web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : نویسنده ی حرفه ای اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : نویسنده ی حرفه ای اثر سکینه محمدی

book1

 

نویسنده ی حرفه ای

تلفن زنگ زد، چند بار پشت سر هم‌ . زن روی تختخواب دراز كشيده بود و به صدای زنگ تلفن گوش می كرد . می دانست كه سردبير است‌ . دلش نمی خواست گوشی را بردارد . آن قدر به صدای

زنگ تلفن گوش داد تا قطع شد و اتاق را سكوت فراگرفت‌ . چشمهايش را بست‌ . ” معلوم نيست ساعت چنده‌ ؟ ” دستش را دراز كرد و ساعت مچی اش را از روي ميز برداشت‌. ساعت‌، دوازده ظهر

را نشان مي‌داد.

بلند شد و به آشپزخانه رفت‌. احساس ضعف مي‌كرد. در يخچال را باز كرد و ظرف كالباس را برداشت‌ . ساندويچی برای خودش درست كرد و چای را دم كرد .

توی هال‌، روبه روی تلويزيون نشست و كتاب را از روی ميز برداشت‌ . رمانی بود از فوئنتس كه به تازگی خريده بود . كتاب را باز كرد و ورق زد . كتاب را پرت كرد روی ميز و سيگاری روشن

كرد. به قفسه كتابهايش نگاه كرد . قفسه پر بود از كتابهای شعر و داستان كه هيچ كدامشان را نخوانده بود . اصلا حوصله كتابها و رمانهای قطور را نداشت‌ . شعر می خواند، فقط غزل‌ . زن عاشق

غزلهای مرد بود. دلش می خواست غزلهای جديد مرد را بخواند . از وقتی از هم جدا شده بودند مرد رفته بود خارج و غزلهای جديدش را ديگر برای مجلات نمی فرستاد .

صدای زنگ در را شنيد . به ساعت ديواری نگاه كرد . ” يعني كيه‌ ؟ ” بلند شد و در را باز كرد . سردبير بود با دسته گلی در دست‌ .

گفت‌ : سلام‌ . خواب كه نبودی ؟

و وارد هال شد . زن در را بست و به دنبال سردبير كشيده شد . سردبير روی كاناپه نشست و دسته گل را به زن داد . زن به آشپزخانه رفت‌ .

چای مي‌خوری ؟

اگر باشد بد نيست‌ .

زن با دو استكان چای وارد هال شد . سردبير كتاب رمان را گرفته بود و ورق می زد .

رمان قشنگيه‌ ! و استكان چای را به سردبير داد .

سردبير گفت‌ : می توانم ببرم‌ ؟

به شرطی كه زود برش گردانی، چون هنوز نخواندم‌ .

– حتما .

سردبير استكان چای را روی ميز گذاشت‌ .

– داستان جديد نوشتی ؟

گفت‌ : نه‌ ! ولی روی يك سوژه دارم كار می كنم‌ . سوژه جالبيه‌ !

سردبير گفت‌ : می توانی تا هفته ديگر تمامش كنی؟ برای شماره جديد مجله‌ .

زن رفت توی اتاق و با چند برگه برگشت‌ . بخوانش‌ .

سردبير برگه‌ها را گرفت‌ . برگه‌ها پر بود از خط زدگی . سردبير به زحمت دو سه خطی را كه زن رويشان خط نكشيده بود را خواند . سرش را تكان داد و گفت‌ : احسنت‌ ! آفرين‌ ! سوژه جالبيه‌ .

داستان خوبی می شود .

سردبير هميشه وقتی داستانهای زن را می خواند همين جملات را تكرار می كرد . برگه‌ها را می برد وقتی كه در مجله چاپ می شد زن متعجب می شد كه چطور سردبير از آن دو سه جمله‌،

داستانهای بلند و زيبايی می نوشت‌ .

روز اولی كه سردبير او را توی پارك ديده بود جلو رفته بود و گفته بود : شما چقدر شبيه فروغ هستيد !

و او را به جلسات شعر برده بود . در آنجا بود كه زن با دنيای جديدی آشنا شده بود و در آنجا بود كه دل بسته مرد و غزلهايش شده بود . شعر نمی گفت ولی جلسات شعر را مرتب رفته بود . برای

شنيدن غزلهای مرد .

در همان زمان بود كه سردبير پيشنهاد كرده بود كه بخش داستان مجله را بگيرد . زن داستان نمی نوشت و از داستان متنفر بود، اما قبول كرده بود چون دلش میخواست با مرد همكار شود . مرد بخش

شعر مجله را عهده‌دار بود و زن بخش داستان را .

روزی سردبير زنگ زده بود خانه‌اش و گفته بود كه در اين شماره می خواهد داستان  از او چاپ كند . زن برگه‌ها را خط خطی كرده بود . آخر ماه كه رفته بود دفتر مجله برگه‌های خط خطی را به سردبير داده بود و سردبير كه به زحمت دو جمله از آن را خوانده بود گفته بود : احسنت‌ !

و در شماره بعد داستان كوتاهی از زن چاپ شده بود كه تعجب همه را برانگيخته بود . وقتی اولين مجموعه داستان زن چاپ شد خودش تعجب كرده بود كه چطور اندازه يك كتاب‌، داستان نوشته است‌. مرد از او خواستگاری كرده بود و گفته بود كه عاشق داستانها و شخصيت زن است و او هم گفته بود عاشق مرد و غزلهايش است‌ .

دومين مجموعه داستانش يك سال بعد چاپ شده بود كه همه آنها را سردبير نوشته بود و به نام زن چاپ شده بود . مرد وقتی فهميده بود از زن جدا شده بود و به خارج رفته بود .

زن بعد از رفتن مرد تمام روز را می خوابيد . پنج شنبه آخر هر ماه به كلاس داستان نويسی دوستش می رفت و از شاگردان كلاس برای مجله داستان می گرفت و به سردبير می داد و اول هر ماه به

بانك می رفت و حقوقش را از بانك می گرفت‌ .

سردبير استكان خالی را جلويش گرفت و به زن نگاه كرد و گفت‌ : راستی مژده بده‌ ! كتاب جديدت به همين زوديها درمی آيد .

زن استكان خالی را گرفت و به آشپزخانه رفت‌ . با صدای بلند گفت‌: باز هم می خواهی ؟

سردبير كه دم در آشپزخانه ايستاده بود گفت‌ : خوشحال نشدی ؟

چرا ! خيلی خوشحالم‌ !

سردبير گفت‌ : من گرسنه هستم‌ !

و سيگاری آتش زد . زن سيگارش را خاموش كرد و ساندويچی برای سردبير درست كرد . سردبير گفت‌: می دانی من زندگی فرد را دوست ندارم‌ . عاشق زندگی زوج هستم‌ .

زن ساندويچ كالباس را به سردبير داد و سيگار ديگری روشن كرد . سردبير سيگارش را خاموش كرد و توی هال آمد . زن دلش برای مرد تنگ شده بود و برای غزلهای مرد . ضبط را روشن كرد .

صدای مرد تمام هال را پر كرد . زن چشمهايش پر از اشك شد و به ضبط زل زد . سردبير به زن نگاه كرد . زن حواسش نبود . سردبير چك كتاب را روی ميز گذاشت و كتش را از روی ميز

برداشت و از آپارتمان خارج شد .

سکینه محمدی

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*