web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی کوه بد پيش مرد جوان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی کوه بد پيش مرد جوان‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

آمدن بهمن به نزد رستم دستان

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی کوه بد پيش مرد جوان‬
‫برانگيخت آن باره را پهلوان‬
‫نگه کرد بهمن به نخچيرگاه‬
‫بديد آن بر پهلوان سپاه‬
‫درختی گرفته به چنگ اندرون‬
‫بر او نشسته بسی رهنمون‬
‫يکی نره گوری زده بر درخت‬
‫نهاده بر خويش گوپال و رخت‬
‫يکی جام پر می به دست دگر‬
‫پرستنده بر پای پيشش پسر‬
‫همی گشت رخش اندران مرغزار‬
‫درخت و گيا بود و هم جويبار‬
‫به دل گفت بهمن که اين رستمست‬
‫و يا آفتاب سپيده دمست‬
‫به گيتی کسی مرد ازين سان نديد‬
‫نه از نامداران پيشی شنيد‬
‫بترسم که با او يل اسفنديار‬
‫نتابد بپيچد سر از کارزار‬
‫من اين را به يک سنگ بيجان کنم‬
‫دل زال و رودابه پيچان کنم‬
‫يکی سنگ زان کوه خارا بکند‬
‫فروهشت زان کوهسار بلند‬
‫ز نخچيرگاهش زواره بديد‬
‫خروشيدن سنگ خارا شنيد‬
‫خروشيد کای مهتر نامدار‬
‫يکی سنگ غلتان شد از کوهسار‬
‫نجنبيد رستم نه بنهاد گور‬
‫زواره همی کرد زين گونه شور‬
‫همی بود تا سنگ نزديک شد‬
‫ز گردش بر کوه تاريک شد‬
‫بزد پاشنه سنگ بنداخت دور‬
‫زواره برو آفرين کرد و پور‬
‫غمی شد دل بهمن از کار اوی‬
‫چو ديد آن بزرگی و کردار اوی‬
‫همی گفت گر فرخ اسفنديار‬
‫کند با چنين نامور کارزار‬
‫تن خويش در جنگ رسوا کند‬
‫همان به که با او مدارا کند‬
‫ور ايدونک او بهتر آيد به جنگ‬
‫همه شهر ايران بگيرد به چنگ‬
‫نشست از بر باره ی بادپای‬
‫پرانديشه از کوه شد باز جای‬
‫بگفت آن شگفتی به موبد که ديد‬
‫وزان راه آسان سر اندر کشيد‬
‫چو آمد به نزديک نخچيرگاه‬
‫همانگه تهمتن بديدش به راه‬
‫به موبد چنين گفت کين مرد کيست‬
‫من ايدون گمانم که گشتاسپيست‬
‫پذيره شدش با زواره بهم‬
‫به نخچيرگه هرک بد بيش و کم‬
‫پياده شد از باره بهمن چو دود‬
‫بپرسيدش و نيکويها فزود‬
‫بدو گفت رستم که تا نام خويش‬
‫نگويی نيابی ز من کام خويش‬
‫بدو گفت من پور اسفنديار‬
‫سر راستان بهمن نامدار‬
‫ورا پهلوان زود در بر گرفت‬
‫ز دير آمدن پوزش اندر گرفت‬
‫برفتند هر دو به جای نشست‬
‫خود و نامداران خسروپرست‬
‫چو بنشست بهمن بدادش درود‬
‫ز شاه و ز ايرانيان برفزود‬
‫ازان پس چنين گفت کاسفنديار‬
‫چو آتش برفت از در شهريار‬
‫سراپرده زد بر لب هيرمند‬
‫به فرمان فرخنده شاه بلند‬
‫پيامی رسانم ز اسفنديار‬
‫اگر بشنود پهلوان سوار‬
‫چنين گفت رستم که فرمان شاه‬
‫برآنم که برتر ز خورشيد و ماه‬
‫خوريم آنچ داريم چيزی نخست‬
‫پسانگه جهان زير فرمان تست‬
‫بگسترد بر سفره بر نان نرم‬
‫يکی گور بريان بياورد گرم‬
‫چو دستارخوان پيش بهمن نهاد‬
‫گذشته سخنها برو کرد ياد‬
‫برادرش را نيز با خود نشاند‬
‫وزان نامداران کسان را نخواند‬
‫دگر گور بنهاد در پيش خويش‬
‫که هر بار گوری بدی خوردنيش‬
‫نمک بر پراگند و ببريد و خورد‬
‫نظاره بروبر سرافراز مرد‬
‫همی خورد بهمن ز گور اندکی‬
‫نبد خوردنش زان او ده يکی‬
‫بخنديد رستم بدو گفت شاه‬
‫ز بهر خورش دارد اين پيشگاه‬
‫خورش چون بدين گونه داری به خوان‬
‫چرا رفتی اندر دم هفتخوان‬
‫چگونه زدی نيزه در کارزار‬
‫چو خوردن چنين داری ای شهريار‬
‫بدو گفت بهمن که خسرو نژاد‬
‫سخنگوی و بسيار خواره مباد‬
‫خورش کم بود کوشش و جنگ بيش‬
‫به کف بر نهيم آن زمان جان خويش‬
‫بخنديد رستم به آواز گفت‬
‫که مردی نشايد ز مردان نهفت‬
‫يکی جام زرين پر از باده کرد‬
‫وزو ياد مردان آزاده کرد‬
‫دگر جام بر دست بهمن نهاد‬
‫که برگير ازان کس که خواهی تو ياد‬
‫بترسيد بهمن ز جام نبيد‬
‫زواره نخستين دمی درکشيد‬
‫بدو گفت کای بچه ی شهريار‬
‫به تو شاد بادا می و ميگسار‬
‫ازو بستد آن جام بهمن به چنگ‬
‫دل آزار کرده بدان می درنگ‬
‫همی ماند از رستم اندر شگفت‬
‫ازان خوردن و يال و بازوی و کفت‬
‫نشستند بر باره هر دو سوار‬
‫همی راند بهمن بر نامدار‬
‫بدادش يکايک درود و پيام‬
‫از اسفنديار آن يل نيکنام‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*