web stats
Home / Short Stories / Anton Chekhov / داستان کوتاه : تهیه کننده در زیر کاناپه اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : تهیه کننده در زیر کاناپه اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

تهیه کننده در زیر کاناپه

کمدی ” تعویض لباس ” بر صحنه بود . هنرپیشه‌ای جوان و خوش بر و رو به اسم کلاودیا ماتوییونا دولسکایا کائوچوکوا که تمام وجود خود را با شور و اشتیاق به هنر مقدس بازیگری تئاتر وقف کرده بود، دوان دوان وارد رختکن خود شد، لباس مخصوص کولی‌ها را از تن در آورد تا در یک چشم به هم زدن لباس مخصوص سوارکاران را بپوشد . این بازیگر خوش قریحه از آن‌جا که مایل نبود لباسی که می‌پوشد چین و چروک اضافی داشته باشد تصمیم گرفت سراپا لخت شود و لباس سوارکاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روی جامه‌ی حضرت حوا ــ بپوشد . پس لخت شد و در حالی که تنش از خنکای اتاق رختکن اندکی می‌لرزید مشغول صاف کردن چین‌های شلوارش شد . اما ناگهان صدای یک آه به گوشش رسید . چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شدند . به دقت گوش فرا داد. صدا بار دیگر آه کشید و به نجوا گفت:
ــ خدایا از سر گنا‌هانم بگذر … آه …
هنرپیشه‌ی جوان حیرت زده به پیرامون خود نگریست اما هیچ چیز شبهه انگیزی ندید با وجود این از سر احتیاط تصمیم گرفت به زیر یگانه مبل رختکن یعنی کاناپه‌ای که در گوشه‌ی اتاق قرار داشت نگاهی بیفکند . و تصور می‌کنید چه دید ؟ آنجا، اندام بلند یک مرد، درازکش بود . زن جوان وحشت زده واپس جهید، نیم تنه‌ی لباس اسب سواری را روی شانه‌های خود انداخت و با صدایی خفه فریاد کشید :
ــ تو کی هستی ؟
از زیر کاناپه زمزمه‌ای لرزان به گوش رسید :
ــ منم … من … نترسید، من هستم … هیس!
هنرپیشه‌ی جوان وقتی زمزمه‌ی تودماغی را که به فش‌فش روغن در ماهیتابه‌ی داغ می‌مانست شنید به آسانی به هویت مردی که زیر کاناپه مخفی شده بود پی برد . او کسی جز ایندیوکف تهیه کننده و اجاره‌دار تئاتر نبود . خانم هنرپیشه مانند گل صد تومانی سرخ شد و با لحنی آکنده از خشم گفت :
ــ شما ؟ چطور … چطور جرات کردید ؟ پیرمرد پست فطرت ! پس در تمام این مدت، ‌همین جا قایم شده بودید ؟ فقط همین را کم داشتم !
ایندیوکف کله‌ی طاس خود را از زیر کاناپه بیرون آورد و فش‌فش‌کنان جواب داد :
ــ عزیز من … عمر من ! عصبانی نشوید عزیزم ! مرا بکشید ! فکر کنید مار هستم، زیر پایتان له‌ام کنید ولی شما را به خدا قسم می‌دهم سر و صدا راه نیندازید ! من تن لخت شما را ندیدم و نمی‌بینم و دلم هم نمی‌خواهد ببینم . عزیز من،‌ خوشگل من آن‌قدر نمی‌بینم که حتی لازم نیست خودتان را بپوشانید ! به حرف من پیرمرد که پا بر لب گور دارم گوش بدهید ! من از ترس جان به زیر کاناپه پناه آورده‌ام ! نزدیک است قالب تهی کنم ! مگر نمی‌بینید که از ترس، موی سرم سیخ شده است ؟ می‌دانید، پریندین شوهر گلاشا جان از مسکو برگشته و حالا تمام تئاتر را زیر پا گذاشته است و در به‌در دنبال من می‌گردد تا بکشدم . می‌ترسم ! وحشتناک است ! آخر گذشته از رابطه‌ای که با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به‌این قاتل جانم بدهکارم !
ــ این حرف‌ها اصلا به من مربوط نیست ! همین الان گورتان را از اینجا گم کنید وگرنه … وگرنه خدا می‌داند که چه بلایی بر سرتان می‌آورم … پست فطرت رذل !
ــ هیس ! … عزیزم هیس ! التماستان می‌کنم،‌ جلو پایتان زانو می‌زنم ! چه جایی مناسبتر از رختکن شما ؟ هر جایی که مخفی شوم حتما پیدا می‌کند ولی جراأت نخواهد کرد به این‌جا بیاید ! خواهش می‌کنم ! التماستان می‌کنم ! حدود دو ساعت پیش بود که دیدمش ! در جریان پرده‌ی اول نمایش، پشت دکور‌ها ایستاده بودم، یک وقت دیدم که از سمت لژ به طرف صحنه می‌آید .
خانم بازیگر وحشت زده پرسید:
ــ پس در تمام مدت نمایش درام همین جا افتاده بودید؟ و … و هر دفعه هم که لباس عوض می‌کردم مرا دید می‌زدید؟
ایندیوکف گریه‌کنان جواب داد :
ــ دارم می‌لرزم ! سراپا می‌لرزم ! وای مادر جان، دارم می‌لرزم ! آن مردکه‌ی لعنتی می‌کشدم ! پیش از این هم یک بار در نیژنی به طرف من تیراندازی کرده بود … قضیه آن‌قدر مهم بود که حتی روزنامه‌ها چاپش کردند !
ــ آه … رفتار شما غیر قابل تحمل است ! بیرون ! من وقت ندارم، الان باید لباس بپوشم و روی صحنه بروم ! بیرون، وگرنه … فریاد می‌کشم،‌ داد و بیداد راه می‌اندازم … چراغ رومیزی را به سرتان می‌کوبم !
ــ هیس! … امید من … ساحل نجات من ! … اگر بیرونم نکنید 50 روبل به حقوقتان اضافه می‌کنم. 50 روبل !
هنرپیشه‌ی جوان تن برهنه‌ی خود را با لباس‌هایی که دم دستش بود پوشاند و به سمت در دوید تا هوار بکشد . ایندیوکف از زیر کاناپه بیرون خزید و چار دست و پا از پی او راه افتاد و پای زن را اندکی بالاتر از قوزک پا گرفت و هن‌هن‌کنان گفت :
ــ 75 روبل ! از اینجا بیرونم نکنید ! 75 روبل به اضافه‌ی نصف درآمد تئاتر !
ــ دروغ می‌گویید !
ــ خدا لعنتم کند اگر دروغ بگویم ! قسم می‌خورم ! از زندگی‌ام خیر نبینم اگر دروغ بگویم … 75 روبل و نصف درآمد !
هنرپیشه‌ی جوان لحظه‌ای دچار تردید شد و از در فاصله گرفت . آن‌گاه با صدایی آلوده به گریه گفت :
ــ من که می‌دانم دروغ می‌گویید !
ــ به خاک سیاه بنشینم اگر دروغ بگویم! خدا مرا ذلیل کند اگر دروغ بگویم! خیال کرده‌اید اینقدر رذلم!
زن جوان سرانجام رضایت داد:
ــ بسیار خوب … فقط قولتان را فراموش نکنید … حالا برگردید زیر کاناپه .
ایندیوکف آه بلندی کشید و فس‌فس‌کنان و هن‌هن‌کنان به زیر کاناپه خزید . دولسکایا کائوچوکوا نیز با عجله مشغول تعویض لباس شد . از این‌که مرد غریبه‌ای زیر کاناپه‌ی اتاق رختکنش دراز کشیده است احساس وحشت و ناراحتی می‌کرد اما از درک این حقیقت که گذشتش صرفا از عشق و علاقه‌اش به هنر مقدس بازیگری ناشی می‌شود چنان به اشتیاق آمده بود که لحظه‌ای بعد وقتی نیم تنه را از روی شانه‌هایش به زیر می‌انداخت نه تنها درشت‌گویی نکرد که هم‌دردی هم کرد :
ــ کوزما آلکسی یویچ، عزیزم می‌ترسم لباستان کثیف شود ! آخر من هر آشغالی که به دستم می‌رسد می‌چپانم زیر کاناپه !
نمایش به پایان رسید . تماشاچیان، هنرپیشه‌ی خوش قریحه را هلهله‌کنان یازده بار به روی صحنه فرا خواندند و دسته گلی که روی روبانش نوشته شده بود : ” هرگز ترکمان نکنید !”  تقدیمش کردند. همین که هلهله‌ی تماشاچیان فروکش کرد زن جوان به طرف اتاق رختکن خود راه افتاد اما پشت دکور‌ها با ایندیوکف روبرو شد . تهیه کننده با موی ژولیده و لباس مچاله و غبارآلود، دست‌های خود را به هم می‌مالید و به قدری خوشحال بود که در پوستش نمی‌گنجید؛ همین‌طور که به زن جوان نزدیک می‌شد با خوشحالی گفت :
هه هه هه ! … تصورش را بکنید ! … نه، پیش از هر کاری به ریش من پیر خرفت بخندید ! فکرش را بکنید، یارو اصلا پریندین نبود! هه هه هه! … مرده‌ شوی ریش دراز و بورش را ببرد که پاک گیج و منگم کرده بود … آخر می‌دانید، پریندین هم ریش بور و دراز دارد … و من خنگ، یارو را عوضی گرفتم ! هه هه هه … متاسفم که بی‌جهت مزاحم شما شدم، خوشگلم …
ــ ولی قولی را که به من داده‌اید فراموش نکنید …
ــ فراموش نکرده‌ام عزیزم،‌ عمر من … ولی یارو که پریندین نبود ! قرار و مدار من و شما بر سر پریندین بود،‌ نه هر کسی … و حالا که یارو پریندین نبود دلیلی نمی‌بینم وفای به عهد کنم . البته یارو اگر خود پریندین می‌بود، وضع کاملا فرق می‌کرد ولی می‌بینید که عوضی گرفته بودم … مردکه‌ی احمق الدنگ را بجای پریندین گرفته بودم !
دولسکایا کائوچوکوا با لحنی آمیخته به خشم، اعتراض کرد :
ــ رذل ! رذل و بی شرم !
ــ اگر یارو خود پریندین می‌بود شما حق داشتید متوقع باشید … ولی پریندین نبود! یارو شاید کفاش یا ببخشید خیاط بود و شما می‌فرمایید که بنده باید بابت چنین آدمی پول بدهم ؟ عزیزم،‌ من آدم شرافتمندی هستم … می‌فهمید …
و در حالی که به راه خود ادامه می‌داد، دست‌هایش را در هوا تکان داد و اضافه کرد :
ــ باز اگر یارو خود پریندین می‌بود البته وظیفه داشتم وفای به عهد کنم ولی من چه می‌دانم یارو کی و چکاره بود ! … یک مرد موبور … او که پریندین نبود !

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

Anton Chekhov-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*