web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : وز انجا بيامد به پرده سرای‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : وز انجا بيامد به پرده سرای‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

ورود اسفندیار به عنوان بازرگان به رویین دژ

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫وز انجا بيامد به پرده سرای‬
‫ز بيگانه پردخت کردند جای‬
‫پشوتن بشد نزد اسفنديار‬
‫سخن رفت هرگونه از کارزار‬
‫بدو گفت جنگی چنين دژ به جنگ‬
‫به سال فراوان نيايد به چنگ‬
‫مگر خوار گيرم تن خويش را‬
‫يکی چاره سازم بدانديش را‬
‫توايدر شب و روز بيدار باش‬
‫سپه را ز دشمن نگهدار باش‬
‫تن آنگه شود بی گمان ارجمند‬
‫سزاوار شاهی و تخت بلند‬
‫کز انبوه دشمن نترسد به جنگ‬
‫به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ‬
‫به جايی فريب و به جايی نهيب‬
‫گهی فر و زيب و گهی در نشيب‬
‫چو بازارگانی بدين دژ شوم‬
‫نگويم که شير جهان پهلوم‬
‫فراز آورم چاره از هر دری‬
‫بخوانم ز هر دانشی دفتری‬
‫تو بی ديده بان و طلايه مباش‬
‫ز هر دانشی سست مايه مباش‬
‫اگر ديده بان دود بيند به روز‬
‫شب آتش چو خورشيد گيتی فروز‬
‫چنين دان که آن کار کرد منست‬
‫نه از چاره ی هم نبرد منست‬
‫سپه را بيارای و ز ايدر بران‬
‫زره دار با خود و گرز گران‬
‫درفش من از دور بر پای کن‬
‫سپه را به قلب اندرون جای کن‬
‫بران تيز با گرزه ی گاوسار‬
‫چنان کن که خوانندت اسفنديار‬
‫وزان جايگه ساربان را بخواند‬
‫به پيش پشوتن به زانو نشاند‬
‫بدو گفت صد بارکش سرخ موی‬
‫بياور سرافراز با رنگ و بوی‬
‫ازو ده شتر بار دينار کن‬
‫دگر پنج ديبای چين بارکن‬
‫دگر پنج هرگونه يی گوهران‬
‫يکی تخت زرين و تاج سران‬
‫بياورد صندوق هشتاد جفت‬
‫همه بند صندوقها در نهفت‬
‫صد و شست مرد از يلان برگزيد‬
‫کزيشان نهانش نيايد پديد‬
‫تنی بيست از نامداران خويش‬
‫سرافراز و خنجرگزاران خويش‬
‫بفرمود تا بر سر کاروان‬
‫بوند آن گرانمايگان ساروان‬
‫به پای اندرون کفش و در تن گليم‬
‫به بار اندرون گوهر و زر و سيم‬
‫سپهبد به دژ روی بنهاد تفت‬
‫به کردار بازارگانان برفت‬
‫همی راند با نامور کاروان‬
‫يلان سرافراز چون ساروان‬
‫چو نزديک دژ شد برفت او ز پيش‬
‫بديد آن دل و رای هشيار خويش‬
‫چو بانگ درای آمد از کاروان‬
‫همی رفت پيش اندرون ساروان‬
‫به دژ نامدارن خبر يافتند‬
‫فراوان بگفتند و بشتافتند‬
‫که آمد يکی مرد بازارگان‬
‫درمگان فرو شد به دينارگان‬
‫بزرگان دژ پيش باز آمدند‬
‫خريدار و گردنفراز آمدند‬
‫بپرسيد هريک ز سالار بار‬
‫کزين بارها چيست کايد به کار‬
‫چنين داد پاسخ که باری نخست‬
‫به تن شاه بايد که بينم درست‬
‫توانايی خويش پيدا کنم‬
‫چو فرمان دهد ديده دريا کنم‬
‫شتربار بنهاد و خود رفت پيش‬
‫که تا چون کند تيز بازار خويش‬
‫يکی طاس پر گوهر شاهوار‬
‫ز دينار چندی ز بهر نثار‬
‫که بر تافتش ساعد و آستين‬
‫يکی اسپ و دو جامه ديبای چين‬
‫بران طاس پوشيده تايی حرير‬
‫حرير از بر و زير مشک و عبير‬
‫به نزديک ارجاسپ شد چاره جوی‬
‫به ديبا بياراسته رنگ و بوی‬
‫چو ديدش فرو ريخت دينار و گفت‬
‫که با شهرياران خرد باد جفت‬
‫يکی مردم ای شاه بازارگان‬
‫پدر ترک و مادر ز آزادگان‬
‫ز توران به خرم به ايران برم‬
‫وگر سوی دشت دليران برم‬
‫يکی کاروانی شتر با منست‬
‫ز پوشيدنی جامه های نشست‬
‫هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی‬
‫فروشنده ام هم خريدار جوی‬
‫به بيرون دژ کاله بگذاشتم‬
‫جهان در پناه تو پنداشتم‬
‫اگر شاه بيند که اين کاروان‬
‫به دروازه ی دژ کشد ساروان‬
‫به بخت تو از هر بد ايمن شوم‬
‫بدين سايه ی مهر تو بغنوم‬
‫چنين داد پاسخ که دل شاددار‬
‫ز هر بد تن خويش آزاد دار‬
‫نيازاردت کس به توران زمين‬
‫همان گر گرايی به ماچين و چين‬
‫بفرمود پس تا سرای فراخ‬
‫به دژ بر يکی کلبه در پيش کاخ‬
‫به رويين دژاندر مر او را دهند‬
‫همه بارش از دشت بر سر نهند‬
‫بسازد بران کلبه بازارگاه‬
‫همی داردش ايمن اندر پناه‬
‫برفتند و صندوقها را به پشت‬
‫کشيدند و ماهار اشتر به مشت‬
‫يکی مرد بخرد بپرسيد و گفت‬
‫که صندوق را چيست اندر نهفت‬
‫کشنده بدو گفت ما هوش خويش‬
‫نهاديم ناچار بر دوش خويش‬
‫يکی کلبه برساخت اسفنديار‬
‫بياراست همچون گل اندر بهار‬
‫ز هر سو فراوان خريدار خاست‬
‫بران کلبه بر تيز بازار خاست‬
‫ببود آن شب و بامداد پگاه‬
‫ز ايوان دوان شد به نزديک شاه‬
‫ز دينار وز مشک و ديبا سه تخت‬
‫همی برد پيش اندرون نيک بخت‬
‫بيامد ببوسيد روی زمين‬
‫بر ارجاسپ چندی بکرد آفرين‬
‫چنين گفت کاين مايه ور کاروان‬
‫همی راندم تيز با ساروان‬
‫بدو اندرون ياره و افسرست‬
‫که شاه سرافراز را در خورست‬
‫بگويد به گنجور تا خواسته‬
‫ببيند همه کلبه آراسته‬
‫اگر هيچ شايسته بيند به گنج‬
‫بيارد همانا ندارد به رنج‬
‫پذيرفتن از شهريار زمين‬
‫ز بازارگان پوزش و آفرين‬
‫بخنديد ارجاسپ و بنواختش‬
‫گرانمايه تر پايگه ساختش‬
‫چه نامی بدو گفت خراد نام‬
‫جهانجوی با رادی و شادکام‬
‫به خراد گفت ای رد زاد مرد‬
‫به رنجی همی گرد پوزش مگرد‬
‫ز دربان نبايد ترا بار خواست‬
‫به نزد من آی آنگهی کت هواست‬
‫ازان پس بپرسيدش از رنج راه‬
‫ز ايران و توران و کار سپاه‬
‫چنين داد پاسخ که من ماه پنج‬
‫کشيدم به راه اندرون درد و رنج‬
‫بدو گفت از کار اسفنديار‬
‫به ايران خبر بود وز گرگسار‬
‫چنين داد پاسخ که ای نيک خوی‬
‫سخن راند زين هر کسی بارزوی‬
‫يکی گفت کاسفنديار از پدر‬
‫پرآزار گشت و بپيچيد سر‬
‫دگر گفت کو از دژ گنبدان‬
‫سپه برد و شد بر ره هفتخوان‬
‫که رزم آزمايد به توران زمين‬
‫بخواهد به مردی ز ارجاسپ کين‬
‫بخنديد ارجاسپ گفت اين سخن‬
‫نگويد جهانديده مرد کهن‬
‫اگر کرکس آيد سوی هفتخوان‬
‫مرا اهرمن خوان و مردم مخوان‬
‫چو بشنيد جنگی زمين بوسه داد‬
‫بيامد ز ايوان ارجاسپ شاد‬
‫در کلبه را نامور باز کرد‬
‫ز بازارگان دژ پرآواز کرد‬
‫همی بود چندی خريد و فروخت‬
‫همی هرکسی چشم خود را بدوخت‬
‫ز دينارگان يک درم بستدی‬
‫همی اين بران آن برين برزدی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*