Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدانست رستم که لابه به کار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدانست رستم که لابه به کار‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

زدن تیر بر چشم اسفندیار

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بدانست رستم که لابه به کار‬
‫نيايد همی پيش اسفنديار‬
‫کمان را به زه کرد و آن تير گز‬
‫که پيکانش را داده بد آب رز‬
‫همی راند تير گز اندر کمان‬
‫سر خويش کرده سوی آسمان‬
‫همی گفت کای پاک دادار هور‬
‫فزاينده ی دانش و فر و زور‬
‫همی بينی اين پاک جان مرا‬
‫توان مرا هم روان مرا‬
‫که چندين بپيچم که اسفنديار‬
‫مگر سر بپيچاند از کارزار‬
‫تو دانی که بيداد کوشد همی‬
‫همی جنگ و مردی فروشد همی‬
‫به بادافره اين گناهم مگير‬
‫توی آفريننده ی ماه و تير‬
‫چو خودکامه جنگی بديد آن درنگ‬
‫که رستم همی دير شد سوی جنگ‬
‫بدو گفت کای سگزی بدگمان‬
‫نشد سير جانت ز تير و کمان‬
‫ببينی کنون تير گشتاسپی‬
‫دل شير و پيکان لهراسپی‬
‫يکی تير بر ترگ رستم بزد‬
‫چنان کز کمان سواران سزد‬
‫تهمتن گز اندر کمان راند زود‬
‫بران سان که سيمرغ فرموده بود‬
‫بزد تير بر چشم اسفنديار‬
‫سيه شد جهان پيش آن نامدار‬
‫خم آورد بالای سرو سهی‬
‫ازو دور شد دانش و فرهی‬
‫نگون شد سر شاه يزدان پرست‬
‫بيفتاد چاچی کمانش ز دست‬
‫گرفته بش و يال اسپ سياه‬
‫ز خون لعل شد خاک آوردگاه‬
‫چنين گفت رستم به اسفنديار‬
‫که آوردی آن تخم زفتی به بار‬
‫تو آنی که گفتی که رويين تنم‬
‫بلند آسمان بر زمين بر زنم‬
‫من از شست تو هشت تير خدنگ‬
‫بخوردم نناليدم از نام و ننگ‬
‫به يک تير برگشتی از کارزار‬
‫بخفتی بران باره ی نامدار‬
‫هم اکنون به خاک اندر آيد سرت‬
‫بسوزد دل مهربان مادرت‬
‫همانگه سر نامبردار شاه‬
‫نگون اندر آمد ز پشت سپاه‬
‫زمانی همی بود تا يافت هوش‬
‫بر خاک بنشست و بگشاد گوش‬
‫سر تير بگرفت و بيرون کشيد‬
‫همی پر و پيکانش در خون کشيد‬
‫همانگه به بهمن رسيد آگهی‬
‫که تيره شد آن فر شاهنشهی‬
‫بيامد به پيش پشوتن بگفت‬
‫که پيکار ما گشت با درد جفت‬
‫تن ژنده پيل اندر آمد به خاک‬
‫دل ما ازين درد کردند چاک‬
‫برفتد هر دو پياده دوان‬
‫ز پيش سپه تا بر پهلوان‬
‫بديدند جنگی برش پر ز خون‬
‫يکی تير پرخون به دست اندرون‬
‫پشوتن بر و جامه را کرد چاک‬
‫خروشان به سر بر همی کرد خاک‬
‫همی گشت بهمن به خاک اندرون‬
‫بماليد رخ را بدان گرم خون‬
‫پشوتن همی گفت راز جهان‬
‫که داند ز دين آوران و مهان‬
‫چو اسفندياری که از بهر دين‬
‫به مردی برآهيخت شمشير کين‬
‫جهان کرد پاک از بد بت پرست‬
‫به بد کار هرگز نيازيد دست‬
‫به روز جوانی هلاک آمدش‬
‫سر تاجور سوی خاک آمدش‬
‫بدی را کزو هست گيتی به درد‬
‫پرآزار ازو جان آزاد مرد‬
‫فراوان برو بگذرد روزگار‬
‫که هرگز نبيند بد کارزار‬
‫جوانان گرفتندش اندر کنار‬
‫همی خون ستردند زان شهريار‬
‫پشوتن بروبر همی مويه کرد‬
‫رخی پر ز خون و دلی پر ز درد‬
‫همی گفت زار ای يل اسفنديار‬
‫جهانجوی و از تخمه ی شهريار‬
‫که کند اين چنين کوه جنگی ز جای‬
‫که افگند شير ژيان را ز پای‬
‫که کند اين پسنديده دندان پيل‬
‫که آگند با موج دريای نيل‬
‫چه آمد برين تخمه از چشم بد‬
‫که بر بدکنش بی گمان بد رسد‬
‫کجا شد به رزم اندرون ساز تو‬
‫کجا شد به بزم آن خوش آواز تو‬
‫کجا شد دل و هوش و آيين تو‬
‫توانايی و اختر و دين تو‬
‫چو کردی جهان را ز بدخواه پاک‬
‫نيامدت از پيل وز شير باک‬
‫کنون آمدت سودمندی به کار‬
‫که در خاک بيند ترا روزگار‬
‫که نفرين برين تاج و اين تخت باد‬
‫بدين کوشش بيش و اين بخت باد‬
‫که چو تو سواری دلير و جوان‬
‫سرافراز و دانا و روشن روان‬
‫بدين سان شود کشته در کارزار‬
‫به زاری سرآيد برو روزگار‬
‫که مه تاج بادا و مه تخت شاه‬
‫مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه‬
‫چنين گفت پر دانش اسفنديار‬
‫که ای مرد دانای به روزگار‬
‫مکن خويشتن پيش من بر تباه‬
‫چنين بود بهر من از تاج و گاه‬
‫تن کشته را خاک باشد نهال‬
‫تو از کشتن من بدين سان منال‬
‫کجا شد فريدون و هوشنگ و جم‬
‫ز باد آمده باز گردد به دم‬
‫همان پاکزاده نياکان ما‬
‫گزيده سرافراز و پاکان ما‬
‫برفتند و ما را سپردند جای‬
‫نماند کس اندر سپنجی سرای‬
‫فراوان بکوشيدم اندر جهان‬
‫چه در آشکار و چه اندر نهان‬
‫که تا رای يزدان به جای آورم‬
‫خرد را بدين رهنمای آورم‬
‫چو از من گرفت ای سخن روشنی‬
‫ز بد بسته شد راه آهرمنی‬
‫زمانه بيازيد چنگال تيز‬
‫نبد زو مرا روزگار گريز‬
‫اميد من آنست کاندر بهشت‬
‫دل افروز من بدرود هرچ کشت‬
‫به مردی مرا پور دستان نکشت‬
‫نگه کن بدين گز که دارم به مشت‬
‫بدين چوب شد روزگارم به سر‬
‫ز سيمرغ وز رستم چاره گر‬
‫فسونها و نيرنگها زال ساخت‬
‫که اروند و بند جهان او شناخت‬
‫چو اسفنديار اين سخن ياد کرد‬
‫بپيچيد و بگريست رستم به درد‬
‫چنين گفت کز ديو ناسازگار‬
‫ترا بهره رنج من آمد به کار‬
‫چنانست کو گفت يکسر سخن‬
‫ز مردی به کژی نيفگند بن‬
‫که تا من به گيتی کمر بسته ام‬
‫بسی رزم گردنکشان جسته ام‬
‫سواری نديدم چو اسفنديار‬
‫زره دار با جوشن کارزار‬
‫چو بيچاره برگشتم از دست اوی‬
‫بديدم کمان و بر و شست اوی‬
‫سوی چاره گشتم ز بيچارگی‬
‫بدادم بدو سر به يکبارگی‬
‫زمان ورا در کمان ساختم‬
‫چو روزش سرآمد بينداختم‬
‫گر او را همی روز باز آمدی‬
‫مرا کار گز کی فراز آمدی‬
‫ازين خاک تيره ببايد شدن‬
‫به پرهيز يک دم نشايد زدن‬
‫همانست کز گز بهانه منم‬
‫وزين تيرگی در فسانه منم‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*