web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : موشک‌ ران اثر ری داگلاس برادبری

داستان کوتاه : موشک‌ ران اثر ری داگلاس برادبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

موشک‌ ران

شب‌تاب‌های برقی بالای موهای سیاه مادرم پرواز می‌کردند و جلوی راهش را روشن می‌کردند . ایستاد کنار در اتاق خوابش و نگاه کرد به من که بی‌صدا توی سرسرا پا ورمی‌چیدم . پرسید : ” این بار کمکم می‌کنی همین جا نگهش داریم ؟ ”
” گمان کنم ”
شب‌تاب‌ها کمی تکان خوردند و نور افتاد روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش و گفت : ” خواهش می‌کنم! نباید دوباره بره ! ”
بعد از مکثی کوتاه گفتم : ” باشه؛ ولی فایده نداره ”
رفت و شب‌تاب‌ها با آن مدارهای الکتریکی‌شان مثل ستاره‌هایی سرگردان دنبال او پرواز کردند تا به او نشان بدهند که چطور در ظلمت شب جلوی پایش را ببیند . شنیدم که زیر لب با خودش پچپچه می‌کرد : ” باید سعی کنیم؛ باید سعی کنیم ! ”
بقیه‌ی شب‌تاب‌ها تا اتاقم دنبال من راه افتادند . سنگینی تنم مدار تختخواب را که قطع کرد، شب‌تاب‌ها چشمکی زدند و خاموش شدند . نیمه‌های شب بود و مادرم و من توی تختخواب منتظر مانده بودیم و تاریکی اتاق‌های ما را از هم جدا می‌کرد . تختخواب آرام مرا تکان داد و برایم آواز خواند . کلیدی را زدم . تکان دادن و آواز خواندن تمام شد . دلم نمی‌خواست بخوابم؛ اصلا دلم نمی‌خواست بخوابم.
امشب هیچ تفاوتی با شب‌های دیگرمان نداشت . ما شب‌ها را بیدار می‌ماندیم و گرم شدن هوای سرد را حس می‌کردیم . آتش را در باد احساس می‌کردیم یا دیوارها را می‌دیدیم که لحظه‌ای با رنگی روشن می‌درخشید و آن وقت شست‌ مان خبردار می‌شد که موشک او که درختان بلوط را تکان‌تکان می‌دهد بالای خانه‌مان است . مادرم توی اتاقش و من سر جای خودم، با چشمان باز و دل پر هول و هوا دراز می‌کشیدیم . قدری که می‌گذشت صدای مادر از رادیوی میان‌اتاقی به گوشم می‌خورد که می‌گفت : ” شنیدی؟ ”
و من از در جواب درمی‌آمدم که : ” آره! خودش بود ”
ناو پدرم بود که بالای سر شهر کوچکمان که موشک‌های فضایی هیچ وقت توی آن فرود نمی‌آمدند پرواز می‌کرد . ما تا دو ساعت بعد بیدار دراز می‌کشیدیم و توی دلمان می‌گفتیم حالا توی اسپرینگ فیلد فرود آمده، حالا روی باند است، حالا برگه‌ها را امضا می‌کند، حالا سوار هلی‌کوپتر است، حالا بالای رودخانه، حالا بالای تپه‌ها، حالا هم در حال فرود آوردن هلی‌کوپتر توی فرودگاه کوچک این‌جا، گرین‌ویلِج، است… و نیمی از شب این طور می‌گذشت . ما، مادر و من، در تختخواب‌های سردمان گوش می‌دادیم و گوش می‌دادیم . حالا از خیابان بِل پایین می‌آید، همیشه پیاده می‌آید… هیچ وقت تاکسی نمی‌گیرد… حالا از پارک رد می‌شود . حالا از کنار اوک هارست می‌گذرد و حالا…
سرم را از روی بالشت بلند کردم . از پایین‌دست خیابان با قدم‌های کوتاه و چابک و تندش نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمد؛ حالا دارد از پله‌های ایوان بالا می‌آید و داخل خانه می‌شود . و از پاگَرد پله‌ها که صدای باز شدن در و چند کلمه‌ای خوش‌آمدگویی و بستن‌اَش را شنیدیم، ما، مادر و من، هر دو توی آن تاریکی سرد لبخند زدیم .
سه ساعت بعد دستگیره‌ی در اتاقشان را چرخاندم و نفسم را نگه داشتم و توی اتاقی که به اندازه‌ی فضای میان سیاره‌ها تاریک است، دست دراز کردم تا چمدان سیاه و کوچک را که پای تختخواب پدر و مادرم است بردارم . برداشتم و ساکت تا اتاقم دویدم . توی راه با خودم می‌گفتم اون که به من چیزی نمیگه . نمیخواد من بدونم .
از توی چمدان که حالا بازش کرده بودم یونیفرم سیاهش را بیرون کشیدم . مثل سحابی‌ها، ستاره این‌جا و آن‌جای یونیفرم کورسو می‌زد . با خمیره‌ی تیره‌گون لباس توی دست‌های گرمم بازی کردم . سیاره‌ی مریخ را بو کشیدم، بوی آهن می‌داد؛ و سیاره‌ی ناهید، رایحه‌ی پیچک سبز و سیاره‌ی تیر، عطر گوگرد و آتش و ماه شیری‌رنگ و سختی ستارگان را هم استشمام کردم .
یونیفرم را توی دستگاه گریز از مرکزی گذاشتم که همان سال توی کارگاه کلاس نهم ساخته بودم و چرخاندمش . بلافاصه گردی نرم توی قَرْع ته‌نشین شد . زیر میکروسکوپ گذاشتمش و زمانی که پدر و مادرم خواب بودند و خانه‌ی ما به خواب رفته بود، یعنی همه‌ی آشپزها و پیش‌خدمت‌های خودکار و نظافت‌چی‌های روبوتی به خواب الکتریکی رفته بودند من به خرده‌ریزهای درخشان غبار شهاب‌سنگ‌ها و دم دنباله‌دارها و گل‌ماسه‌های مشتری دوردست خیره شدم؛ مثل جهان‌هایی ناپیداکرانه می‌درخشیدند که من را با شتابی دلهره‌آور داخل نقبی، یک میلیارد فرسنگ در فضا پیش می‌راندند .
سپیده‌ دم، خسته از سفر و هراسان از ماجراجویی، یونیفرم را با جعبه‌اش برگرداندم به اتاق خواب آنها .
بعد خوابیدم و فقط آن قدری چشم بر هم گذاشتم که صدای بوق ماشین خشک‌ شوها که توی حیاط می‌ایستاد بیدارم کند . آمده بودند تا یونیفرم را ببرند . با خودم گفتم : چه خوب شد منتظر نموندم . وگرنه چند ساعت بعد یونیفرم برمی‌گشت، اما بدون ذره‌ای از آن همه سفر که از سر گذرانده بود و آن همه سرنوشت که نصیبش شده بود .
دوباره خوابیدم؛ این بار شیشه‌ی کوچکی از غبار جادویی در جیب پیژامه‌ام، درست روی قلبم بود که تندتند داشت می‌زد .
از پله‌ها که پایین آمدم، پدر را دیدم که نشسته بود پشت میز صبحانه و نان تُست می‌برید . گفت : ” راحت خوابیدی، داگ ؟ ” طوری گفت که انگاری همیشه این‌جا بوده و انگار نه انگار که سه ماه است رفته و دور بوده از اینجا .
گفتم : ” بدک نبود ”
” نان تُست می‌خوای؟ ”
دگمه‌ای را فشار داد و میز غذا چهار تا نان طلایی‌رنگ برایم درست کرد.
یاد آن عصر افتادم که پدرم باغ را مثل حیوانی که پی چیزی بگردد می‌کَند و می‌کَند و با بازوهای کشیده و آفتاب‌سوخته‌اش که تندتند تکان‌شان می‌داد می‌کاشت، می‌فشرد، مرتب می‌کرد، می‌بُرید، هرس می‌کرد و روی خاک باغچه نشسته بود و صورت تیره‌اش را از خاک سمت دیگری نمی‌گرفت. چشم‌هایش هم همیشه پایین رو به کاری بود که انجام می‌داد و هیچ وقت رو به آسمان نمی‌شد؛ هیچ وقت به من یا حتی مادر نگاه نمی‌کرد، مگر آن که ما زانو می‌زدیم کنارش تا خاک را از میان شلوارهایمان لمس کنیم؛ مگر آن که زانو می‌زدیم کنارش تا دستانمان را بگذاریم روی کثافت سیاه زمین و به آسمان پر از نور دیوانه‌کننده نگاه نکنیم. بعد او به هر دو طرفش، به من یا مادر، نگاه می‌کرد و چشمک تندی می‌زد و کارش را ادامه می‌داد. خم شده بود روی زمین و آسمان پشت سرش می‌درخشید.
آن شب روی ایوان نَنویی نشستیم که آهسته تاب‌ مان می‌داد و بادی آرام را به سمت‌مان می‌وزاند و آواز می‌خواند . تابستان بود و مهتاب بالای سرِ ما؛ و ما شربت آبلیمو می‌خوردیم و لیوان‌های یخ را گرفته بودیم توی دستمان و پدر روزنامه‌ی صوتی را با کلاه مخصوصش می‌خواند . این کلاه را که سرتان می‌گذاشتید باید سه بار پشت سر هم چشمک می‌زدید تا صفحه‌ای میکروسکوپی را جلوی عدسی بزرگنما بیاورد . پدر سیگار می‌کشید و برایم از سال 1997 که آن موقع پسربچه بود حرف می‌زد . بعد از چند دقیقه همان جور که همیشه گفته بود گفت : ” چرا تو بیرون بازی نمی‌کنی، داگ؟”
چیزی نگفتم . مادر گفت : ” شب‌هایی که این‌جا نیستی بازی میکنه ”
پدر نگاهی به من انداخت و بعد برای اولین بار توی آن روز چشمانش را به آسمان چرخاند . پدر که به ستاره‌ها خیره می‌شد، مادرم او را نگاه می‌کرد . شب و روز اول که به خانه می‌آمد، آن‌قدرها به آسمان نگاه نمی‌انداخت . سخت در باغچه کار می‌کرد و کار می‌کرد و صورتش را بیشتر به زمین می‌دوخت . ولی شب دوم کمی بیشتر به ستاره‌ها نگاه می‌کرد . مادر توی این روز آن‌قدرها ترسی از آسمان به دل راه نمی‌داد، اما دلش می‌خواست که ستاره‌های آسمان شب را یک‌طوری خاموش کند؛ گاهی می‌دیدم که مادر توی خیالش دنبال کلیدی است که هیچ وقت پیدایش نمی‌کند . و در شب سوم آماده‌ی خواب که می‌شدیم، پدر این‌جا بیرون روی ایوان می‌ماند و بعدش می‌شنیدم که مادر او را صدا می‌زند، همان طور که من را موقع بازی از خیابان صدا می‌کند . بعد صدای پدرم را می‌شنیدم که آه‌ کشان چشمِ الکتریکی در را قفل می‌کرد و صبح روز بعد، وقت صبحانه، دور و بر میز را که نگاهی می‌انداختم، چمدان سیاه و کوچکش را بغل‌دست پاهایش می‌دیدم . حتما هم کره به نان می‌مالید و مادر تا دیروقت خواب بود. مادر هم بیرون می‌آمد تا صبحانه‌اش یعنی تکه‌ای نان بَیات را بخورد، ولی یک ساعتِ بعد.
اما امشب، شب اول بود، یعنی شب خوب و پدر هم اصلا کاری به کار ستاره‌ها نداشت .
گفتم: ” بیایید بریم یکی از این جشن‌های تلویزیونی ”

پدر گفت : ” خیلی خوبه ”
مادر لبش به خنده وا شد .
و ما با هلی‌کوپتر رفتیم شهر و پدر را به هر چقدر نمایشگاه که از دستمان برمی‌آمد بردیم تا صورت و سرش را با ما پایین نگه دارد و به هیچ جای دیگری نگاه نکند . به چیزهای بامزه خندیدیم و به چیزهای جدی، جدی نگاه کردیم، اما فکر و ذکر من این بود که پدرِ من به زحل و نپتون و پلوتو می‌رود، ولی هیچ وقت برایم هیچ سوغاتیی نمی‌آورد. پسرهای دیگر که پدرانشان می‌روند فضا، با خودشان تکه‌های سنگ معدنی از کالیستو و خرده‌های شهاب‌سنگ‌های سیاه یا شن‌های آبی می‌آورند . ولی من باید خودم ترتیب مجموعه‌ام را بدهم، یا با پسرهای دیگر رد و بدل کنم و اتاقم را با سنگ‌های مریخی و ریگ‌های سیاره‌ی تیر پر کنم؛ با چیزهایی که پدر لام تا کام درباره‌شان حرف نمی‌زند .
یک بار چیزی برای مادرم آورد؛ کمی آفتابگردان مریخی که توی حیاطمان کاشت، ولی پس از این که یک ماه از رفتنش گذشت و آفتابگردان‌ها بزرگ‌تر شدند، مادر رفت بیرون و همه‌شان را ببرید.
توی نمایشگاه تصاویر سه‌بعدی که بودیم، بدون این که توی فکرم حلاجی کنم سؤالی را پرسیدم که همیشه می‌پرسیدم .
” اون بالا، فضا، چطوره ؟ ”
مادر نگاه اخم‌آلودی به من انداخت، اما دیگر کار از کار گذشته بود.
پدر نیم‌دقیقه‌ی تمام آن‌جا ایستاد تا جوابی پیدا کند . بعد شانه‌اش را بالا انداخت و جواب داد : ” معرکه‌ ترین چیز بین چیزهای معرکه‌ست ” بعد حرفش را پس گرفت . گفت: ” راستش چیزی نیست . مثل همیشه . ازش خوشت نمیاد ”  و با نگرانی به من چشم دوخت .
” ولی تو که همیشه برمی‌گردی اونجا ”
” از روی عادته ”
” دفعه‌ی بعد کجا میری؟ ”
” هنوز تصمیم نگرفتم. ولی بهش فکر می‌کنم ”
او همیشه به آن فکر می‌کرد. در آن روزها خلبانان موشک کم بودند و او می‌توانست انتخاب کند و هر زمان که دلش می‌خواهد کار کند . همیشه شب سومِ خانه آمدنش می‌دیدم که توی ایوان خانه از بین ستارگان یکی را انتخاب می‌کند.
مادر گفت : ” یالّا! بیایید برگردیم خونه ”
خیلی زود رسیدیم خانه . از پدر خواستم که یونیفرمش را بپوشد. نمی‌بایست می‌خواستم . همیشه مادر را ناراحت می‌کرد . ولی دست خودم نبود . اصرار کردم چون که او همیشه رد کرده بود. هیچ وقت با آن لباس ندیده بودمش . بالاخره این پا و آن پا کرد و گفت : ” باشه ”
توی راهرو منتظرش ماندیم و او هم رفت طبقه‌ی بالا. مادر با قیافه‌ای زار و نزار به من نگاه می‌کرد، انگار باور نمی‌کرد که پسر خودش این بلا را سر او بیاورد . ولی دست خودم نبود؛ نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم . این قضیه را همیشه از او می‌خواستم؛ هر چند که هیچ وقت نپذیرفته بود. سرم را برگرداندم و گفتم: ” ببخشید! ”
” تو هیچ وقت کمکم نمی‌کنی، هیچ وقت ”
چند دقیقه بعد صدایی از نزدیکی دودکش طبقه‌ی بالا آمد.
پدر آرام گفت : ” من این‌جام ! ”
ما به او که حالا توی یونیفرمش بود نگاه کردیم .
سیاه و براق بود و دگمه‌هایی نقره‌ای و طوقه‌هایی نقره‌ای داشت که وصل می‌شد به پاشنه‌های چکمه‌هایی سیاه، و مثل آن بود که کسی بازوها و دست‌هایش را از سحابی تاریکی با ستاره‌هایی کوچک و کم‌سو که توی آن است ببریده باشد.
به قدر دستکش توی دست‌هایی لاغر و کشیده به تنش اندازه بود و بوی هوای خنک و فلز و فضا می‌داد؛ بوی آتش و زمان .
پدر ایستاده بود وسط اتاق و با دست‌ پاچگی لبخند می‌زد.
مادر گفت: ” بچرخ ”
چشمانش در دوردست‌ها سِیر می‌کرد و به او نگاهکی می‌انداخت.
پدر که از خانه می‌رفت مادر اصلا حرفی از او به میان نمی‌کشید . مادر هیچ چیزی درباره‌ی هیچ موضوعی نمی‌گفت، مگر وضع آب و هوا یا وضعیت گردنم و احتیاجش به شستشو با لیف یا این قضیه که شب‌ها خوابش نمی‌برد . یک بار گفت : ” شب‌ها نور زیاده؛ چشمم رو میزنه ”
گفتم: ” ولی این هفته که ماه تو آسمون نیست ”
گفت: ” نور ستاره‌ها که هست ”
رفتم فروشگاه و پرده‌هایی تیره‌تر برایش خریدم . شب‌ها که توی تخت خودم دراز می‌کشم صدایش را می‌شنوم که پرده‌ها را تا پایین پنجره می‌کشد و می‌بندد . این کارش سر و صدای زیادی درست می‌کند.
یک بار خواستم چمن‌ها را کوتاه کنم.
کنار در ایستاد و گفت: ” نه، چمن‌زن رو بگذار کنار ”
بابت همین چمن‌ها سه ماه بدون این که کوتاه‌شان کنم به امان خدا رها شده بودند . پدر که برگشت خانه، کوتاهشان کرد .
مادر نمی‌گذاشت اصلا دست به سیاه و سفید بزنم و کار کنم؛ کارهایی مثل تعمیر صبحانه‌ساز الکتریکی یا کتابخوان مکانیکی . همه را به بعد می‌انداخت و بعد می‌دیدم که پدر یا چکش می‌زند یا مشغول تعمیر است و همیشه هم راضی است از کارش و لبخند می‌زند و مادر هم با روحیه‌ای شاد برای او لبخند می‌زند.
نه! پدر که می‌رفت مادر چیزی درباره‌ی او نمی‌گفت و همین طور هم پدر هیچ وقت تماسی با ما از چند میلیون فرسنگ آن سوتر نمی‌گرفت . یک بار گفت : ” اگه با شما تماس بگیرم، دلم میخواد پیش شماها باشم. اون وقت دیگه بهم خوش نمی‌گذره ”
یک بار پدر به من گفت: ” مادرت گاهی طوری رفتار میکنه که انگار من این‌جا نیستم . انگار که نامریی‌ام ”
دیده بودم که مادر این طور می‌کند. او فقط به پشت سر پدر یا به چانه یا به دست‌هایش نگاه می‌کرد؛ ولی به چشم‌هاش نه . اگر مادر این کار را می‌کرد، چشم‌هایش را غشایی نازک می‌پوشاند؛ مثل حیوانی که می‌خواهد بخوابد و چیزی نمی‌بیند . مادر همیشه موقعع مناسب می‌گفت بله و لبخند می‌زد، ولی همیشه نیم ثانیه دیرتر از وقتی بود که توقعش را داشت .
پدر گفت: ” من بَراش واقعی نیستم؛ وجود ندارم ”
ولی بعضی روزها مادر نگاه می‌کرد و پدر برای او واقعی بود و آنها دستان هم را می‌گرفتند و اطراف ساختمان قدم می‌زدند یا سوار اسب می‌شدند و موهای مادر مثل دخترک‌ها باد می‌خورد پشت سرش و مادر همه‌ی ظرف‌های آشپزخانه را دست می‌گرفت و برای پدر کیک و شیرینی‌هایی که انگشتت را هم با آن می‌خوردی درست می‌کرد و از ته دل به چهره‌اش خیره می‌شد و لبخندش واقعا لبخند بود؛ اما توی هم‌چو روزهایی، روزهایی که پدر برای او واقعی بود، سرآخر می‌زد زیر گریه و پدر بی آن که کاری از دستش بربیاید می‌ایستاد و نگاهش را این طرف و آن طرف اتاق می‌چرخاند، انگار دنبال جوابی بگردد که هیچ جوری پیدایش نمی‌کند .
پدر آرام در یونیفرمش چرخید تا ما ببینیمش .
مادر گفت : ” یه بار دیگه بچرخ ”
صبح روز بعد، پدر با عجله و دست‌هایی پر از بلیت آمد خانه؛ بلیت‌های صورتی‌رنگ برای کالیفرنیا و بلیت‌های آبی‌رنگ برای مکزیک .
گفت : ” بیایید ولخرجی کنیم ! لباس‌های یک‌بارمصرف بخریم و کثیف که شدند بسوزونیمشون! ببینید. با موشک ظهر میریم لس‌آنجلس، با هلی‌کوپتر ساعت دو سانتاباربارا، با هواپیمای ساعت نه اِنسنادا و تمام شب رو هم با خیال راحت، تخت می‌گیریم می‌خوابیم! ”
و ما رفتیم کالیفرنیا و یک روز و نیم هم بالا و پایین خلیج پاسیفیک گشتیم و بالاخره فرود آمدیم روی سواحل مالیبو تا شب سوسیسْ دودی بپزیم . توی راه سفر پدر یا آهنگ گوش می‌کرد یا آواز می‌خواند یا چیزهای دور و وَرش را تماشا می‌کرد . به همه چیز طوری نگاه می‌کرد که انگار جهان دستگاه گریز از مرکز است و با چنان سرعتی حرکت می‌کند که او را هر لحظه از ما دورتر می برد.
آخرین عصر اقامتمان توی مالیبو مادر توی اتاق هتل مانده بود و پدر کناردست من، زیر نور خورشید داغ مدتی طولانی خوابید . آهی کشید و گفت : ” خودشه! ” چشم‌هاش گربه‌خواب بود. دراز کشید به پشت و خورشید را جذب کرد توی پوست و خونش. دوباره گفت: ” دلت براش تنگ میشه ”
البته منظورش ” توی موشک” بود . ولی او هیچ وقت نمی‌گفت ” موشک” یا به موشک یا هر چیزی که نمی‌شد توی موشک پیدایش کرد اشاره نمی‌کرد. باد با بوی نمک یا آسمان آبی یا خورشید طلایی یا دست‌پخت مادر توی موشک پیدا نمی‌شد. با پسر چهارده ساله‌ات هم توی موشک نمی‌توانستی حرف بزنی.
بالاخره گفت: ” تعریف کن ببینم! ”
و من شستم خبردار شد که حالا وقتش رسیده حرف بزنیم، همان طور که همیشه حرف زده بودیم؛ سه ساعت پشت سر هم. همه‌ی بعدازظهر زیر خورشید رخوت‌آور گفتیم و گفتیم؛ درباره‌ی نمره‌های مدرسه‌ام، درباره‌ی این که چقدر جفت‌پا می‌پرم، درباره‌ی این که چقدر سریع شنا می‌کنم.
پدر هر بار که من حرف می‌زدم، سرش را تکان می‌داد و لبخند می‌زد و از سر رضایت آرام می‌کوبید روی شانه‌هایم. ما صحبت کردیم. درباره‌ی موشک‌ها یا فضا نه! ولی از مکزیک که یک مرتبه با ماشینی قدیمی آن‌جا رانندگی کردیم حرف زدیم، و از پروانه‌هایی که موقع ظهر توی جنگل‌های بارانی مکزیک گرفتیم و از این که دیدیم چندصدتا پروانه به رادیاتور چسبیده بودند و مرده بودند یا بال‌های آبی و ارغوانی زیبا و اندوه‌آورشان را تکان می‌دادند و پیچ و تاب می‌خوردند و جان می‌دادند صحبت کردیم. عوض چیزهایی که من دلم می‌خواست درباره‌شان حرف بزنیم درباره‌ی این چیزها صحبت کردیم و او به من گوش کرد. انگار که زور می‌زد تا درونش را با همه‌ی صدایی که می‌شنود پر کند. او مسحور و مجذوب، با چنان تمرکزی که همه‌ی اجسام را می‌گذاشت کنار و تنها صداها را نگه می‌داشت به باد و اقیانوس موّاج و صدای من گوش کرد. چشمانش را هم بست تا بشنود. گه‌گاه او را می‌دیدم که به صدای چمن‌زن گوش می‌کرد و به جای آن که از کنترل استفاده کند چمن‌ها را با دست کوتاه می‌کرد و می‌دیدمش چمن‌هایی را که زده بود و از پشت دستگاه بیرون می‌ریخت بو می‌کشید.
نزدیک ساعت پنج عصر که حوله‌هایمان را جمع می‌کردیم و می‌خواستیم از کنار موج‌های ساحلی برگردیم هتل گفت : ” داگ! یه قولی به من میدی؟ ”
” چی؟ ”
” هیچ وقت موشک‌ران نشو ”
ساکت ماندم.
گفت: ” چون اونجا که هستی میخوای این‌جا باشی و وقتی این‌جا هستی میخوای اونجا بری. شروعش نکن. نگذار مثل خوره ذره‌ذره بخوردت ”
” ولی … ”
” هیچ نمی‌فهمی چی میگم! هر بار که من اونجا هستم با خودم میگم اگه برگردم زمین همون‌جا میمونم؛ هیچ وقت دیگه نمیام فضا، ولی برمی‌گردم و گمان کنم همیشه هم برگردم ”
گفتم: ” خیلی وقته خیال موشک‌ران شدن دارم ”
حرفم را نشنیده گرفت: ” سعی می‌کنم اینجا بمونم . شنبه‌ی پیش که خونه اومدم سعی کردم اینجا بمونم ”
عرق ریختن هاش توی باغ و همه‌ی مسافرت‌ها و آهنگ گوش کردن ها و کار کردن هاش در خاطرم آمد و فهمیدم که او این کارها را کرد تا خودش را قانع کند دریا و شهرها و زمینِ زیر پا و خانواده‌اش تنها چیزهای خوب دنیا هستند. ولی ندیده می‌دانستم که او امشب کجا می‌رود: از ایوان خانه زل می‌زند به جواهرات صورت فلکی شکارچی.
گفت: ” به من قول بده که مثل من نمیشی ”
کمی تردید داشتم. گفتم: ” باشه ”
با من دست داد: ” پسر خوب! ”
شام آن شب خوب بود. مادر با دست‌هایی پر از دارچین و خمیر و ظرف و تابه که سر و صدا می‌کردند توی آشپزخانه دویده بود و حالا هم بوقلمونی بزرگ پوشیده از سس زغال‌اخته و نخود فرنگی با کیک کدو حلوایی روی میز بود.
پدر شگفت‌زده گفت: ” وسط ماه اوت ؟ ”
” روز شکرگزاری که این‌جا نیستی ”
” پس الان لذت می‌برم ”
غذا را بو کرد. در هر کدام از سوپ‌خوری‌ها را برداشت و گذاشت که بخار طعم آن‌ها روی صورت آفتاب‌سوخته‌اش بشیند. برای هر کدامشان آهی کشید. به اتاق و به دست‌هاش نگاه کرد. به تصاویر روی دیوار و صندلی‌ها و میز و من و مادر خیره شد. بعد گلویش را صاف کرد. داشت ذهنش را مرتب می‌کرد: ” لیلی؟ ”
مادر گفت: ” بله؟ ” و از آن سوی میز به او نگاه کرد؛ میزی که مثل دامی گران‌بها و شگفت‌انگیز و تله‌ای غریب از سُس چیده بود تا شوهرش را که مثل وحشی ستیزه‌جویی از گذشته بود توی آن گرفتار کند و از توی این زندان جناغ‌ها که توی آن همیشه ایمن می‌ماند بیرون را نگاه کند. چشم‌های مادر برق زد.
پدر گفت: ” لیلی! ”
مثل دیوانه‌ها از خاطرم گذشت : ادامه بده . سریع بگو. تو رو خدا بگو که خونه میمونی و دیگه نمیری. بگو!
بعد هلی‌کوپتری که از آن‌جا می‌گذشت اتاق را کمی لرزاند و شیشه‌ی پنجره با صدایی آرام تکان خورد. پدر به پنجره نگاه کرد.
ستارگان آبی شامگاهی آن‌جا می‌درخشیدند و سیاره‌ی سرخ مریخ از شرق طلوع می‌کرد.
پدر یک دقیقه‌ی تمام به مریخ خیره شد. سپس دستش را کورکورانه آورد سمت من و گفت: ” یک‌کم نخود فرنگی میدی؟ ”
مادر گفت: ” میرم نون بیارم ”
گفتم: ” ولی روی میز هم که داریم ”
پدر به من نگاه نکرد و شامش را شروع کرد .
آن شب خوابم نبرد. ساعت یک صبح آمدم طبقه‌ی پایین. مهتاب مثل بلور یخ روی پشت‌بام‌ها چشم را می‌زد و شبنم روی زمین برف‌پوش باغچه می‌درخشید. با پیژامه ایستادم کنار درگاه و باد گرم شبانه به من خورد. بعد فهمیدم که پدر نشسته توی ایوان ننویی و آرام تاب می‌خورد. دیدم که نیمرخش برگشته بود و ستاره‌ها را نگاه می‌کرد که توی گنبد دوّار چرخ می‌خوردند. چشم‌هاش مثل بلوری خاکستری‌رنگ بود؛ با یک دانه مهتاب توی هر کدام از آن‌ها.
رفتم بیرون و کنارش نشستم.
کمی در ننو تکان خوردیم و من بالاخره گفتم: ” در فضا چند جور راه مردن هست؟ ”
” خیلی! ”
” چندتاشون رو اسم ببر ”
” شهاب‌سنگ‌ها بهت بخورند . هوای موشک خارج بشه یا دنباله‌دارها تو رو با خودشون ببرند . ضربه‌ی مغزی، خفگی، انفجار، نیروی گریز از مرکز، شتاب زیاد، شتاب کم، گرما، سرما، خورشید، ماه، ستاره‌ها، سیاره‌ها، سیارک‌ها، خرده‌سیاره‌ها، اشعه… ”
” کسی رو دفن می‌کنند؟ ”
” هیچ وقت پیدات نمی‌کنند ”
” اون وقت کجا میری؟ ”
” یه میلیارد فرسنگ اون‌ورتَر . گور مسافرتی؛ این طوری صداش می‌کنیم . میشی یه شهاب‌سنگ که تا ابد تو فضا واسه خودش می‌چرخه ”
چیزی نگفتم .
کمی بعد گفت: ” یه چیز دیگه. در فضا خیلی سریعه . مرگ رو میگم . تند می‌گذره . با مرگ دست و پنجه نرم نمی‌کنی . بیشتر موقعا حتی نمی‌فهمی . می‌میری و همین . تموم میشه ”
برگشتیم به تختخواب‌هایمان .
صبح شد.
پدر ایستاده بود کنار در و داشت گوش می‌داد به صدای قناری زردرنگ که توی قفس طلاییش آواز می‌خواند.
پدر گفت: ” راستش، تصمیمم رو گرفتم. دفعه‌ی بعد که بیام خونه همین جا میمونم ”
” پدر! ”
” مادرت که بیدار شد، بهش بگو  ”
” راست میگی؟ ”
خیلی جدی سرش را تکان داد و گفت : ” سه ماه دیگه می‌بینمت ”
و او داخل خیابان شد. یونیفرمش را با جعبه‌اش قایمکی می‌برد و سوت می‌زد و به درختان سبز و بلند نگاه می‌کرد و راه که می‌رفت از درخت‌ها توت می‌کَنْد و آن‌ها را بالا می‌انداخت و در سایه‌روشن درآمدن آفتاب دور می‌شد…
چند ساعت بعد از آن که پدر رفت، چیزهایی از مادر پرسیدم: ” پدر گفت تو گه‌گاه طوری رفتار می‌کنی که انگار نمی‌بینیش یا صداش رو نمی‌شنوی”
و سپس مادر همه چیز را آهسته برایم توضیح داد.
” ده سال پیش که رفت فضا به خودم گفتم اون مرده . یا برای من مثل مرده میمونه . تو هم باید اون رو مرده بدونی . و هر وقت هم که اون برمیگرده، سه یا چهار بار توی سال، خودش نیست؛ فقط یه خاطره‌ی کوچک و خوشحال‌کننده‌ست یا تو بگو اصلاا رؤیاست. اگه خاطره یا رؤیا تموم بشه نصف واقعیت دردآوره. پس من هم بیشتر از قبل اون رو مرده می‌دونم—”
” ولی بقیه‌ی اوقات …”
” بقیه‌ی اوقات کاری از دستم برنمیاد. شیرینی درست می‌کنم و باهاش طوری رفتار می‌کنم که انگار زنده‌ست. اون وقته که دردآوره. نه، بهتره خیال کنم که اون ده ساله که این‌جا نیست و من هیچ وقت دوباره نمی‌بینمش. این طور دیگه دردناک نیست ”
” به تو نگفت دفعه‌ی‌ بعد همین جا میمونه ؟ ”
سرش را به آرامی تکان داد و انکار کرد: ” نه . اون مرده؛ مطمئنم ”
گفتم: ” اون دوباره زنده برمیگرده ”
مادر گفت: ” ده سال پیش پیش به خودم گفتم چی میشه اگه روی سیاره‌ی ناهید بمیره؟ اون وقت ما هیچ وقت دل‌مون نمیاد ناهید رو نگاه کنیم . چی میشه اگر روی مریخ بمیره؟ هیچ وقت دل‌مون نمیاد دوباره مریخ سرخ‌رنگ رو توی آسمون نگاه کنیم، بی اون که نخواهیم برگردیم خونه و در رو قفل کنیم. یا چی میشه اگر اون روی مشتری یا زحل یا نپتون بمیره؟ خب، شب‌هایی که اون سیاره‌ها بالای آسمان هستند نباید هیچ کاری با ستاره‌ها داشت ”
گفتم: ” گمان نمی‌کنم ”
روز بعد پیغام آمد.
نامه‌رسان آن را به من داد و من ایستاده در ایوان خواندمش. خورشید داشت غروب می‌کرد. مادر پشت سر من ایستاده بود کنار در و مرا می‌پایید که پیغام را تا می‌کردم و توی پاکت می‌گذاشتم.
گفتم: ” فقط چیزی رو بگو که قبلا نمیدونستم ”
مادر گریه نکرد.
راستش، آن‌جا مریخ نبود و آن‌جا ناهید نبود و آن‌جا مشتری یا زحل نبود که او را کُشت . دیگر مجبور نیستیم هر بار مشتری یا زحل یا مریخ را می‌بینیم که توی آسمان شامگاهی می‌درخشند یاد او بیفتیم.
خیلی فرق داشت.
ناو او افتاده بود توی خورشید .
و خورشید هم بزرگ و آتشین و سنگدل بود و همیشه توی آسمان و نمی‌شد از آن فرار کرد .
پس تا مدت‌ها بعد این که پدرم مرد، مادرم روزها می‌خوابید و بیرون نمی‌رفت . ما نیمه‌شب صبحانه می‌خوردیم و ساعت سه صبح ناهار؛ شام را هم توی تاریکی سرد ساعت شش صبح . به نمایش‌های شبانه می‌رفتیم و موقع طلوع می‌خوابیدیم .
و تا مدت‌ها، تنها روزهایی برای پیاده‌روی بیرون می‌رفتیم که باران می‌بارید و خورشید نبود .

 

ری بردبری

مترجم : حسین شهرابی

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*