web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

برتخت نشستن گشتاسب و بازگشت به ایران زمین

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت‬
‫که پاسخ چرا ماندی در نهفت‬
‫بدو گفت گشتاسپ من پيش ازين‬
‫ببودم بر شاه ايران زمين‬
‫همه لشکر شاه و آن انجمن‬
‫همه آگهند از هنرهای من‬
‫همان به که من سوی ايشان شوم‬
‫بگويم همه گفته ها بشنوم‬
‫برآرم ازيشان همه کام تو‬
‫درفشان کنم در جهان نام تو‬
‫بدو گفت قيصر تو داناتری‬
‫برين آرزو بر تواناتری‬
‫چو بشنيد گشتاسپ گفتار اوی‬
‫نشست از بر باره ی راه جوی‬
‫بيامد به جای نشست زرير‬
‫به سر افسر و بادپايی به زير‬
‫چو لشکر بديدند گشتاسپ را‬
‫سرافرازتر پور لهراسپ را‬
‫پياده همه پيش اوی آمدند‬
‫پر از درد و پر آب روی آمدند‬
‫همه پاک بردند پيشش نماز‬
‫که کوتاه شد رنجهای دراز‬
‫همانگه چو آمد به پيشش زرير‬
‫پياده ببود و شد از رزم سير‬
‫گراميش را تنگ در بر گرفت‬
‫چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت‬
‫نشستند بر تخت با مهتران‬
‫بزرگان ايران و کنداوران‬
‫زرير خجسته به گشتاسپ گفت‬
‫که بادی همه ساله با بخت جفت‬
‫پدر پير سر شد تو برنادلی‬
‫ز ديدار پيران چرا بگسلی‬
‫به پيری ورا بخت خندان شدست‬
‫پرستنده ی پاک يزدان شدست‬
‫فرستاد نزديک تو تاج و گنج‬
‫سزد گر نداری کنون دل به رنج‬
‫چنين گفت کايران سراسر تراست‬
‫سر تخت با تاج کشور تراست‬
‫ز گيتی يکی کنج ما را بس است‬
‫که تخت مهی را جز از من کس است‬
‫برارد بياورد پرمايه تاج‬
‫همان ياره و طوق و هم تخت عاج‬
‫چو گشتاسپ تخت پدر ديد شاد‬
‫نشست از برش تاج بر سر نهاد‬
‫نبيره ی جهانجوی کاوس کی‬
‫ز گودرزيان هرک بد نيک پی‬
‫چو بهرام و چون ساوه و ريونيز‬
‫کسی کو سرافراز بودند نيز‬
‫به شاهی برو آفرين خواندند‬
‫ورا شهريار زمين خواندند‬
‫ببودند بر پای بسته کمر‬
‫هرانکس که بودند پرخاشخو‬
‫چو گشتاسپ ديد آن دلارای کام‬
‫فرستاد نزديک قيصر پيام‬
‫کز ايران همه کام تو راست گشت‬
‫سخنها ز اندازه اندر گذشت‬
‫همی چشم دارد زرير و سپاه‬
‫که آيی خرامان بدين رزمگاه‬
‫همه سربسر با تو پيمان کنند‬
‫روان را به مهرت گروگان کنند‬
‫گرت رنج نايد خرامی به دشت‬
‫که کار زمانه به کام تو گشت‬
‫فرستاده چون نزد قيصر رسيد‬
‫به دشت آمد و ساز لشکر بديد‬
‫چو گشتاسپ را ديد بر تخت عاج‬
‫نهاده به سر بر ز پيروزه تاج‬
‫بيامد ورا تنگ در برگرفت‬
‫سخنهای ديرينه اندر گرفت‬
‫بدانست قيصر که گشتاسپ اوست‬
‫فروزنده ی جان لهراسپ اوست‬
‫فراوانش بستود و بردش نماز‬
‫وزانجا سوی تخت رفتند باز‬
‫ازان کرده ی خويش پوزش گرفت‬
‫بپيچيد زان روزگار شگفت‬
‫بپذرفت گفتار او شهريار‬
‫سرش را گرفت آنگهی برکنار‬
‫بدو گفت چون تيره گردد هوا‬
‫فروزيدن شمع باشد روا‬
‫بر ما فرست آنک ما را گزيد‬
‫که او درد و رنج فراوان کشيد‬
‫بشد قيصر و رنج و تشوير برد‬
‫بس نيز بر خوی بد برشمرد‬
‫به سوی کتايون فرستاد گنج‬
‫يکی افسر و سرخ ياقوت پنج‬
‫غلام و پرستار رومی هزار‬
‫يکی طوق پر گوهر شاهوار‬
‫ز دينار رومی شتروار پنج‬
‫يکی فيلسوفی نگهبان گنج‬
‫سليح و درم داد لشکرش را‬
‫همان نامداران کشورش را‬
‫هرانکس که بود او ز تخم بزرگ‬
‫وگر تيغ زن نامداری سترگ‬
‫بياراست خلعت سزاوارشان‬
‫برافرخت پژمرده بازارشان‬
‫از اسپان تازی و برگستوان‬
‫ز خفتان وز جامه ی هندوان‬
‫ز ديبا و دينار و تاج و نگين‬
‫ز تخت و ز هرگونه ديبای چين‬
‫فرستاده نزديک گشتاسپ برد‬
‫يکايک به گنجور او برشمرد‬
‫ابا اين بسی آفرين گستريد‬
‫بران کو زمان و زمين آفريد‬
‫کتايون چو آمد به نزديک شاه‬
‫غو کوس برخاست از بارگاه‬
‫سپه سوی ايران برفتن گرفت‬
‫هوا گرد اسپان نهفتن گرفت‬
‫چو قيصر دو منزل بيامد به راه‬
‫عنان تگاور بپيچيد شاه‬
‫به سوگند ازان مرز برگاشتش‬
‫به خواهش سوی روم بگذاشتش‬
‫وزان جايگه شد سوی روم باز‬
‫چو گشتاسپ شد سوی راه دراز‬
‫همی راند تا سوی ايران رسيد‬
‫به نزد دليران و شيران رسيد‬
‫چو بشنيد لهراسپ کامد زرير‬
‫برادرش گشتاسپ آن نره شير‬
‫پذيره شدش با همه مهتران‬
‫بزرگان ايران و نام آوران‬
‫چو ديد او پسر را به بر درگرفت‬
‫ز جور فلک دست بر سر گرفت‬
‫فرود آمد از باره گشتاسپ زود‬
‫بدو آفرين کرد و زاری نمود‬
‫ز ره چو به ايوان شاهی شدند‬
‫چو خورشيد در برج ماهی شدند‬
‫بدو گفت لهراسپ کز من مبين‬
‫چنين بود رای جهان آفرين‬
‫نوشته چنين بد مگر بر سرت‬
‫که پردخت ماند ز تو کشورت‬
‫بدو شادمان گشت لهراسپ شاه‬
‫مر او را نشاند از بر تخت و گاه‬
‫ببوسيد و تاجش به سر بر نهاد‬
‫همی آفرين کرد با تاج ياد‬
‫بدو گفت گشتاسپ کای شهريار‬
‫ابی تو مبيناد کس روزگار‬
‫چو مهتر کنی من ترا کهترم‬
‫بکوشم که گرد ترا نسپرم‬
‫همه نيک بادا سرانجام تو‬
‫مبادا که باشيم بینام تو‬
‫که گيتی نماند همی بر کسی‬
‫چو ماند به تن رنج ماند بسی‬
‫چنين است گيهان ناپايدار‬
‫برو تخم بد تا توانی مکار‬
‫همی خواهم از دادگر يک خدای‬
‫که چندان بمانم به گيتی به جای‬
‫که اين نامهی شهرياران پيش‬
‫بپويندم از خوب گفتار خويش‬
‫ازان پس تن جانور خاک راست‬
‫سخن گوی جان معدن پاک راست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*