web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : به کابوس استاندارد خوش آمدید اثر رابرت شکلی

داستان کوتاه : به کابوس استاندارد خوش آمدید اثر رابرت شکلی

 Robert Sheckley-1

 

به کابوس استاندارد خوش آمدید

جانی بزیک به عنوان راننده فضاناو برای شرکت اکتشافی اس.بی.سی کار می‌کرد . او مشغول نقشه برداری یکی از منظومه‌‌های واقع در خوشه‌ی ستاره‌ای سیرگان بود، که در آن زمان هنوز خارج از منطقه شناخته شده‌ی زمین قرار داشت . در نخستین چهار سیاره چیز جالبی به چشم نخورد . پس بزیک به سمت پنجمین سیاره رفت . کابوس استاندارد هم از همان جا آغاز شد .
بلندگوهای داخلی سفینه‌اش به کار افتادند . آشکار بود که کسی آنها را از راه دور هدایت می‌کند . صدایی بم به گوش رسید که گفت : ” شما به سیاره‌ی لوریس نزدیک می‌شوید . تصور می‌کنیم که قصد دارید در اینجا فرود بیایید ”
جانی گفت : ” درسته . چطوریه که شما انگلیسی صحبت می‌کنید ؟ ”
” در حالی که به سیاره‌ی ما نزدیک می‌شدید، یکی از کامپیوترهایمان زبان شما را از روی شواهد پراکنده‌ی موجود استنتاج کرد ”
جانی گفت : ” کارِتان خیلی درسته ”
صدا پاسخ داد : “عمل پیش پا افتاده‌ای بود . حالا اگر مایل باشید، بطور مستقیم با کامپیوتر سفینه مکالمه می‌کنیم تا مدار پرواز، سرعت و دیگر اطلاعات ضروری را در اختیارش بگذاریم ”
جانی گفت : ” البته . ادامه بدین ” حالا او نخستین ارتباط را بین زمین و یک موجود زنده‌ی بیگانه برقرار کرده بود . کابوس استاندارد همیشه همین طور شروع می‌شد .
جان چارلز بزیک قدی کوتاه، هیکلی عضلانی و موهایی به رنگ سرخ داشت . همچنین آدمی آتشی‌مزاج، از خود راضی، عامی، نترس و بددهن بود و دستِ بزن هم داشت . در یک کلام، کاملا به درد اکتشاف اعماق فضا می‌خورد . فقط افراد خاصی قادرند در برابر عظمت خرد کننده فضا و تنشها و توهمات ناشی از مخاطرات ناشناخته‌اش تاب بیاورند . چنین مردانی باید سرسخت، متکی به خود، پرخاشجو و دارای عزت نفس فراوان باشند . خلاصه اینکه فقط آدمهای خل و چل به درد این شغل می‌خورند . بنابراین فضاناوهای اکتشافی را افرادی مانند بزیک هدایت می‌کنند که از فرط خود بزرگتربینی دچار بی‌خیالی و جهالت نفوذناپذیر شده‌ باشند . فاتحان اولیه آمریکا هم از ملقمه‌ی روانی مشابهی برخوردار بودند . دلیل اینکه کورتِز و یک مشت راهزن تحت فرمانش توانستند امپراتوری آزتک را سرنگون کنند آن بود که خبر نداشتند هدفی غیر ممکن را برگزیده‌اند .
انی تکیه داد و به صفحه فرمان خیره شد که حالا تغییر در مسیر و شتاب را نشان می‌داد . سیاره لوریس با ترکیبی از رنگهای آبی و سبز و قهوه‌ای روی صفحه نمایش ظاهر شد . جانی بزیک داشت به دیدار همسایه دیوار به دیوار می‌رفت .
این که آدم همسایه‌های با فهم و شعوری داشته باشد که بلد باشند به زبانهای کهکشانی صحبت کنند، خیلی خوب است . اما هیچ خوب نیست که آنها از خودِ آدم باهوشتر، یا احتمالا زبل‌تر، قوی‌تر و خشن‌تر هم باشند . شاید چنین همسایه‌هایی بخواهند برای ما، یا با ما، یا در مورد ما کاری انجام بدهند . البته قضایا الزاما به این شکل رخ نمی‌دهند، اما شرط احتیاط ایجاب می‌کند که همه جوانب را در نظر بگیریم . کهکشان جای بی‌رحمی است، و پرسش اساسی همیشه این بوده که : گردن کلفت محله کیست ؟
اعزام گروه‌های اکتشاف به خارج از زمین بر اساس این نظریه انجام گرفت که اگر چیزی آن بیرون وجود دارد، بهتر است که اول ما پیدایش کنیم، تا اینکه آنها یک روز خلوت یکشنبه بی‌خبر بر سرمان خراب شوند . سناریوی کابوس استاندارد زمین همیشه با صحنه‌ای از تماس با یک تمدن خوفناک بیگانه شروع می‌شد . باقی داستان به اَشکال مختلفی روایت می‌شد . گاهی بیگانه‌ها از نظر فنی پیشرفته بودند . گاهی نیروهای ذهنی خارق‌العاده داشتند . بعضی اوقات احمق، ولی در عین حال تقریبا شکست ناپذیر بودند؛ مثل موجودات گیاه مانند متحرک، گلّه‌های مخلوقات حشره‌وار و از این جور چیزها. معمولا این موجودات بر خلاف آدم خوبهای زمینی، ذره‌ای از اخلاق و انسانیت بو نبرده بودند .
اما اینها جزئیات قضیه است . صحنه اصلی در سناریوی کابوس همیشه یکسان بود : زمین با یک تمدن قدرتمند بیگانه تماس می‌گیرد، بعد آنها بر ما چیره می‌شوند .
بزیک داشت به پاسخ همان پرسشی می‌رسید که برای زمین خیلی اهمیت داشت : آیا آنها می‌‌توانند حسابمان را برسند، یا ما می‌توانیم حسابشان را برسیم ؟ به هر حال، او اصلا دوست نداشت روی نتیجه شرط ببندد
در سیاره لوریس هوا قابل تنفس و آب قابل شرب بود . ساکنانش هم انسان‌واره بودند . این بر خلاف اظهار نظر یکی از برندگان جایزه نوبل به اسم سرژ فون بلوت بود که که تخمین زده بود احتمال شباهت ظاهری بین بیگانه‌ها با آدمیزاد حدود 1 به 1093 است .
لورییاییها زبانشان را توسط فنون هیپنوتیزم به بزیک آموختند، بعد هم برایش یک گردش سیاحتی دور شهر اصلیشان به نام آتیس ترتیب دادند . جانی هر چه بیشتر می‌دید، دلخورتر می‌شد، چون این مردم واقعا تشکیلات شگفت‌انگیزی داشتند .
لورییاییها مردمی دلنشین، مؤدب، باثبات، خلاق و پیشرو بودند . طی پانصد سال اخیر هیچ سابقه جنگ، شورش و گردن‌کشی نداشتند و به نظر هم نمی‌آمد که تا مدتهای مدید بخواهد از این جور اتفاقات رخ بدهد . نسبت تولد و مرگ و میر به طرز شایسته‌ای متعادل شده بود، به طوری که به‌رغم جمعیت فراوان، جا و موقعیت کافی برای همه وجود داشت . با وجود تعدد نژادها از تقابلهای نژادپرستانه خبری نبود . لورییاییها از طرفی صاحب تکنولوژی بسیار پیشرفته‌ای بودند، اما تعادل محیط زیست را هم با ظرافت بسیار حفظ کرده بودند . از آنجا که مشاغل سخت کارگری به ماشینهای خودسامان‌دهی شده واگذار شده بود، همه حرفه‌ها خلاق بودند، و همه کس در انتخاب شغل آزاد بود .
آتیس پایتخت سیاره لوریس محسوب می‌شد . این شهر عظیم کلاف در هم پیچیده‌ای از بناهایی غول‌آسا و فوق‌العاده زیبا همچون کاخها و دژها وامثالهم بود که همگی به سبب عدم تقارنِ بکار رفته در ساختارشان هیجان بصری شدیدی تولید می‌کردند . این شهر هر چه که تصور کنید، داشت : چندین بازار، رستوران، پارک، مجسمه‌های پرشکوه، خانه‌های مسکونی، گورستان، شهرِ بازی، دکه‌های ساندویچ فروشی و حتی یک رود زلال . همه چیز، منجمله خوراک، پوشاک، مسکن و تفریحات رایگان بود . هر کس هر چه که می‌خواست برای خودش برمی‌داشت، هر چه را که می‌خواست به دیگران می‌داد و همه اینها یک جوری سرشکن می‌شد . به این خاطر در لوریس پول رایج نبود و چون پولی در کار نبود، بانک، گاوصندوق، خزانه و صندوق امانات هم وجود نداشت . در واقع، هیچکس به قفل و کلید احتیاج نداشت . روی سیاره لوریس، کلید باز و بسته کردن درها تنها چند قانون ساده اخلاقی بود .
از نظر سیاسی، دولت حاکم بر لوریس بازتاب ذهنیت مشترک و یک دل و یک زبانِ اتباعش بود و این ذهنیتِ مشترک خونسرد، متفکر، و خوب بود . بین خواستِ جامعه و عملکردِ حکومت هیچ گونه اختلاف یا فاصله مشخصی وجود نداشت .
در واقع می‌توان گفت که لوریس اصلا حکومت نداشت؛ آن یک ذره‌ای هم که داشت، بیشتر از طریق حکومت نکردن حکومت می‌کرد . شبیه‌ترین چیزی که می‌شد به یک حاکم یافت، ویرهه ، رییس اداره کّل پیش بینی آینده بود . اما ویرهه هم هیچگاه دستور صادر نمی‌کرد، بلکه تنها هر از چند گاهی پیشگوییهایی در مورد مسائل اقتصادی، اجتماعی و علمی ارائه می‌داد .
بزیک همه اینها را طی چند روز یاد گرفت . یک راهنمای ویژه به نام هلمیس را برای همراهی و کمک به او گمارده بودند . هلمیس یک لوریایی همسن و سالِ خودِ او بود که طنز، گذشت، فرزانگی، آقامنشی، شوخ‌طبعی مهارناپذیر، تیزبینی و حس انتقاد پذیری‌اش حالِ جانی را به هم می‌زد .
وقتی جانی کلاهش را قاضی کرد متوجه شد که لورییاییها به آنچه که انسانها نهایت کمال بشری می‌دانند، بسیار نزدیکند . روی هم رفته موجودات خوبی بودند، و گویی که مجموعه‌ای از برترین فضایل و خصایص هستند . اما هیچکدام از اینها در کابوس استاندارد تغییر نمی‌داد . انسانها از سر لجاجت صرفا نمی‌خواستند که بیگانه‌ها بر آنها حکومت کنند، حتی اگر بیگانه‌های فوق‌العاده خوبی باشند و حتی اگر حکومتشان به خیر و صلاح زمین باشد .
بزیک متوجه شده بود که لوریاییها مردمانی فارغ از خشونت هستند که ترجیح می‌دهند در خانه‌هایشان بمانند، و هیچ تمایلی به کشورگشایی، گسترش قلمرو و از این جور کارها ندارند . اما از طرف دیگر، آنقدر فهم و شعور دارند تا بفهمند که اگر کاری به کار زمین نداشته باشند، بی‌ برو برگرد زمین کار به کارشان خواهد داشت، یا لاقل کلی گرد و خاک به پا خواهد کرد .
البته، شاید اصلا آنها عرضه درگیری نداشتند؛ شاید موجوداتی چنین باهوش و قابل اعتماد و صلح‌جو هیچ نوع جنگ‌افزار یا اسلحه‌ای نداشتند . اما روز بعد که هلمیس او را به تماشای ناوگان فضایی سلسله باستانی برد، فهمید که حدسش نادرست بوده…
ناوگان فضایی آخرین جنگ‌افزاری بود که در لوریس ساخته بودند . با وجودی که این ناوگان حدود هزار سال قدمت داشت، اما هر یک از هفتاد رزمناوش چنان کار می‌کردند، انگار که همین دیروز از کارخانه بیرون آمده‌اند .
هلمیس گفت : ” تورمیش دوّم ، آخرین فرمانروای سلسله باستانی قصد داشت که تمام سیاره‌های متمدن را فتح کند . خوشبختانه پیش از اینکه او بتواند نقشه‌اش را شروع کند، مردم ما سر عقل آمدند ”
جانی گفت : ” اما شما که هنوز ناوها را نگه داشته‌اید ”
هلمیس با بی‌تفاوتی گفت : ” اینها یادگار دوران نابخردی ما هستند . اما حقیقتش این است که اگر روزی کسی خواست به ما حمله کند… خوب، باید بتوانیم جوابش را بدهیم ”
جانی گفت : ” و خیلی خوب هم می‌تونین جوابش رو بدین ! ” او دریافت که فقط یکی از آن ناو‌ها به تنهایی قادر است تا دویست سال دیگر از پس تمام سفینه‌های زمینی بر بیاید . ذره‌ای تردید نبود که لوریاییها برای مقابله با آنها آمادگی کامل داشتند .
خلاصه وضع زندگی در لوریس با سناریوی کابوس مطابقت داشت؛ یعنی خیلی بهتر از آن بود که بتواند واقعیت داشته باشد . وضعیتی بی‌نقص؛ در واقع آنقدر بی عیب و ‌نقص که آدم ترش می‌کرد .
اما جدا در کائنات چیزِ بی عیب و نقص پیدا می‌شود ؟ بزیک هم مثل همه زمینیها به این نظریه ایمان داشت که هر فضیلتی نقطه ضعف خاص خودش را دارد . حتی بهشت برین هم نمی‌توانست به این خوبی باشد .
او همه چیز را به چشم تردید نگاه می‌کرد . در لوریس نیروی پلیس هم وجود داشت . البته آنها را مُبصِر می‌نامیدند، که همگی به طرزی طاقت‌فرسا مؤدب بودند . اما به هر حال پاسبان بودند و وجودشان دال بر وجود شهروندان مجرم و جانی بود .
هلمیس او را اشتباه درآورد و گفت : ” ما گهگاه به افرادی با انحرافات اخلاقی موروثی برمی‌خوریم . اما هیچ کدامشان جنایتکار نیستند . وظیفه مبصرها این است که شهروندان را در مورد قواعد رفتار فردی راهنمایی کنند . و اگر یکی از آنها سهوا قوانین را زیر پا بگذارد، مبصر به او تذکر می‌دهد ”
” بعد هم جلبش می‌کنه ؟ ”
” مسلم است که نه . شهروند عذرخواهی می‌کند، و قضیه فراموش می‌شود ”
” اما اگه یه شهروند چندین و چند بار قانون‌شکنی بکنه چی ؟ اونوقت مبصرها چیکار می‌کنن ؟ ”
” چنین موردی هرگز پیش نمی‌آید ”
” اما اگه پیش بیاد چی ؟ ”
” مبصرها برای مقابله با چنین شرایطی آموزش لازم را دیده‌اند ”
جانی گفت : ” ظاهرشون که چندان خشن به نظر نمیاد ” در این میان یک چیزی قانعش نمی‌کرد . شاید هم دلش نمی‌خواست قانع شود . بااین حال… نظام اجتماعی لوریس درست کار می‌کرد، یعنی خیلی هم درست کار می‌کرد . تنها چیز نادرستش جان چارلز بزیک بود . یکی به این دلیل که او یک زمینی، یعنی یک موجود بدوی نامتعادل بود . دلیل دیگرش این بود که جانی روز به روز داشت بد‌عنق‌تر و غمگین‌تر و وحشی‌تر می‌شد .
روزها می‌گذشت و همه چیز مثل همیشه در سیاره لوریس رو به راه پیش می‌رفت . مبصرها چنان با ادب در خیابان قدم می‌زدند که آدم را یاد عمه خانمهای پیر و ترشیده می‌انداختند . عبور و مرور وسایل نقلیه بدون بروز حتی یک مورد راه‌بندان، یا خرد شدن اعصاب راننده‌ها ادامه داشت . میلیونها سیستم خودکار از یک طرف مایحتاج ضروری را تولید و پخش می‌کردند و از طرف دیگر زایدات و زباله‌ها را جمع‌آوری و معدوم می‌کردند . مردم این طرف و آن طرف می‌پلکیدند، از همصحبتی با یکدیگر لذت می‌بردند و سرشان را به انواع و اقسام فعالیتهای هنری گرم می‌کردند . ظاهرا که نفر به نفرشان هنرمند زاده شده‌ بودند و همه هم در کارشان استاد بودند . هیچکس برای حقوق و دستمزد کار نمی‌کرد و هیچکس هم از این بابت ناراحت نبود . کار کردن وظیفه ماشین بود، نه مردم . همه کس همه چیز را منطقی نگاه می‌کرد، خوش برخورد و سازگار بود، طبعی شیرین داشت و با ذکاوت و جذاب بود !
بله، آنجا برای خودش درست و حسابی یک جور بهشت بود . حتی جانی‌ بزیک هم چاره‌ای جز اعتراف به این حقیقت نداشت . اتفاقا همین نکته باعث شده بود که روز به روز حالش بیشتر گرفته شود. همین طور درک رفتارش هر روز سخت‌تر می‌شد؛ البته مگر اینکه طرف مقابل بر حسب اتفاق خودش یک زمینی باشد .
اگر روزی هوس کردید دردسر راه بیندازید، کافی است مردی مثل بزیک را در جایی مثل لوریس رها کنید . جانی تقریبا دو هفته مراقب رفتارش بود، تا اینکه یک روز برای گردش از محل سکونتش خارج شد . خودش پشت فرمان خودرو نشست و هدایتش را از حالت خودکار به وضعیت دستی درآورد . بعد یک بار بدون اینکه چراغ راهنما بزند، ناگهان به سمت چپ پیچید . خودروی دیگری که پشت سرش در باند چپ حرکت می‌کرد، برای پرهیز از برخورد از مسیر خارج شد . نزدیک بود تصادفی جدی رخ بدهد، که البته اینطور نشد . هر دو خودرو دور خودشان چرخیدند و دماغ به دماغ متوقف شدند . جانی و راننده دیگر از خودروهایشان پیاده شدند .
راننده دیگر با متانت گفت : ” خوب رفیق، نزدیک بود با هم تصادف کنیم ”
جانی گفت : ” یعنی چی که تصادف کنیم ؟ تو جلوی من پیچیدی ! ”
راننده دیگر با لبخندی ملیح گفت : ” تصور نمی‌کنم اینطور باشد . البته این احتمال را رد نمی‌کنم که…”
جانی گفت : ” ببین، تو جلوی من پیچیدی و نزدیک بود کار دست هر دو نفرمون بدی ”
” اما حتما شما خودتان استحضار دارید که چون جلوتر از من حرکت می‌کردید، و چون گردش غیر مجاز…”
جانی صورتش را به صورت راننده دیگر چسباند و پرخاش‌کنان با لحنی آرام، ولی ناخوشایند گفت : ” ببین داداش، چند بار باید بهت بگم که تو خلاف کردی ؟ ”
راننده دیگر که حالا کمی دستپاچه شده بود، دوباره خندید و جواب داد : ” بهتر است که قضاوت را به عهده شاهدان ماجرا بگذاریم . بدون تردید این مردمان شریفی که اینجا ایستاده‌اند…”
جانی سرش را تکان داد و گفت : ” من شاهد لازم ندارم، چون می‌دونم که تو خلاف کردی ”
” به نظر می‌رسد که شما خیلی مطمئن هستید ”
“پس چی که مطمئنم ! مطمئنم، چون می‌دونم ”
” بسیارخوب، در این صورت من…”
” چی ؟ ”
” خوب، در این صورت تصور می‌کنم که چاره‌ای جز عذرخواهی برایم باقی نمانده ”
جانی گفت : ” این کمترین کاریه که بتونی بکنی ” بعد هم با نخوت سوار خودرویش شد و با سرعت بیش از حد مجاز از صحنه دور شد .
بعد از این ماجرا، گرچه حالش بهتر شده بود، اما در عین حال لجاجت و سرسختیش هم اوج گرفت . دیگر دلش از برتری لوریاییها، از منطقی بودنشان و از فضیلتهایشان آشوب می‌شد .
او با دو بطری الکل طبی لوریایی به اتاقش بازگشت . ساعتها عرق‌خوری کرد و به فکر فرو رفت . بعد، یک نفر با عنوان مشاور سازگاری اجتماعی به سراغش آمد و تذکر داد که رفتار جانی در قبال تصادف عملی تحریک‌آمیز، بی‌ادبانه، سلطه جویانه و وحشیانه بوده است . همه اینها را هم با لحنی بسیار لطیف ادا کرد .
جانی به او گفت که گورش را گم کند . گذشته از هر چیز، رفتارش به عنوان یک انسان که غیر منطقی نبود ! حتی اگر چند روزی کار به کارش نداشتند، شاید خودش پشیمان می‌شد و معذرت می‌خواست .
مشاور به سرزنش او ادامه داد . حتی یک دوره درمان ناسازگاری اجتماعی برایش تجویز کرد . در واقع، بر این نکته تأکید می‌کرد که خشم و پرخاشگری در جانی آنقدر شدید است که می‌توان آن را تهدیدی علیه شهروندان قلمداد کرد .
جانی به مشاور گفت که برود . مشاور گفت که تا وقتی قضیه حل نشده، هیچ جا نمی‌رود . جانی هم قضیه را با یک ضربه مشت حل کرد .
اِعمال خشونت بر علیه شهروندان مسئله‌ای جدی است . خشونت عمدی که دیگر جای خود دارد . مشاور که حسابی جا خورده بود، از روی زمین بلند شد و به جانی گفت که تا وقتی پرونده حل نشده، او بازداشت است .
جانی گفت : ” هیچکس نمی‌تونه منو بازداشت کنه ”
مشاور گفت : ” به خودتان سخت نگیرید . این بازداشت نه نامطبوع خواهد بود، و نه طولانی . ما به تفاوتهای بین روشهای شما با خودمان آگاهیم . اما نمی‌توانیم اجازه اِعمال خشونت بی‌مطالعه و بی‌مورد را بدهیم ”
جانی گفت : ” اگه مردم سر به ‌سرم نذارن، من هم جنجال به پا نمی‌کنم . فعلا تو هم بی‌خیالی طی کن و از خیر زندونی کردنم بگذر ”
مشاور گفت : ” قوانین ما در این مورد کاملا واضح است . بزودی یک مبصر به اینجا خواهد آمد . توصیه می‌کنم بی سر و صدا همراهش بروید ”
جانی گفت : ” مثل اینکه راستی راستی دنبال دردسر می‌گردی ! باشه عزیز، تو به کار خودت برس، منم کار خودمو می‌کنم ”
مشاور از آنجا رفت . جانی باز هم فکر کرد و عرق خورد . یک مبصر سر رسید، و یک حکم رسمی به دستش داد که از او درخواست می‌کرد داوطلبانه همراه مبصر برود . اما وقتی دید که جانی امتناع می‌کند، پاک گیج شد . آخر هیچکس هیچ درخواستی را رد نمی‌کند ! پس رفت که کسب تکلیف کند .
جانی باز هم به عرق‌خوری ادامه داد . مبصر ساعتی بعد بازگشت و گفت که دستور دارد که در صورت لزوم جانی را به زور همراه خودش ببرد .
جانی پرسید : ” حقیقت داره ؟ ”
” بله، همین طور است . حالا لطفا مجبورم نکنید که…” جانی یک مشت هم به صورت او زد که مبادا مبصر مجبور به کاری بشود .
بزیک مدتی با بی‌قراری در اتاقش تنها ماند . او آگاه بود که حمله به مبصرها کار خیلی بدی است . هیچ راه ساده‌ای برای خلاص شدن از این یکی وجود نداشت . فکر کرد که بهتر است توی سفینه‌اش بپرد و فلنگ را ببندد . البته درست است که می‌‌توانستند جلوی پروازش را بگیرند، یا در آسمان نابودش کنند . اما شاید هم خوشحال شوند که از شرش خلاص شده‌اند .
بزیک توانست بدون هیچ مشکلی خودش را به سفینه‌ برساند . بعد دید که حدود بیست نفر کارگر دوره‌اش کرده‌اند . او به سرپرستشان گفت که می‌خواهد همین حالا پرواز کند . سرکارگر از اینکه دید نمی‌تواند این درخواست را اجرا کند، حسابی پکر شد . او گفت که پیشران اصلی سفینه را به قصد تعمیر و بهینه‌سازی پیاده کرده‌اند؛ هدیه‌ای به رسم دوستی از طرف مردم لوریس .
” پنج روز دیگر به ما فرصت بدهید تا سریعترین سفینه تمام منطقه غرب کمربند اوریون را تحویلتان بدهیم ”
جانی غرغر کنان گفت : ” پنج روز دیگه به دردم نمی‌خوره . ببین، من عجله دارم . تا کی می‌تونی پیشران سفینه رو سوار کنی ؟ ”
” اگر تمام وقت کار کنیم، و ساعت نهار هم تعطیل نکنیم، سه روز و نیم دیگر ”
جانی با دندان قروچه گفت : ” معرکه شد . اصلا ببینم، کی به شما گفت بی اجازه به سفینه من دست بزنین ؟ ”
سرکارگر معذرت خواست . این جانی را عصبانی‌تر کرد . اما سر رسیدن چهار مبصر مانع اِعمال یک مورد خشونت دیگر شد .
جانی پا به فرار گذاشت و در پیچ و خم خیابانها مبصرها را گم کرد و از یک محله پر ازدحام سر در‌آورد . بعد دید که مبصرها هنوز تعقیبش می‌کنند . بزیک دوان دوان وارد یک کوچه سنگفرش باریک شد . اما در انتهای کوچه به یک در بسته برخورد . او به در دستور داد که باز شود . در بسته ماند . احتمالا مبصرها دستور داده بودند که باز نشود . بزیک با عصبانیت دستورش را تکرار کرد . لحن فرمانش چنان محکم بود که در باز شد؛ همان کاری که همه درها در موقعیتی اضطراری انجام می‌دهند . جانی از مبصرها پیشی گرفت و عاقبت در یک میدان پوشیده از خزه ایستاد تا نفس تازه کند .
او نمی‌توانست اینطور بی‌هدف فرار کند . باید نقشه‌ای می‌کشید . اما از یک زمینی که تمام اهالی لوریس دنبالش می‌کردند، چه کاری ساخته بود ؟ شرایط ، حتی برای کاشف کشورگشایی مثل جانی نامساعد بود .
بعد، یک دفعه به خودی خود، همان فکری به ذهن جانی خطور کرد که کورتز از آن بهره برده بود و پیزارو هم جانش را با همان فکر نجات داده بود . او تصمیم گرفت که فرمانروای این سرزمین را پیدا کند و تهدیدش کند که اگر آرام نگیرد و به حرف حساب گوش نکند، او را می‌کشد . فقط این نقشه یک اشکال داشت : این مردم اصلا فرمانروا نداشتند، و این غیر انسانی‌ترین چیز در رفتارشان بود .
به هر صورت، آنها یکی دو مقام رسمی که داشتند . ظاهرا نزدیکترین چیزی که لوریایییها به عنوان یک شخصیت مهم می‌شناختند، ویرهه، رییس اداره کّل پیشبینی آینده بود . البته در حالت عادی چنین فردی باید کلی محافظ و نگهبان داشته باشد . اما در مَشَنگ‌آبادی مثل لوریس شاید عقلشان اصلا به چنین چیزی قد نداده باشد .
یکی از اهالی مهربانِ محل، نشانی ویرهه را به او داد . باید چهار تقاطع را رد می‌کرد تا به ساختمان اداره کل پیشبینی آینده برسد . در بین راه یک گروه تعقیب بیست نفره از مبصرها جلویش را گرفتند و به او دستور دادند که تسلیم شود . اما زیاد به خودشان مطمئن نبودند . این فکر به ذهن بزیک خطور کرد که اگر چه دستگیر کردن مردم شغل آنها است، اما احتمالا این اولین مرتبه‌ای است که واقعا مجبورند دست به این کار بزنند؛ آخر آنها در وحله اول شهروندانی آرام و معقول بودند و در مرحله دوم پاسبان به حساب می‌آمدند .
جانی پرسید : ” شما می‌خواهید چه کسی را بازداشت کنید ؟ ”
فرمانده مبصرها پاسخ داد : ” بیگانه‌ای به اسم جانی بزیک را ”
” چقدر خوشحالم که این را می‌شنوم . او تابحال کلی باعث خجالت من شده ”
“یعنی شما آن…”
جانی با خنده گفت : ” یعنی من آن بیگانه خطرناک نیستم ؟ متأسفم که ناامیدتان می‌کنم . اما خیر، نیستم . البته می‌دانم که شباهت بسیاری به او دارم ”
مبصرها با هم شروع به بحث کردند . جانی گفت : ” ببینید دوستان، من در همان خانه آن طرف خیابان متولد شده‌ام . می‌توانم بیست نفر را معرفی کنم که هویتم را تأیید می‌کنند، از ‌جمله همسر و چهار فرزندم . مدرک بیشتری لازم دارید ؟ ”
مبصرها باز وارد شور شدند .
جانی گفت : ” از اینها گذشته، شما باور می‌کنید که من همان بیگانه خطرناک و افسار گسیخته باشم ؟ منظورم این است، خودتان که می‌بینید…”
مبصر پوزش خواست . جانی به راهش ادامه داد، اما یک چهار راه آن‌طرفتر گروهی دیگر از مبصرها سر راهش سبز شدند . این مرتبه راهنمای سابقش، هلمیس هم بین آنها بود . آنها هم دستور دادند که تسلیم شود .
بزیک گفت : ” وقت این حرفها نیست . دستورات شما به حال تعلیق درآمده‌اند . حالا من اجازه دارم که هویت واقعیم را افشا کنم ”
هلمیس گفت : ” ما هویت واقعی شما را می‌دانیم ”
” اگر می‌دانستید که حالا مجبور نبودم افشایش کنم، مگر نه ؟ خوب گوش کنید . من یک لوریایی از رسته برنامه‌ریزی هستم . سالها پیش برای انجام یک ماموریت، دوره تعلیمات ویژه اَعمال پرخاشجویانه را گذراندم . بعد از بازگشت ـ بر طبق نقشه‌ـ چند آزمایش ساده انجام دادم تا ببینم که آیا لوریس از نظر روان‌شناختی به صورت همان زمانی که ترکش می‌کردم باقی مانده، یا نه . باید بگویم که از نقطه‌ نظر استانداردهای بقای کهکشانی، اوضاعمان هیچ خوب نیست . حالا باید بروم و این موضوع و چند نکته بسیار با اهمیت دیگر را به مدیر کل برنامه‌ریزی در اداره پیشبینی آینده گزارش کنم . فقط می‌توانم بطور غیر رسمی این را به شما بگویم که شرایط بسیار وخیم است و به هیچ وجه جای اطلاف وقت نیست ”
مبصرها که گیج شده بودند، از جانی خواستند تا برای اثبات اظهاراتش گواه ارائه کند .
بزیک گفت : ” گفتم که وضعیت اضطراری است . اگر فرصت بود، بسیار از ارائه گواه و شواهد به شما مسرور می‌شدم ”
آنها باز هم مشورت کردند و جواب دادند : ” قربان، ما نمی‌توانیم بدون دستور مقام مافوق اجازه بدهیم شما جایی بروید ”
جانی بی‌درنگ گفت : ” در این صورت، گناه نابودی احتمالی سیاره عزیزمان بر گردن شما است ”
مبصر ارشد پرسید : ” قربان، درجه شما چیست ؟ ”
جانی بدون مکث جواب داد : ” مافوق درجه تو است ”
مبصر عاقبت تصمیمش را گرفت و پرسید : ” پس در این صورت، دستورتان چیست، قربان ؟ ”
جانی لبخندی زد و گفت : ” حفظ آرامش . شهروندان نگران را دلداری بدهید . دستورات بعدی متعاقبا ابلاغ خواهند شد ”
بزیک با اعتماد به نفس راهش را ادامه داد . به در ساختمان برنامه‌ریزی رسید و دستور داد که باز شود . در باز شد . داشت وارد می‌شد که صدایی محکم از پشت سرش گفت : ” دستهایتان را بالا ببرید و از جلوی در کنار بروید ”
بزیک برگشت و چشمش به یک دسته مبصر افتاد . آنها ده نفر بودند، لباس مشکی بر تن داشتند و اسلحه حمل می‌کردند .
یکی از آنها گفت : ” ما اجازه داریم در صورت لزوم به قصد کشت به شما شلیک کنیم . در ظمن، دستور داریم که گفتارتان را نادیده بگیریم و شما را با خود ببریم ”
” یعنی دیگه به حرف حساب من گوش نمیدین، ها ؟ ”
” به هیچ وجه . همراهمان بیایید ”
” کجا ؟ ”
” ما یکی از زندانهای باستانی را برایتان آماده کرده‌ایم . آنجا همه نوع تسهیلات در اختیارتان خواهیم گذاشت . همانجا خواهید ماند تا یک قاضی به پرونده شما رسیدگی کند . البته بیگانه بودنتان و پایین بودن سطح تمدنتان را مورد توجه قرار خواهند داد . تردیدی نیست که به اخراج محکوم خواهید شد و از شما خواهند خواست که لوریس را ترک کنید ”
” زیاد که به نظر بد نمیاد . جدی فکر می‌کنی اوضاع همین‌طور پیش بره ؟ ”
مبصر گفت : ” در این مورد به من اطمینان داده‌اند . ما مردمانی منطقی و دلرحم هستیم . مقاومت دلیرانه شما برای ما بسیار آموزنده بود ”
” ممنون ”
” اما حالا همه چیز تمام شده . آیا با مسالمت همراهمان خواهید آمد ؟ ”
جانی گفت : ” نَع ! ”
” متاسفانه درک نمی‌کنم ”
” خیلی چیزا هست که شما راجع به من یا زمینیهای دیگه درک نمی‌کنین . من از این در رد می‌شم ”
” اگر سعی کنید، شلیک می‌کنیم  ”
برای تشخیص یک کشورگشا، یک جنگجوی واقعی، یک کامیکازه یا یک مجاهد خالص از مردم عادی روش جا افتاده‌ای وجود دارد . وقتی یک فرد عادی در موقعیت غیرممکن قرار می‌گیرد، به این امید که روز بهتری برای مبارزه سر برسد، با شرایط مدارا می‌کند . اما این در مورد پیزاروها یا گادفری‌ها، یا هرولد هاردراداس‌ها یا جانی‌ بزیک‌ها صدق نمی‌کند . این جور آدمها از موهبت حماقت فراوان، شجاعت فراوان، یا ملغمه‌ای از هر دو برخوردارند .
بزیک گفت : ” خیلی خوب، پس شلیک کنید و برید به جهنم ”
جانی از در رد شد . مبصرهای ویژه شلیک نکردند . همچنان که راهرو را به سمت دفتر پیش بینی های آینده طی می‌کرد، می‌شنید که آنها هنوز هم بحث می‌کنند .
اندکی بعد رو در روی ویرهه، مدیر کل برنامه‌ریزی ایستاده بود . ویرهه مردی آرام و ریزاندام بود که چهره کهنسال و چروکیده‌اش آدم را به یاد شیطانکهای قصه‌ها می‌انداخت
مدیرکل برنامه‌ریزی گفت : ” سلام، بفرمایید بنشینید . من همین حالا پیش بینی رویارویی زمین بر علیه لوریس را تمام کردم ”
جانی گفت : ” باشه پیش خودت . من یکی دوتا خواهش کوچولو ازت دارم که البته فکر نمی‌کنم باهاشون مخالفتی داشته باشی . اما اگه اعتراض کنی، اونوقت…”
ویرهه گفت : ” تصور می‌کنم این پیشگویی برایتان جالب باشد . ما ویژگیهای نژادی شما را ارزیابی کردیم و متوجه شدیم که با ویژگیهای نژادی ما تقابل دارد . به نظر می‌رسد که شروع یک درگیری بر سر احراز برتری بین مردم ما حتمی است . البته این درگیری را شما شروع خواهید کرد، نه ما . اهالی سیاره شما آرام نمی‌گیرند، مگر اینکه بر ما مسلط شوند، یا ما بر آنها چیره شویم . با توجه به سطح تمدنتان، این وضعیتی اجتناب‌ناپذیر است ”
” این چیزی نیست که لازم باشه یه اداره یا یه آدم خیالباف بهم یاد بده . حالا نیگا کن…»”
ویرهه گفت : ” عرایضم تمام نشده . حالا اگر صرفا از جنبه فنی و علمی به قضیه نگاه کنیم، شما زمینیها هیچ شانسی ندارید . هر چیزی که به سمت ما بفرستید و بخواهید بر ضد ما استفاده کنید، نابودش می‌کنیم ”
” پس لازم نیست نگران چیزی باشین ”
” آخر در این موارد تکنولوژی به اندازه روانشناسی اهمیت ندارد . شما زمینیها آنقدر پیشرفت کرده‌اید که به همین سادگی خودتان را جلوی آتش سلاحهای ما قرار ندهید . اول مذاکره می‌کنید، بعد معاهده امضاء می‌کنید، نقض پیمان می‌کنید، باز مذاکره می‌کنید، بعد تعرض می‌کنید، توجیه می‌کنید، غصب می‌کنید، برخورد نظامی می‌کنید و از این جور کارها . از طرفی ما نمی‌توانیم وجودتان را نادیده بگیریم و از طرف دیگر قادر نیستیم از همکاری با شما برای دستیابی به راه حلهای منطقی و منصفانه چشم بپوشیم . چنین کاری صرفا برایمان ناممکن است، همانطور که برای شما صرفاغیرممکن است که ما را به حال خودمان بگذارید . ما مردمانی صدیق، ثابت‌قدم، منطقی و قابل اعتماد هستیم . شما نژادی پرخاشجو، خشن و نامتعادل هستید و قادرید مرتکب شیطنتها و تزویرهای باور نکردنی بشوید . حتی به نظر نمی‌رسد با این واقعیت که دلایل روشن و قدرت کافی برای نابود کردنتان در اختیار داریم، قانع شوید . به همین دلیل و بر اساس حقایق دیگر، شما تردید ندارید که قادر هستید بر ما چیره شوید و ما هم تردید نداریم که قادر نیستیم طرز فکرتان را عوض کنیم . به بیان خودتان، آنچه که رخ می‌دهد، برخورد یک فرهنگ کاملا آپولونی در برابر یک فرهنگ کاملا دیونیزی است ”
جانی گفت : ” اینا به جهنم . اینجا کار گنده‌ای گردن من افتاده . آخه احساس حماقت می‌کنم که بخوام تو رو نصیحت کنم… اما نیگا کن، اگه شما همه اینا رو میدونین، خوب چرا خودتون رو با وضعی که پیش اومده تطبیق نمیدین ؟ چرا اون چیزی نمیشین که مجبورین بشین ؟ ”
ویرهه پرسید : ” همان طور که تو خودت را با ما تطبیق دادی ؟ ”
” خوب، قبوله . من خودمو تطبیق ندادم . اما آخه من که به اندازه شما لوریاییها باهوش نیستم ”
مدیرکل برنامه‌ریزی گفت : ” هوش هیچ ربطی به این مسئله ندارد . هیچکس نمی‌تواند به دلخواه خودش فرهنگ دیگری را تغییر بدهد . به علاوه، فرض کنیم که ما توانستیم خودمان را تغییر بدهیم . تازه می‌شویم مثل شما . راستش را بخواهی، هیچ دوست نداریم شبیه شما بشویم ”
جانی صادقانه گفت : ” سرزنشتون نمی‌کنم ”
” و حتی اگر معجزه‌ای شود و بتوانیم خشن‌تر شویم، باز هم نمی‌توانیم به سطحی برسیم که شما طی دهها هزار سال تکامل خشونت‌بار به آن رسیده‌اید . حتی با وجود پیشرفته‌تر بودن زرادخانه‌هایمان، باز هم اگر بخواهیم بر اساس قواعد شما بازی کنیم، احتمالا شکست خواهیم خورد ”
جانی از سر تأیید پلک زد . او هم داشت روی همین مسیر فکر می‌کرد . لوریاییها به غایت زود باور و هالو بودند . خیلی راحت می‌شد یک جوری به آنها رودست زد و با غافلگیری یک، یا حتی دو یا سه تا از ناوهایشان را تسخیر کرد . آن وقت ویرهه گفت : ” می‌بینم که تو هم به همین نتیجه رسیده‌ای ”
جانی گفت : ” متاسفانه حق داری . واقعیت اینه که ما خیلی بیشتر از شما دلمون میخواد برنده بشیم . وقتی که درگیر شدین، نمیتونین تا آخر خط ادامه بدین . شما موجودات خوبی هستین و همه چیز رو بر اساس قانونش بازی می‌کنین، حتی بازی مرگ و زندگی رو . اما ما زمینها موجوات خیلی خوبی نیستیم و برای برنده شدن جدا دست به هر کاری می‌زنیم ”
ویرهه گفت : ” استنتاج ما هم همین است . بنابراین فکر کردیم تنها راه برای پیشگیری از دردسر و اتلاف زمان و نیرو این است که همین حالا قدرت را به شما واگذار کنیم ”
” چطور شد ؟! ”
” ما می‌خواهیم که شما بر ما فرمانروایی کنید ”
” من ؟ یعنی خود من ؟ ”
“بله، شخض شما ”
” منو دَس انداختی ؟ ”
ویرهه گفت : ” ابدا شوخی نمی‌کنم و ما لوریاییها هرگز دروغ نمی‌گوییم . من وضعیت حاضر و استنتاج خودمان را برایت شرح دادم . تنها راه منطقی برای خلاص شدن از درد و رنج این است که شرایط ناگزیر را بپیذیریم . حالا آیا شما حکمرانی بر ما را می‌پذیرید ؟ ”
بزیک گفت : ” عجب پیشنهادی ! راستش، من هیچ لیاقتش رو ندارم… اما به جهنم، تا حالا هیچ رهبری لایق منصبش نبوده . البته، باشه . من قدرت این سیاره رو در دست می‌گیرم و از اونجا که خیلی دوستتون دارم، تا بتونم براتون کار خوب انجام می‌دم ”
ویرهه گفت : ” سپاسگزارم . خواهی دید که تا وقتی فرامینت با تواناییهای روانشناختی ما مطابق باشد، حکومت کردن بر ما آسان است ”
جانی گفت : ” نگران این چیزا نباش . همه چی مثل سابق باقی می‌مونه . راستشو بخوای، من که نمی‌تونم وضع رو از این که هست بهتر کنم . تا وقتی که شما مردم همکاری کنین، من هم براتون درست کار انجام می‌دم ”
ویرهه گفت : ” ما همکاری خواهیم کرد . اما شاید هم نژادان شما تا این حد رام و سر به زیر نباشند . ممکن است که این وضع را نپذیرند ”
جانی گفت : ” من به این میگم پیش بینی بزرگِ قرن . راستشو بخوای، اگه دولتهای زمین از این قضیه بو ببرن، چنان دچار دل‌پیچه عصبی بشن که تو تاریخ بی‌سابقه باشه . دنیا رو زیر و رو میکنن که منو از تخت پایین بکشن و یکی از آدمای خودشونو به جام بشونن . اما شما لوریاییها که حمایتم میکنین . مگه نه ؟ ”
” خودتان بهتر می‌دانید ما چطور هستیم . برای شما نمی‌جنگیم، چون حتی برای خودمان هم حاضر نیستیم بجنگیم . در واقع، ما از کسی اطاعت می‌کنیم که زور بیشتری دارد ”
بزیک گفت : ” فکر کنم بیشتر از این نمیشه ازتون انتظار داشت . اما شاید برای رو به راه کردنِ اوضاع یه خورده دردسر داشته باشم . باید یه چندتایی قلدر رو بیارم اینجا که کمکم کنن یه تشکیلات راه بندازم؛ مثل یه گروه فشار، که اگه لازم شد، بتونه تو روی گروه رقیب وایسه…”
جانی مکث کرد و ویرهه انتظار کشید . عاقبت جانی گفت : ” یه چیزی رو جا انداختم . اصلا منطقی نبودم . یعنی سرِ گنده زیر لحافه . هیچ وقت تا حالا اینقدر بی‌کله‌ فکر نکرده بودم ”
مدیر‌کل برنامه‌ریزی گفت : ” نمی‌توانم کمکتان کنم و راستش را بخواهید اصلا منظورتان را درک نمی‌کنم ”
جانی اخم کرد و پلکهایش را مالید . ناگهان گفت : ” آره، تازه فهمیدم باید چیکار کنم . متوجهی که، مگه نه ؟ ”
” تصور می‌کنم در این مورد راههای زیادی پیش رو داریم ”
جانی گفت : ” نه، فقط یه راه داریم . دیر یا زود، من باید زمین رو تسخیر کنم . اگه نه، اونا منو، یعنی ما رو شکست میدن . حالا فهمیدی ؟ ”
” این استنتاج بسیار محتمل است ”
” محتمل کدومه ؟ عینِ روز روشنه . یا من، یا اونا . واسه دو تا ارباب جا نداریم ”
برنامه‌ریز نظری نداد . جانی گفت : ” هیچوقت خوابشم نمی‌دیدم . از رانندگی فضاناو تا امپراتوری یه سیاره بیگانه پیشرفته فقط دو هفته طول کشید . حالا هم که باید زمین رو اشغال کنم . چه حال عجیب و غریبی به آدم می‌ده . با این حال، این بهترین کاریه که میشه براشون انجام داد . حالا به اون میمونا نشون میدیم که تمدن یعنی چی . یادشون میدیم که اوضاع در اصل باید چطور پیش بره. عاقبت یه روز بابتش از ما تشکر می‌کنن ”
ویرهه پرسید : ” حالا دستور خاصی برای من دارید ؟ ”
” ازت می‌خوام که تمام اطلاعات مربوط به ناوگان سلسله باستان رو مرور کنی . اما فکر کنم یه تاجگذاری در اولویت باشه . نه، اول با رأی‌گیری عمومی به عنوان امپراتور انتخابم کنین، بعد تاجگذاری می‌کنم . میتونی ترتیبشو بدی ؟ ”
مدیرکل برنامه‌ریزی گفت : ” الساعه شروع می‌کنم ”
برای زمین کابوس استاندارد عاقبت به واقعیت پیوسته بود . یک تمدن پیشرفته بیگانه می‌رفت تا فرهنگ خود را به سیاره زمین تحمیل کند . وضعیت برای سیاره لوریس فرق می‌کرد . لوریاییها که تا پیش از این بی‌دفاع بودند، ناگهان سربرافراشتند . صاحب یک سردار بیگانه جنگ‌طلب شده بودند و بزودی عده‌ای مزدور هم برای هدایت ناوگان فضاییشان از راه می‌رسید . اگر چه این وضع برای زمین تعریف زیادی نداشت، اما برای لوریس هیچ بد نبود .
البته این وضعیتی اجتناب ناپذیر بود، چرا که لوریاییها مردمانی واقعا هوشمند و پیشرفته بودند . و هوشمند بودن به چه درد می‌خورد، اگر نتوانید آنچه را که می‌خواهید از سایه‌اش تشخیص دهید ؟

 

Robert Sheckley
رابرت شکلی
مترجم : مهرداد تویسرکانی

 

Robert Sheckley-genova

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*