web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : مزاحمت اثر دوریس لسینگ

داستان کوتاه : مزاحمت اثر دوریس لسینگ

Doris Lessing-1

 

مزاحمت

دو کوره‌ راه بود که یکیش از بس با پاهای برهنه رویش راه رفته بودند گود شده بود . کوره‌ راه گود ازکنار مزرعه به طرف بیرون پیچ می‌خورد و از میان چمن‌های بلند و زرد می‌گذشت و به جاده ختم می‌شد. چمن‌ها به خاطر هم‌جواری با کلبه‌ها مات و خاک‌آلوده به نظر می‌رسید؛ کلبه‌هایی که بیست سالی از عمرشان می گذشت .
زن‌های بومی خندان مثل یک مشت طوطی شلوغ و وراج بچه به بغل از این کوره راه پایین می‌آمدند و بیشتر صبح‌شان را کنارچاه مشغول وراجی‌های خاله زنکی می‌شدند، انگار که برای مناسک اجتماعی آمده‌اند و نه برای انجام یکی از کارهای روزمره‌ .
گروهی پیت حلبی‌های براق یا زنگ‌زده‌ را با بازوهای پر جنب‌ وجوش و رعنا روی حلقه‌ای بافته شده از علف روی سرشان ثابت نگه ‌داشته بودند . بعضی‌ها هم زانو زده و پارچه‌های روشن را روی تخته‌سنگ‌هایی که سال‌های خیلی دور از اعماق زمین بیرون زده بود می‌کوبیدند . زن‌ها بچه‌های‌شان را همین‌جا می‌شستند، نوازش و یا نصیحت می‌کردند . کوزه‌های سفالی‌شان را هم همین‌جا حسابی می‌سابیدند و بعد خودشان را می‌شستند و موهای‌شان را شانه می‌زدند ومردان شانه‌ قهوه‌ای،‌ در حالی‌که از دیدن این منظره‌ها نفس‌شان بند آمده بود، متلک‌بارشان می‌کردند .
به هر حال این چاه مال زن‌ها بود و آن‌ها با خنده‌ها، ورورها و آواز خواندنها، پارچه‌های تا شده و بازوبندهای روشن، کوزه‌های سفالی و شانه‌های فلزی‌شان مثل گروه تنبلی بودند که نشئه شده و انگار صدای عَرعَر گله و وزوز تراکتور و همه صداهای مزرعه پس زمینه این صحنه‌ کهنه و قدیمی است؛ صحنه آبکشی زن‌ها از چاه .
زن‌ها که می‌رفتند زمین پر شده بود از آلوهای وحشی . از آن آلو‌هایی که مزه گوشت صورتی‌شان بدجوری دهان را گس می‌کرد، و یا فرشی از پوست‌های سبزو درخشان پرتغال‌های کفیر آن‌جا را می‌پوشاند . بدون زن‌ها آن محل خیلی زشت و تهی به نظر می‌رسید .
چرخ چاه که طناب چربی دور آن بسته شده بود و برای ایمنی بیشتر به وسیله انبرکی چنگالی شکل چرخانده می شد، توسط کپه کاهگلی کوچکی پناه داده شده بود که خود سایه بسیار تیره‌ای روی جاده می‌انداخت . بقیه جاها هم فقط زمین‌های خشک و بی‌آب و علف بود . جلگه‌های مسطحی که در آفتاب خشک شده بود .
منظره آن زن‌های زیبا را زنی با چشم‌های لوچ، که ذهن مرا به هم می‌ریخت، خراب می‌کرد . این زن همیشه از دیگران عقب می‌ماند و نه تنها لوچی چشم‌هایش که بدن زمخت و ناتراشیده‌اش هم معذبم می کرد، به گمانم نگاه غضبناکش هم ترس به دلم می‌انداخت .
معمولا پارچه‌ای سنتی و آبی رنگ، با طرح‌های تیره، دور کمرش می‌پیچید که از بالای آن دو مثلث پهن چروک خورده سینه‌هایش آویزان بود .
تک و تنها کنار چاه می‌آمد و رخت شستنش را بدون هرو کر و بی کمک دیگران انجام می داد . چرخ چاه را به زور و زحمت می‌چرخاند تا دلو آب آرام آرام و با پیچ و تاب به بالا بیاید . دلو گاهی در آن پایین به صخره‌ها‌ی لخت بدنه چاه برخورد می‌کرد . وقتی بالاخره در یک لحظه حساس، دلو لرزان بالای دهانه چاه آویزان می‌شد، زن شانه‌اش را روی دسته چرخ می‌انداخت و با یک حرکت سریع و ترسناک سطل آب را نجات می‌داد . دلو که خم می‌شد قطره‌های درشت آب با صدا درون چاه می‌ریخت و در سطح کوچک دوّار و آیینه وار کدر کف چاه موج درست می‌کرد .
این زن بی دست و پا که چون چشمش چپ بود بدنش هم می‌لنگید مسن‌ترین زن “درازه”، ماهرترین راننده شخم زن ما بود . “درازه” خیلی لاغر بود ولی آن‌قدرها هم بلند بالا نبود . او از آن آدم‌های لاغری بود که بی‌قراری درونی دارند و دائم وول می‌خورند . مثلا موقع راه رفتن با دست‌هایش علف‌ها را می‌کند و شانه‌هایش را با ضرب آهنگ مرموزی تکان می‌داد . بالای چنین هیبت باریک، تنومند و محکم یک کله اندازه نخود بود با گوش‌های پهن و نوک تیزی که به او حالتی گوش به زنگ می‌داد . قیافه‌اش هم همیشه خشن بود؛ خواه وقتی عصبانی بود و خواه هنگامی که می‌خندید . حتی در حالت مسخره همیشگی‌اش، که به بحران معروف بود، خشن به نظر می آمد .
“درازه” زبانی داشت که همه کارگرهای مزرعه از آن حساب می‌بردند . حتی پدرم بعد از جروبحث با او لبخند غمناکی می‌زد و می‌گفت : “هر چی باشه اونم یه مرده، بالاخره یکی باید بهش احترام بگذاره ! هیچ موقع نمی‌گذاره بحث به نفع تو تموم بشه ! ”
او در وادی هنر هم سیر کرده بود؛ هنرگله داری . وَرزاها را چنان بی رحمانه و استادانه هدایت می‌کرد که تماشایش هم ترسناک بود و هم جالب . اگر یک سری بچه جیغ جیغوی سه ساله را که می‌خواهند طعم اولین دست فرمان را با وَرزاها بچشند به او می‌دادند، ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان، در حالی‌که عرق از سر و رویش می‌ریخت، با آن‌ها تمرین می‌کرد و آن‌وقت رضایتمندانه‌ با چشمانی محزون و شرور به آن‌ها نگاه می‌کرد . بعد از آموزش بچه‌ها با غرشی وحشیانه تازیانه‌اش را طوری فرود می‌آورد که گاوها را زخمی نکند . گویی با زبانی که بین دندان‌هایش بود محاسبه می‌کرد که دقیقا چه‌طور باید محکم شلاق‌شان بزند . ولی تماشای هدایت کردن شانزده وَرزای رام شده توسط او چیز دیگری بود، به تماشای اجرای سیرک می‌ماند؛ همان نوع حس تعلیق در آن بود. شلاق نزدن ورزاها فقط به خاطر غرورش بود و هیچ ربطی به این نداشت که دلش به حال آن بیچاره‌ها سوخته است ! دوست داشت که غرورش را با مهارتش سیراب کند .
“درازه” پهلوی دو ردیف گاو کودن که به زور خودشان را روی کلوخ‌های سفت مزرعه می‌کشیدند راه می‌رفت و جیغ می‌زد و شلاق دوازده فوتی بلندش را چنان در هوا تاب می‌داد که دایره‌ سیاهی بالای سرش درست می‌شد . هر چند او مثل آدم‌های دیوانه فریاد می‌زد و چنان محکم شلاقش را فرود می‌آورد که صدایش به وضوح در کل مزرعه شنیده می‌شد ولی نوک فلزی شلاقش حتی پوست وَرزاها را هم لمس نمی‌کرد . موقعی که وَرزاها را از گاوآهن باز می‌کرد آن‌قدر خسته بودند که تلوتلو می‌خوردند ولی اثری از زخم شلاق روی بدن‌شان نبود که پدرم اعتراض کند .
ما “درازه” را از چیزهایی که هم ولایتی‌هاش درباره‌اش می‌گفتند می‌شناختیم؛ “اون می‌دونه چه‌طوری وَرزاها رو هدایت کنه ولی نمی‌تونه از پس زَناش بربیاد” البته چند سال پیش خودش هم تو یه مهمانی چیزی از همین دست راجع به خودش گفته بود .
بعد از مدتی غیبت وقتی که دوباره به مزرعه برگشت بعضی‌ها به شوخی می‌گفتند : ” حالا  درازه  می‌خواد با حرم‌سراش چه کار کنه ؟ ”
همیشه با هر سه تا زنش مشکل داشت . عادت داشت که به خانه ما بیاید و با پدرم در باره لاس زدن زن آخریش با پسر ارباب مزرعه همسایه شش مایل آن طرف‌تر، و یا راجع به این‌که چه‌جوری ظرف داغ خمیر ذرت را به طرف زن دومیش، که به او حسودی می‌کرده، پرتاب کرده است، دردل جانانه ای بکند . غروب‌ها هم هروقت پدرم بعد از کار نشسته بود و با بقیه گپ می‌زد آن‌جا بود و شلوار خاکی رنگ به پا راجع به زن‌هاش قرقر می‌کرد . بیشتر وقت‌ها شلوارش کمی هم از کمرش به پایین لیز می‌خورد و بالاتنه لخت‌اش بیشتر به چشم می‌آمد . وقتی آفتاب روی پوست سیاه براقش می‌افتاد بدنش به سرخی می‌زد و رنگ‌های آتشین خورشید هم هاله‌ای دورش درست می‌کرد . قـُرقـُرهایش که تمام می‌شد به صرافت می‌افتاد که مبادا حرف‌هاش پدرم را خسته کرده و حالتی به خود می‌گرفت که پدر را به خنده وامی‌داشت . پدرم آن‌قدر می‌خندید که خیس عرق می‌شد و می‌گفت : ” این مرد یه کمدین مادرزاده . اگه با رنگ دیگه‌ای متولد شده بود حتما  می‌رفت رو صحنه!” ولی او هیچً شباهتی به دلقک‌ها نداشت، ممکن بود برای پدرم که کمدی دوست داشت کمی بازی در بیاورد، ولی هرگز مثل بعضی از آفریقایی‌ها ادای میمون‌ها را برای سرگرمی ما در نمی‌آورد و البته پیش هم محلی‌های خودش هم شخصیت خنده آوری نبود . چیزی که شوخی‌هایش را زننده می‌کرد زبان نیش‌دارش بود، البته این را خودش هم می‌دانست . یک روز دیدمش، با شلوار خاکی زانو انداخته و شلاقی که روی زمین می‌کشید و کلی گرد و خاک هوا می‌کرد . داشت از جاده پایین می‌آمد و چشم‌های متفکرش را به جلو دوخته بود . از کنار دسته‌های زن‌ها که عبور می‌کرد فقط به گروهی که احتمال می‌داد یکی از زن‌های خودش در میان‌شان باشد سر تکان می‌داد . زن‌ها که انگار شلاق خورده باشند تا رام بشوند از درد به خود می‌پیچیدند و بعد خیلی وقیحانه و تحریک‌کننده سرش عصبانی داد می‌زدند که به آن‌ها توجه کند و او حتی سرش را هم بر نمی‌گرداند .
وقتی مشکل جدی پیش می‌آمد پدرم خیلی زود خسته می شد، او فقط دوست داشت کمی سرگرم شود، نه این‌که به طور جدی درگیر مسائل کارگرانش شود . “درازه” پیشرفت کرده بود و دیگر هرروزعصر پیش ما بود . بیشتر وقت‌ها خیلی جدی و زننده حرف می‌زد، از پدرم می‌خواست که به زن مسنش، همان چشم چپه، بگوید که برگردد سر خانه زندگی خودش . این زن داشت کم کم او را دیوانه می کرد .”زن غرغرو تو خونه مثِ کک تو بدن می‌مونه می‌تونی جاش بخارونی ولی همه ش از یه جا به جای دیگه می‌ره و تا اونو نکشی آروم نمی‌شی ”
” ولی تو نمی‌تونی چون ازش خسته شدی برگردونیش ”
البته به نظر می رسید یک سری پیچیدگی وجود داشته باشد . دو تا زن جوان‌تر که از هم متنفر بودند در یک چیز با هم متحد شده بودند و آن این‌که زن مسن‌تر را باید نگه می‌داشتند؛ چون بیشتر کارهای خانه را او انجام می‌داد . از بچه‌ها مراقبت می‌کرد، باغچه را بیل می زد، سبزی‌های معطر از علف‌زار می‌چید . به‌علاوه هیکل قناسش هم همیشه آن‌ها را می‌خنداند . یک مضحکه تمام عیار بود . بدبختی بود که روزگار او را مضحکه افراد سالم و خوشگل قرار داده بود . این موقع‌ها پدرم به کتابی راجع ‌به بومیان مراجعه می‌کرد که به وضوح بیان کرده بود که چون زن مسن‌تر دیگر نور چشمی شوهرش به حساب نمی‌آید پس به عهده زن جوان‌تر است که از او نگهداری و مراقبت کند . موضوع “درازه” و امور خانه او با این نظریه دلپذیر، به وضوح فرق می‌کرد . پدرم مثل کسی که دنبال راه علاجی در کتاب دارو می‌گردد و نمی‌تواند داروی تجویز شده‌ای پیدا کند عصبانی می‌شد . بعد از چند هفته که پدرم دید “درازه” هنوز سمج‌بازی درمی‌آورد به “درازه” گفت دیگر حرف نزند و زن‌هایش را هم خودش جمع‌وجور کند . “درازه” هم آرام و عصبانی در حالی‌که علفی به دندان گرفته بود، راه افتاد و رفت پایین . همین‌طورزیرلبی غرغر می‌کرد وبه طرف خانه‌ای می‌رفت که آنجا لابد دو زنش مشغول هر هر کر کر کردن‌های ابلهانه‌ی خود بودند و زن پیر ترش‌رو،‌که مادر بچه‌های بزرگترش بود، طبق معمول کارهای خانه را انجام می‌داد، همان زنی که بلای زندگیش شده بود . چند هفته بعد پدرم خیلی ناشیانه از “درازه” پرسید : “راستی  درازه  اوضاع، احوالت چطوره ؟ همه چی دوباره رو به راهه ؟ ”
و ” درازه ” به سادگی جواب داد : ” بله اررباب، اون رفته ”
– منظورت چیه که اون رفته ؟
” درازه ” شانه بالا انداخت و گفت : گذاشته رفته . بدون این‌که چیزی به کسی بگه گذاشته رفته ! از آن‌جایی که زنش اهل نیاسالد  بود و پیاده تا آن‌جا روزها راه بود، مطمئنا  خودش تنهایی نرفته بود. شاید کس و کاری داشته که بیایند و او را ببرند . یا با گروهی از آفریقایی‌هایی که از آن‌جا می‌گذشتند و مسیرشان آن طرفی بوده است رفته .
پدرم کمی تعجب کرد، ولی کمی بعد همه چیز از یادش رفت . به هر حال مشکل، مشکل او نبود . او ازاین‌که کارآمد‌ترین کارگرش با خیال راحت به سر کارش برگشته، راضی بود . البته بیشتر از این خوشحال بود که مسئله ” درازه ” قبل از مشکل سالیانه حمل آب حل شد .
درآن حوالی فقط دو تا چاه وجود داشت و پر واضح است که ما از چاه جدید، که شیرین مزه بود و آب تمیز و شفافی داشت، استفاده می کردیم . ولی آن چاه در جولای هر سال خشک می شد . آب چاه قدیمی خوش‌مزه نبود و رنگش هم به قهوه‌ای کمرنگ می‌زد، ولی همیشه پر آب بود . برای همین مجبور بودیم سه یا چهار ماه از سال، بسته به بارش باران، در آب چاه اهالی مزرعه سهیم بشویم . این موقع‌ها ” درازه ” از این‌که هفته‌ای چهار بار با گاری آب‌ بَری برود و برای ما آب بیاورد لجش می‌گرفت . زن‌های مزرعه هم از این‌که مجبور شوند زمانی که در محل چاه تجمع می‌کنند به ارابه های آب‌ بَری برخورد کنند متنفر بودند و به ” درازه ” غر می‌زدند . امسال حتی ما شروع به استفاده از آب چاه قدیمی نکرده بودیم که شکایت‌هایشان شروع شد : آب بد مزه است . ارباب بزرگ باید چند نفر را می فرستاد که چاه را تمیز کنند . فردای همان روز چند نفر از زن‌های مزرعه آمدند خانه ما . شش تا از زن‌ها پشت در ایستاده بودند و جروبحث می کردند که اگر چاه زودتر تمیز نشود بچه‌های شان مریض می‌شوند .
پدرم با ترش رویی قول داد : ” باشه هفته بعد! ”
صبح روز بعد ” درازه ” اولین سهمیه ما را از آب چاه قدیمی آورد . درب بشکه‌ها را که کنار زدیم، بوی تعفنش در خانه پخش شد . برای نوشیدنش که دیگر جای سؤالی نبود . پدرم به زن‌هایی که بی‌میل ورغبت پشت در ما این پا اون پا می کردند گفت : ” چرا هر دفعه درپوش چاه را نمی‌ذارین سر جاش؟ ” او واقعا  عصبانی شده بود . ” دفعه‌ی پیش که چاه تمیز شد، چهارده تا جسد موش و یک مار مرده توش بود . تو چاه ما همچین چیزهایی پیدا نمی‌شه چون یادمون نمی‌ره هر دفعه در چاه رو بذاریم ” ولی انگار آن‌ها گذاشتن و برداشتن درپوش چاه را عملی می‌دانستند که مربوط به خدا می‌شود و هیچ دخلی به آن‌ها ندارد . ما سعی می‌کردیم همیشه موقع خالی کردن چاه به آن‌جا برویم . چون مراسم مذهبی‌شان خیلی جالب بود . مثل مراسمی که برای پوست کندن ذرت داشتند یا برای بارش اولین باران . درست به نقطه عطفی در طول سال شبیه بود . انگار که یک شهر محاصره شده در حال برنامه‌ریزی برای تأمین مایحتاجش است .
آن روز به خصوص هوا بسیار گرم شده بود، طوری که شیره برگ‌ها و درختان بیرون زده بود و شاخ و برگ‌هایی که خورشید داغشان کرده بود در چنین گرمایی می‌سوختند . خورشید هم آن بالابالاها پشت پرده‌ای از گرد و غبار رفته بود، البته لازم به ذکر است که خشکی هوا عنصر تازه‌ای بود .
تخلیه چاه نوعی مراسم مذهبی بود که در آن ایمان‌شان را محک می‌زدند . البته این مراسم یک کمی معترضانه هم بود .
کل بعد از ظهر در تمام مزرعه هیچ نوع آبی پیدا نمی شد . یک چاه که کـاملا  خشک شده بود و آن یکی هم بسته به بالا و پایین رفتن آب‌های زیرزمینی زه‌ کشی می‌شد . اگر ما را بی آب می گذاشت چی؟ هر سال این موقع از روز، همین دغدغه را داشتیم . و صبح وقتی‌که ” درازه ” پشت در می ایستاد، و با لبخندی می‌گفت که با دلو آب تازه سالم بالا کشیده‌اند، از خوشحالی جشنی به پا می‌شد .
ولی این بار بوی چاه واقعا  غیرقابل تحمل بود . مثل همیشه یک سری موش‌ باد کرده را می‌دیدیم که روی سنگ‌های دور چاه چیده بودند و همچنین اسکلت بز مرده‌ای نیز روی زمین پهن کرده بودند که احتمالا  در تاریکی توی چاه افتاده بود .
بعد ما از آن‌جا رفتیم . جاده‌ای که در آن قدم می‌زدیم توسط سطل‌های بی پایان و پی در پی پر شده از آن آب مضر و کدر موقتا  تبدیل به رودخانه‌ای شده بود .
خود ” درازه ” بود که آمد خبرها را به ما بگوید . بعدها خیلی سعی کردیم یادمان بیاید آن قیافه‌ای که همیشه پر از رمز و راز بود، موقع گفتن آن خبر چه حالتی داشت . به نظر می رسید که انگار با دلو آخر بازوی یک آدم را هم بالا کشیده‌ بودند، یا به قولی تکه‌هایی از آن را . تکه تکه‌‌اش را که بالا کشیدند فهمیدند جسد زن چشم چپه، اولین زندرازه ” است . او را از النگوهایش شناخته بودند. سر آخر ” درازه ” رفت داخل چاه و کله‌اش را هم بالا آورد که انگار مجموعه را کامل می‌کرد .
پدرم گفت: ” من فکر می کردم گفتی زنت رفته خونه خودشون !؟ ”
– فکر می‌کردم رفته . کجا دیگه می‌تونست رفته باشه ؟
پدرم سر آخر آزرده از همه چیز گفت : ” اگه اون می خواسته خودشو بکشه چرا خودشو از یه درخت آویزون نکرده ، بجای این‌که آب را متعفن کنه ؟ ”
” درازه ” گفت : ” شایدم سـر خورده افتاده تو چاه ”
پدرم سرش را بالا آورد و برای چند دقیقه به او زل زد و بالاخره گفت : ”  آره آره ! فکر کنم همین کارو کرده ”
بعدها با خودمان می‌گفتیم که عجب ! بومی‌ها هم خودکشی می‌کنند ؟! لابد می‌خواهند ادعا کنند مثل ما دارای ظرافت‌های روحی هستند .
ولی بعدها با این‌که حرف خاصی پیش نیامده بود شنیدم که پدر می‌گفت : ” خوب، راستش را بخوای من هیچی نمی‌دونم، لعنت به من اگه چیزی بدونم، ولی به هر حال اون شخم‌ زن فوق العاده ایه ”

Doris Lessing

دوریس لسینگ

مترجم : سهراب میرزا عابدینی

 

Doris-Lessing

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*