Home / Short Stories / داستان کوتاه : نیمرو صبحانه ی کامل اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : نیمرو صبحانه ی کامل اثر سکینه محمدی

fried egg

 

نیمرو صبحانه ی کامل

زن طبق معمول هر صبح كتری را زير شير آب گرفت و آن را تا نيمه پر از آب كرد . كتری را روي اجاق گاز گذاشت و زير آن را روشن كرد .

زن روی صندلی پشت ميز نشست‌ . پاكت سيگار را از روی ميز برداشت‌، سيگاری آتش زد . به آتش سيگار خيره شد و يادش آمد كه گرسنه است و نبايد سيگار بكشد .

زن با تمام وجود دود سيگار را درون ريه‌هايش كشيد و به آتش سرخ سيگار خيره شد كه توتونها را می سوزاند و به پيش می رفت‌ .

صدايی در گوشش پيچيد : بوی سيگار را خيلی دوست داری ؟

زن جا خورد . سيگار از دستش روی ميز افتاد و روميزی آبی رنگی را كه تازه خريده بود، سوزاند . نگاهی به اطرافش انداخت‌ . ديوارهای سبز آشپزخانه به او زل زده بودند و كابينتهای سفيد .

زن سيگار را از روی ميز برداشت و جای سوختگي را با دست ماليد و سيگار را در جا سيگاری خاموش كرد .

زن ضبط را از توی هال به آشپزخانه آورد و روی ميز گذاشت‌ . ضبط را روشن كرد و به طرف يخچال رفت‌ . در يخچال را كه باز كرد، بوی ماندگی غذا دماغش را پر كرد . زن به پوسته سخت

تخم مرغ دست كشيد و تصميم گرفت كه آن روز صبحانه نيمرو بخورد .

ماهیتابه را از داخل كابينت برداشت‌ . روغن را توی ماهیتابه ريخت و به صدای قل قل كتری گوش داد كه با هر قل سر كتری بالا می رفت و پايين می آمد .

زن تخم مرغ را شكست و فكر كرد كه اگر جوجه‌ای از داخل آن می پريد چه می كرد؟ هيچ فكری به ذهنش نرسيد . به زرده و سفيده تخم مرغ نگاه كرد و آن را به هم زد .

زير كتری را خاموش كرد و يك قاشق قهوه توی فنجان ريخت با چند قاشق شكر و فنجان را پر از آب جوش كرد . محلول قهوه‌ای رنگ را با قاشق هم زد و سيگاری از پاكت درآورد .

زن قهوه‌اش را كه تمام كرد صدای زنگ تلفن بلند شد . نعلبكی را روی فنجان گذاشت و آن را وارونه كرد . گوشی تلفن را برداشت و اين بار صدای ضبط را كم نكرد .

الو

سلام‌ . چه طوری ؟

دوستش بود . فكر كرد كه الان‌، اصلا حوصله او را ندارد .

خوبم‌، تو چطوری ؟

اِی… راستی بعد از ظهر يك پارتی كوچكی داريم با بچه‌ها، می آيی كه‌ ؟

زن آن روز اصلا حوصله انجام هيچ كاری را نداشت‌، حتی حوصله رفتن به مهمانی و ديدن دوستانش را . وراجيهای آنها در گوشش پيچيد و ذهنش را آشفته كرد .

می آيی كه‌ ؟

زن من من كرد .

پس منتظرتم‌ .

زن گوشی را به دست ديگرش داد و در حالی كه آب دهانش را قورت می داد گفت‌ : نه‌ ! نمی آيم‌ .

چرا ؟

زن فكر كرد كه سردردش را بهانه بياورد .

چرا نمی آيی ؟

زن ناخودآگاه گوشی را گذاشت و برخلاف عادت هميشگی عذاب وجدان نگرفت‌ . بدون اينكه فالش را ببيند فنجان را گذاشت توی ظرف شويی .

زن به ميز صبحانه نگاه كرد و به نيمرويی كه نخورده بود و به مگسی كه روی نان نشسته بود، پاكت سيگارش را برداشت و بدون اينكه ميز صبحانه را جمع كند از آشپزخانه بيرون رفت‌ .

زن مثل هر روز صبح راس ساعت شش و نيم لباس نپوشيد تا به سر كارش برود . زن آن روز احساس عجيبی داشت‌ . احساس می كرد كه زندگی اش يكنواخت شده و او از اين زندگی يكنواخت

خسته شده بود .

زن در كيفش را باز كرد و رژ قهوه‌ای اش را از داخل آن بيرون آورد و به لبهايش ماليد، روسری سفيدش را كه مخصوص مهمانيها بود، پوشيد و تصميم گرفت كه آن روز به جای رفتن به سر كار،

به پارك برود، قدم بزند و به خودش فكر كند .

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*