Home / Short Stories / داستان کوتاه : آدم مغرور اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : آدم مغرور اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

آدم مغرور

این ماجرا در جشن عروسی تاجری موسوم به سینریلف اتفاق افتاد .
ندورزف ــ جوانی بلند قامت با چشم‌های ور قلمبیده و کله‌ی از ته تراشیده و فراک دو دم ــ که ساقدوش عروس و داماد بود، در جمع دختران جوان ایستاده بود و داد سخن می‌داد :
ــ زن، باید خوشگل باشد ولی مرد، اگر هم خوش تیپ نبود غمی نیست؛ چیزی که ارزش او را بالا می‌برد، شعور و تحصیلات اوست . والا قیافه‌ی خوش را بگذار در کوزه و آبش را بخور! یک مرد خوش بر و رو اگر مغزش از علم و شعور خالی باشد، به یک پول سیاه نمی‌ارزد ! … راستش را بخواهید من از مرد‌های خوش قیافه خوشم نمی‌آید …! Fi donc (به فرانسه: اوف)
ــ البته کسی که قیافه‌ی جالبی نداشته باشد، باید هم از این حرف‌ها بزند ! ولی مردی را که در آن اتاق نشسته و از اینجا پیداست تماشا کنید . این را بهش می‌گویند : مرد خوش قیافه ! فقط حالت چشم‌هایش، به هر چه بگویید می‌ارزد ! نگاهش کنید ! الحق که خوش تیپ است ! راستی، ایشان کی باشند ؟
ساقدوش نظری به اتاق مجاور افکند و پوزخند زد . آنجا مردی گندمگون و خوش منظر و سیاه چشم، روی مبلی لمیده بود؛ پا روی پا انداخته بود و با زنجیر ساعتش بازی می‌کرد؛ چشم‌ها را تنگ کرده و نگاه آکنده از نخوتش را به مهمان‌ها دوخته بود؛ پوزخندی بر گوشه‌ی لب‌هایش پدید و ناپدید می‌شد . ساقدوش گفت :
ــ چیز بخصوصی در او نمی‌بینم ! ای … حتی می‌توان گفت که ریختش چنگی به دل نمی‌زند … قیافه‌اش حالت ابلهانه‌ای دارد … گردنش را تماشا کنید ــ سیبکی دارد قد دو ذرع و نیم !
ــ با این همه، خیلی تو دل بروست !
ــ به نظر شما خوش تیپ است ولی به عقیده‌ی من، نه . وانگهی اگر هم خوش قیافه باشد حتما بیشعور و بیسواد است . راستی ایشان کی باشند ؟
ــ نمی‌شناسیم … به قیافه‌اش نمی‌آید از صنف تجار باشد …
ــ هوم … حاضرم شرط ببندم که احمق است … ببینید پایش را چه جوری تاب می‌دهد … حال آدم را بهم می‌زند … حلا از کارش سر در می‌آرم … رفتم پی کشفیات ! … حلا بر می‌گردم .
آن‌گاه تک سرفه‌ای کرد،‌ جسورانه به اتاق مجاور رفت، در برابر مرد گندمگون ایستاد، یک بار دیگر سرفه کرد، لحظه‌ای به فکر فرو رفت و پرسید :
ــ حالتان چطور است ؟
مرد سراپای او را ورانداز کرد،‌ پوزخندی زد و با بی میلی جواب داد :
ــ ای، بدک نیستم .
ــ چرا بدک ؟ آدم باید همیشه پیش بره .
ــ چرا حتما پیش ؟
ــ همین طوری گفتم … این روز‌ها همه چی پیش میره … هم برق، هم تلغراف، هم تیلیفون … بله! مثلا خود پیشرفت را بگیریم … خود این کلمه چه معنی می‌دهد ؟ معنیش این است که هر کسی باید پیش بره … پس شما هم پیش بروید …
مرد دوباره پوزخند زد و پرسید:
ــ می‌فرمایید الان کجا پیش بروم ؟
ــ مگر جا قحطی است ! آدم اگر دلش بخواد … جا زیاد است … مثلا تشریف ببرید دم بوفه … راستی خوش ندارید به افتخار آشنایی مان نفری یک پیک کنیاک بزنیم ؟ …‌ها ؟ گپی می‌زنیم …
ــ چرا که نه !
ساقدوش و مرد گندمگون به طرف بوفه رفتند . پیشخدمتی با سر از ته تراشیده که فراک به تن داشت و کراوات سفیدی پر از انواع لکه زده بود، برای آن دو کنیاک ریخت . پس از آن که مشروب را سر کشیدند ساقدوش گفت :
ــ کنیاک بدی نبود، ولی چیز‌های اساسی تر از این هست … بیایید به افتخار آشنایی مان شراب قرمز هم بزنیم …
شراب قرمز را هم بالا رفتند . ساقدوش در حالی که لب‌های خود را می‌لیسید گفت :
ــ حلا دیگر با هم آشنا شدیم و می‌شود گفت که گیلاس به گیلاس هم زدیم …
ــ «حلا» غلط است، باید گفت : «حالا!» هنوز بلد نیستید درست حرف بزنید ولی راجع به تلفن اظ‌هار لحیه می‌کنید . من اگر به‌اندازه‌ی شما بیسواد می‌بودم، زبانم را گاز می‌گرفتم و خود را رسوای خاص و عام نمی‌کردم … حلا … حلا …‌ها ــ‌ها ــ‌ها!
ساقدوش که آشکارا رنجیده خاطر شده بود گفت:
ــ این‌که خنده نداشت ! محض شوخی این جوری حرف می‌زدم والا … لازم نیست نیش تان را باز کنید ! خوش ندارم نیش آدم، باز باشد … راستی شما کی هستید ؟ با داماد نسبت دارید یا با عروس؟
ــ به شما مربوط نیست …
ــ اسم و رسمتان چیه ؟
ــ گفتم به شما مربوط نیست … من آن‌قدر بی‌شعور نیستم که خودم را به هر رهگذری معرفی کنم … من آن‌قدر غرور دارم که با آدم‌های چون شما زیاد محشور نشوم، من نسبت به شما و امثال شما کم اعتنا هستم …
ــ آقا را باش ! … هوم … پس نمی‌خواهید اسم و رسمتان را بگویید، ‌ها ؟
ــ نه، مایل نیستم … اگر بنا باشد خودم را به هر کله پوکی معرفی کنم زبانم مو در خواهد آورد … در ضمن، من آدمی هستم آن‌قدر مغرور که شما و امثال شما را در حد یک پیشخدمت می‌دانم … بی نزاکت‌ها !
ــ آقا را باش ! … نجیب زاده را باش ! … الانه روشن می‌کنم که تو هنرپیشه‌ی کدام تئارتی !
ساقدوش چانه‌ی خود را بالا گرفت و به سمت داماد شتافت (آقا داماد با لپ‌های گلگون، کنار عروس خانم نشسته بود و پلک می‌زد) و در حالی که با سر به طرف مرد گندمگون اشاره می‌کرد پرسید:
ــ نیکیشا ! اسم آن آرتیسته چیه ؟
داماد سری به علامت نفی تکان داد و گفت :
ــ نمی‌شناسمش، با‌هاش آشنایی ندارم . لابد پدرم دعوتش کرده … برو از بابام بپرس .
ــ بابات تا خرخره خورده و توی یکی از اتاق‌ها مست و پاتیل افتاده … و مثل یک حیوان وحشی، خرناسه می‌کشد …
سپس رو کرد به عروس خانم و پرسید :
ــ شما چطور؟ یارو را می‌شناسید ؟
عروس خانم نیز جواب منفی داد . ساقدوش شانه‌های خود را بالا انداخت و درباره‌ی هویت مرد گندمگون، از مهمان‌ها پرس و جو آغاز کرد . هیچ کسی او را نمی‌شناخت . به‌این ترتیب، ساقدوش نتیجه کرد : ” لابد یکی از همان انگل‌ها و ارقه‌هاییست که بی دعوت به علف‌چری می‌آیند … بسیار خوب ! الساعه “حلا” را به‌اش حالی می‌کنم!” پس به طرف مرد گندمگون رفت، دست به کمر زد و پرسید :
ــ ببینم، شما کارت دعوت دارید ؟ لطفا نشانم بدهید .
ــ من آن‌قدر غرور دارم که کارت دعوتم را به هر کسی نشان ندهم … اصلا چرا دست از سر کچلم بر نمی‌دارید ؟
ــ معلوم می‌شود کارت دعوت ندارید ! … و اگر نداشته باشید معنی‌اش این است که آدم ارقه و حقه بازی هستید . حلا، یعنی حالا دستگیرم شد کی دعوتتان کرده و اسم و رسمتان چیه ! شما حقه بازید همین !
ــ این حرف‌ها را اگر از آدم باشعور و حسابی شنیده بودم، دک و پوزش را خرد می‌کردم اما … جواب ابلهان خاموشی است !
ساقدوش، همه‌ی اتاق‌های خانه را شتابان زیر پا گذاشت، پنج شش نفر از دوستان خود را جمع کرد و به اتفاق آن‌ها نزد مرد گندمگون بازگشت و گفت :
ــ حضرت آقا، اجازه بفرمایید کارت دعوتتان را ملاحظه کنیم !
ــ خوش ندارم نشانش بدهم ! دست از سرم بردارید وگرنه …
ــ خوش ندارید ؟ پس بی کارت تشریف آورده‌اید،‌ها ؟ چه کسی این حق را به شما داده،‌ها ؟ بفرمایید بیرون ! بفرمایید ! حقه باز ! تمنا می‌کنیم تشریف ببرید بیرون ! والا از همین پله‌ها …
ساقدوش و دوستانش زیر بغل مرد گندمگون را گرفتند و او را کشان کشان به طرف پله‌ها بردند . مهمان‌ها همهمه کردند . مرد گندمگون نیز با صدای رسا از بی نزاکتی آنان و غرور خود سخن گفت. ساقدوش در حالی که پیروزمندانه به سمت در خروجی می‌راند می‌گف ت:
ــ بفرمایید آقا ! تمنا می‌کنیم ! جناب خوش تیپ تمنا می‌کنیم ! … امثال شما خوش قیافه‌ها را خوب می‌شناسیم !
در آستانه‌ی در خروجی پالتوی مرد گندمگون را تنش کردند، کلاهش را بر سرش گذاشتند و به طرف پله‌ها هلش دادند . ساقدوش با احساس وجد و غرور،‌ پوزخندی زد و دست مزین به انگشترش را چندین بار با پس گردن مرد آشنا کرد . مرد گندمگون تلوتلو خورد، به پشت بر زمین افتاد و از پله‌ها فرو غلتید . ساقدوش، پیروزمندانه بانگ زد :
ــ دست حق همرات ! سلام ما را به همگی برسان !
مرد، به پایین پله‌ها که رسید به پا خاست، گرد و خاک پالتواش را تکان داد، سر را بالا گرفت و گفت :
ــ رفتار آدم‌های احمق، باید هم احمقانه باشد ! من آن‌قدر غرور دارم که احساس حقارت نکنم؛ حالا بیایید پایین تا سورچی ام مرا به شما معرفی کند . بفرمایید پایین !
آن‌گاه رو به سمت کوچه بانگ زد :
ــ گریگوری !
مهمان‌ها رفتند پایین، لحظه‌ای بعد کالسکه چی هم از کوچه رسید . مرد گندمگون رو کرد به او و گفت :
ــ گریگوری ؟ من کی هستم ؟
ــ شما قربان، ارباب سیمیون پانتله ییچ …
ــ چه عنوانی دارم و این عنوان را بابت چه گرفته ام ؟
ــ عنوانتان شهروند افتخاریه قربان و بخاطر تحصیلات و علم تان گرفته‌اید …
ــ کجا کار می‌کنم و شغلم چیست ؟
ــ شما قربان در کارخانه‌ی پادشچیوکین تاجر، در قسمت مهندسی کار می‌کنید و سه هزار روبل مواجب می‌گیرید …
ــ حالا فهمیدید من کی هستم ؟ این هم کارت دعوتم ! مرا آقای سیزیلف پدر داماد، که حالا مست و پاتیل در گوشه‌ای افتاده است، دعوت کرده و …
ساقدوش با اضطراب و دستپاچگی گفت :
ــ مرد حسابی، عزیز دلم، چرا این را قبلا نگفتی ؟
ــ من آدم مغروری هستم … خودخواهم … خداحافظ !
ــ نه، نه ! محال است بگذاریم ! صبر کن برادر ! برگرد سیمیون پانتله ییچ ! حالا دستگیرمان شده که تو کی هستی ! … برگرد به سلامتی علم و تحصیلاتت یک پیک دیگر بزنیم …
مرد مغرور اخم کرد و از پله‌ها بالا رفت . دقایقی بعد در بوفه‌ایستاده بود و در حالی که کنیاک می‌نوشید توضیح می‌داد :
ــ در دنیای ما،‌ آدم اگر غرور نداشته باشد، روزگارش سیاه است . من که شخصا، محال است در مقابل کسی سر خم کنم ! تسلیم احدی نمی‌شوم ! برای خودم ارزش قائلم . در هر صورت، شما بیشعور‌ها، این حرف‌ها، حالی تان نیست !

 

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

Anton Chekhov-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*