web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن دوخواهر اسفندیار به نزد او

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت‬
‫خريدار بازار او در گذشت‬
‫دو خواهرش رفتند ز ايوان به کوی‬
‫غريوان و بر کفتها بر سبوی‬
‫به نزديک اسفنديار آمدند‬
‫دو ديده تر و خاکسار آمدند‬
‫چو اسفنديار آن شگفتی بديد‬
‫دو رخ کرد از خواهران ناپديد‬
‫شد از کار ايشان دلش پر ز بيم‬
‫بپوشيد رخ را به زير گليم‬
‫برفتند هر دو به نزديک اوی‬
‫ز خون برنهاده به رخبر دو جوی‬
‫به خواهش گرفتند بيچارگان‬
‫بران نامور مرد بازارگان‬
‫بدو گفت خواهر که ای ساروان‬
‫نخست از کجا راندی کاروان‬
‫که روز و شبان بر تو فرخنده باد‬
‫همه مهتران پيش تو بنده باد‬
‫ز ايران و گشتاسپ و اسفنديار‬
‫چه آگاهی است ای گو نامدار‬
‫بدين سان دو دخت يکی پادشا‬
‫اسيريم در دست ناپارسا‬
‫برهنه سر و پای و دوش آبکش‬
‫پدر شادمان روز و شب خفته خوش‬
‫برهنه دوان بر سر انجمن‬
‫خنک آنک پوشد تنش را کفن‬
‫بگرييم چندی به خونين سرشک‬
‫تو باشی بدين درد ما را پزشک‬
‫گر آگاهيت هست از شهر ما‬
‫برين بوم ترياک شد زهر ما‬
‫يکی بانگ برزد به زير گليم‬
‫که لرزان شدند آن دو دختر ز بيم‬
‫که اسفنديار از بنه خود مباد‬
‫نه آن کس به گيتی کزو کرد ياد‬
‫ز گشتاسپ آن مرد بيدادگر‬
‫مبيناد چون او کلاه و کمر‬
‫نبينيد کايد فروشنده ام‬
‫ز بهر خور خويش کوشنده ام‬
‫چو آواز بشنيد فرخ همای‬
‫بدانست و آمد دلش باز جای‬
‫چو خواهر بدانست آواز اوی‬
‫بپوشيد بر خويشتن راز اوی‬
‫چنان داغ دل پيش او در بماند‬
‫سرشک از دو ديده به رخ برفشاند‬
‫همه جامه چاک و دو پايش به خاک‬
‫از ارجاسپ جانش پر از بيم و باک‬
‫بدانست جنگاور پاک رای‬
‫که او را همی بازداند همای‬
‫سبک روی بگشاد و ديده پرآب‬
‫پر از خون دل و چهره چون آفتاب‬
‫ز کار جهان ماند اندر شگفت‬
‫دژم گشت و لب را به دندان گرفت‬
‫بديشان چنين گفت کاين روز چند‬
‫بداريد هر دو لبان را به بند‬
‫من ايدر نه از بهر جنگ آمدم‬
‫به رنج از پی نام و ننگ آمدم‬
‫کسی را که دختر بود آبکش‬
‫پسر در غم و باب در خواب خوش‬
‫پدر آسمان باد و مادر زمين‬
‫نخوانم برين روزگار آفرين‬
‫پس از کلبه برخاست مرد جوان‬
‫به نزديک ارجاسپ آمد دوان‬
‫بدو گفت کای شاه فرخنده باش‬
‫جهاندار تا جاودان زنده باش‬
‫يکی ژرف دريا درين راه بود‬
‫که بازارگان زان نه آگاه بود‬
‫ز دريا برآمد يکی کژ باد‬
‫که ملاح گفت آن ندارم به ياد‬
‫به کشتی همه زار و گريان شديم‬
‫ز جان و تن خويش بريان شديم‬
‫پذيرفتم از دادگر يک خدای‬
‫که گر يابم از بيم دريا رهای‬
‫يکی بزم سازم به هر کشوری‬
‫که باشد بران کشور اندر سری‬
‫بخواهنده بخشم کم و بيش را‬
‫گرامی کنم مرد درويش را‬
‫کنون شاه ما را گرامی کند‬
‫بدين خواهش امروز نامی کند‬
‫ز لشکر سرافراز گردان که اند‬
‫به نزديک شاه جهان ارجمند‬
‫چنين ساختستم که مهمان کنم‬
‫وزين خواهش آرايش جان کنم‬
‫چو ارجاسپ بشنيد زان شاد شد‬
‫سر مرد نادان پر از باد شد‬
‫بفرمود کانکو گرامی ترست‬
‫وزين لشکر امروز نامی ترست‬
‫به ايوان خراد مهمان شوند‬
‫وگر می بود پاک مستان شوند‬
‫بدو گفت شاها ردا بخردا‬
‫جهاندار و بر موبدان موبدا‬
‫مرا خانه تنگست و کاخ بلند‬
‫برين باره ی دژ شويم ارجمند‬
‫در مهر ماه آمد آتش کنم‬
‫دل نامداران به می خوش کنم‬
‫بدو گفت زان راه روکت هواست‬
‫به کاخ اندرون ميزبان پادشاست‬
‫بيامد دمان پهلوان شادکام‬
‫فراوان برآورد هيزم به بام‬
‫بکشتند اسپان و چندی به ره‬
‫کشيدند بر بام دژ يکسره‬
‫ز هيزم که بر باره ی دژ کشيد‬
‫شد از دود روی هوا ناپديد‬
‫می آورد چون هرچ بد خورده شد‬
‫گسارنده ی می ورا برده شد‬
‫همه نامدارن رفتند مست‬
‫ز مستی يکی شاخ نرگس به دست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*