web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : اولیس اثر جیمز جویس

داستان کوتاه : اولیس اثر جیمز جویس

James Joyce -1

 

اولیس

ترجمه قطعه‌ای‌ از بخش‌دوازدهم‌ اولیس :
آخرین‌ وداع‌ بی‌نهایت‌ تأثرآور بود . از مناره‌های‌ دور و نزدیک‌ صدای ناقوس‌ مرگ‌ لاینقطع‌ بلند بود و همه‌ را به‌ تشییع‌ جنازه‌ می‌خواند و در گوشه‌ و کنار محله‌های‌ غمزده‌ ده‌ها طبل‌ پوشیده‌ در نمد که‌ صدای‌ پوک‌ توپ‌ها آن‌ها را قطع‌ می‌کرد ندایی‌ شوم‌ سر می‌داد . غرش‌ کرکننده‌ی‌ رعد و روشنایی کورکننده‌ی‌ برق‌ که‌ این‌ صحنه‌ی‌ مرگبار را روشن‌ می‌کرد گواهی‌ می‌داد که‌ توپخانه‌ی آسمان‌ از قبل‌ تمام‌ طنطنه‌ی‌ مافوق‌ طبیعی‌ خود را به‌ این‌ منظره‌ی‌ مخوف‌ عاریه داده‌ است‌ . از دریچه‌های‌ سیل‌بند آسمان خشمگین‌ بارانی‌ سیل‌آسا بر سربرهنه‌ی‌ خلایقی‌ که‌ گرد آمده‌ بودند فرو ریخت‌ و عده‌ی‌ اینان‌ به‌ کمترین‌ تخمین پانصد هزار بود . دسته‌ای‌ از پاسبان‌های‌ شهر دبلین‌ بزرگ‌ به‌ فرماندهی‌ شخص سرکلانتر در میان‌ آن‌ جمع‌ عظیم‌ به‌ حفظ‌ نظم‌ مشغول‌ بودند و برای‌ آن‌که‌ آن جمع‌ عظیم‌ سرگرم‌ شوند، دسته‌ی‌ موزیکانچی‌ سنج‌ و سازهای‌ بادی‌ خیابان یورک‌ با آلات‌ پوشیده‌ در پوشش‌ سیاه‌ ماهرانه‌ همان‌ نغمه‌ی‌ بی‌همتایی‌ را می‌نواختند که‌ قریحه‌ی‌ نالان‌ ” اسپرانتزا ” از گهواره‌ در دل‌ ما نشانده‌ است‌ . قطارهای‌ تفریحی‌ سریع‌السیر فوق‌العاده‌ و دلیجان‌های‌ موتوری‌ با نیمکت‌های‌ روکش‌دار تهیه‌ دیده‌ بودند تا پسرعموهای‌ روستایی‌ ما که‌ جمع کثیری‌ از آنان‌ به‌ آن‌جا آمده‌ بودند در آسایش‌ باشند . وقتی‌ خوانندگان‌ دوره‌ گرد محبوب‌ دبلین‌ ل‌ـ ن‌ـ هـ ن‌ و م‌ـ ل‌ـ گ‌ـ ن‌ ترانه‌ی‌ ” شب‌ پیش‌ از آن‌روز که‌ لاری دراز شد ” را با آن‌ طرز نشاط ‌انگیز مرسوم‌ خود خواندند تفرج‌ خاطر فراوانی پدید آمد . آن‌ دو مزه‌ پران‌ بی‌مثل‌ و مانند ما با تصنیف‌های‌ یک ورقی‌ خود داد و ستد پر غوغایی‌ در میان‌ دوست‌داران‌ طنز و هجا برپا کردند که‌ اگر کسی‌ در گوشه‌ی‌ دل‌ عنایتی‌ به‌ طنز عاری‌ از لودگی‌ ایرلندی‌ داشته‌ باشد، به‌ آن‌ چند پول سیاهی‌ که‌ به‌ زحمت‌ به‌ کف‌ می‌آورند غبطه‌ نخواهد خورد . بچه‌هایی‌ که‌ در” یتیم‌خانه‌ی‌ دختران‌ و پسران‌ ” بودند، لب‌ِ پنجره‌ها جمع‌ شده‌ بودند و به‌ این صحنه‌ نگاه‌ می‌کردند و از این‌که‌ چنان‌ برنامه‌ی‌ غیرمنتظری‌ به‌ سرگرمی‌های آن روز افزوده‌ شده‌ بود شادی‌ها کردند و باید از ” خواهران‌ نازنین‌ بینوایان‌ ” تقدیر و تمجید کنیم‌ که‌ به‌ فکر افتادند تا برای‌ یتیمان‌ پدر و مادر از کف‌ داده برنامه‌ی‌ تفریحی‌ به راستی‌ آموزنده‌ای‌ فراهم‌ آورند . جمع‌ مدعوین نایب‌السلطنه‌ که‌ در میان‌شان‌ بانوان‌ معروف‌ بسیار بود در سایه‌ی‌ همراهی عُلیا مخدرات‌ مکرمات‌ به‌ بهترین‌ جای‌ جایگاه‌ هدایت‌ شدند و سفیران بدیع منظر خارجی‌ که‌ به‌ ” دوستان‌ جزیره‌ی‌ زمرد ” شهرت‌ دارند در جایگاهی درست‌ روبه‌ روی‌ آنان‌ جای‌ داده‌ شدند . سفیران‌ که‌ با هیبت‌ تمام‌ حاضر بودند عبارت‌ بودند از کومنداتوره‌ باچی‌ باچی‌ بنینو بنونه‌ (که‌ شیخ‌السفرا بود و نیمه‌فلج‌ و ناگزیر بودند او را با یک‌ جرثقیل‌ نجاری‌ قوی‌ به‌ صندلی‌اش برسانند)، مسیو پیر پل‌ پتیت‌ اپتان‌، گراند ژوکر ولادیمنجلاب‌ حیض‌لته‌تشف‌، آرکژوکرلئوپوک‌ رودلف‌ فون‌ شوانزنباد هودنتالر، کنتس‌ مارهاویراگاکیسا سزونی‌ پوتراپستی‌، حرم‌خان‌ فیسافاده‌، کنت‌ آتاناتوس‌کاراملوپولیس‌، علی‌بابا بخشش‌ راحت‌القوم‌ افندی‌، سنیور هیداگلوکابالرودون‌ پکادیلوای‌ پالا براس‌ ای‌ پاترنوسترد و لامالورا و دولا مالاریا، هوکوپوکو هاراکیری‌، هی‌ هونگ‌ چانگ‌، اولاف‌ کوبرکدلسن‌، ماین‌هیر حقه‌ وان‌ کلک‌، پان‌ پولاکس‌ پادی‌ ریسکی‌، گوزپوند پره‌ کلشتر کراچینابریچی‌سیچ‌، بوروس‌ هوپینکوف‌، هرهورهوس‌ دیرکتور پرازیدنت‌ هانس‌چوچلی‌ اشتورلی‌، دکتر پروفسور ورزشگاه‌ ملیوم‌ موزیوم‌ آسایشگاهیوم فتق‌بندیوم‌ مبتذلیوم‌ اختصاصیوم‌ سنتیوم‌ تاریخ‌ عمومیوم‌ ویژگیوم‌ کریگفریداوبرآل‌ گماینه‌ . کلیه‌ی‌ سفرا بدون‌ استثنا با عباراتی‌ بسیار محکم‌ که‌ ناهنجارتراز آن‌ها ممکن‌ نبود درباره‌ی‌ عملیات‌ وحشیانه‌ی‌ بی‌نامی‌ که‌ آنان‌ را به‌ تماشای‌ آن دعوت‌ کرده‌ بودند سخن‌ راندند . سپس‌ مناقشه‌ی‌ پرحرارتی‌ (که‌ همه‌ در آن‌شرکت‌ کردند) در میان‌ ” د. ج‌. ز ” بر سر آن‌ درگرفت‌ که‌ روز تولد قدیس نگهبان‌ ایرلند روز هشتم‌ مارس‌ بوده‌ است‌ یا روز نهم‌ مارس‌ . در ضمن‌ این مباحثه‌ به‌ توپ‌ و شمشیر و تیر برگرد و قره مینا و نارنجک‌ گازی‌ و ساطور و چتر و منجنیق‌ و پنجه‌ بکس‌ و کیسه‌شن‌ و پاره‌آهن‌ نیز متوسل‌ شدند و بی‌محابا بر هم‌ ضرب‌ و شتم‌ وارد آوردند . پیک‌ ویژه‌ فرستادند و پاسبان‌ کوچول‌، آجدان‌ مک‌فادن‌، را از بوترزتاؤن‌ خبر کردند که‌ آمد و به‌ شتاب‌ نظم‌ را اعاده کرد و به‌ سرعت‌ برق‌ پیشنهاد کرد که‌ هر دو طرف‌ متخاصم‌ با قبول‌ روز هفدهم‌ قضیه‌ را فیصله‌ دهند . پیشنهاد آن‌ پاسبان‌ تیزهوش‌ سه‌متری‌ بی‌درنگ‌ مورد پسند همگان‌ واقع‌ شد و به‌ اتفاق‌ آرا مورد قبول‌ قرار گرفت‌ . تمامی‌ ” د. ج‌. ز ” به‌ آجدان‌ مک‌ فادان‌ از ته‌ دل‌ تبریک‌ گفتند، در حالی‌ که‌ از بدن چند تن‌ از آنان‌ خون‌ فراوانی‌ می‌رفت‌ . کومنداتوره‌ بنینو بنونه‌ را از زیر کرسی ریاست‌ بیرون‌ کشیدند و مشاور حقوقی‌ او آووکاتو پاگامی‌می‌ توضیح‌ دادکه‌ او فقرات‌ متنوعی‌ را که‌ در سی‌ و دو جیبش‌ پنهان‌ شده‌ است‌ در بحبوحه‌ی غوغا از جیب‌ همکاران‌ فرودست‌ تر خود اقتباس‌ کرده‌ است‌ بدان‌ امید که‌ شاید آنان‌ بر سر عقل‌ بیایند. آن‌چیزها (که‌ مشتمل‌ بر چند صد ساعت‌ زنانه‌ و مردانه‌ی نقره‌ و طلا بود) بی‌درنگ‌ به‌ صاحبان‌ برحقش‌ اعاده‌ گردید و هماهنگی‌ عمومی حاکم‌ مطلق‌ شد .
رامبولد، آرام‌ و بی‌تکلف‌، در لباس‌ بی‌نقص‌ صبحگاهی‌ که‌ گل‌ مورد پسندخود، Gladiolus Cruentus گلایول‌ خون‌آلود را زده‌ بود قدم‌ به‌ سوی‌ چوبه‌ی‌دار برداشت‌ . حضور خود را با همان‌ سرفه‌ی‌ ملایم‌ رامبولدی‌ اعلام‌ داشت‌ که بسیاری‌ کوشیده‌اند تا آن‌ را تقلید کنند (و ناکام‌ مانده‌اند) سرفه‌ای‌ کوتاه‌ و دقیق‌ و با این همه‌ مختص‌ خود او . آمدن‌ جلادی‌ که‌ شهرت‌ جهانی‌ داشت‌ با غریو تحسین‌ آن‌ جمع‌ کثیر روبه‌رو شد، بانوانی‌ که‌ از اطرافیان‌ نایب‌السلطنه بودند در عین‌ شور و شادی‌ دستمال‌های‌ خود را تکان‌ می‌دادند در حالی‌ که ‌سفرای‌ خارجی‌ که‌ از آنان‌ هم‌ پرشورتر بودند نعره‌ی‌ تحسین‌ می‌کشیدند و ملغمه‌ای‌ از فریادهای‌ هوخ‌، بانزایی‌، الجن‌، زیویو، چین‌چین‌، پولاکرونیا، هیپ‌هیپ‌، ویو، الاه‌، برداشته‌ بودند که‌ در میان‌ آن‌ فریاد زنگ‌دار او ویوای‌ سفیر سرزمین ترانه‌ها (یک‌ نت‌ ” فا “ی‌ بلند مضاعف‌ که‌ یادآور نت‌های‌ دِل‌دوز زیبایی‌ بود که‌ خواجه‌ی‌ کاتالانی‌ جده‌ی‌ جده‌های‌ ما را با آن‌ به وجد می‌آورد) به‌آسانی‌ تشخیص‌ داده‌ می‌شد. ساعت‌ دقیقا هفده‌ بود . سپس‌ علامت‌ شروع‌ نماز بی‌درنگ‌ از پشت‌ بلندگو داده‌ شد و در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ همه‌ی‌ سرها برهنه‌شد، کلاه‌ سروری‌ کومنداتوره‌ که‌ از زمان‌ انقلاب‌ رینزی‌ در تصرف‌ خانواده‌ی او بود به‌ دست‌ مستشار پزشکی‌ او، دکتر پ‌ پ‌، از سرش‌ برداشته‌ شد . اسقف‌ فاضلی‌ که‌ تقبل‌ کرده‌ بود تا به‌ آن‌ قهرمان‌ شهید که‌ در شُرُف‌ تادیه‌ی‌ دِین خود با مجازات‌ اعدام‌ بود واپسین‌ تسلاهای‌ دیانت‌ مقدس‌ ما را بدهد با حضور قلب‌ بسیار مسیحایی‌ خود در گودالی‌ پر از آب‌ِ باران‌ زانو زد، و در عین این‌که‌ ردایش‌ روی‌ موهای‌ سفیدش‌ بود، در برابر بارگاه‌ رحمت‌ الهی‌ به‌ دعا و ندبه‌ و زاری‌ مشغول‌ شد . جلاد با آن‌ هیکل‌ مهیب‌، در کنار کنده‌ی‌ چوب‌، زیر تبر ایستاده‌ بود، چهره‌اش‌ در یک‌ ظرف‌ ده گالنی‌ که‌ دو سوراخ‌ در آن‌ بریده‌ بودند پنهان‌ بود و چشمانش‌ از میان‌ آن‌ دو سوراخ‌ برق‌ غضب‌ بیرون‌ می‌داد . همچنان که‌ در انتظار علامت‌ مرگبار بود لبه‌ی‌ سلاح‌ مخوف‌ خود را با مالاندن‌ آن به‌ ساعد ورزیده‌ی‌ خود امتحان‌ می‌کرد، یک‌ نفس‌ پشت‌ سر هم‌ سر از تن گوسفندان‌ گله‌ای‌ جدا می‌کرد که‌ دوست‌داران‌ حرفه‌ی‌ ظالمانه‌ اما ضروری‌ او فراهم‌ آورده‌ بودند . روی‌ میز ماهون‌ زیبایی‌ در کنار او یک‌ کارد سلاخی‌ قرار داشت‌ و انواع‌ ابزارهای‌ فولادی‌ آبدیده‌ برای‌ درآوردن‌ دل‌ و روده‌ (آن‌ها را مؤسسه‌ی‌ کارد و چنگال فروشی‌ آقایان‌ جان‌ راوند و پسران‌، شفیلد که‌ شهرت جهانی‌ دارد به‌ سفارش‌ مخصوص‌ آورده‌ بودند)، یک‌ ماهی‌تابه‌ی‌ سفالی‌ برای آن‌که‌ وقتی‌ اثناعشر و ستون‌ فقرات‌ و روده‌ی‌ کور و آپاندیس‌ و غیره‌ را با موفقیت‌ بیرون‌ کشیدند در آن‌ قرار دهند و دو پارچ‌ شیر بزرگ‌ برای‌ آن‌که‌ خون بسیار عزیز قربانی‌ بسیار عزیز را در آن‌ بریزند . مباشر خانه‌ی‌ مختلط‌ گربه‌ها و سگ‌ها شرف‌ حضور داشت‌ تا این‌ ظرف‌ها را پس‌ از آن‌که‌ پر می‌شوند به‌ آن مؤسسه‌ی‌ خیریه‌ ببرد . مقامات‌ مربوطه‌ طعامی‌ بسیار عالی‌ مشتمل‌ بر قاچ‌های نازک‌ گوشت‌ خوک‌ و تخم‌ مرغ‌، بیفتک برشته‌ و پیاز، که‌ همه‌ را لذیذ پخته بودند با گرده‌های‌ نان داغ خوش‌مزه‌ی‌ مخصوص‌ صبحانه‌ و چای‌ قوت‌بخش‌ به مقدار فراوان‌ تهیه‌ کرده‌ بودند تا شمع‌ این‌ محفل‌ غم‌بار آن‌ را صرف‌ کند، همان‌که‌ وقتی‌ او را برای‌ سربریدن‌ آماده‌ می‌کردند در عین‌ سرخوشی‌ بود و به تشریفات‌ اعدام‌ من‌البدو الی‌ الختم‌ توجهی‌ دقیق‌ می‌کرد اما وی‌ با کف نفسی‌ که در زمانه‌ی‌ ما کمیاب‌ است‌، در کمال‌ نجابت‌ از جا برخاست‌ و گفت‌ که‌ آرزوی‌ او در دم مرگ‌ آن‌ است‌ که‌ طعام‌ را به‌ نشانه‌ی‌ عنایت‌ و احترام‌ او در بخش‌های‌ قابل قسمت‌ در میان‌ اعضای‌ ” جمعیت‌ نظافتچیان‌ تنگدست‌ و بیمار ” تقسیم‌ کنند (و این‌ آرزو بی‌درنگ‌ برآورده‌ شد) و هیجان‌ nec and non plus ultra در نقطه‌ی اعلای‌ قابل‌ حصول‌ وقتی‌ به‌ اوج‌ خود رسید که‌ نامزد برگزیده‌اش‌ صف‌های مسلسل‌ تماشاگران‌ را شکافت‌ و خود را در بغل‌ عضلانی‌ او انداخت‌، در بغل همان‌ مردی‌ که‌ در شرف‌ آن‌ بود تا در راه‌ وصل‌ او به‌ عالم‌ ابدیت‌ پرتاب‌ شود . قهرمان‌، اندام‌ باریک‌ او را در آغوش‌ پر مهر خود جای‌ داد و زیر لب‌ عاشقانه گفت‌: شیلای‌ من‌ . دختر که‌ از این‌ طرز استعمال‌ نام‌ کوچک‌ خود به‌ شوق آمده‌ بود . وقتی‌ که‌ رودهای‌ شور اشک‌های‌شان‌ درهم‌ آمیخت‌ به‌ آن قهرمان‌ قول‌ داد که‌ یاد او را همواره‌ عزیز خواهد داشت‌ و هرگز آن‌ یار قهرمان‌خود را از یاد نخواهد برد که‌ ترانه‌گویان‌ چنان‌ به‌سوی‌ مرگ‌ رفت‌ که‌ گویی‌ به تماشای‌ مسابقه‌ی‌ چوگان بازی‌ در پارک‌ کلانتورک‌ می‌رود . آن‌ روزگاران‌ خوش پر برکت‌ کودکی‌ را به‌ خاطرش‌ آورد که‌ دست‌ در دست‌ یکدیگر بر سواحل آنالیفی‌ در سرگرمی‌های‌ معصومانه‌ی‌ جوانی‌ غرق‌ می‌شدند و آن‌گاه‌ هر دو روزگار دهشتناک کنونی‌ خود را از یاد بردند و هر دو از ته‌ دل‌ خندیدند و همه‌ی تماشاگران‌، از جمله‌ حضرت‌ کشیش‌، در سرور همگانی‌ شریک‌ شدند . جمع هیولاوار تماشاگران‌ از شادی‌ بی رودرواسی‌ تلوتلو می‌خوردند . اما در دم‌ غم بر آنان‌ چیره‌ شد و برای‌ آخرین بار انگشتان‌شان‌ را درهم‌ فرو کردند . سیل تازه‌ای‌ از اشک‌ از مجاری‌ اشکی‌ آنان‌ جاری‌ شد و جمع‌ کثیر مردمان‌ که‌ تا اعماق‌ جان‌شان‌ متاثر شده‌ بود به‌ هق‌هق‌ دل‌خراشی‌ افتادند و تاثر حضرت کشیش‌ پیر به هیچ‌وجه‌ از دیگران‌ کمتر نبود . مردان‌ تنومند پر زور، امنای‌ صلح و غولان‌ خوش مشرب‌ شهربانی‌ سلطنتی‌ ایرلند بی رودرواسی‌ دستمال‌های خود را به‌ کار می‌بردند و بی اغراق‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ در آن‌ جمع‌ بی‌نظیر حتی یک‌ چشم‌ خشک‌ پیدا نمی‌شد . پرشورترین‌ واقعه‌ای‌ که‌ روی‌ داد آن‌ بود که جوان‌ زیبایی‌ از فارغ‌التحصیلان‌ آکسفورد که‌ به‌ فداکاری‌ در راه‌ جنس لطیف‌ معروف‌ بود پا پیش‌ نهاد و با ارائه‌ی‌ کارت‌ ویزیت‌ و دسته چک‌ و شجره‌نامه‌ی‌ خود از آن‌ دوشیزه‌ی‌ جوان تیره‌روز خواستگاری‌ کرد و از او خواست‌ تا روز عروسی‌ را تعیین‌ کند و خواستگاری‌ او بی‌معطلی‌ پذیرفته‌شد . به‌ کلیه‌ی‌ بانوانی‌ که‌ در میان‌ تماشاگران‌ بودند در کمال‌ خوش‌سلیقگی یادگاری‌ به‌ مناسبت‌ آن‌ روز دادند که‌ عبارت‌ بود از جمجمه‌ای‌ با یک‌ دسته‌گل سینه‌ از دو استخوان‌ متقاطع‌ و این‌ کار، کاری‌ بود به‌ موقع‌ و سخاوت‌مندانه‌ که بار دیگر چشمه‌ی‌ احساسات‌ همگان‌ را به‌ جوش‌ آورد : و وقتی‌که‌ آن‌ جوان زن دوست آکسی‌ (که‌، ضمنا دارای‌ یکی‌ از معروف‌ترین‌ نام‌هایی‌ بود که‌ در تاریخ‌ انگلستان‌ پیدا می‌شود) حلقه‌ی‌ نامزدی‌ گران قیمتی‌ با زمردهایی‌ که‌ به‌صورت‌ شبدر چهار پر بر آن‌ سوار شده‌ بود به‌ انگشت‌ نامزد پر آزرم‌ خود کرد هیجان‌ و احساسات‌ را دیگر حد و مرزی‌ نبود . کار به‌جایی‌ رسید که‌ حتی رییس‌ سنگدل امنیه‌، سرهنگ‌ دوم‌ تامکین‌ ماکسول‌ فرنچمولان‌ تاملینسون‌ که ریاست‌ آن‌ مجلس‌ را بر عهده‌ داشت‌، حتی‌ او که‌ جمع‌ کثیری‌ از سپاهیان‌ هندی را بی آن‌که‌ خم‌ به‌ ابرو بیاورد دم‌ توپ‌ گذاشته‌ بود، نمی‌توانست‌ جلو بروز احساسات‌ طبیعی‌ خود را بگیرد . با دستکش‌ آهنین‌ خود اشک‌ دزدانه‌ای‌ را از چشم‌ زدود و همشهریان‌ برجسته‌ای‌ که‌ افتخار داشتند در جوار ایشان‌ حضور داشته‌ باشند شنیدند که‌ او زیر لبی‌ و با لکنت‌ زبان‌ می‌گوید : ‌های جانمی‌ . های‌های‌ که‌ وقتی‌ چشمم‌ بهش‌ می‌افته‌ دلم‌ می‌خاد بزنم‌ زیر گریه‌ برا این‌که‌ به‌یاد آن‌ خمره‌ خودم‌ می‌افتم‌ که‌ آن‌جا ته‌ جاده‌ لایم‌هاوس‌ چشم‌ به‌ راه‌ منه‌ .
جیمز جویس

James Joyce

James Joyce -2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*