Home / Short Stories / داستان کوتاه : سرجوخه اثر ریچارد براتیگان

داستان کوتاه : سرجوخه اثر ریچارد براتیگان

Richard Brautigan-2

 

سرجوخه

روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم . سالهای‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ که‌ درتاکوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی‌بازیافت کاغذ راه‌ انداخته‌ بودند که‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت .
خیلی‌ جالب‌ بود و کارها را اینطور تقسیم‌ کرده‌ بودند : اگر بیست‌ و پنج‌ کیلو کاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ کیلو کاغذ سرجوخه . پنجاه‌ کیلو کاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هر چه‌ وزن‌ کاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می‌یافت، تا آنکه‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. …

گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یک‌ تن‌ کاغذ لازم‌ بود نمی‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن . مقدارش‌ را دقیقا نمی‌دانم‌ اما اول‌ کار جمع‌ کردن‌ کاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌رسید .
از کاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ کردم . همه‌اش‌ شد یکی‌ دو کیلو . راستش‌ ناامید شدم . نمی‌دانم‌ از کجا به‌ سرم‌ زده‌ بود که‌ خانه‌ پر از کاغذ است . تصور می‌کردم‌ که‌ کاغذ همه‌ جا ریخته . خیلی‌ تعجب‌ کردم‌ که‌ کاغذ هم‌ می‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند .
کم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد . همه‌ توانم‌ را جمع‌ کردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می‌پرسیدم‌ اگر کاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند که‌ توی‌ بسیج‌ کاغذ شرکت‌ کنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ کنیم .
پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یک‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را که‌ تازه‌ تمام‌ کرده‌ بود به‌ من‌ داد . در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌کردم . مجله‌ هنوز گرم‌ بود .
خانه‌ بغلی‌ کاغذی‌ نداشت‌ که‌ بدهد دریغ‌ از یک‌ پاکت‌ پستی‌ باطله . آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود . توی‌ خانه‌ بعدی‌ کسی‌ نبود .
خوب‌ یک‌ هفته‌ همین‌طور گذشت . در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، کوچه‌ به‌ کوچه‌ و کو به‌ کو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر کاغذ جمع‌ کردم‌ که‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند .
نوار کشکی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم . گندش‌ بزند . توی‌ محل‌ کلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم . خجالت می کشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم . باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ می‌کردم . نوار را انداختم‌ ته‌ کشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن .
چند روز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ که‌ یک‌ بسته‌ کولیرز از زیرزمین‌ یکی‌ پیدا شد . همین‌ بسته‌ کافی‌ بود که‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا کنم . البته‌ درجه‌های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌های‌ سربازی .
بچه‌هایی‌ که‌ بهترین‌ لباس‌ها را می‌پوشیدند و کلی‌ پول‌ توجیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند .
آنها می‌دانستند کجا کلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند . شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌کردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌کشیدند . موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ می‌رفتند .
دیری‌ نگذشت‌ که‌ به‌ شغل‌ باشکوه‌ نظامی‌گری‌ خاتمه‌ دادم . یعنی‌ روز بعدش . از شیفتگی‌ کاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ که‌ در آن‌ شکست‌ چک‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ که‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌کرد با تمام‌ کلماتی‌ که‌ وقتی‌ طرح‌ می‌شد مردم‌ را می‌آزرد .

 

 

Richard Brautigan

ریچارد براتیگان

مترجم : اسدالله امرایی

 

 

Richard Brautigan-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*