیشواز مرگ بری؟ مگه نمی‌دونی که این موضوع خیلی جدی‌یه ؟»
«ازکجا بدونم؟ من هیچ وقت تو سراسر عمرم نمرده‌ام . شنیده‌ ام که مرگ موضوع جدی یه، اما نه ازکسانی که این تجربه رو پشت سرگذاشته‌ اند.»
ژنرال لحظه ای ساکت ماند؛ مرد علاقۀ اوراجلب می‌کرد وشاید اسباب تفریح او می‌شد؛ قبلا با آدمی مثل او روبرو نشده بود.
گفت:«مرگ دست کم همون ازدست دادن خوشبختی‌یه که داریم،ازدست دادن فرصتهای بیشتر.»
«ازدست دادن این چیزها اگه با خونسردی توام باشه ودرنتیجه بدون دلهره انجام بگیره، آدمو به صرافت نمی‌اندازه . شما خودتون باید توجه کرده باشین، جناب ژنرال ، که ازمیون همۀ افراد نفله شده‌ای که بامسرت خاطر پشت سرتون رها کرده‌ این حتی یه نفر تاسف کسی روجلب نکرده.»
«اگه آدمِ مرده تاسف آور نیست، مردن – یعنی جون دادن- برای آدمی که هنوز هوش و حواسش سرجاست قطعا ناخوشاینده . اینو که باید قبول داشته باشی .»
«درد ناخوشاینده، درین تردیدی نیست. آدم نمی‌شه دچار درد بشه وناراحتی حس نکنه . چیزی که هست کسی که بیشتر عمر میکنه بیشتر درمعرض درد قرار داره . چیزی که شما بهش مردن می‌گین، درواقع، آخرین درده ، بنابراین چیزی به اسم مردن وجود نداره . فرض کنیم ، برای نمونه، من تصمیم به فرار بگیرم . شما هفت تیری رو که محترمانه روی زانوها تون پنهان کردین بلند می‌کنین و…»
ژنرال چهره‌اش مثل دخترها گل انداخت، سپس آرام خندید ودندان‌های براقش نمایان شد . چهرۀ زیبایش رابه یک طرف متمایل کرد وچیزی نگفت . جاسوس ادامه داد :«شما شلیک می‌کنین ودر شکم من چیزی جا می‌گیره که من فرونداده‌ام . زمین می‌خورم اما نمی‌میرم . پس ازنیم ساعت حالت احتضار می‌میرم . اما درهرلحظۀ مفروض اون نیم ساعت من یا مرده‌ام یا زنده . حالت وسط وجود نداره . فردا صبح که من اعدام می‌شم همین موضوع اتفاق می‌افته؛ تا هشیارم زنده‌ ام، وقتی مرده‌ ام که ازهوش رفته‌ ام . طبیعت ظاهرا موضوع را کاملا به نفع من حل کرده، درست همان‌طور که من به نفع خودم حل می‌کردم . موضوع به اندازه‌ای ساده‌ س که.» وبا لبخندی ادامه داد:«ظاهرا اعدام کردن اصلا ارزششو نداره.»
درپایان گفته های او سکوتی طولانی برقرار شد . ژنرال خونسرد نشسته بود، به چهرۀ مرد خیره شده بود، اما ظاهرا به حرف‌های مرد دقت نداشت . گویی چشم‌هایش زندانی رامی‌پایید، اما ذهنش به موضوع‌های دیگری توجه داشت . آن وقت نفس عمیق و کش‌داری کشید، مثل کسی که ازخواب وحشتناکی سربرداشته باشد، به خود لرزید وکمابیش بی آنکه شنیده شود، گفت :«مرگ وحشتناکه!» این جمله ازدهان جلاد برآمده بود.
جاسوس با لحن جدی گفت: «برای اجداد وحشی ما وحشتناک بود؛ چون عقلشون به اونجا نرسیده بود که شعور آدمو ازجسمهایی که این شعور درشون جلوه‌ گر می‌شه تفکیک کنن- درست همان‌طور که میمون،که ازشعور کمتری برخورداره، قادر نیست احتمالا خونه‌ای روبدون ساکنانش تصور کنه ؛ یا وقتی چشمش به یه خونۀ مخروبه می‌افته نمی‌تونه به آدمی فکر کنه که تو اون خونه رنج می‌بره . مرگ ازاین نظر برای ما وحشتناکه که این‌جور نگرشو به ارث برده‌ ایم؛ نگرشی که ازاین نظریه‌های وحشی و خیالی دنیای دیگه گرفته شده- درست مثل نام محل‌هایی که افسانه‌هایی رو به یاد ما می‌آره که اون‌هارو توضیح می‌ده یا رفتارهای بی‌معنایی که برای توجیه‌شون فلسفه تراشی می‌کنیم . شما می‌تونین منو اعدام کنین، اما قدرت شیطانی شما درهمین جا متوقف می‌شه، می‌خوام بگم که شما نمی‌تونین همه چیز منو اعدام کنین .»
ژنرال ظاهرا حرف‌های او رانشنیده بود؛ گفته‌های جاسوس صرفا افکار اورابه مجرای ناآشنایی کشاندند، به نتایجی که مستقل ازافکار جاسوس بود . توفان قطع شده بود وچیزی ازروح شکوهمندی شب به افکار جاسوس راه یافته بود وته رنگی ملال‌آور ازترس فوق طبیعی به آن‌ها بخشیده بود؛ ترسی که عنصری ازدوران پیش ازصنعت درآن نهفته بود . گفت : «من نمی‌خوام بمیرم، دستکم امشب نمی‌خوام بمیرم.»
گفته‌اش- چنانچه ،درواقع، خواسته بود به حرفش ادامه دهد- باورود افسری هم مقام با او، یعنی سروان هاستِرلیک، افسر دژبان، قطع شد . ژنرال به خود آمد وحالت گیج ومنگی چهره‌اش رنگ باخت.
به سلام نظامی افسر پاسخ داد وگفت : «سروان، این مرد جاسوس یانکی‌هاست که توصفوف ما دستگیر شده ومدارک همراهش گواه این موضوعه. خودش اعتراف کرده . هوا چطوره؟»
«توفان تموم شده، قربان، ماه دیده می‌شه.»
«بسیار خوب ، یه دسته نفر آماده کنین، اونو ببرین به میدان سان و تیربارانش کنین.»
فریادی ناگهانی ازگلوی مرد شنیده شد . خود رابه جلو انداخت، گردنش راپیش آورد، چشم‌هایش راازهم دراند ودست‌هایش رامشت کرد.
با خشونت وکمابیش بی‌آن‌که حرف‌هایش مفهوم باشد،گفت :«خدایا، جدی نمی‌گین، چرایادتون رفته، تا فردا صبح نباید بامن کاری داشته باشین.»
ژنرال به سردی گفت: «من حرفی ازصبح نزدم،این حدس خود شماست . همین الان تیرباران می‌شین.»
«اما جناب ژنرال، تمنا می‌کنم،درخواست می‌کنم، فراموش نکنین، درسته که من باید اعدام بشم، اما برپاکردن دارمدتی وقت می‌گیره، یه ساعت، دوساعت. درسته که جاسوس‌ها باید اعدام بشن،اما طبق قوانین نظامی من حقوقی دارم. به خاطر خدا، جناب ژنرال ،ببینین چه‌طور…»
افسر شمشیر کشید،چشم‌هایش رابه زندانی دوخت وبه درچادر‌اشاره کرد . زندانی دودل ماند، افسر یقۀ اوراگرفت وآرام به جلو هل داد . مرد وحشت‌زده همین که به تیرک چادر رسید به اطراف آن جست زد و با چالاکی یک گربه غلاف چاقوی تیز را درچنگ گرفت و تیغه را از آن بیرون کشید، سروان راکنار زد و با خشم آدمی دیوانه روی ژنرال پرید و او را به زمین انداخت و همان‌طور که ژنرال دراز کشیده بود، خود را با سر به روی او انداخت . میز واژگون شد، شمع خاموش شد و آن‌ها کورکورانه درتاریکی به کشمکش پرداختند . افسر دژبان به کمک افسر مافوقش پرید و روی دوجسمی که درکشمکش بودند، افتاد . دشنام و فریادهای نامفهوم، حاکی ازخشم و درد، ازتن واندام‌های درهم آویخته به گوش می‌رسید؛ چادر روی آن‌ها پایین آمد و زیر چین وتاهای دست و پا گیر وسنگین آن کشمکش ادامه پیدا کرد . سرباز تاسمَن، که به دنبال رساندن پیام برمی‌گشت، کما بیش به صرافت موقعیت افتاد . تفنگ را انداخت وگوشه‌های چادر را، که تکان تکان می‌خورد، ازهرجا می‌شد می‌گرفت و بی‌ثمر سعی می‌کرد ازروی آدم‌های زیر آن بالا بکشد؛ نگهبانی که جلو آن‌جا قدم می‌زد، چون به رغم هر اتفاقی که می‌افتاد، جرئت نمی‌کرد محل نگهبانی‌اش را ترک گوید، ماشۀ تفنگش را کشید . صدای شلیک افراد نظامی محوطه را متوحش کرد؛ صدای طبل ساعت حضور وغیاب را اعلام کرد و صدای شیپور وقت شیپور جمع را. افراد، که هنوز کاملا لباس نپوشیده بودند و به حالت دو بافرمان‌های افسرانشان صف می‌کشیدند، دسته دسته زیر نور ماه جمع شدند . نظم با صف بستن افراد برقرار شد؛ آن‌ها خبردار ایستادند و، درآن حال، افراد ستاد ونگهبان‌های ژنرال چادر افتاده رابرپا کردند و بازیگران ازنفس افتاده و خون آلود را، درآن مشاجرۀ غریب، ازهم جدا کردند و به آن‌ آشوب پایان دادند .
یک نفر به راستی ازنفس افتاده بود: سروان مرده بود؛ دستۀ چاقوی لبه تیز درگلویش گیر کرده بود ودستی که درآن فروبرده بود نتوانسته بود ازجایش بیرون بکشد . دردست مرده شمشیرش به چشم می‌خورد، شمشیری که با چنان نیرویی درمشت فشرده بود که هرفرد زنده‌ای را به مبارزه می‌خواند . سراسر تیغۀ شمشیر را رگه‌ای از سرخی پوشانده بود.
ژنرال راکه ازجا بلند کردند، باناله‌ای روی زمین افتاد و ازحال رفت . گذشته اززخم‌های جزیی، جای دوزخم شمشیر در او دیده می‌شد، یکی درران و دیگری در شانه .
جاسوس کمتر از همه آسیب دیده بود . جدا ازدست راستش که شکسته بود، زخم‌هایش گویی درکشمکش معمولی و با سلاح‌های طبیعی به وجود آمده بود . اما گیج ومنگ بود وبه درستی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است . دست کسانی راکه می‌خواستند به او کمک کنند پس می‌زد، روی زمین به حال قوز کرده نشسته بود و زیر لب بد و بیراه می‌گفت . چهره‌ش ، که براثر ضربه ورم کرده بود ودلمه‌های خون برآن دیده می‌شد، با آن موهای به هم ریخته، سفید می‌زد وحال چهره مرده‌ها را پیدا کرده بود .
پزشک جراح که به کار نوارپیچی مشغول بود، درجواب سوالی گفت : «این باب عقل شوازدست نداده، ترسیده . می‌خوام ببینم کیه وسرباز تاسمن شروع کرد به توضیح دادن . درعمرش فرصتی به دست آورده بود تا خودی نشان بدهد، هیچ نکته‌ای را که حاکی از همیت رابطۀ خود با وقایع شبانه باشد ناگفته نمی‌گذاشت . داستانش راکه به پایان رساند وباز خواست ازسر بگیرد ودیگر کسی به او اعتنا نکرد.
ژنرال حالا هوش و حواسش رابه دست آورده بود . روی آرنج نیم‌خیز شد، نگاهی به دور واطراف انداخت، به دیدن جاسوس که جلو آتش محوطۀ نظامی کز کرده بود ودورش راگرفته بودند، همین‌قدر گفت: «این بابا روببرین میدان سان و تیر باران کنین.»
افسری که درآن نزدیکی ایستاده بود ،گفت: «ژنرال عقلش پاره سنگ برداشته.»
آجودان گفت: «عقلش پاره سنگ برنداشته . دست‌خطش درباره این ماجرا پیش منه . همین دستورو به هاسترلیک داده.» آن وقت با دست به افسر دژبان ‌اشاره کرد وگفت: « دراین‌که باید اعدام بشه حرفی نیست.»
ده دقیقه بعد، گروهبان پارکر آندرسن، فیلسوف وبذله گو،از لشکر فدرال، که درزیر نور ماه زانو زده بود وباحرف‌های بی سروته سعی می‌کرد جانش رابرهاند، باشلیک بیست تفنگ جانش گرفته شد. همین که رگبار برهوای گزندۀ نیمه شب ضرب گرفت؛ ژنرال کلاورینگ، که بارنگ پریده و بی حرکت درپرتو سرخ‌رنگ آتش محوطۀ نظامی دراز کشیده بود، چشمان آبی رنگش راگشود، به چهرۀ کسانی که دور تا دورش ایستاده بودند نگریست وگفت : «چقدر همه چیز آرومه!»
پزشک جراح نگاهی موقرانه وبامعنی به آجودان کل انداخت . چشمان بیمار آهسته بسته شد وچند دقیقه‌ای با این حال ماند؛ سپس چهره‌اش رالبخندی بسیار دلپذیر پوشاند وبا صدای ضعیفی گفت:«گمان می‌کنم این مرگ باشه » وجان داد.

 

Ambrose Bierce

اَمبروس بی یرس
مترجم : احمد گلشیری
برگرفته ازکتاب : داستان ونقد داستان – نشر نگاه

 

Abierce

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*