web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ببودند هر دو بران رای مند‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ببودند هر دو بران رای مند‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

راهنمایی سیمرغ برای شکست اسفندیار رویین تن

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ببودند هر دو بران رای مند‬
‫سپهبد برآمد به بالا بلند‬
‫از ايوان سه مجمر پر آتش ببرد‬
‫برفتند با او سه هشيار و گرد‬
‫فسونگر چو بر تيغ بالا رسيد‬
‫ز ديبا يکی پر بيرون کشيد‬
‫ز مجمر يکی آتشی برفروخت‬
‫به بالای آن پر لختی بسوخت‬
‫چو پاسی ازان تيره شب درگذشت‬
‫تو گفتی چو آهن سياه ابر گشت‬
‫همانگه چو مرغ از هوا بنگريد‬
‫درخشيدن آتش تيز ديد‬
‫نشسته برش زال با درد و غم‬
‫ز پرواز مرغ اندر آمد دژم‬
‫بشد پيش با عود زال از فراز‬
‫ستودش فراوان و بردش نماز‬
‫به پيشش سه مجمر پر از بوی کرد‬
‫ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد‬
‫بدو گفت سيمرغ شاها چه بود‬
‫که آمد ازين سان نيازت به دود‬
‫چنين گفت کاين بد به دشمن رساد‬
‫که بر من رسيد از بد بدنژاد‬
‫تن رستم شيردل خسته شد‬
‫ازان خستگی جان من بسته شد‬
‫کزان خستگی بيم جانست و بس‬
‫بران گونه خسته نديدست کس‬
‫همان رخش گويی که بيجان شدست‬
‫ز پيکان تنش زار و بيجان شدست‬
‫بيامد برين کشور اسفنديار‬
‫نکوبد همی جز در کارزار‬
‫نجويد همی کشور و تاج و تخت‬
‫برو بار خواهد همی با درخت‬
‫بدو گفت سيمرغ کای پهلوان‬
‫مباش اندرين کار خسته روان‬
‫سزد گر نمايی به من رخش را‬
‫همان سرفراز جهانبخش را‬
‫کسی سوی رستم فرستاد زال‬
‫که لختی به چاره برافراز يال‬
‫بفرمای تا رخش را همچنان‬
‫بيارند پيش من اندر زمان‬
‫چو رستم بران تند بالا رسيد‬
‫همان مرغ روشن دل او را بديد‬
‫بدو گفت کای ژنده پيل بلند‬
‫ز دست که گشتی بدين سان نژند‬
‫چرا رزم جستی ز اسفنديار‬
‫چرا آتش افگندی اندر کنار‬
‫بدو گفت زال ای خداوند مهر‬
‫چو اکنون نمودی بما پاک چهر‬
‫گر ايدونک رستم نگردد درست‬
‫کجا خواهم اندر جهان جای جست‬
‫همه سيستان پاک ويران کنند‬
‫به کام دليران ايران کنند‬
‫شود کنده اين تخمه ی ما ز بن‬
‫کنون بر چه رانيم يکسر سخن‬
‫نگه کرد مرغ اندران خستگی‬
‫بديد اندرو راه پيوستگی‬
‫ازو چار پيکان به بيرون کشيد‬
‫به منقار از ان خستگی خون کشيد‬
‫بران خستگيها بماليد پر‬
‫هم اندر زمان گشت با زيب و فر‬
‫بدو گفت کاين خستگيها ببند‬
‫همی باش يک چند دور از گزند‬
‫يکی پر من تر بگردان به شير‬
‫بمال اندران خستگيهای تير‬
‫بران همنشان رخش را پيش خواست‬
‫فرو کرد منقار بر دست راست‬
‫برون کرد پيکان شش از گردنش‬
‫نبد خسته گر بسته جايی تنش‬
‫همانگه خروشی برآورد رخش‬
‫بخنديد شادان دل تاجبخش‬
‫بدو گفت مرغ ای گو پيلتن‬
‫توی نامبردار هر انجمن‬
‫چرا رزم جستی ز اسفنديار‬
‫که او هست رويين تن و نامدار‬
‫بدو گفت رستم گر او را ز بند‬
‫نبودی دل من نگشتی نژند‬
‫مرا کشتن آسانتر آيد ز ننگ‬
‫وگر بازمانم به جايی ز جنگ‬
‫چنين داد پاسخ کز اسفنديار‬
‫اگر سر بجا آوری نيست عار‬
‫که اندر زمانه چنويی نخاست‬
‫بدو دارد ايران همی پشت راست‬
‫بپرهيزی از وی نباشد شگفت‬
‫مرا از خود اندازه بايد گرفت‬
‫که آن جفت من مرغ با دستگاه‬
‫به دستان و شمشير کردش تباه‬
‫اگر با من اکنون تو پيمان کنی‬
‫سر از جنگ جستن پشمان کنی‬
‫نجويی فزونی به اسفنديار‬
‫گه کوشش و جستن کارزار‬
‫ور ايدونک او را بيامد زمان‬
‫نينديشی از پوزش بی گمان‬
‫پسانگه يکی چاره سازم ترا‬
‫به خورشيد سر برفرازم ترا‬
‫چو بشنيد رستم دلش شاد شد‬
‫از انديشه ی بستن آزاد شد‬
‫بدو گفت کز گفت تو نگذرم‬
‫وگر تيغ بارد هوا بر سرم‬
‫چنين گفت سيمرغ کز راه مهر‬
‫بگويم کنون باتو راز سپهر‬
‫که هرکس که او خون اسفنديار‬
‫بريزد ورا بشکرد روزگار‬
‫همان نيز تا زنده باشد ز رنج‬
‫رهايی نيابد نماندش گنج‬
‫بدين گيتيش شوربختی بود‬
‫وگر بگذرد رنج و سختی بود‬
‫شگفتی نمايم هم امشب ترا‬
‫ببندم ز گفتار بد لب ترا‬
‫برو رخش رخشنده را برنشين‬
‫يکی خنجر آبگون برگزين‬
‫چو بشنيد رستم ميان را ببست‬
‫وزان جايگه رخش را برنشست‬
‫به سيمرغ گفت ای گزين جهان‬
‫چه خواهد برين مرگ ما ناگهان‬
‫جهان يادگارست و ما رفتنی‬
‫به گيتی نماند بجز مردمی‬
‫به نام نکو گر بميرم رواست‬
‫مرا نام بايد که تن مرگ راست‬
‫کجا شد فريدون و هوشنگ شاه‬
‫که بودند با گنج و تخت و کلاه‬
‫برفتند و ما را سپردند جای‬
‫جهان را چنين است آيين و رای‬
‫همی راند تا پيش دريا رسيد‬
‫ز سيمرغ روی هوا تيره ديد‬
‫چو آمد به نزديک دريا فراز‬
‫فرود آمد آن مرغ گردنفراز‬
‫به رستم نمود آن زمان راه خشک‬
‫همی آمد از باد او بوی مشک‬
‫بماليد بر ترکش پر خويش‬
‫بفرمود تا رستم آمدش پيش‬
‫گزی ديد بر خاک سر بر هوا‬
‫نشست از برش مرغ فرمانروا‬
‫بدو گفت شاخی گزين راستتر‬
‫سرش برترين و تنش کاستتر‬
‫بدان گز بود هوش اسفنديار‬
‫تو اين چوب را خوار مايه مدار‬
‫بر آتش مرين چوب را راست کن‬
‫نگه کن يکی نغز پيکان کهن‬
‫بنه پر و پيکان و برو بر نشان‬
‫نمودم ترا از گزندش نشان‬
‫چو ببريد رستم تن شاخ گز‬
‫بيامد ز دريا به ايوان و رز‬
‫بران کار سيمرغ بد رهنمای‬
‫همی بود بر تارک او به پای‬
‫بدو گفت اکنون چو اسفنديار‬
‫بيايد بجويد ز تو کارزار‬
‫تو خواهش کن و لابه و راستی‬
‫مکوب ايچ گونه در کاستی‬
‫مگر بازگردد به شيرين سخن‬
‫بياد آيدش روزگار کهن‬
‫که تو چند گه بودی اندر جهان‬
‫به رنج و به سختی ز بهر مهان‬
‫چو پوزش کنی چند نپذيردت‬
‫همی از فرومايگان گيردت‬
‫به زه کن کمان را و اين چوب گز‬
‫بدين گونه پرورده در آب رز‬
‫ابر چشم او راست کن هر دو دست‬
‫چنانچون بود مردم گزپرست‬
‫زمانه برد راست آن را به چشم‬
‫بدانگه که باشد دلت پر ز خشم‬
‫تن زال را مرغ پدرود کرد‬
‫ازو تار وز خويشتن پود کرد‬
‫ازان جايگه نيکدل برپريد‬
‫چو اندر هوا رستم او را بديد‬
‫يکی آتش چوب پرتاب کرد‬
‫دلش را بران رزم شاداب کرد‬
‫يکی تيز پيکان بدو در نشاند‬
‫چپ و راست پرها بروبر نشاند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*