Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از بلخ بامی به جيحون رسيد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از بلخ بامی به جيحون رسيد‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

گفتار جاماسب با گشتاسب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو از بلخ بامی به جيحون رسيد‬
‫سپهدار لشکر فرود آوريد‬
‫بشد شهريار از ميان سپاه‬
‫فرود آمد از باره بر شد به گاه‬
‫بخواند او گرانمايه جاماسپ را‬
‫کجا رهنمون بود گشتاسپ را‬
‫سر موبدان بودو شاه ردان‬
‫چراغ بزرگان و اسپهبدان‬
‫چنان پاک تن بود و تابنده جان‬
‫که بودی بر او آشکارا نهان‬
‫ستاره شناس و گرانمايه بود‬
‫ابا او به دانش کرا پايه بود‬
‫بپرسيد ازو شاه و گفتا خدای‬
‫ترا دين به داد و پاکيزه رای‬
‫چو تو نيست اندر جهان هيچ کس‬
‫جهاندار دانش ترا داد و بس‬
‫ببايدت کردن ز اختر شمار‬
‫بگويی همی مر مرا روی کار‬
‫که چون باشد آغاز و فرجام جنگ‬
‫کرا بيشتر باشد اينجا درنگ‬
‫نيامد خوش آن پير جاماسپ را‬
‫به روی دژم گفت گشتاسپ را‬
‫که ميخواستم کايزد دادگر‬
‫ندادی مرا اين خرد وين هنر‬
‫مرا گر نبودی خرد شهريار‬
‫نکردی زمن بودنی خواستار‬
‫مگر با من از داد پيمان کند‬
‫که نه بد کند خود نه فرمان کند‬
‫جهانجوی گفتا به نام خدای‬
‫بدين و به دين آور پاک رای‬
‫به جان زرير آن نبرده سوار‬
‫به جان گرانمايه اسفنديار‬
‫که نه هرگزت روی دشمن کنم‬
‫نفرمايمت بد نه خود من کنم‬
‫تو هرچ اندرين کار دانی بگوی‬
‫که تو چاره دانی و من چاره جوی‬
‫خردمند گفت اين گرانمايه شاه‬
‫هميشه بتو تازه بادا کلاه‬
‫ز بنده ميازار و بنداز خشم‬
‫خنک آنکسی کو نبيند به چشم‬
‫بدان ای نبرده کی نامجوی‬
‫چو در رزم روی اندر آری بروی‬
‫بدانگه کجا بانگ و ويله کنند‬
‫تو گويی همی کوه را برکنند‬
‫به پيش اندر آيند مردان مرد‬
‫هوا تيره گردد ز گرد نبرد‬
‫جهان را ببينی بگشته کبود‬
‫زمين پر ز آتش هوا پر زدود‬
‫وزان زخم آن گرزهای گران‬
‫چنان پتک پولاد آهنگران‬
‫به گوش اندر آيد ترنگا ترنگ‬
‫هوا پر شده نعره ی بور و خنگ‬
‫شکسته شود چرخ گردونها‬
‫زمين سرخ گردد از ان خونها‬
‫تو گويی هوا ابر دارد همی‬
‫وزان ابر الماس بارد همی‬
‫بسی بی پدر گشته بينی پسر‬
‫بسی بی پسر گشته بينی پدر‬
‫نخستين کس نامدار اردشير‬
‫پس شهريار آن نبرده دلير‬
‫به پيش افگند اسپ تازان خويش‬
‫به خاک افگند هر ک آيدش پيش‬
‫پياده کند ترک چندان سوار‬
‫کز اختر نباشد مر آن را شمار‬
‫وليکن سرانجام کشته شود‬
‫نکونامش اندر نوشته شود‬
‫دريغ آنچنان مرد نام آورا‬
‫ابا رادمردان همه سرورا‬
‫پس آزاده شيدسپ فرزند شاه‬
‫چو رستم درآيد به روی سپاه‬
‫پس آنگاه مر تيغ را برکشد‬
‫بتازد بسی اسپ و دشمن کشد‬
‫بسی نامداران و گردان چين‬
‫که آن شير مرد افگند بر زمين‬
‫سرانجام بختش کند خاکسار‬
‫برهنه کند آن سر تاجدار‬
‫بيايد پس آنگاه فرزند من‬
‫ببسته ميان را جگر بند من‬
‫ابر کين شيدسپ فرزند شاه‬
‫به ميدان کند تيز اسپ سياه‬
‫بسی رنج بيند به رزم اندرون‬
‫شه خسروان را بگويم که چون‬
‫درفش فروزنده ی کاويان‬
‫بيفگنده باشند ايرانيان‬
‫گرامی بگيرد به دندان درفش‬
‫به دندان بدارد درفش بنفش‬
‫به يک دست شمشير و ديگر کلاه‬
‫به دندان درفش فريدون شاه‬
‫برين سان همی افگند دشمنان‬
‫همی برکند جان آهرمنان‬
‫سرانجام در جنگ کشته شود‬
‫نکو نامش اندر نوشته شود‬
‫پس ازاده بستور پور زرير‬
‫به پيش افگند اسپ چون نره شير‬
‫بسی دشمنان را کند ناپديد‬
‫شگفتی تر از کار او کس نديد‬
‫چو آيد سرانجام پيروز باز‬
‫ابر دشمنان دست کرده دراز‬
‫بيايد پس آن برگزيده سوار‬
‫پس شهريار جهان نامدار‬
‫ز آهرمنان بفگند شست گرد‬
‫نمايد يکی پهلوی دستبرد‬
‫سرانجام ترکان به تيرش زنند‬
‫تن پيلوارش به خاک افگنند‬
‫بيايد پس آن نره شير دلير‬
‫سوار دلاور که نامش زرير‬
‫به پيش اندر آيد گرفته کمند‬
‫نشسته بر اسفندياری سمند‬
‫ابا جوشن زر درخشان چو ماه‬
‫بدو اندرون خيره گشته سپاه‬
‫بگيرد ز گردان لشکر هزار‬
‫ببندد فرستد بر شهريار‬
‫به هر سو کجا بنهد آن شاه روی‬
‫همی راند از خون بدخواه جوی‬
‫نه استد کس آن پهلوان شاه را‬
‫ستوه آورد شاه خرگاه را‬
‫پس افگنده بيند بزرگ اردشير‬
‫سيه گشته رخسار و تن چون زرير‬
‫بگريد برو زار و گردد نژند‬
‫برانگيزد اسفندياری سمند‬
‫به خاقان نهد روی پر خشم و تيز‬
‫تو گويی نديدست هرگز گريز‬
‫چو اندر ميان بيند ارجاسپ را‬
‫ستايش کند شاه گشتاسپ را‬
‫صف دشمنان سر بسر بردرد‬
‫ز گيتی سوی هيچ کس ننگرد‬
‫همی خواند او زند زردشت را‬
‫به يزدان نهاده کيی پشت را‬
‫سرانجام گردد برو تيره بخت‬
‫بريده کندش آن نکو تاج و تخت‬
‫بيايد يکی نام او بيدرفش‬
‫به سرنيزه دارد درفش بنفش‬
‫نيارد شدن پيش گرد گزين‬
‫نشيند به راه وی اندر کمين‬
‫باستد بران راه چون پيل مست‬
‫يکی تيغ زهر آب داده به دست‬
‫چو شاه جهان بازگردد ز رزم‬
‫گرفته جهان را و کشته گرزم‬
‫بيندازد آن ترک تيری بروی‬
‫نيارد شدن آشکارا بروی‬
‫پس از دست آن بيدرفش پليد‬
‫شود شاه آزادگان ناپديد‬
‫به ترکان برد باره و زين اوی‬
‫بخواهد پسرت آن زمان کين اوی‬
‫پس آن لشکر نامدار بزرگ‬
‫به دشمن درافتد چو شير سترگ‬
‫همی تازند اين بر آن آن برين‬
‫ز خون يلان سرخ گردد زمين‬
‫يلان را بباشد همه روی زرد‬
‫چو لرزه برافتد به مردان مرد‬
‫برآيد به خورشيد گرد سپاه‬
‫نبيند کس از گرد تاريک راه‬
‫فروغ سر نيزه و تير و تيغ‬
‫بتابد چنان چون ستاره ز ميغ‬
‫وزان زخم مردان کجا میزنند‬
‫و بر يکدگر بر همی افگند‬
‫همه خسته و کشته بر يکدگر‬
‫پسر بر پدر بر پدر بر پسر‬
‫وزان ناله و زاری خستگان‬
‫به بند اندر آيند نابستگان‬
‫شود کشته چندان ز هر سو سپاه‬
‫که از خونشان پر شود رزمگاه‬
‫پس آن بيدرفش پليد و سترگ‬
‫به پيش اندر آيد چو ارغنده گرگ‬
‫همان تيغ زهر آب داده به دست‬
‫همی تازد او باره چون پيل مست‬
‫به دست وی اندر فراوان سپاه‬
‫تبه گردد از برگزينان شاه‬
‫بيايد پس آن فرخ اسفنديار‬
‫سپاه از پس پشت و يزدانش يار‬
‫ابر بيدرفش افگند اسپ تيز‬
‫برو جامه پر خون و دل پر ستيز‬
‫مر او را يکی تيغ هندی زند‬
‫ز بر نيمه ی تنش زير افگند‬
‫بگيرد پس آن آهنين گرز را‬
‫بتاباند آن فره و برز را‬
‫به يک حمله از جايشان بگسلد‬
‫چو بگسستشان بر زمين کی هلد‬
‫بنوک سر نيزه شان بر چند‬
‫کندشان تبه پاک و بپراگند‬
‫گريزد سرانجام سالار چين‬
‫از اسفنديار آن گو بافرين‬
‫به ترکان نهد روی بگريخته‬
‫شکسته سپر نيزها ريخته‬
‫بيابان گذارد به اندک سپاه‬
‫شود شاه پيروز و دشمن تباه‬
‫بدان ای گزيده شه خسروان‬
‫که من هرچ گفتم نباشد جز آن‬
‫نباشد ازين يک سخن بيش و کم‬
‫تو زين پس مکن روی بر من دژم‬
‫که من آنچ گفتم نگفتم مگر‬
‫به فرمانت ای شاه پيروزگر‬
‫وزان کم بپرسيد فرخنده شاه‬
‫ازين ژرف دريا و تاريک راه‬
‫نديدم که بر شاه بنهفتمی‬
‫وگرنه من اين راز کی گفتمی‬
‫چو شاه جهاندار بشنيد راز‬
‫بران گوشه ی تخت خسپيد باز‬
‫ز دستش بيفتاد زرينه گرز‬
‫تو گفتی برفتش همی فر و برز‬
‫به روی اندر افتاد و بيهوش گشت‬
‫نگفتش سخن نيز و خاموش گشت‬
‫چو با هوش آمد جهان شهريار‬
‫فرود آمد از تخت و بگريست زار‬
‫چه بايد مرا گفت شاهی و گاه‬
‫که روزم همی گشت خواهد سياه‬
‫که آنان که بر من گرامیترند‬
‫گزين سپاهند و نامی ترند‬
‫همی رفت و خواهند از پيش من‬
‫ز تن برکنند اين دل ريش من‬
‫به جاماسپ گفت ار چنينست کار‬
‫به هنگام رفتن سوی کارزار‬
‫نخوانم نبرده برادرم را‬
‫نسوزم دل پير مادرم را‬
‫نفرمايمش نيز رفتن به رزم‬
‫سپه را سپارم به فرخ گرزم‬
‫کيان زادگان و جوانان من‬
‫که هر يک چنانند چون جان من‬
‫بخوانم همه سربسر پيش خويش‬
‫زره شان نپوشم نشانم به پيش‬
‫چگونه رسد نوک تير خدنگ‬
‫برين آسمان بر شده کوه سنگ‬
‫خردمند گفتا به شاه زمين‬
‫که ای نيک خو مهتر بافرين‬
‫گر ايشان نباشند پيش سپاه‬
‫نهاده بسر بر کيانی کلاه‬
‫که يارد شدن پيش ترکان چين‬
‫که بازآورد فره پاک دين‬
‫تو زين خاک برخيز و برشو به گاه‬
‫مکن فره پادشاهی تباه‬
‫که داد خدايست وزين چاره نيست‬
‫خداوند گيتی ستمگاره نيست‬
‫ز اندوه خوردن نباشدت سود‬
‫کجا بودنی بود و شد کار بود‬
‫مکن دلت را بيشتر زين نژند‬
‫بداد خدای جهان کن بسند‬
‫بدادش بسی پند و بشنيد شاه‬
‫چو خورشيد گون گشت بر شد به گاه‬
‫نشست از برگاه و بنهاد دل‬
‫به رزم جهانجوی شاه چگل‬
‫از انديشه ی دل نيامدش خواب‬
‫به رزم و به بزمش گرفته شتاب‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*