web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : آنیوتا اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : آنیوتا اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

آنیوتا

استپان‌ کلوچکف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یک‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر کردن‌درس‌ آناتومی‌ بود . دهانش‌ خشک‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود .
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاکستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودکه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود . پشتش‌را خم‌ کرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌کرد . در کارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد . ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌ . با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود، بالش‌ها،کتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود . روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ که‌ لبالب‌ از کف‌ صابون‌ بود، ته‌ سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ کف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود .
کلوچکف‌ تکرار کرد : ” ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌ شده‌…حدود آن‌ : قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، به‌ دنده‌چهارم‌ یا پنجم‌ می‌رسد ، از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌کتف‌… .”
کلوچکف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعی‌ کرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ کند، و چون‌ نتوانست‌ تصویر روشنی‌ پیش‌ نظر بیاورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روی‌ جلیقه‌ دنده‌های‌ فوقانی‌اش‌ را لمس‌ کند .
گفت‌ : ” این‌ دنده‌ها حال‌ کلیدهای‌ پیانو را دارند . آدم‌ اگر می‌خواهد گیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌ دانه‌ شان‌ را بشناسد . برای‌ این‌ کار یا بایداسکلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد یا یک‌ بدن‌ زنده‌… آهای‌، آنیوتا، بگذارببینم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌ ”
آنیوتا دوختنی‌اش‌ را زمین‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌ . کلوچکف‌ اخم‌ کرد، روبه‌رویش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌ شمردن‌ دنده‌ها کرد .
“اوهوم‌… دنده‌ اول‌ را نمی‌شود پیدا کرد، پشت‌ استخوان‌ کتف‌است‌ … این‌ یکی‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ … آره‌… این‌ سومی‌ است‌…این‌ چهارمی‌ است‌… اوهوم‌!… آره‌… چرا وول‌ می‌خوری‌ ؟ ”
” آخر، انگشت‌هاتان‌ یخ‌ کرده‌! ”
” آرام‌ بایست‌… نترس‌، نمی‌میری‌ . جم‌ نخور. این‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌… این‌ یکی‌ چهارمی‌ است‌… چقدر پوست‌ و استخوانی‌،اما آدم‌ نمی‌تواند دنده‌هایت‌ را پیدا کند . این‌ دومی‌ است‌… این‌ سومی‌است‌… انگار قاطی‌ شد… درست‌ معلوم‌ نیست‌… باید بکشم‌شان‌…قلم‌ من‌ کجاست‌ ؟ ”
کلوچکف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روی‌ سینه‌ آنیوتا خطوطی‌ موازی‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، کشید .
” عالی‌ است‌ . حالا کار ساده‌ می‌شود… می‌شود فهمید جای‌هرکدام‌ کجاست‌ . پاشو بایست‌! ”
آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد . کلوچکف‌ شروع‌ کرد، باکشیدن‌ خط، جای‌ دنده‌ها را مشخص‌ کند . چنان‌ غرق‌ کار بود که‌ پی‌نبرد لب‌ها، بینی‌ و انگشتان‌ آنیوتا از سرما دارد کبود می‌شود . آنیوتامی‌لرزید و در عین‌ حال‌ می‌ترسید که‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بیفتد و کار رانیمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود .
کلوچکف‌ که‌ کارش‌ تمام‌ شد، گفت‌ : ” حالا کاملا مشخص‌ است‌.همین‌طور بنشین‌ تا خطوط پاک‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حالیم‌ بشود ”
و دانشجو باز شروع‌ کرد توی‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پیش‌ خود مطالب‌ راتکرار کند . آنیوتا، با آن‌ خطوط سیاه‌ روی‌ سینه‌، حال‌ آدمی‌ را پیداکرده‌ بود که‌ خال‌ کوبیده‌ باشد . کز کرده‌ بود، از سرما می‌لرزید و توی‌فکر بود . معمولا خیلی‌ کم‌ حرف‌ می‌زد، همیشه‌ ساکت‌ بود و توی‌فکر بود…
در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگردانی‌ و، از یک‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌دیگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ کلوچکف‌، آشنا شده‌ بود . هر پنج‌ نفردرس‌ شان‌ را تمام‌ کرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند ، و البته‌، مثل‌آدم‌های‌ محترم‌ مدت‌ها پیش‌ فراموشش‌ کرده‌ بودند . یکی‌ از آن‌هاتوی‌ پاریس‌ زندگی‌ می‌کرد، دو نفر پزشک‌ شده‌ بودند، چهارمی‌ نقاش‌بود، و پنجمی‌ گفته‌ می‌شد که‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌ . کلوچکف‌ دانشجوی‌ ششم‌ بود… چیزی‌ نمی‌گذشت‌ که‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌می‌کرد و وارد جامعه‌ می‌شد . بی‌تردید، آینده‌ درخشانی‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگی‌ می‌شد . اما با این‌ وضع‌ که‌ نمی‌شد زندگی‌کرد، کلوچکف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چای‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرایش‌ مانده‌ بود . آنیوتا باید عجله‌ می‌کرد و برودری‌دوزی‌اش‌ را به‌آخر می‌رساند، می‌برد به‌ دست‌ زنی‌ می‌داد که‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با یک‌ ربع‌ روبلی‌ که‌ می‌گرفت‌ چای‌ و توتون‌ می‌خرید .
صدایی‌ از پشت‌ در گفت‌ : ” می‌شود بیایم‌ تو ؟ ”
آنیوتا به‌سرعت‌ یک‌ شال‌ پشمی‌ روی‌ شانه‌هایش‌ انداخت‌ . فتیسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌ .
فتیسف‌ مثل‌ حیوانی‌ وحشی‌، همان‌طور که‌ با آن‌ طره‌های‌ بلندموها که‌ تا روی‌ ابروها ریخته‌ بود، خیره‌ نگاه‌ می‌کرد، خطاب‌ به‌ کلوچکف‌ گفت‌ : ” آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌ . آره‌، لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌ و آنیوتا را یکی‌ دو ساعت‌ در اختیارم‌ بگذاری‌ . آخر، دارم‌ تابلومی‌کشم‌ و بدون‌ مدل‌ کارم‌ پیش‌ نمی‌رود ”
کلوچکف‌ موافقت‌ کرد : ” البته‌، با کمال‌ میل‌، آنیوتا، بیا برو ”
آنیوتا زیر لب‌ آرام‌ گفت‌ : ” کارهایی‌ که‌ زمین‌ مانده‌ چه‌ می‌شود ؟ ”
مزخرف‌ نگو ! این‌ بابا کاری‌ که‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌ . حالا که‌ می‌توانی‌ چرا کمکش‌نمی‌کنی‌ ؟
آنیوتا شروع‌ کرد به‌ لباس‌ پوشیدن‌ .
کلوچکف‌ گفت‌ : ” حالا این‌ تابلو چی‌ هست‌ ؟ ”
” سایکی‌ است‌، موضوع‌ جالبی‌ است‌ . اما، راستش‌، پیش‌ نمی‌ره‌ .به‌ مدل‌های‌ مختلفی‌ نیاز دارم‌ . دیروز یک‌ مدل‌ داشتم‌ که‌ پاهاش‌ آبی‌بود . پرسیدم‌ : چرا پاهات‌ آبی‌ان‌ ؟ ، و او گفت‌ ،  از جوراب‌هایم‌ رنگی‌شده‌اند ، تو هنوز داری‌ خرخوانی‌ می‌کنی‌ ! خیلی‌ خوشبختی‌ ! چه‌حوصله‌ای‌ داری‌ ! ”
” طب‌ کاری‌ است‌ که‌ آدم‌ بدون‌ خرخوانی‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد ”
” اوهوم‌… عذر می‌خواهم‌، کلوچکف‌، تو راستی‌راستی‌ مثل‌ خوک‌زندگی‌ می‌کنی‌ ! توی‌ آشغالدانی‌ داری‌ دست‌ و پا می‌زنی‌ ! ”
” منظورت‌ چیست‌ ! من‌ چاره‌ای‌ ندارم‌… ماهی‌ دوازده‌ روبل‌ که‌ پدرم‌ بیش‌تر برایم‌ نمی‌فرستد، و با این‌ مبلغ‌ هم‌ نمی‌شود خوب‌زندگی‌ کرد ”
نقاش‌، که‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ کرده‌ بود، گفت‌ : خوب‌، آره‌… آره‌… اما با وجود این‌ تو بهتر هم‌ می‌توانی‌ زندگی‌ کنی‌ . آدم تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد که‌ خوش‌سلیقه‌ باشد، عاشق‌ زیبایی‌ باشد، غیر از این‌ است‌ ؟ آن‌وقت‌ این‌جا معلوم‌ نیست‌ چه‌ جای‌ لجن‌مالی‌است‌ ! این‌ تختخواب‌، این‌ سطل‌ پساب‌، این‌ کثافت‌ها… آن‌ ظرف‌های‌نشسته‌… گندش‌ را بالا آورده‌ای‌ ! ”
دانشجو با حال‌ گیج‌ و منگ‌ گفت‌ : ” راست‌ می‌گویی‌، اما آخر آنیوتاامروز دستش‌ نرسیده‌ تمیزکاری‌ کند، صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌ ”
پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنیوتا، کلوچکف‌ روی‌ کاناپه‌ دراز کشید وهمان‌طور درازکش‌ شروع‌ به‌ حاضر کردن‌ درس‌ کرد . سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتی‌ بعد که‌ بیدار شد سرش‌ را روی‌ مشت‌هایش‌گذاشت‌ و با حالی‌ اندوهگین‌ توی‌ فکر فرو رفت‌ . به‌ یاد حرف‌ نقاش‌افتاد که‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد خوش‌سلیقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستی‌ برایش‌ مهوع‌ و مشمئزکننده‌ بود. آینده‌اش‌ را،همان‌طور که‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد . به‌ یاد زمانی‌ افتاد که‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بیمارانش‌ را می‌بیند و در اتاق‌ ناهارخوری‌ بزرگی‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، که‌ خانمی‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چای‌ می‌نوشد . وحالا این‌ سطل‌ پساب‌ که‌ ته‌ سیگارها تویش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌می‌زد . آنیوتا هم‌ پیش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌ای‌ بی‌نمک‌، نامرتب‌،ترحم‌انگیز… و عزمش‌ را جزم‌ کرد که‌، به‌ هر قیمتی‌ هست‌، بی‌درنگ‌از او جدا شود .
وقتی‌ آنیوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و کتش‌ را درآورد، کلوچکف‌ ازجایش‌ بلند شد و به‌طور جدی‌ گفت‌ :
” نگاه‌ کن‌، دختر خوب‌… بگیر بنشین‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ می‌گویم‌. ماباید جدا بشویم‌ ! راستش‌، من‌ دیگر نمی‌خواهم‌ با تو زندگی‌ کنم‌ ”
آنیوتا خسته‌ و کوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود . در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روی‌ پا ایستاده‌ بود که‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوک‌درازش‌ درازتر شده‌ بود . درجواب‌ حرف‌های‌ دانشجو چیزی‌ نگفت‌، فقط لب‌هایش‌ شروع‌ به‌لرزیدن‌ کرد .
دانشجو گفت‌ : ” به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر باید از هم‌ جدا بشویم‌ . تو دختر خوب‌ و نازی‌ هستی‌، بی‌عقل‌ نیستی‌، درک‌ می‌کنی‌… ”
آنیوتا کتش‌ را پوشید و بی‌آن‌که‌ حرفی‌ بزند برودری‌دوزی‌اش‌ راتوی‌ کاغذ پیچید، سوزن‌ و نخ‌هایش‌ را برداشت‌ . سپس‌، توی‌ طاقچه‌ پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندی‌ افتاد که‌ لای‌ کاغذ پیچیده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و کنار کتاب‌ها روی‌ میز گذاشت‌ .
با لحنی‌ آرام‌ و همان‌طور که‌ رویش‌ را برمی‌گرداند تا اشک‌هایش دیده‌ نشود، گفت‌ : ” این‌ هم‌… قندهاتان‌… .”
کلوچکف‌ پرسید : ” حالا چرا اشک‌ می‌ریزی‌؟ ”
با ناراحتی‌ توی‌ اتاق‌ قدم‌ می‌زد، سپس‌ گفت‌ :
” تو راستی‌راستی‌ دختر عجیبی‌ هستی‌… راستش‌، ما باید از هم‌جدا بشویم‌ . برای‌ همیشه‌ که‌ نمی‌توانیم‌ با هم‌ زندگی‌ کنیم‌ ”
دختر چیزهایش‌ را جمع‌ کرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظی‌کند . کلوچکف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌ . پیش‌ خود فکر کرد : ” چطوراست‌ یک‌ هفته‌ دیگر هم‌ بگذارم‌ بماند ؟ ممکن‌ است‌ خودش‌ بخواهد بماند و آخر هفته‌ می‌گویم‌ برود ” و خشمگین‌ از این‌که‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد :
” بیا، چرا همین‌طور آن‌جا ایستاده‌ای‌ ؟ اگر می‌خواهی‌ بروی‌ برو واگر دلت‌ نمی‌خواهد، کتت‌ را در بیاور و بمان‌ ! می‌توانی‌ بمانی‌ ! ” آنیوتا آرام‌ و دزدانه‌ کتش‌ را درآورد، بعد بینی‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بی‌آن‌که‌ سروصدا کند، سر جای‌ همیشگی‌اش‌، روی‌چهارپایه‌ کنار پنجره‌، نشست‌ .
دانشجو کتاب‌ درسی‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ کرد ازین‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بیاید . گفت‌ : ” ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌شده‌ : قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، تا دنده‌ چهارم‌یا پنجم‌ می‌رسد… ”
توی‌ راهرو یک‌ نفر نعره‌ می‌زد : گریگوری‌، این‌ سماور که‌ بی‌آب‌ مانده‌ !

Anton Chekhov

آنتوان چخوف

 

مترجم : احمد گلشیری

 

Anton Chekhov-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*