web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : کمان برگرفتند و تير خدنگ‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کمان برگرفتند و تير خدنگ‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

زینهار دادن اسفندیار رویین تن به رستم به یک شب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫کمان برگرفتند و تير خدنگ‬
‫ببردند از روی خورشيد رنگ‬
‫ز پيکان همی آتش افروختند‬
‫به بر بر زره را همی دوختند‬
‫دل شاه ايران بدان تنگ شد‬
‫بروها و چهرش پر آژنگ شد‬
‫چو او دست بردی به سوی کمان‬
‫نرستی کس از تير او بی گمان‬
‫به رنگ طبرخون شدی اين جهان‬
‫شدی آفتاب از نهيبش نهان‬
‫يکی چرخ را برکشيد از شگاع‬
‫تو گفتی که خورشيد شد در شراع‬
‫به تيری که پيکانش الماس بود‬
‫زره پيش او همچو قرطاس بود‬
‫چو او از کمان تير بگشاد شست‬
‫تن رستم و رخش جنگی بخست‬
‫بر رخش ازان تيرها گشت سست‬
‫نبد باره و مرد جنگی درست‬
‫همی تاخت بر گردش اسفنديار‬
‫نيامد برو تير رستم به کار‬
‫فرود آمد از رخش رستم چو باد‬
‫سر نامور سوی بالا نهاد‬
‫همان رخش رخشان سوی خانه شد‬
‫چنين با خداوند بيگانه شد‬
‫به بالا ز رستم همی رفت خون‬
‫بشد سست و لرزان که بيستون‬
‫بخنديد چون ديدش اسفنديار‬
‫بدو گفت کای رستم نامدار‬
‫چرا گم شد آن نيروی پيل مست‬
‫ز پيکان چرا پيل جنگی بخست‬
‫کجا رفت آن مردی و گرز تو‬
‫به رزم اندرون فره و برز تو‬
‫گريزان به بالا چرا برشدی‬
‫چو آواز شير ژيان بشندی‬
‫چرا پيل جنگی چو روباه گشت‬
‫ز رزمت چنين دست کوتاه گشت‬
‫تو آنی که ديو از تو گريان شدی‬
‫دد از تف تيغ تو بريان شدی‬
‫زواره پی رخش ناگه بديد‬
‫کزان رود با خستگی در کشيد‬
‫سيه شد جهان پيش چشمش به رنگ‬
‫خروشان همی تاخت تا جای جنگ‬
‫تن مرد جنگی چنان خسته ديد‬
‫همه خستگي هاش نابسته ديد‬
‫بدو گفت خيز اسپ من برنشين‬
‫که پوشد ز بهر تو خفتان کين‬
‫بدو گفت رو پيش دستان بگوی‬
‫کزين دوده ی سام شد رنگ و بوی‬
‫نگه کن که تا چاره ی کار چيست‬
‫برين خستگي ها بر آزار کيست‬
‫که گر من ز پيکان اسفنديار‬
‫شبی را سرآرم بدين روزگار‬
‫چنان دانم ای زال کامروز من‬
‫ز مادر بزادم بدين انجمن‬
‫چو رفتی همی چاره ی رخش ساز‬
‫من آيم کنون گر بمانم دراز‬
‫زواره ز پيش برادر برفت‬
‫دو ديده سوی رخش بنهاد تفت‬
‫به پستی همی بود اسفنديار‬
‫خروشيد کای رستم نامدار‬
‫به بالا چنين چند باشی به پای‬
‫که خواهد بدن مر ترا رهنمای‬
‫کمان بفگن از دست و ببر بيان‬
‫برآهنج و بگشای تيغ از ميان‬
‫پشيمان شو و دست را ده به بند‬
‫کزين پس تو از من نيابی گزند‬
‫بدين خستگی نزد شاهت برم‬
‫ز کردارها بی گناهت برم‬
‫وگر جنگ جويی تو اندرز کن‬
‫يکی را نگهبان اين مرز کن‬
‫گناهی که کردی ز يزدان بخواه‬
‫سزد گر به پوزش ببخشد گناه‬
‫مگر دادگر باشدت رهنمای‬
‫چو بيرون شوی زين سپنجی سرای‬
‫چنين گفت رستم که بيگاه شد‬
‫ز رزم و ز بد دست کوتاه شد‬
‫شب تيره هرگز که جويد نبرد‬
‫تو اکنون بدين رامشی بازگرد‬
‫من اکنون چنين سوی ايوان شوم‬
‫بياسايم و يک زمان بغنوم‬
‫ببندم همه خستگيهای خويش‬
‫بخوانم کسی را که دارم به پيش‬
‫زواره فرامرز و دستان سام‬
‫کسی را ز خويشان که دارند نام‬
‫بسازم کنون هرچ فرمان تست‬
‫همه راستی زير پيمان تست‬
‫بدو گفت رويين تن اسفنديار‬
‫که ای برمنش پير ناسازگار‬
‫تو مردی بزرگی و زور آزمای‬
‫بسی چاره دانی و نيرنگ و رای‬
‫بديدم همه فر و زيب ترا‬
‫نخواهم که بينم نشيب ترا‬
‫به جان امشبی دادمت زينهار‬
‫به ايوان رسی کام کژی مخار‬
‫سخن هرچ پذرفتی آن را بکن‬
‫ازين پس مپيمای با من سخن‬
‫بدو گفت رستم که ايدون کنم‬
‫چو بر خستگيها بر افسون کنم‬
‫چو برگشت از رستم اسفنديار‬
‫نگه کرد تا چون رود نامدار‬
‫چو بگذشت مانند کشتی به رود‬
‫همی داد تن را ز يزدان درود‬
‫همی گفت کای داور داد و پاک‬
‫گر از خستگيها شوم من هلاک‬
‫که خواهد ز گردنکشان کين من‬
‫که گيرد دل و راه و آيين من‬
‫چو اسفنديار از پسش بنگريد‬
‫بران روی رودش به خشکی بديد‬
‫همی گفت کين را مخوانيد مرد‬
‫يکی ژنده پيلست با دار و برد‬
‫گذر کرد پر خستگيها بر آب‬
‫ازان زخم پيکان شده پرشتاب‬
‫شگفتی بمانده بد اسفنديار‬
‫همی گفت کای داور کامگار‬
‫چنان آفريدی که خود خواستی‬
‫زمان و زمين را بياراستی‬
‫بدانگه که شد نامور باز جای‬
‫پشوتن بيامد ز پرده سرای‬
‫ز نوش آذر گرد وز مهر نوش‬
‫خروشيدنی بود با درد و جوش‬
‫سراپرده ی شاه پر خاک بود‬
‫همه جامه ی مهتران چاک بود‬
‫فرود آمد از باره اسفنديار‬
‫نهاد آن سر سرکشان برکنار‬
‫همی گفت زارا دو گرد جوان‬
‫که جانتان شد از کالبد با توان‬
‫چنين گفت پس با پشوتن که خيز‬
‫برين کشتگان آب چندين مريز‬
‫که سودی نبينم ز خون ريختن‬
‫نشايد به مرگ اندر آويختن‬
‫همه مرگ راايم برنا و پير‬
‫به رفتن خرد بادمان دستگير‬
‫به تابوت زرين و در مهد ساج‬
‫فرستادشان زی خداوند تاج‬
‫پيامی فرستاد نزد پدر‬
‫که آن شاخ رای تو آمد به بر‬
‫تو کشتی به آب اندر انداختی‬
‫ز رستم همی چاکری ساختی‬
‫چو تابوت نوش آذر و مهرنوش‬
‫ببينی تو در آز چندين مکوش‬
‫به چرم اندر است گاو اسفنديار‬
‫ندانم چه راند بدو روزگار‬
‫نشست از بر تخت با سوک و درد‬
‫سخنهای رستم همه يادکرد‬
‫چنين گفت پس با پشوتن که شير‬
‫بپيچد ز چنگال مرد دلير‬
‫به رستم نگه کردم امروز من‬
‫بران برز بالای آن پيلتن‬
‫ستايش گرفتم به يزدان پاک‬
‫کزويست اميد و زو بيم و باک‬
‫که پروردگار آن چنان آفريد‬
‫بران آفرين کو جهان آفريد‬
‫چنين کارها رفت بر دست او‬
‫که دريای چين بود تا شست او‬
‫همی برکشيدی ز دريا نهنگ‬
‫به دم در کشيدی ز هامون پلنگ‬
‫بران سان بخستم تنش را به تير‬
‫که از خون او خاک شد آبگير‬
‫ز بالا پياده به پيمان برفت‬
‫سوی رود با گبر و شمشير تفت‬
‫برآمد چنان خسته زان آبگير‬
‫سراسر تنش پر ز پيکان تير‬
‫برآنم که چون او به ايوان رسد‬
‫روانش ز ايوان به کيوان رسد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*