web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : تیره بودند با چشمان طلایی اثر ری داگلاس برادبری

داستان کوتاه : تیره بودند با چشمان طلایی اثر ری داگلاس برادبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

تیره بودند با چشمان طلایی

باد بدنه‌ی فلزی موشک را خنک کرد . از درون آن یک مرد، یک زن و سه کودک پا به بیرون گذاشتند . سایر مسافران در میان زمین‌های مریخی پراکنده شدند و مرد را با خانواده‌اش همان جا تنها گذاشتند .
زن پرسی : ” چی شده ؟ ”
مرد پاسخ داد : ” بیا برگردیم توی موشک ”
” لابد بعدش هم برگردیم زمین ؟ ”
” آره! گوش بده! ”
باد می‌وزید . هر دم، ممکن بود هوای مریخ روح او را از تنش بیرون بکشد . به تپه‌های مریخ که در اثر گذشت زمان فرسوده شده بودند، نگاهی انداخت . آن‌ها را گذر سال‌ها دگرگون کرده بود . شهرهای کهن را دید . شهرهایی که مثل استخوان‌های ظریف کودکان در میان علف‌‌ها گم شده و مرده بودند .
زنش گفت : ” بی‌خیال، فکرش رو نکن هری ! برای برگشتن دیگه خیلی دیره ! بالاخره ما 65 میلیون مایل راه اومدیم ! ”
بچه‌های مو طلایی سرشان را به سمت آسمان مریخ بلند کرده و فریاد کشیدند . اما هیچ پاسخی جز صدای وزش باد در میان علف‌‌های شق و رق و سفت شنیده نمی‌شد .
مرد ساک‌ها را در دستان سردش گرفت و گفت : ” راه بیفتین ”
او انسانی در ابتدای مسیری تازه بود . مثل کسی در کنار دریا که آماده بود به درون آن پا بگذارد و غرق شود .
داخل شهر شدند .
نامشان بیترینگ بود، هری بیترنگ و همسرش کورا . بچه‌ها هم تیم، لورا و دیوید بودند . کلبه‌ی کوچک سفیدی ساختند و آن‌جا یک صبحانه‌ی حسابی خوردند . اما ترس همه جا همراهشان بود، هنگام خواب، موقع گپ‌های عصرگاهی، صبح هم که می‌آمد حتا، ترس همراهشان بود .
هری بارها گفته بود : “ما مال این‌جا نیستیم . ما مال زمینیم . این‌جا مریخه ! این‌جا برای مریخی‌ها ساخته شده . کورا ! جان من بیا یه بلیت برای برگشت به خونه بگیریم ! ”
اما کورا فقط شانه بالا می‌انداخت : ” یه روز بالاخره بمب اتمی همه رو تو زمین به کشتن می‌ده . وقتی اون اتفاق بیفته، ما این‌جا در امانیم ”
مرد پاسخ داد : ” در امان و… دیوونه ”
” ولی تو مریخ که بمب اتمی در کار نیست ”

*
ساعت سخنگو اعلام کرد : ” وقت بیدار شدنه . ساعت هفت صبحه ”
و آن‌ها بلند شدند .
چیزی هری را وا می‌داشت تا هر روز صبح همه‌ چیز را به دقت بررسی کند . منتظر بود اشکالی پیدا کند . روزنامه‌ی صبح به طور منظم، هر روز با موشک از زمین می‌رسید . راس ساعت شش! سر صبحانه آن را باز کرد و با لحنی حاکی از رضایت گفت : ” تا یک سال دیگه، یک میلیون آدم به مریخ می‌یان . یک میلیون آدم از زمین ! شهرهای بزرگی این‌جا درست می‌شه ! اونا گفتن ما شکست می‌خوریم . گفتن مریخی‌ها خوششون نمی‌یاد ما این‌جا باشیم . اما مگه ما اصلا این‌جا مریخی پیدا کردیم ؟ دریغ از یک نفر! عوضش کلی شهر خالی پیدا کردیم که هیچ‌کس توشون نبود . مگه نه ؟ ”
باد شدیدی خانه را تکان داد . وقتی پنجره‌ها دوباره ساکت شدند، آقای بیترینگ نگاهی به بچه‌ها انداخت .
دیوید گفت : ” نمی‌دونم، احتمالا تعدادی مریخی هستن که ما نمی‌بینیمشون . بعضی شبا فکر می‌کنم می‌تونم صداشون رو بشنوم . صدای باد رو می‌شنوم و صدای شنی که به پنجره‌ی اتاقم می‌خوره . من می‌ترسم . من اون شهرها‌ی روی کوه‌ها، جایی که قبلا مریخی‌ها توشون زندگی می‌کردن رو می‌بینم . اما اون مال خیلی وقت پیش بوده، نه ؟ به نظرم یه چیزایی توی اون شهرها می‌بینم . اون چیزا توی شهرها حرکت می‌کنن پدر! و در مورد این مریخی‌ها به نظرت اونا واقعا ناراحت نمی‌شن که ما این‌جا باشیم ؟ احتمالا به خاطر این‌که اومدیم این‌جا، یه بلایی سرمون میارن ”
آقای بیترینگ گفت : ” چرند نگو ” بعد نگاهی به بیرون پنجره انداخت و ادامه داد : ” ما آدمای تمیز و خوبی هستیم ”
نگاهی به فرزندانش کرد و باز گفت : ” همه‌ی شهرهای متروک چیزهای عجیبی دارن… روح و جان اون شهرها و خاطراتِ به جا مونده…” نگاهش به سمت تپه‌ها رفت . ” شاید بعضی وقت‌ها شما پله‌هایی رو دیدین و از خودتون پرسیدین که کی از اونا بالا می‌رفته، مریخی‌ها که یه وقتی از این پله‌ها بالا می‌رفتن چه شکلی‌ بودن ؟ بعد هم شاید چندتا عکس مریخی دیده باشین . از خودتون پرسیدین کی اینا رو کشیده ؟ چه شکلی بوده ؟ سعی کردین تصور کنین ”
و بعد مکثی کرد .
” شما که تا حالا تو اون خرابه‌ها نرفتین، رفتین ؟ ”
” نه پدر ” دیوید سرش را پایین انداخت و به کفش‌هایش چشم دوخت .
” نشنوم از اون طرف‌ها رفتی ها . اون کَره رو هم بده این طرف ”
دیوید کوچولو گفت : ” ولی حتما یه چیزی می‌شه ”
همان بعد از ظهر، یک چیزی شد . لورا گریه‌کنان به دو از میانه‌ی شهر کوچک آمد .
” مادر ! پدر ! جنگ ! زمین ! همین الان یه خبر از رادیو رسید ! نیویورک رو بمباران اتمی کردن ! تمام موشک‌ها منفجر شدن ! دیگه اصلا موشکی به مریخ نمی‌آد ”
مادر دست همسر و دخترش را گرفت . ” وای هری ! ”
پدر آهسته پرسید : ” تو مطمئنی لورا ؟ ”
لورا هق‌هق‌کنان گفت : ” ما برای همیشه تو مریخ زندانی شدیم ”
برای مدت زیادی فقط صدای باد عصرگاهی به گوش می‌رسید .
آقای بیترینگ اندیشید : ” ما تنها موندیم… فقط هزار نفر آدم این‌جا هستن . دیگه راهی برای برگشت وجود نداره؛ هیچ راهی ”
عرق از صورت و دست و بدنش راه افتاد . دلش می‌خواست لورا را بزند . دلش می‌خواست بگوید : ” داری دروغ می‌گی ! موشک‌ها دوباره برمی‌گردن ! ”
اما به جای آن، با ملایمت گفت : ” موشک‌ها بالاخره یه روزی می‌آن ”
دختر گفت : ” شاید پنج سال دیگه . تا یه موشک بخواد ساخته بشه پنج سال طول می‌کشه . حالا ما باید چه کار کنیم پدر ؟ چه کار باید بکنیم ؟ ”
” ما که به کار خودمون می‌رسیم . غله می‌کاریم . همین‌طور ادامه می‌دیم تا جنگ تموم بشه و بعد موشک‌ها دوباره می‌برگردن ”
دو پسرشان هم آمدند .
پدر گفت : ” بچه‌ها، می‌خوام یه چیزی بهتون بگم ”
گفتند : ” خودمون می‌دونیم ”
آقای بیترینگ در باغ پرسه می‌زد تا با ترسش کنار بیاید . تا زمانی که موشک‌ها مرتب این فاصله را طی می‌کردند، می‌توانست مریخ را تحمل کند . همیشه به خودش می‌گفت : ” فردا، همین فردا… اگه بخوام، می‌تونم بلیت بخرم و به زمین برگردم ”
اما حالا، موشک‌ها آهن‌پاره‌هایی بیش نبودند . مردم زمین هم به امان غرایب مریخ مانده بودند . دیگر فقط گرد و غبار عجیب و هوای غریب داشتند . تابستان‌های داغ مریخی و زمستان‌های سردِ سرد . چه بلایی می‌خواست سر او و دیگران بیاید ؟ مریخ منتظر این لحظه مانده بود . حالا مریخ می‌خواست آن‌ها را فرو ببرد .
در میان گل‌ها به زانو نشست . بیلچه‌ای در دستان لرزانش گرفت . با خودش گفت : ” کار کن و بی‌خیال شو! ”
نگاهش را از باغ به سمت کوه‌های مریخ کشید . به اسامی پرشکوه مریخی آن‌ها در روزهای درگذشته فکر کرد . انسان از زمین به آسمان مریخ آمده بودند .
روی مریخ فرود آمده و به کوه‌ها و دریاها و رودخانه‌ها نگاه کرده بودند . روزگاری مریخی‌ها شهرهایی ساخته و روی آن‌ها اسم گذاشته بودند . دریاها را در نوردیده و نام گذاری کرده بودند .
بعد کوه‌ها و دریاها تغییر کردند و شهرها به ویرانه‌هایی مبدل گشتند . مردان زمینی نام‌های جدیدی بر این تپه‌ها و دره‌های باستانی گذاشتند . ولی در این مورد احساس گناه می‌کردند .
آقای بیترینگ در باغش، زیر نور خورشید مریخی، احساس تنهایی شدیدی می‌کرد . خم شد و گل‌های زمینی را در خاک مریخی کاشت .
با خودش حرف می‌زد : ” فکر کن ! به چیزای دیگه فکر کن . ذهنت رو از فکر زمین خالی کن . موشک‌ها رو فراموش کن . بمب‌های اتم رو فراموش کن ”
عرقش در‌آمد و کتش را در آورد . آن را به درختی آویزان کرد که از ماساچوست آمده بود . دوباره به نام‌ها فکر کرد . مردان زمینی این نام‌ها را گذاشته بودند . تپه‌ی فورد و دریای روزولت، آن هم در مریخ . این درست نبود ! افرادی که در دوران قدیم به آمریکا مهاجرت کردند، از نام‌های قدیمی استفاده کردند . ویسکانسن، مینه‌سوتا، آیداهو، اوهایو، یوتا . اسامی کهن سرخپوستی با معانی کهن.
سرش را با خشم بلند کرد و نگاهی بی‌پروا به کوه‌ها انداخت و اندیشید : ” شما اون‌جایین ؟ شما مریخی‌ها، مریخی‌های مرده، همتون اون‌جایین ؟ خوب، ما این‌جاییم، تنها ! حالا از زمین جدا شدیم . بیاین پایین و ما رو از مریختون بیرون کنین ! اگه اینکار رو بکنین، ما هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم ! ”
باد شکوفه‌هایی چند همراه آورد . او دستان گلی‌اش را از خاک بیرون کشید و فریاد بلندی سر داد . شکوفه‌ها را برگرداند و بارها و بارها لمسشان کرد . بعد همسرش را صدا زد .
” کورا ! ”
کورا پشت پنجره آمد و او به سویش دوید .
” کورا، این شکوفه‌ها رو ببین ”
کورا به آن‌ها دست زد .
” می‌بینی ؟ اینا عوض شدن، تغییر کردن، دیگه مثل قبل نیستن ! ”
او گفت : ” به نظر من که هیچ مشکلی ندارن ”
” نه، طبیعی نیستن ! نمی‌دونم چیه، شاید یه گلبرگ اضافه دارن، یا شاید رنگشون، یا بوشون ”
بچه‌ها از خانه بیرون دویدند . پدرشان را دیدند که با دستپاچگی در باغ به این سو و آن سو می‌رفت و گیاهان را از خاک بیرون می‌کشید تا نگاهی به آن‌ها بیندازد .
” کورا ! بیا نگاه کن ! ”
آن‌ها به گیاهان دست زدند . بیترینگ پرسید : ” به نظرت طبیعی‌ان ؟ همون‌ طوری هستن که قبلا هم بودن ؟ ”
خانم بیترنگ با تردید گفت : ” نمی‌دونم ”
” اونا تغییر کردن ! ”
” شاید ”
” خودت خوب می‌دونی که تغییر کردن . بوی همیشگی رو نمی‌دن ! ” قلبش به تندی می‌تپید . ترسیده بود . انگشتانش را در خاک فرو برد . ” کورا ! چه اتفاقی داره می‌افته ؟ این چیه ؟ باید ازش دور بشیم ” این ور تا آن ور باغ را دوید . به تمام درختان دست زد . ” گل‌های رُز! رُزها ! نگاشون کن، رُزها دارن سبز رنگ می‌شن ! ”
آن‌ها ایستادند و به گل‌های رُز سبز چشم دوختند .
دو روز بعد، تیم دوان‌دوان به درون خانه آمد . فریاد زد: ” بیاین گاوه رو ببینین! من دیدمش . بیاین ببینید ! ”
آن‌ها رفتند تا به گاوشان نگاهی بیاندازند . شاخ سومی داشت روی سرش می‌رویید و چمن‌های مقابل خانه‌شان کم‌کم تغییر رنگ داده و به بنفش ملایمی تبدیل می‌شدند .
بیترینگ گفت : ” باید از این‌جا بریم . اگه اینا رو بخوریم، ما هم تغییر می‌کنیم ! یعنی تبدیل به چی می‌شیم ؟ نمی‌تونم اجازه بدم این اتفاق بیفته . باید این غذا رو بسوزونیم . تنها کاری که می‌تونیم انجام بدیم همینه ! ”
خانم بیترینگ گفت : ” این که سمی نیست ! ”
” چرا هست! یواشکی سمی‌اش کردن . ما نباید بهش دست بزنیم ”
با پریشانی به خانه نگاه کرد : ” حتی خود خونه هم تغییر کرده . باد یه بلایی سرش آورده . هوا سوزوندتش . تخته‌ها همه از ریخت افتادن . این دیگه خونه‌ی یه آدم زمینی نیست ! ”
” خیالاتی شدی ! ”
کتش را پوشید . ” یه سر می‌رم شهر . کارایی دارم که باید انجام بدم . زود بر می‌گردم ”
زنش فریاد زد : ” هری… صبر کن ! ”
اما او رفته بود .
در شهر، مردم نشسته و دست روی دست گذاشته بودند . چند تایی هم به آرامی روی پله‌های فروشگاه مشغول صحبت بودند .
دلش می‌خواست یک تیر در کند . با خودش فکر کرد : ” شما احمق‌ها این‌جا دارین چه کار می‌کنین ؟ اخبار رو که شنیدین . ما تو این سیاره زندانی شدیم . اون وقت شما این‌جا نشستین ؟ نمی‌ترسین ؟ وحشت نکردین ؟ می‌خواین چی کار کنین ؟ ”
همه گفتند : ” سلام هری ”
” گوش کنین . شما خبرها رو شنیدین، نه ؟ ”
خندیدند : ” معلومه هری، پس چی ! ”
” حالا می‌خواین چیکار کنین ؟ چه جوری می‌خواین از این سیاره فرار بکنین ؟ ”
” چه کار می‌تونیم بکنیم ؟ ”
” می‌تونیم موشک بسازیم ! ”
” موشک هری ؟ چرا ؟ برای برگشتن به اون همه دردسر؟ وای، هری بی‌خیال ! ”
” اما شما باید بخواین برگردین ! متوجه شکوفه‌ها و رنگ چمن‌ها شدین ؟ ”
یکی از آن‌ها پاسخ داد : ” آره . متوجه شدیم هری ”
” اونا شما رو نترسوندن ؟ ”
” یادم نمی‌آد خیلی ما رو ترسونده باشن، هری! ”
” احمق‌ها ! ”
” هـــــــــــری! این‌طوری حرف نزن ”
بیترینگ دلش می‌خواست گریه کند . ” شما باید با من همکاری کنین . اگه این‌جا بمونیم، ما هم عوض می‌شیم . بوی خاص هوا رو حس نمی‌کنین ؟ یه چیزی توی هوا هست، یه چیز مریخی توش هست . حرفم رو گوش کنین ! ”
آن‌ها فقط نگاهش کردند .
هری به یکی از آن‌ها گفت : ” سام ! ”
” بله هری؟ ”
” تو کمکم می‌کنی یه موشک بسازیم ؟ ”
«من کلی آهن دارم هری . اگه می‌خوای تو کارگاه من کار کنی، بفرما . من اون آهن‌ها رو 500 دلار بهت می‌فروشم . می‌تونی باهاشون یه موشک خوب بسازی . اگه تنهایی کار کنی، می‌تونی 30 ساله تمومش کنی . بعد هم می‌تونی سیاره‌ی ما رو ترک کنی ! ”
همه خندیدند .
بیترینگ گفت : ” نخندین ! ”
سام در سکوت به او چشم دوخته بود .
” سام ! چشمات…” مکث کرد . ” چشمات خاکستری بودن، نه ؟ ”
” خوب، یادم نیست . واسه چی می‌پرسی هری ؟ ”
” چون الان زردن ! ”
سام بی‌‌خیال گفت : ” این‌طوریه هری ؟ ”
” و لاغرتر و بلندتر شدی ! ”
” آره خب . شاید همین طوری باشه که می‌گی ”
” سام، چشمای تو نبایس زرد باشن ”
” هری، چشم‌های خودت چه رنگین ؟ ”
” چشمای من ؟ معلومه، آبی ! ”
” بیا هری ” سام آینه‌ی کوچکی به او داد . ” یه نگاهی به خودت بنداز ”
آقای بیترینگ با تردید آینه را مقابل صورتش گرفت . در آبی چشمانش، ذره‌ای طلایی دید . آینه از دستش افتاد .
سم فریاد زد : ” اَه هری آینه‌ام رو شکستی ! ”
هری بیترینگ شروع به ساختن موشک در کارگاه سم کرد . آدم‌ها مقابل در باز کارگاه می‌ایستادند و پچ‌پچ‌کنان برایش لطیفه می‌پرداختند . گاهی کمکش می‌کردند تا چیزی را بلند کند . اما غالب اوقات، فقط می‌ایستادند و با چشم‌های زردشان او را نگاه می‌کردند .
همسرش شامش را در سبدی برایش برد .
” من اینو نمی‌خورم ! من هیچی از محصولات باغمون رو نمی‌خورم ! فقط غذاهای زمینی رو می‌خورم . از اون منجمدها ”
همسرش ایستاد و نگاهش کرد : ” تو نمی‌تونی یه موشک بسازی هری ! ”
” وقتی بیست سالم بود، فلزکاری می‌کردم . وقتی کار رو جدی شروع کنم، بقیه هم کمک می‌کنن ”
به زنش نگاه نکرد.
” ما باید این سیاره رو ترک کنیم کورا ”
شب‌ها، سرشار از وزش بادهایی بود که از مزارع خالی می‌گذشت . ماه بر شهرهای سفید کوچکی که دوازده هزار سال قدمت داشتند، می‌تابید . خانه‌ی بیترینگ در گذار دگرگونی به لرزه در آمد .
در تختخواب، آقای بیترینگ می‌دانست که استخوان‌هایش دارند تغییر شکل می‌دهند و ذوب می‌شوند . زنش به خاطر بعد از ظهرهای زیاد زیر آفتاب، سیاه شده بود . تیره بود و طلایی ! بچه‌ها در تختخوابشان مثل فلز‌ شده بودند . باد غم بار میان درختان پیر و چمن‌های بنفش زوزه می‌کشید . ترس پایان نیافت . قلبش را فرا گرفته بود و گلویش را به سختی می‌فشرد ! زنش دیگر حالا طلایی بود! ستاره‌ای سبز از شرق طلوع کرد . سیاره‌ی دیگری بود : سیاره‌ی قدیمی او، زمین .
کلمه‌ای عجیب از دهان آقای بیترینگ خارج شد : آیوررت، آیوررت . تکرارش کرد : آیوررت . کلمه‌ای مریخی بود . اما او مریخی بلد نبود . همان نیمه‌شب، برخاست و به سیمپسون تلفن کرد . سیمپسون اطلاعات زیادی در مورد گذشته‌ها داشت .
” سیمپسون، کلمه‌ی آیوررت یعنی چی؟ ”
” این یه کلمه‌ی قدیمی مریخی برای سیاره‌ی ماست . زمین . چرا این رو می‌پرسی؟ ”
” دلیل خاصی نداشت ”
تلفن از دستانش سر خورد .
تلفن بارها و بارها صدا زد : ” الو، الو ”
هری‌ نشست و به ستاره‌ی سبز رنگ چشم دوخت .
“بیترینگ ! ” صدای تلفن می‌پرسید : ” هری، اون‌جایی؟ ”
روزها پر از صدای فلز بود . او شروع به ساختن بدنه‌ی موشک کرده بود و سه مرد دیگر هم کمکش می‌کردند . بعد از یک ساعت کار، او دیگر بسیار خسته بود و باید کمی‌ می‌نشست .
یکی از آن‌ها پرسید : ” چیزی می‌خوری هری؟ ”
او با عصبانیت پاسخ داد : ” می‌خورم ”
” از غذاهای زمینی ؟ ”
” آره ”
” هری، داری لاغر می‌شی ”
” نخیر! ”
” قدت هم داره بلندتر می‌شه ! ”
فریاد زد : ” دروغه ! ”
چند روز بعد همسرش خیلی جدی با او صحبت کرد . ” هری، همه‌ی غذاهای زمینی رو مصرف کردم . دیگه چیزی نمونده . باید غذایی بهت بدم که روی مریخ تولید شده ”
او با درماندگی روی زمین نشست و گفت : ” روی مریخ! نزدیک رز‌های سبز! ”
همسرش گفت : ” باید غذا بخوری . داری ضعیف می‌شی ”
جواب داد : ” آره ”
شروع به خوردن چیزی کرد . همسرش ادامه داد : ” و امروز رو هم تعطیل کن . بچه‌ها می‌خوان تو کانال‌ها شنا کنند . خواهش می‌کنم… تو هم بیا ”
فریاد زد : ” نباید وقت رو هدر بدم ! ”
همسرش التماسش کرد : ” فقط یه ساعت بیا . بعد از شنا، حالت بهتر می‌شه ”
کله‌اش داغ شده شده بود . ایستاد . گفت : ” باشه . میام ”
” خیلی خوب شد ! ”

*
آفتاب سوزان و روز آرام بود . خورشید زمین را می‌تفتید . پدر، مادر و فرزندان در طول کانال به راه افتادند . سپس توقف کردند تا چیزی بخورند . توجه‌اش به رنگ پوست‌شان جلب شد . داشتند قهوه‌ای‌تر می‌شدند . نگاهی به چشمان زرد همسر و فرزندانش انداخت . چشمانشان قبلا زرد نبود… اصلا طلایی نبود . تقریبا دوباره به دام ترس می‌افتاد؛ ولی دیگر از ترسیدن خسته شده بود . در برابر آفتاب گرم دراز کشید .
” کورا، چند وقته که چشمات زرد شدند ؟ ”
همسرش کمی مردد ماند و بعد جواب داد : ” فکر کنم از اول ”
” تو سه ماه گذشته، رنگشون از قهوه‌ای این رنگ نشده ؟ ”
زن لبش را به دندان گزید و جواب داد : ” نه . چرا این سؤال‌ها رو می‌پرسی؟ ”
” همین‌طوری . چشم‌های بچه‌ها هم همین‌طور . اون‌ها هم زردند ”
” بعضی وقت‌ها رنگ چشم‌ بچه‌ها در طول رشدشون تغییر می‌کنه ”
مرد گفت : ” شاید ما هم بچه‌ایم . این‌جا روی مریخ بچه‌ایم . فقط یه نظره ” بعد خندید و به میان آب شیرجه زد . کف کانال، حسابی ساکت و آرام بود .
با خودش فکر کرد : ” اگر به قدر کافی این پایین دراز بکشم، آب جسمم رو می‌بره . فقط و فقط استخوان‌ها رو باقی می‌ذاره . بعد یه چیزهایی از آب روی استخوان‌ها رشد می‌کنه . تغییر! تغییر! یه تغییر خیلی آروم و بی‌سروصدا ! ”
به روی آب آمد و تیم را دید . پسرک روی لبه‌ی کانال نشسته بود . تیم گفت : ” یوتَه ! ”
پدرش پرسید : ” چی؟ ”
پسرک خندید و گفت : ” می‌دونی، یوتَه به زبون مریخی می‌شه پدر ”
” این رو از کجا یاد گرفتی؟ ”
” نمی‌دونم . از همین دور و برا . یوتَه ! ”
” چی می‌خوای؟ ”
پسرک کمی تردید کرد و بعد گفت : ” من… من می‌خوام اسمم رو عوض کنم ”
” اسمت رو عوض کنی؟ ”
” آره ”
مادرش آمد و گفت : ” مگه تیم چه اشکالی داره ؟ این که اسم خوبیه ؟ ” و نگاهی به آب انداخت . شبیه یک آینه‌ی شیشه‌ای بود .
پسرک گفت : ” یه بار من رو صدا زدید . گفتید تیم ! تیم ! ولی حتی من نشنیدم. به خودم گفتم “این اسم من نیست . من یه اسم جدید دارم و می‌خوام از همون استفاده کنم .” ”
آقای بیترینگ لبه‌ی کانال را چسبید . قلبش به سنگینی در سینه‌اش می‌کوفت . ” حالا این اسم جدید چی هست ؟ ”
” لیننل! ببینید چه اسم خوبیه . من لیننل هستم . می‌شه از این استفاده کنم ؟ خواهش می‌کنم ! ”
آقای بیترینگ سرش را در میان دستانش گرفت . به موشک و به خودش فکر کرد . او همیشه تنها بود . به تنهایی روی موشک کار می‌کرد و حتی در میان خانواده‌ی خودش هم تنها بود .
شنید که همسرش می‌گوید : ” چرا که نه ! ”
صدای خودش را هم شنید : ” آره، می‌تونی این اسم رو داشته باشی ”
پسرک با خوشحالی فریاد کشید : ” من لیننل هستم ! لیننل ! ” بعد شروع کرد همان اطراف دویدن و رقصیدن . داد می‌کشید : ” لیننل ! ”
آقای بیترینگ نگاهی به همسرش انداخت و گفت : ” چرا این کار رو کردیم ؟ ”
همسرش جواب داد : ” نمی‌دونم . به نظر کار خوبی می‌رسید ”
قدم‌زنان با هم به میان تپه‌ها رفتند . از روی جاده‌های کهن و از کنار فواره‌های قدیمی گذشتند . در تمام طول تابستان لایه‌ای از آب خنک روی جاده‌ها را می‌گرفت . آن‌ها با پاهای برهنه، خنک می‌ماندند .
آن‌ها به یک ویلای مریخی خالی رسیدند . از آن‌جا منظره‌ی جالبی از دره دیده می‌شد؛ ویلا بر فراز یک تپه قرار داشت . تالارهایش از سنگ آبی رنگ ساخته شده بودند . یک استخر شنا هم داشت. در این روز گرم تابستانی، آن‌ها را تر و تازه کرد . مریخی‌ها شهرهای بزرگ را دوست نمی‌داشتند .
خانم بیترینگ گفت : ” تابستونا باید بیاییم این بالا و توی ویلا زندگی کنیم ”
گفت : ” یالا، برمی‌گردیم شهر . باید روی موشک کار کنم ”
همان شب وقتی مشغول کار بود، ویلای آبی رنگ را به خاطر آورد . در حالی که ساعت‌ها می‌گذشت، اهمیت موشک کمتر و کمتر می‌شد . روزها و هفته‌ها گذشت و موشک تقریبا فراموش شده بود. آن تب و تاب قبلی رفته بود؛ اما هر گاه به یاد می‌آورد ترس برش می‌داشت .
یک روز گرم صدای صحبت‌ کردن چند نفر را شنید که می‌گفتند : ” همه دارن می‌رن ”
بیترینگ بیرون آمد و پرسید: ” کجا می‌رن ؟ ”
دو ماشین پر از کودک دید و دو کامیون پر از اسباب و اثاثیه .
گفتند : ” طرف کوهستان . به سمت ویلا‌های خنک . میای هری؟ ”
گفت : ” باید این‌جا کار کنم ”
” کار؟ می‌تونی موشک را پاییز تمام کنی؛ وقتی هوا خنک‌تر شد ” صدایشان در میان گرما رخوت‌آور بود .
او باز تکرار کرد : ” باید کار کنم ”
گفتند : ” پاییز! ”
حرف زدن آن‌ها انگار با دلیل و منطق بود . به نظر می‌رسید حق با آن‌ها باشد .
با خودش فکر کرد : ” تو پاییز کلی زمان هست ” اما قسمتی از وجودش فریاد کشید : ” نه! نه! ”
گفت: ” پاییز. آره ! پاییز دوباره کار رو شروع می‌کنم! ”
یکی از آن‌ها گفت : ” من یه ویلا نزدیک کانال تیرر پیدا کردم ”
” منظورت کانال روزولته، نه ؟ ”
” کانال تیرر . این اسم مریخی قدیمیشه ”
بیترینگ گفت : ” ولی روی نقشه… ”
” نقشه رو فراموش کن ! حالا دیگه کانال تیرراست . منم یه ویلا نزدیک کوه‌های پیل‌لن پیدا کردم ”
بیترینگ گفت : ” منظورت کوه‌های راکفلره ”
سام گفت : ” منظورم کوه‌های پیل‌لن هست ”
بیترینگ رو به هوای داغ گفت : ” آره . کوه‌های پیل‌لن ”
عصر روز بعد، همه در پر کردن کامیون کمک کردند . لورا، تیم و دیوید بسته‌ها را جابه‌جا می‌کردند . ولی آن‌ها اسم‌های مریخی‌شان را بیشتر ترجیح می‌دادند : تتیل، لینل و وِرر بسته‌ها را جابجا می‌کردند . مبلمان را در کلبه‌ی سفید باقی گذاشتند .
مادر گفت : ” این مبل‌ها تو بوستون خیلی خوب بودند و این‌جا توی کلبه هم، خیلی قشنگ بودند . ولی به درد یه ویلا نمی‌خورند . وقتی پاییز برگشتیم، دوباره ازشون استفاده می‌کنیم ”
بیترینگ گفت : ” توی ویلا تنبل می‌شم ”
از دخترشان پرسیدند : ” می‌خوای لباس‌های نیویورکیت رو بیاری؟ ”
دختر از این سؤال آشفته شد و فریاد کشید : ” اَیی! دیگه اون چیزا رو نمی‌خوام! ”
در کلبه را قفل کردند و پدر نگاهی به درون کامیون انداخت . غرغر کرد : ” چیز چندانی برنداشتیم، مگه نه؟ ”
” ما خیلی چیز میز آوردیم مریخ، ولی این‌جا خیر چیزی نداریم ”
مرد موتور را روشن کرد و دوباره نگاهی به کلبه انداخت . برای لحظه‌ای طولانی، می‌خواست به سمت آن هجوم ببرد . می‌خواست با کلبه خداحافظی کند . احساس می‌کرد قرار است به مسافرتی طولانی بروند . به نظر می‌رسید دیگر به زندگی گذشته برنخواهند گشت . داشتند خانه را ترک می‌کردند؛ شاید برای همیشه .
در همان لحظه سم و خانواده‌اش در کامیونی دیگر از کنار آن‌ها گذشتند . سم فریاد زد: ” سلام بیترینگ ! ما داریم می‌ریم ! ”
شصت کامیون دیگر در جاده‌ی قدیمی به راه افتادند . زمانی که شهر را ترک می‌کردند، شهر پر از گرد و غبار شده بود . آب کانال در زیر نور طلوع خورشید، آبی رنگ به نظر می‌رسید . نسیمی آرام میان درخت‌های عجیب می‌وزید .
آقای بیترینگ گفت : ” خداحافظ شهر! ”
تمام خانواده با هم فریاد کشیدند : ” خداحافظ! خداحافظ! ” دست‌هایشان را برای شهر تکان دادند و دیگر نگاهی هم به عقب نینداختند .
تابستان کانال‌ها را سوزاند و آب‌ها بخار شدند . تابستان مانند شعله‌ی از روی دشت‌ها عبور کرد . درون شهر خالی مردمان زمینی، رنگ‌ها پوسته‌پوسته شدند . اسکلت موشک دیگر داشت کهنه به نظر می‌رسید . تکه‌هایی از آن شروع به افتادن کردند .
در پاییزِ آرام، آقای بیترینگ روی تپه‌ای که ویلایش قرار داشت، ایستاد . حالا خیلی تیره شده بود و چشمانش طلایی بودند . نگاهی به دره انداخت .
کورا گفت : «باید برگردیم. دیگه وقتش رسیده ”
جواب داد : ” آره . ولی نمی‌ریم . حالا دیگه اون‌جا هیچی نیست ”
گفت : ” کتاب‌هات… لباس خوبات… ”
مرد گفت : ” شهر خالیه . هیچ‌کس بر نمی‌گرده . حالا دیگه دلیلی وجود نداره ”
دخترشان خیاطی می‌کرد و پسرها با سازهایی قدیمی، موسیقی می‌نواختند . صدای خنده‌شان فضای ویلای زیبا را آکنده می‌کرد . آقای بیترینگ نگاهی به شهر قدیمی، در دوردست دره انداخت .
گفت : ” مردم زمینی خونه‌های مسخره‌ای ساخته‌اند ”
همسرش جواب داد : ” بلد نبودند چه کار کنند . خوشحالم که رفتند . موجودات زشتی بودند ”
آن‌ها نگاهی به یکدیگر انداختند و حیرت‌زده شدند . خندیدند .
او با خودش فکر کرد : ” کجا رفتند؟ ”
مرد برای لحظه‌ای به همسرش نگاه کرد . او هم مثل دخترش طلایی بود . زن نگاهی به مرد انداخت؛ او به جوانی پسر بزرگشان به نظر می‌رسید .
زن گفت : ” نمی‌دونم کجا رفتند ”
مرد گفت : ” شاید سال دیگه بریم شهر . یا شاید سال بعدش… یا شاید هم سال بعد از اون . حالا… من گرمم شده . بریم شنا کنیم؟ ”
پشتشان را به دره کردند . بازو در بازو، به آرامی در مسیر به راه افتادند . مسیر با آبی زلال پوشیده شده بود .

*
پنج سال بعد، موشکی از آسمان پایین آمد . در دره فرود آمد و انسان‌هایی از آن بیرون پریدند . آن‌ها فریاد می‌کشیدند .
” ما جنگِ روی زمین رو بردیم ! اومدیم نجاتتون بدیم ! کجایید ؟ ”
ولی شهر مردمان زمینی ساکت بود . کلبه‌ها، درختان قدیمی و سالن نمایش ساکت بود. آمریکایی‌ها یک اسکلت موشک پیدا کردند . کامل نبود و به نظر کهنه می‌رسید .
آدم‌های موشک دره را گشتند . کاپیتان دفترش را در یکی از خانه‌های قدیمی بر پا کرد . خیلی زودی یکی از افسرها برگشت تا به او گزارش دهد .
” شهر خالیه قربان؛ ولی یه جور زندگی مریخی تو تپه‌ها پیدا کردیم . اون‌ها آدم‌هایی تیره‌ پوست با چشم‌های طلایی هستند . دنبال دردسر هم نمی‌گردند . انگلیسی رو خیلی سریع یاد می‌گیرند و ما یه کم باهاشون حرف زدیم . لازم نمی‌شه باهاشون بجنگیم، قربان ”
کاپیتان متفکرانه گفت : «تیره‌پوست؟ چند تا ؟ ”
” ششصد یا هشتصد تا . اون‌ها تو ویلاهای قدیمی روی تپه‌ها زندگی می‌کنند و قد بلند و قوی هستند . زن‌هاشون خیلی خوشگلند ”
” بهت نگفتن چه اتفاقی واسه آدمای زمینی افتاده ؟ اون آدم‌هایی که این خونه‌ها رو توی این شهر ساختند ؟ ”
” هیچی در مورد شهر نمی‌دونند قربان ”
کاپیتان گفت : ” خیلی عجیبه . فکر نمی‌کنی مریخی‌ها زمینی‌ها رو کشته باشند ؟ ”
” خیلی صلح طلب به نظر می‌رسند قربان . شاید یه نوع بیماری مردم شهر رو کشته باشه ”
” شاید . ولی فکر کنم هرگز حقیقت رو نفهمیم ”
کاپیتان نگاهی به دور تا دور اتاق با پنجره‌های غبار گرفته‌اش انداخت . کوه‌های آبی را در دوردست دید و آب‌های درون کانال را . صدای نرم باد را شنید و اندکی به خود لرزید . سپس انگشتش را بر روی یک نقشه روی میز گذاشت .
گفت : ” باید‌ کلی کار انجام بدیم ”
در حالی که خورشید در پشت تپه‌های آبی رنگ غروب می‌کرد، صدایش به آرامی ادامه پیدا کرد : ” باید چند تا شهر جدید بسازیم . باید مکان صحیح معدن‌ها رو پیدا کنیم . تمام مدارک قدیمی گم شدن. باید نقشه‌های جدید بسازیم و اسم‌های جدیدی به کوه‌ها بدیم . باید برای رودخانه‌ها هم اسم پیدا کنیم ”
افسر دیگر ساکت بود و او همچنان ادامه می‌داد . ” نظرت در مورد کوه‌های لینکلن و کانال واشینگتن چیه ؟ چند تا اسم جدید بده . می‌تونیم اسم این‌جا رو بذاریم دره‌ی انیشتین، نه ؟ و اون‌جا… گوش می‌دی چی می‌گم ؟ ”
افسر دیگر نگاهش را از روی رنگ آبی و مه آرام روی تپه‌های دوردست برگرداند و گفت : ” چی؟ ها… بله قربان! ”
ری بردبری

مترجم : شیرین سادات صفوی، مریم حسینی

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*