web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : سرگردانی ربات اِی-ال 76 اثر آیزاک آسیموف

داستان کوتاه : سرگردانی ربات اِی-ال 76 اثر آیزاک آسیموف

Isaac Asimov-1

 

سرگردانی ربات اِی-ال 76

“جاناتان‌ کوئل” در حالی‌ که‌ چشمانش‌ را از فرط‌ نگرانی‌ در پشت‌ شیشه‌های‌ عینک‌ بی‌قابش‌ تنگ‌ کرده‌ بود، به‌ سرعت‌ دری‌ را که ‌روی‌ آن‌ عبارت‌ “مدیرکل‌” نوشته‌ شده‌ بود باز کرد . او کاغذ تاشده‌ای‌ را که‌ در دست‌ داشت‌، روی‌ میز انداخت‌ و نفس‌زنان‌ گفت‌ : “رئیس، این رو ببینید ! ”
” سام‌ تاب‌ ” سیگارش‌ را از یک‌ گوشه‌ی‌ لبش‌ به‌ گوشه‌ دیگر انداخت ‌و کاغذها را به‌ سرعت‌ از نظر گذراند، در این‌ میان‌ بادست‌ دیگرش‌ هم‌ گونه‌های‌ خودرا کشید و فریاد زد : ” لعنت‌ بر شیطون‌ ! این‌ها چی ‌میگن‌ ؟ ”
کوئل بدون این که لازم باشد توضیح‌ داد : ” میگن‌ ما پنج‌ تا ربات‌ “ای-ال‌” براشون‌ فرستاده‌ایم‌ ”
” ولی‌ ما شش‌ تا فرستادیم‌، نه‌ ؟ ”
” البته‌ که‌ شش‌ تا فرستادیم،‌ ولی‌ ظاهرا فقط‌ پنج‌ تاشون‌ به‌ مقصد رسیده‌اند، اون‌ها شماره‌ سریال‌ ربات‌ گمشده‌ را هم‌ نوشته‌اند؛ ای‌-ال‌ 76 ”
صندلی‌ تاب‌ تکانی‌ خورد و روی‌ زمین‌ افتاد . تاب از جا پرید و با سرعت‌ به‌ سمت‌ در روانه‌ شد .

*
پنج‌ ساعت‌ از این‌ ماجرا گذشت‌، با این‌ وجود در هیچ‌ کدام‌ از کارگاه‌های‌ مونتاژ و اتاق‌های‌ خلا که‌ در هر کدام‌ بیش‌ از دویست‌ نفر مشغول‌ به کار بودند نیز اثری‌ از ربات‌ گمشده‌ یافت‌ نشد .
وقوع‌ یک‌ فاجعه‌ غیر منتظره‌ بر اثر وحشت‌ مردم‌ درسیاره‌ مادر حتمی‌ به‌ نظر می‌رسید و این‌ اولین‌ بار در تاریخ‌ ” شرکت‌ ربات‌ها ومردان‌ مکانیکی‌ ایالات‌ متحده‌ ” بود که‌ یک‌ ربات‌ به‌ این‌ شکل‌ از دستشان‌ در می‌رفت‌ .
قانون‌ منع‌ حضور ربات‌ها در غیر از مکان‌ کارشان‌ هم‌ وضع‌ را مشکل‌‌تر می‌کرد . با این‌ حال‌ از همه‌ نگران‌کننده‌تر، اظهارات‌ یکی ‌از ریاضیدانان‌ بخش‌ تحقیق‌ بود که‌ گفت‌ : ” این‌ ربات‌ برای‌ راه‌اندازی‌ سیستم‌ “دیزینتو” در ماه‌ ساخته‌ شده‌ است‌ . مغز پوزیترونیک‌ او فقط‌ و فقط‌ برای‌ محیط‌ و شرایط‌ قمری‌ برنامه‌ریزی ‌شده‌ در حالی‌ که‌ روی‌ زمین‌ بیشتر از هفتاد و پنج‌ میلیارد داده‌ حسی‌ متفاوت‌ از آن چه‌ او آمادگی‌اش‌ را دارد به‌ مغزش‌ هجوم خواهند آورد . ما واقعا نمی‌توانیم‌ واکنش‌ و رفتار او را درچنین‌ شرایطی‌ حدس‌بزنیم‌….”  پس‌ از این‌ نطق‌، ریاضیدان‌، پیشانی‌اش‌ را که‌ به‌ طور ناگهانی‌ خیس‌عرق‌ شده‌ بود با پشت‌ دست‌ خشک‌ کرد .
درطول‌ یک‌ ساعت‌، هواپیماهای‌ شکاری‌ با دستور ساده‌ ” آن‌ربات‌ رابگیرید ! ” تمام‌ ویرجینیا رام ورد تجسس‌ قرار دادند، اما…

*
ای-ال‌ 76 گیج‌ شده‌ بود ! در واقع‌ سردرگمی‌ و احساس‌ گیجی‌ تنها چیزی‌ بود که‌ مغز پوزیترونیکی‌اش‌ قادر به تشخیص‌ آن‌ بود و تمام‌ این‌ها از هنگامی‌ آغاز شد که‌ او خود را در محیطی‌ بیگانه‌ با شرایطی ‌غیر عادی‌ یافت‌ . این‌ اتفاق‌ چطور افتاده بود ؟ بدجوری‌ قاطی‌کرده‌ بود…
زیر پایش‌ سبز بود و دور تا دورش‌ را ساقه‌های‌ بلند گل‌ سرخ ‌فرا گرفته‌ بودند . آسمان‌ آبی‌ بود درحالی‌ که‌ باید سیاه‌ باشد… خورشید بزرگ‌ و زرد و گرم‌ بود… پس‌ این‌ حلقه‌های‌ آتشفشانی‌ کم ‌ارتفاع‌ کجا بودند ؟ صخره‌ها و سنگ‌ها خیلی‌ غیر معمولی‌ بودند؛ بالا آبی‌ آبی‌، پایین‌ سبز سبز ! اصوات‌ به‌ طرز غریبی‌ به‌ سنسورهایش ‌می‌رسیدند، آب‌ جاری‌ تا کمرش‌ می‌رسید . آب‌؛ سرد و آبی‌ و خیس‌ بود ! گاهی‌ انسان‌هایی‌ را می‌دید که‌ معلوم‌ نبود چرا لباس‌ فضائیشان‌ را نپوشیده‌اند . این‌ انسان‌ها به‌ محض‌ دیدن‌ او فریاد می‌کشیدند و پا به‌ فرار می‌گذاشتند… حتی مردی‌ تفنگش‌ را به ‌سمت‌ مغز او نشانه‌ رفته‌ بود، البته‌ تیرش‌ خطا رفت‌ و خُب‌، بعد او هم فرار کرده‌ بود !
ربات‌ واقعا نمی‌دانست‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است‌، او همین‌ طور به ‌راه‌ رفتن‌ ادامه‌ داد تا این‌ که‌ ناگهان‌ خودش‌ را وسط‌ بیشه‌ای‌ نزدیک‌کلبه‌ ” راندولف‌ پِین‌ ” در دو مایلی‌ شهر هانافورد یافت‌ .
راندولف‌ پِین در حالی‌ که‌ آچاری‌ در یک‌ دست‌ و پیپی‌ در دست ‌دیگر داشت‌، مشغول‌ تعمیر یک‌ جاروبرقی‌ بود . دل‌ و روده‌‌ی جاروبرقی‌ بیرون‌ ریخته‌ بود و او که‌ جلوی‌ در کلبه ‌نشسته‌ بود، آوازی‌ را نیز زیر لب‌ زمزمه‌ می‌کرد… او به‌ راستی‌ در کلبه‌اش‌ شاد و سرخوش‌ بود . خانه‌ای‌ که‌ در هانافورد داشت‌ به‌طور کامل‌ زیر سیطره‌ی‌ همسرش‌ بود و در آن‌جا با او هم‌چون‌ یک‌ برده‌ رفتار می‌شد . از این‌ رو راندولف در هر فرصتی‌ به‌ این‌ کلبه‌ می‌آمد و با این که‌ شغل‌ اصلی‌اش‌ چیز دیگری‌ بود، به‌ تعمیر لوازم‌ خانگی ‌مشغول‌ می‌شد، حسن‌ کار در این‌ بود که‌ ناچار نبود چیزی‌ از درآمد مربوط‌ به‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ مالیات‌ به‌ زنش‌ بپردازد . همسرش ‌درآمد رسمی‌ او را تا آخرین‌ سنتش‌ برمی‌داشت‌، اما خوشبختانه ‌او اطلاعی‌ از این‌ منبع‌ درآمد غیر رسمی‌ نداشت‌ ! مثلا همین‌ جاروبرقی‌؛ شش‌ دلار اجرت‌ تعمیر آن‌ از همین‌ حالا در جیب‌هایش‌ قرار داشت‌ . اتفاقا در همین‌ لحظه‌ دوباره‌ به‌ یاد این‌ موضوع‌ افتاد و سرش‌ را بلند کرد . نفسی‌ کشید و صدایش‌ را بلندتر کرد که‌ ناگهان ‌چشمش‌ به‌ آن‌ هیولای‌ فلزی‌ افتاد . خواست‌ پا به‌ فرار بگذارد، اما زانوانش‌ قدرت‌ حرکت‌ کردن‌ نداشتند .
ربات‌ جلوی‌ پای‌ او بر زمین‌ نشست‌ و گفت‌ : ” چرا بقیه‌ از من‌ فرار می‌کنند ؟ ”
راندولف‌ به‌ خوبی‌ می‌دانست‌ چرا، اما در پاسخ‌، تنها اصوات‌ نامفهومی‌ از گلویش‌ بیرون‌ آمد . او سعی‌ کرد فاصله‌اش‌ را با ربات‌حفظ‌ نماید، ای-ال‌ 76 با لحن‌ غمناکی‌ ادامه‌ داد : ” حتی یکی‌ از آن‌ها به‌ طرف‌ من‌ شلیک‌ کرد، اگر یک‌ اینچ‌ پایین‌ تر زده‌ بود، پوست‌ شانه‌ام‌ خراش‌ برمی‌داشت‌ ”
بالاخره‌ پین با لکنت‌ گفت‌ : ” حت… حتما… یارو خُل‌ بوده‌ ! ”
” ممکن‌ است‌ ”
ربات‌ صدایش‌ را پایین‌ آورد : ” راستی‌، چرا همه‌ چیز اشتباه‌ از آب ‌درآمده‌ است‌ ؟ ”
پین‌ به‌ سرعت‌ اطراف‌ را ورنداز کرد . او از این‌ که‌ ربات‌ با این‌ دهان‌ فولادیش‌ این‌ طور ملایم‌ و نرم‌ صحبت‌ می‌کرد متعجب‌ بود . در جایی‌ خوانده‌ بود که‌ ربات‌ها نمی‌توانند آسیبی‌ به‌ بشر برسانند . همین‌ فکر او را کمی‌ آرام‌ می‌کرد .
” این‌جا، هیچ‌ اشتباهی‌ رخ‌ نداده‌… ”
” رخ‌ نداده‌ ؟ “ربات‌ نگاه‌ تحقیرآمیزی‌ به‌ او کردو ادامه داد : ” خود شما سر تا پا اشتباه‌ هستید ! لباس‌ فضایی‌ شما کجاست‌ ؟ ”
” من‌ همچین‌ چیزی‌ ندارم‌ ”
” پس‌ چطور هنوز زنده‌اید ؟ ”
پین حیران‌ شده‌ بود : ” خُب‌… من‌ چه‌ می‌دونم‌ ”
ربات‌ فاتحانه‌ گفت‌ : ” دیدید! یک‌ جای‌ کار اشکال‌ داره‌، قله کپرنیک کجاست‌ ؟ ایستگاه‌ هفده‌ِ قمری‌ کجاست‌ ؟ دیزینتوی‌ من‌ کو ؟ من‌ می‌خوام‌ کار کنم‌ ”
او به‌ نظر پریشان‌ حال‌ می‌آمد و صدایش‌ کمی‌ غیر عادی‌ شده‌ بود : ” ساعت‌ها است‌ دارم‌ دنبال‌ کسی‌ می‌گردم که‌ بتواند دیزینتوی‌ مرا نشانم‌ دهد‌، اما همه‌ فرار می‌کنند، حتما تا حالا هیأت‌ اجرایی‌ به‌ خاطر عقب‌ افتادن‌ برنامه‌ها حسابی‌ از دستم‌ عصبانی‌ شده‌ ”
راندولف که‌ به‌ آرامی‌ در حال‌ دریافتن‌ موضوع‌ بود، پرسید : ” ببینم‌،اسم‌ تو چیه‌ ؟ ”
” شماره‌ سریال‌ من‌ ای-ال‌ 76 است‌ ”
” بسیار خُب‌، تقریبا همه‌ چیز برایم‌ روشن‌ شد . حالا، “آل‌” اگر تو دنبال‌ ایستگاه‌ 17 قمری‌ می‌گردی‌، حتما روی‌ کره‌ ماه‌ است‌، نه‌ ؟ ”
ربات‌، اندیشمندانه‌ سری‌ تکان‌ داد : ” همین طوره‌، خُب‌ من‌ هم‌ مدتی‌ است‌ دنبالش‌ می‌گردم‌ ولی‌ نمی‌توانم‌ آن‌ را پیدا… ”
” خُب‌ معلومه‌ ! این‌جا که‌ کره‌ ماه‌ نیست‌ ! ”
این‌ بار نوبت‌ ربات‌ بود که‌ دوباره‌ گیج‌ شود . او چند ثانیه‌ای‌ متفکرانه‌ پین‌ را نگاه‌ کرد و به‌ آرامی‌ گفت‌ : ” منظورتون‌ چیه‌ که‌ این‌جا ماه نیست‌ ؟ البته‌ که‌ این‌جا کره‌ ماه‌ است‌ ! چون‌ اگر این‌جا ماه‌ نیست‌ پس‌ کجاست‌، هان‌ ؟ ”
پین‌ صدای‌ خنده‌‌داری‌ از خودش‌ درآورد ونفس‌ عمیقی‌ کشید، سپس‌ در حالی‌ که‌ انگشتش‌ را به‌ سمت‌ ربات‌ دراز می‌کرد، گفت‌ : ” الان‌ بهت‌ میگم‌ ”
آل‌ چشمانش‌ را به‌ پین‌ دوخت‌، ناگهان‌ فکر بکری‌ از مغز پین‌ گذشت‌ و او از فرط‌ خوشحالی‌ از جا پرید : ” جانمی‌! هی‌!! ”
ای-ال‌ 76 بالحن‌ سرزنش‌باری‌ گفت‌ : ” این‌ که‌ جواب‌ من‌ نشد، من ‌انتظار داشتم‌ با طرح‌ یک‌ پرسش‌ مؤدبانه‌، پاسخ‌ مؤدبانه‌ای‌ هم‌ دریافت‌ کنم‌ ”
پین توجهی‌ به‌ او نداشت‌، او غرق‌ افکار خود بود : ” این‌ ربات‌ را تنها برای‌ کار در ماه‌ ساخته‌اند و حالا یه‌ جورایی‌ توی‌ زمین‌ گم ‌شده‌، طبیعتا حسابی‌ گیج‌ شده‌‌، چون‌ مغز پوزیترونیکی‌اش‌ تنها برای‌ محیط‌ ماه‌ برنامه‌‌ریزی‌ شده‌ و او نمی‌تواند خودش‌ را باشرایط‌ زمین تطبیق‌ بده ”
بقیه‌اش واضح بود؛ او باید این‌ ربات‌ را تا زمانی‌ که‌ آن‌ را به‌ صاحبانش‌ در پترزبوروتحویل‌ دهد، نگه‌ دارد، چرا که‌ این‌ آهن‌ پاره‌ها خیلی‌ گرانقیمت‌ هستند . ارزان‌ترین‌ آن‌ها بیش‌ از 50000 دلار می‌ارزند، و حتی یک بار شنیده‌ بود قیمت‌ بعضی‌ از ربات‌ها سربه‌ میلیون‌ها دلار می‌زند . او در فکر جایزه‌ بود : ” رانی‌! رانی‌! به‌ جایزه‌اش‌ فکرکن‌، هر سنتش ‌بی ‌درد سر مال‌ خودته‌! ”
او در پوست‌ خود نمی‌گنجید… سرانجام‌ از جابلند شد و گفت : ” آل‌! من‌ و تو رفیقیم‌، نه‌ ؟ من‌، تو رو مثل‌ برادرم‌ دوست‌ دارم…” دستش‌ را به‌ طرف‌ او دراز کرد و ادامه داد : ” بزن‌ قدش‌! ”
ربات‌ از این‌ حرکات‌ چیزی‌ نفهمید، با این حال‌ دستش‌ را جلو آورد و دست‌ پین‌ را به‌ آرامی‌ فشرد و گفت‌ : ” پس‌ حالا به‌ من‌ می‌گویید چطور می‌تونم‌ به‌ ایستگاه‌ قمری‌ 17 برسم‌ ؟ ”
پین کمی‌ نگران‌ شد و در ذهنش‌ به‌ دنبال‌ راه‌ حلی‌ گشت‌ و سرانجام‌ ناشیانه‌ گفت‌ : ” نه‌…نه‌، راستش‌ رو بخوای‌… من‌ خیلی‌ ازت ‌خوشم‌ اومده‌، می‌خوام‌ یه‌ مدت‌ پیش‌ من‌ بمونی‌ ”
” اوه‌ نه‌ ! من‌ نمی‌تونم‌ این‌جا بمونم‌، من‌ باید الان‌ سرکارم‌ باشم‌… چرا مرتب‌ سعی‌ می‌کنی‌ موضوع‌ رو عوض‌ کنی‌؟ من‌ می‌خوام‌ کارم‌ رو شروع‌ کنم‌ . من‌ باید کار کنم‌ ! ”
پین‌ به‌ سرعت‌ فکر دیگری‌ را از سرگذراند . ظاهرا راه‌ حل‌ اولش ‌اصلا مفید نبود. او گفت‌ : ” بسیار خُب‌، من‌ باید چیزی‌ رو برات‌توضیح‌ بدم‌، این‌ها رو بهت‌ میگم‌ چون‌ فهمیده‌ام‌ ربات‌ باهوشی‌ هستی‌! راستش‌ من‌ از طرف‌ شرکت‌ دستور دارم‌ که‌ مدتی‌ تو رو همین‌ جا نگه‌ دارم‌؛ یعنی‌ تا وقتی‌ که‌ خودشون‌ دنبالت‌ بفرستند ”
ای-ال‌ 76 با بدگمانی‌ پرسید : ” برای‌ چه‌ ؟ ”
” نمی‌تونم‌ بگم‌، جزو اسرار دولتی‌ است‌… ”
پین در دل‌ دعا می‌کرد که‌ ربات‌ حرفش‌ را باور کند . او شنیده ‌بود که‌ بعضی‌ از ربات‌ها خیلی‌ باهوش‌ هستند، ولی‌ این‌ یکی‌ که‌ این‌ طور به‌ نظر نمی‌رسید ! ظاهرا از مدل‌های‌ قدیمی‌ ربات‌ بود .
او با خود اندیشید که‌ مغز ربات‌ برای‌ کره‌ ماه‌ و هدایت‌ و راه‌اندازی‌ دیزینتو برنامه‌‌ریزی‌ شده‌ نه‌ برای‌ دریافتن این‌ همه‌ مسائل‌ عجیب‌ و انتزاعی‌ که‌ امروز برایش‌ پیش‌ آمده‌ است‌ . ربات ‌در زمان‌ پردازش‌ افکارش‌ خود را مواجه‌ با چیزهای‌ غریبی‌ دیده ‌بود که‌ درک‌ آن‌ها برایش‌ بسیار مشکل‌ بود . با این‌ حال‌ سؤالی‌ که‌ از پین کرد نشان‌دهنده‌ هوشش‌ بود : ” نام‌ مدیر اجرایی‌ من‌ چیست‌ ؟ ”
پین با درماندگی‌ فکری‌ کرد و درحالی‌ که‌ سعی‌ می‌کرد خود را ناراحت‌ و غمزده‌ نشان‌ دهد، گفت‌ : ” آل! تو بااین‌ سؤظنت‌ قلبم رو شکستی‌ . من‌ نمی‌تونم‌ اسمش‌ رو بهت‌ بگم‌، آخه‌ دیوار موش‌ داره‌!”
ربات‌ نگاهی‌ به‌ دیوار روبه‌رویش‌ انداخت‌ و با تعجب‌ گفت‌ : ” ولی ‌من‌ که‌ موشی‌ توی‌ این‌ دیوار نمی‌بینم‌ !! ”
” می‌دونم‌ ! منظورم‌ این‌ بود که‌ جاسوس‌ها همه‌ جا هستند ”
” جاسوس‌ها ؟ ”
” آره‌، می‌دونی‌، اون‌ها آدم‌های‌ بدی‌ هستند که‌ می‌خوان‌ ایستگاه قمری‌ 17 رو نابود کنند ”
” آخه‌ برای‌ چی‌ ؟ ”
” چون‌ بدجنس‌ هستند . تازه‌ می‌خوان‌ توروهم‌ از بین‌ ببرند، واسه‌ همین‌ تو باید مدتی‌ این‌جا بمونی‌ تا نتونن‌ پیدات‌ کنن‌… ”
“اما… اما من‌ باید یک‌ دیزینتو داشته‌ باشم‌، من‌ نباید از کارم‌ عقب ‌بمونم‌ ”
پین یک‌ وعده‌ سرخرمن‌ جور کرد : ” خواهی‌ داشت‌، خواهی ‌داشت‌، اون‌ها فردا یکی‌ برات‌ می‌فرستند، آرره‌… فردا! ”
تا فردا به‌ اندازه‌‌ی کافی‌ فرصت‌ بود تا ماموران‌ کارخانه‌ سر برسند و با تحویل‌ ربات‌، صدها اسکناس‌ سبز و تمیز در جیب‌هایش‌ سرازیرکنند…
ربات‌ با لجبازی‌ و در حالی‌ که‌ عضلاتش‌ منقبض‌ شده‌ بود گفت‌ : ” نه‌، من‌ همین‌ حالا باید یک‌ دیزینتو داشته‌ باشم‌، بهتره‌ بیشتر دنبالش‌ بگردم‌ ”
پین‌ که‌ دیگر کلافه‌ شده‌ بود، ناگهان‌ فریاد زد : ” گوش‌ کن‌ ! تو هیچ‌ جا نمی‌ری‌ ”
چیزی‌ در مغز ربات‌ او را ازحرکت‌ باز ایستاند و ناگهان‌ همه‌ی ‌پیچیدگی‌ها و عجایب‌ محیط‌ اطراف‌، برای‌ او تبدیل‌ به‌ یک ‌دستورالعمل‌ کوتاه‌ شد . حالا که‌ از چیزی‌ سردر نمی‌آورد، بهتر بود کارش‌ را همین‌ جا پیش‌ می‌گرفت‌، او گفت‌ : ” من‌ به‌ تو چه‌ گفتم‌ ؟ من‌ همین‌ جا یک‌ دیزینتو خواهم‌ ساخت‌، اون وقت‌ می‌تونم‌ کارم‌ رو شروع‌ کنم‌ ”
زبان‌ پین‌ بند آمد، چه‌ بهانه‌ای‌ بهتر از این‌ ؟ او گفت‌ : ” فکر نمی‌کنم ‌بتونی‌ یکی‌ بسازی‌ ”
” در این‌جا وسایل‌ ساختن‌ یک‌ دیزینتو موجود است‌، من‌ می‌تونم‌…. ”
ربات‌ نگاهی‌ به‌ انبار کلبه‌ انداخته‌، ادامه‌ داد : ” شما تمام‌ چیزهایی ‌رو که‌ برای‌ این کار احتیاج‌ دارم‌ در کلبه‌تان‌ دارید ”
راندولف‌ پین‌ نگاهی‌ به‌ آت‌ و آشغال‌هایی‌ که‌ کلبه‌اش‌ را پر کرده‌ بودند، انداخت‌ . چندین‌ رادیوی‌ مستعمل‌، یک‌ یخچال‌ خراب‌، چند موتور زنگ‌ زده‌‌ی اتومبیل‌، یک‌ مشعل‌ گازی‌ از کار افتاده‌، مایل ها سیم‌ گره‌ خورده‌، که‌ روی‌ هم‌ رفته‌ شامل‌ پنجاه‌ تن‌ خرده‌ ریز جوربه‌جور و آهن‌ قراضه‌ مشمئز کننده‌ می‌شد . او باصدای‌ ضعیفی‌ زمزمه‌ کرد : ” دارم‌ ؟! ”

*
دو ساعت‌ بعد هم ‌زمان‌ دو اتفاق‌ افتاد : اول‌ آن که‌ سام‌ تاب‌ از شعبه‌ پترزبوروی‌ شرکت‌ ” ربات‌ها ومردان‌ مکانیکی‌ ایالات‌متحده‌ ” ویزیفونی‌ از شخصی‌ به‌ نام‌ راندولف‌ پین از شهر هانافورد دریافت‌ کرد . صحبت‌ از ربات‌ گمشده‌ بود وچون‌ تا آن‌ زمان‌ بیش‌ از هزار نفر ادعا کرده‌ بودند که‌ ربات‌ را یافته‌اند، تاب ‌مکالمه‌ را قطع‌ کرده‌ و او را به‌ معاون‌ ششم‌ خود ارجاع‌ کرده‌ بود .
او دیگر داشت‌ از دست‌ این‌ مکالمات‌ تلفنی‌ بی‌ثمر دیوانه‌ می‌شد . این‌ به‌ ضرر شرکت‌ بود، او تمام‌ ربات‌شناس‌ها و ریاضی‌دانان‌ راوادار کرده‌ بود تا مرتب‌ در مجامع‌ عمومی‌ اعلام‌ کنند که‌ ربات ‌گمشده‌ کاملا بی‌خطر است‌….
سه‌ ساعت‌ طول‌ کشید تا ناگهان‌ مدیر عامل‌ متوجه‌ جزئیاتی‌ شد که ‌تا کنون‌ به‌ آن‌ها توجه‌ نکرده‌ بود . راندولف‌ پین‌ از کجا می‌دانست‌ که‌ ربات‌ گمشده‌ به‌ دنبال‌ ایستگاه‌ قمری‌ 17 می‌گردد ؟ از همه‌ مهم‌تر او حتی نام‌ ربات‌ را به‌ زبان‌ آورده‌ بود، درحالی‌ که‌ ” شرکت‌ ” هیچ‌ یک‌ از این‌ جزئیات‌ را اعلام‌ نکرده‌ بود . از این‌ پس‌ دیگر یک‌ و نیم‌ دقیقه‌ طول‌ کشید تا او دست‌ به‌ کار شود….
راندولف‌ پین که‌ از قطع‌ مکالمه‌ توسط‌ تاب” تاحدی‌ دلخور شده‌ بود با یک‌ دوربین‌ عکاسی‌ به‌ سمت‌ کلبه‌اش‌ روان‌ شد .
دوم‌ این که‌، دراین‌ فاصله‌ ” لموئل‌ اولیور کوپر” با یک‌ توستر تعمیری ‌به‌ طرف‌ کلبه‌‌ی پین‌ راه‌ افتاد . این‌ توستر نان‌ها را با قدرت‌ تمام‌ به‌ طرف‌ بالا پرتاب‌ می‌کرد، اما از تُست‌ کردن‌ خبری‌ نبود !
کوپر با این‌ امید که‌ بالاخره‌ پین‌ بتواند آن‌ را تعمیر کند به‌ آرامی ‌راه‌ کلبه‌ او را درپیش‌ گرفته‌ بود… اما مشاهده‌ی‌ یک‌ آدم‌ آهنی‌ غول‌پیکر دم‌ در کلبه‌ای‌ که‌ کاملا به‌ هم‌ ریخته‌ بود، سبب‌ شد که‌ او به‌ طرز عجیبی‌ بر سرعت‌ راه‌ رفتنش‌ بیافزاید. منتها، این‌ بار در جهت ‌عکس‌ وبه‌ سمت‌ دفتر کلانتر ساندرز!
او نفهمید چه‌ وقت‌ کلاه‌ و توسترش‌ را به‌ زمین‌ انداخته‌، او حتی نفهمید چطور و چه‌ وقت‌ با ضرب‌ خودش‌ را به‌ دیوار دفتر کلانتر کوبیده‌ است‌ !
دستانی‌ به‌ آرامی‌ او را بلند کردند و داخل‌ بردند، او چند بار سعی ‌کرد پیش‌ از آن که‌ کاملا آرام‌ شود چیزی‌ بگوید اما نتیجه‌ای‌ نداشت‌ . کلانتر مقداری‌ نوشیدنی‌ برایش‌ ریخت‌ تاکمی‌ آرام‌ شود . بالاخره‌ نفسش‌ بالا آمد وبریده‌ بریده‌ گفت‌ : ” کلانتر! یک‌ هیولا… یک ‌هیولای‌ هفت‌ فوتی‌ ! کلبه‌ رانی‌ پین رو درب‌داغون‌ کرده‌… خود رانی رو هم‌ همینطور! ”
البته‌ او داستان‌های‌ دیگری‌ هم‌ سرهم‌ کرد که‌ چطور هیولای‌ فلزی‌ هفت‌ یا شاید هم‌ هشت‌ نه‌ فوتی‌ با یک‌ راندولف‌ پین درشکم‌، بیرون‌ کلبه‌ ایستاده‌ بود ! در حالی‌ که‌ بقایای‌ نعش‌ مرد بیچاره‌ نیز در گوشه‌ و کنار پخش‌ شده‌ بود .
سپس‌ ربات‌، تخریب‌ کلبه‌ را از سرگرفت‌، تا این‌ که‌ ناگهان‌ چشمش‌ به‌ لموئل افتاد . خوب‌ حتما می‌خواست‌ او را هم‌ دچار سرنوشت‌ پین بخت‌ برگشته‌ کند، اما لموئل‌ شجاعانه‌ و با مهارت‌ هر چه‌ تمام‌تر از دستش‌ گریخته‌ بود و…
کلانتر بلافاصله‌ متوجه‌ موضوع‌ شد؛ این‌ همان‌ ربات‌ فراری ‌است‌ که‌ کارخانه‌ پترزبورو شنبه‌ی‌ پیش‌ خبرش‌ را داده‌ بود . داد زد : ” هی‌،جِیک‌ ! فورا به‌ تمام‌ مردان‌ هانافورد اطلاع‌ بده‌ که‌ آماده‌ دفاع ‌از خودشون در برابر آدم‌ ماشینی‌ باشند، اون‌ها به‌ ضمانت‌ من‌ حق‌ دارند به‌ طرفش‌ شلیک‌ کنند… امروز بعدازظهر همشون‌ رو این‌جا جمع‌ کن‌…راستی‌ جِیک‌، قبل‌ از این‌ کار به‌ همسر مرحوم‌ پین اطلاع‌ بده‌ ”

*
میراندا پین چندان‌ از این‌ خبر متأثر نشد، البته‌ یک‌ چیز او را به‌عنوان‌ یک‌ ” بیوه‌ مغموم‌ و وفادار” رنج‌ می‌داد و آن‌ اطمینان‌ از اعتبار بیمه‌ی‌ عمر همسر دلبندش‌ بود !!

*
چند ساعت‌ بعد پین که‌ احساس‌ کرده‌ بود کسی‌ حرفش‌ را راجع‌ به‌ ربات‌ گمشده‌ باور نکرده،‌ تصمیم‌ گرفت‌ چند عکس‌ از ربات ‌بگیرد و با نشان‌ دادن‌ آن‌ها، جایزه‌ را دریافت‌ کند . نگاتیو عکس‌ها بدک‌ نبودند و می‌شد آن‌ها را به‌ صورت‌ زیر طبقه‌‌بندی‌ کرد : ربات ‌اندیشمندانه‌ یک‌ لوله‌ جاروبرقی‌ را وارسی‌ می‌کند، ربات‌ که ‌دو سیم‌ را به هم‌ متصل‌ می‌کند، ربات‌ از یک‌ آچار استفاده‌ می‌کند، ربات‌ که‌ با خشونت‌ فراوان‌ یخچال‌ را از هم‌ می‌دَرَد ! و غیره‌…
پس‌ از آن‌، پین‌ عکس‌ها را ظاهر کرد و نزد آل برگشت‌ تا سیگاری ‌کشیده‌ و با او گپی‌ بزند .
پین‌ از حوادثی‌ که‌ در اطرافش‌ به‌ وقوع‌ می‌پیوست‌ کاملا ناآگاه‌ بود، افراد کلانتر، کشاورزان‌ عصبانی‌ و چندین‌ ربات‌‌شناس‌ از کارخانه‌ پترزبورو سرتاسر کلبه‌ را محاصره‌ کرده‌ بودند و حلقه‌‌ی محاصره‌ رفته‌ رفته‌ تنگ‌تر می‌شد . دراین‌ میان‌ پین سیگاری‌ آتش ‌زد و در حالی‌ که‌ به‌ درختی‌ تکیه‌ می‌داد، مشغول‌ تماشای‌ ای-ال ‌76 شد .
دستگاهی‌ که‌ ای-ال‌ 76 مشغول‌ ساختنش‌ بود پیکاسو را از آثار خود ناامید و شرمنده‌ می‌ساخت‌ ! تماشای‌ ترکیب‌ نخراشیده‌اش‌ کافی‌ بود تا شیرگاوها تا شعاع‌ نیم‌ مایلی‌ خشک‌ شود .
این‌ دستگاه‌ به راستی‌ یک‌ هیولا بود !
از آن‌ توده‌ انبوه‌ و زنگ‌ زده‌ که‌ به‌ نظر پین‌ بی‌شباهت‌ به‌ یک‌ تراکتور دست‌ دوم‌ نبود، تلی‌ از سیم‌ و لوله‌ و دسته‌ و چرخ‌ دنده ‌بیرون‌ زده‌ بود که‌ شکل‌ غریبی‌ به‌ آن‌ می‌بخشید . پین‌ که‌ تا کنون‌ چنین‌ چیزی‌ ندیده‌ بود، فریاد زد : ” هی‌ آل‌ ؟ ”
ربات‌ در حالی‌ که‌ روی‌ شکم‌ دراز کشیده‌ بود و درحال‌ جاگذاری‌ قطعه‌ فلزی‌ دیگری‌ در مکان‌ خود بود، گفت‌ : ” چیزی‌ می‌خوای‌، پین‌ ؟ ”
” میگم‌، این‌ دیگه‌ چیه‌ ؟ ”
ربات‌ از جایش‌ بلند شد و با لحن‌ غرور آمیزی‌ گفت‌ : ” این‌ همان‌ دیزینتو است‌ که‌ گفتم‌ . دارم‌ سعی‌ می‌کنم‌ به کار بیندازمش‌، البته‌ به‌دلایلی‌ ناچار شدم‌ اون‌ رو کمی‌ پیشرفته‌‌تر از مدل‌ استاندارد بسازم‌ ”
پین‌ به‌ خود لرزید : ” پیشرفته‌‌تر ؟! ”
اگر این‌ مدل‌ پیشرفته‌اش‌ بود پس‌ مدل‌ غیر پیشرفته‌اش‌ چه ‌می‌توانست‌ باشد ! طفلک‌ کره‌ ماه‌ چه‌ گناهی‌ کرده‌ بود که‌ باید این‌چنین‌ دستگاهی‌ روی‌ آن‌ ساخته‌ می‌شد ؟!
” کارهم‌ می‌کنه‌ ؟ ”
” مطمئنا ”
” از کجا می‌دونی‌ ؟ ”
” چون‌ خودم‌ ساختمش‌، نه‌ ؟ حالا فقط‌ یک‌ چیز دیگه‌ می‌خوام‌؛ ببینم‌ شما چراغ‌ قوه‌ ندارید ؟ ”
” فکر کنم‌ یه‌ جایی‌ یکی‌ داشته‌ باشم‌، صبر کن‌…”
پین‌ به‌ کلبه‌ رفت‌ و چند لحظه‌ بعد با چراغ‌ قوه‌ای‌ در دست‌ برگشت‌ . ربات‌ چراغ‌ قوه‌ را گرفت‌ و سر کارش‌ برگشت‌ . پنج‌ دقیقه‌ بعد گفت‌ : ” همه‌ چیز آماده‌ است‌، اگر بخوای‌ می‌تونی‌ تماشا کنی‌… ”
” خطری‌ نداره‌ ؟ ”
” یک‌ بچه‌ هم‌ می‌تونه‌ ازش‌ استفاده‌ کنه‌ ”
” جدا ؟ ”
پین‌ به‌ آرامی‌ پوزخند زد و زیر نزدیک‌ترین‌ درخت‌ پناه‌ گرفت‌ و ازهمان جا فریاد زد : ” خیلی‌ خُب‌، شروع‌ کن‌، من‌ کاملا بهت‌ اطمینان‌ دارم‌! ”
ربات‌ نگاهی‌ به‌ توده‌ی‌ وحشتناک‌ ساخت‌ دست‌ خودش‌ انداخت ‌و قبل‌ از شروع‌ کار باصدای‌ بلند گفت‌ : ” حالا خوب‌ نگاه‌ کن‌… ”

*
افراد کلانتر و کارکنان‌ پترزبورو حالا دیگر خیلی‌ نزدیک‌ شده ‌بودند، آن‌ها از پشت‌ درختی‌ به‌ پشت‌ درخت‌ دیگر پناه‌ می‌گرفتند و حلقه‌ محاصره‌ مرتبا تنگ‌‌ تر می‌شد، کلانتر فریاد زد : ” هر وقت ‌علامت‌ دادم‌، به‌ طرفش‌ شلیک‌ کنید ”
آن‌ها پین‌ را پشت‌ درخت‌ نمی‌دیدند، حال‌ آن که‌ ربات‌ ترسناک ‌هفت‌ فوتی‌ را به‌ خوبی‌ می‌دیدند که‌ درحال‌ روشن‌ کردن‌ دیزینتو است‌ . و سرانجام‌ دیزینتو به‌ کار افتاد…

*
کلانتر ساندرز دهانش‌ را باز کرد؛ آل‌ 76 سویچی‌ را فشار داد؛ دیزینتو به‌ کار افتاد و هفتاد و پنج‌ درخت‌، دو انبار، سه‌ گاو و بیش‌ از سه‌ چهارم‌ کوه‌ ” داکبیل‌ ” دود شد و به‌ هوا رفت‌ .
دهان‌ کلانتر هم چنان‌ باز ماند، اما دستور شلیک‌ یا هیچ‌ کلمه‌ی دیگری ‌از آن‌ خارج‌ نشد . آن گاه‌، صدای‌ مهیبی‌ به‌ گوش‌ رسید و نور کورکننده‌ای‌ از کلبه‌‌ی پین‌ تابیدن‌ گرفت‌ .
در اطراف‌ بیشه‌، اثری‌ از افراد کلانتر نبود، همگی‌ فرار کرده‌ بودند و تنها چیزی‌ که‌ از آن‌ها باقیمانده‌ بود پانزده‌ کلاه‌ و تعدادی‌ ته‌ سیگاربود !
به‌ جز ” لَنک‌ جِیک‌ ” هیچ‌ کس‌ درآن‌ اطراف‌ به‌ چشم‌ نمی‌خورد، البته‌ ماندن‌ او هم‌ چندان‌ دست‌ خودش‌ نبود، زیرا سام‌ تاب‌ به ‌همراه‌ نیم‌ دوجین‌ ربات‌‌شناس‌ جلوی‌ دویدن‌ نزدیک‌ به‌ پرواز کردنش‌ را گرفته‌ بودند .
سام‌ تاب دست‌ او را چسبید و پرسید : ” کلبه‌‌ی راندولف‌ پین‌ کجاست‌ ؟ ”
جیک که‌ چشمانش‌ تار شده‌ بودند، نفس‌‌نفس‌ زنان ‌گفت‌ : ” داداش‌ ! فقط‌ خلاف‌ مسیری‌ رو که‌ من‌ اومدم برو جلو‌…” و ناگهان‌ به‌ طرز معجزه‌‌آسایی‌ از دستشان‌ فرار کرد و تبدیل‌ به‌ نقطه‌‌ی کوچکی‌ شد که‌ در افق‌ دور می‌شد .
راندولف‌ پین اصلا نفهمید در فاصله‌ پنج‌ ثانیه‌ بین‌ فشار دادن ‌سویچ‌ به وسیله‌ ربات‌ و ناپدید شدن‌ کوه‌ داکبیل‌ چه‌ اتفاقی‌افتاد . در ابتدا او پایین‌ درخت‌ ایستاده‌ بود، در حالی‌ که‌ حالا در ارتفاع‌ پانزده‌ فوتی‌ روی‌ بلندترین‌ شاخه‌ درخت‌ قرار داشت‌ !
از درخت‌ بالا رفته‌ بود یا پریده‌ بود ؟ او چیزی‌ نمی‌دانست‌، در واقع‌ دلش‌ هم‌ نمی‌خواست‌ چیزی‌ بداند… تنها چیزی‌ که‌ او می‌دید،نابودی‌ تمامی‌ دارائی‌اش‌ بود و مطمئنا مبلغ‌ جایزه‌ نیز هر چقدر که‌ زیاد بود نمی‌توانست‌ همه‌ی‌ خسارات‌ وارده‌ را جبران‌ کند، البته‌ همه‌ی ‌این‌ها به‌ کنار، جواب‌ میراندا را چه‌ می‌داد ؟!
او از همان‌ بالای‌ درخت‌ فریاد زد : ” هی‌! تو ربات‌ بد ریخت‌ ! این‌ چیز رو داغونش‌ کن‌، می‌شنوی‌ چی‌ میگم‌ ؟ قشنگ‌ داغونش‌ کن‌ ! در ضمن‌ وسایلی‌ رو که‌ من‌ دراختیارت‌ گذاشتم‌ تا این کار رو بکنی‌…فراموششون‌ کن‌ . ما همدیگه‌ رو نمی‌شناسیم‌، به‌ هیچ‌ کس‌ هم‌ چیزی‌ راجع‌ به‌ این‌ موضوع‌ نمیگی‌، شنیدی‌؟ ”
او انتظار نداشت‌ ربات‌ توجه‌ چندانی‌ به‌ دستوراتش‌ بکند، چون ‌او نمی‌دانست‌ که‌ ربات‌‌ها برطبق‌ قانون‌ دوم‌ رباتیک‌ همیشه‌ از دستورات‌ یک‌ انسان‌ در صورتی‌ که‌ بر خلاف‌ قانون‌ اول‌ نباشد، یعنی‌ موجب‌ صدمه‌ زدن‌ به‌ انسانی‌ نشود، اطاعت‌ می‌کنند .
76 به‌ آرامی‌ شروع‌ به‌ تکه‌ تکه‌ کردن‌ دستگاهش‌ کرد . در این ‌حین‌ سام‌ تاب‌ و همراهانش‌ نیز سر رسیدند و پین‌ که‌ دریافت‌ آن‌ها صاحبان‌ اصلی‌ ربات‌ گمشده‌ هستند با سر از درخت‌ پایین ‌پرید و با پاهایش‌ پابه‌ فرار گذاشت‌ . او حتی منتظر دریافت‌جایزه‌ هم‌ نشد !

*
” آستین‌ وایلد ” مهندس‌ رباتیک‌ رو به‌ سام‌ تاب‌ کرد و گفت‌ : ” چیزی ‌از این‌ ربات‌ فهمیدید ؟ ”
تاب دستش‌ را تکان‌ داد و با عصبانیت‌ پاسخ‌ داد : ” خیر، مطلقا هیچ‌ چیز . او تمام‌ اتفاقاتی‌ را که‌ از هنگام‌ ترک‌ کارخانه‌ برایش ‌افتاده‌، فراموش‌ کرده‌ است‌، حتما کسی‌ به‌ او دستور داده‌ که‌ همه‌ چیز را فراموش‌ کند وگرنه‌ ربات‌ها هرگز چیزی‌ را فراموش‌ نمی‌کنند… راستی‌ شما ازآن‌ آهن‌ پاره‌ها سر در آوردید ؟ ”
” فقط‌ یک‌ چیز، این‌ آهن‌ پاره‌‌ها مطمئنا بقایای‌ یک‌ دیزینتو است‌ ومن‌ خیلی‌ مشتاقم‌ که‌ با دست‌های‌ خودم‌ اون‌ احمقی‌ رو که‌ به‌ ربات‌ دستور داده‌ این‌ دیزینتو را خراب‌ کند، خفه‌ کنم‌ ! نگاه‌ کنید…”
آن‌ها حالا در جایی‌ ایستاده‌ بودند که‌ زمانی‌ قله‌ کوه‌ داکبیل‌ به‌حساب‌ می‌آمد، وایلد دستش‌ را روی‌ سطح‌ صافی‌ که‌ از صخره‌ و سنگ‌ بریده‌ شده‌ بود گذاشت‌ و پرسید : ” عجب‌ دیزینتویی‌ ! یک‌ کوه‌ رو از جا کنده‌ ”
” چه‌ چیز باعث‌ شد ربات‌ همچین‌ چیزی‌ بسازه‌ ؟ ”
وایلد شانه‌هایش‌ را بالا انداخت‌ : ” نمی‌دونم‌، احتمالا یک‌ عامل ‌محیطی‌ که‌ ما دیگه‌ هیچ‌ راهی‌ برای‌ شناختنش‌ نداریم‌ روی‌ مغزپوزیترونیکی‌اش‌ اثر کرده‌ اون‌ هم‌ تصمیم‌ گرفته‌ از این‌ آهن‌ پاره‌‌ها یک ‌دیزینتو بسازه‌… حتی یک‌ در میلیارد هم‌ امکان‌ نداره‌ که‌ مابتونیم ‌اون‌ چیزی‌ رو که‌ ربات‌ فراموش‌ کرده‌ کشف‌ کنیم‌… این‌ دیزینتو رو هم‌ که‌ دیگه‌ نداریم‌ ”
” اهمیتی‌ نداره‌، مهم‌ اینه‌ که‌ ربات‌ رو پیدا کردیم‌ ”
وایلد با لحن‌ غمناکی‌ گفت‌ : ” اشتباه‌ شما همین‌ جاست‌ . آیا تابه حال ‌با یک‌ دیزینتو درکره‌ ماه‌ سر و کار داشته‌اید ؟ اون‌ها مثل‌ یک‌ گله ‌خوک‌، انرژی‌ مصرف‌ می‌کنند، یک‌ میلیون‌ ولت‌، حداقل‌ اختلاف ‌پتانسیلی‌ است‌ که‌ می‌تونید بهشون‌ بدید… اما این‌ دیزینتو یک‌چیز خاص‌ بود . من‌ چند تکه‌ از اون‌ رو زیر میکروسکوپ‌ بررسی‌کردم‌… می‌خوای‌ بدونی‌ منبع‌ سوخت‌ اون‌ چی‌ بوده‌ ؟ ”
” خُب‌، چی‌ بوده‌ ؟ ”
آستین‌ وایلد دستش‌ را بازکرد و منبع‌ نیرویی‌ را که‌ به وسیله‌ آن‌، یک‌ کوه‌، در کسری‌ از ثانیه‌ بخار شده‌ بود، نشان‌ داد : ” فقط‌ همین‌ ! دو تا باتری‌ قلمی‌ ! ”

 

آیزاک آسیموف

Isaac Asimov
مترجم : فرهاد ارکانی

 

Isaac Asimov-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*