web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : کوریدا اثر راجر زلازنی

داستان کوتاه : کوریدا اثر راجر زلازنی

 Roger Zelazny-1

 

کوریدا

زوزه‌ای فراصوتی، مرد را بیدار کرد . چیزی بود که درست آن‌سوی آستانه‌ی شنوایی قرار داشت و با این حال پرده‌ی گوشش را آزار می‌داد . در تاریکی به زور روی پاهایش ایستاد . چندین بار به دیوارها برخورد کرد.  با حالتی گنگ متوجه شد که بازوانش درد می‌کنند، انگار که تعداد زیادی سوزن درون آن‌ها فرو کرده باشند .
آن صدا اعصابش را خرد می‌کرد .
فرار! او باید بگریزد!
باریکه‌ای از نور در سمت چپش نمایان شد . چرخید و به سمت آن شتافت و باریکه‌ی نور به اندازه‌ی درگاهی بزرگ شد . داخل پرید و پلک‌ زنان از نور خیره‌کننده‌ای که به چشمانش هجوم آورده بود، ایستاد . برهنه بود و داشت عرق می‌ریخت . ذهنش از مه و ته‌ پاره‌های رویا آکنده بود.  هیاهویی شنید، انگار که از جمعیتی باشد؛ و در برابر درخشندگی پلک‌هایش را باز و بسته کرد .
هیکل تاریکی، بلندبالا، با فاصله در مقابلش ایستاده بود . خشم عنان اختیار از وی ربود و بدون این که بداند چرا به سمت آن هجوم برد . پاهای برهنه‌اش روی شن داغ فرود می‌آمد، ولی می‌دوید تا حمله کند و به درد اعتنایی نداشت . در گوشه‌ای از ذهنش پرسش ” چرا ” شکل گرفت، ولی به آن توجهی نکرد . سپس متوقف شد .
زنی عریان در برابرش ایستاده بود، اغواگرا و پذیرنده، غلیانی ناگهانی از آتش در شرمگاهش پیچید . اندکی به سمت چپ خویش چرخید و به سویش رفت . زن می‌رقصید و دور می‌شد .
سرعت خود را بیشتر کرد، ولی تا خواست او را در آغوش بگیرد، ضربه‌ای آتشین در شانه‌ی راستش نشست و زن رفته بود . به شانه‌اش نظری انداخت، میله‌ای آلومینیومی از آن بیرون زده بود و خون از سرتاسر بازویش فرو می‌ریخت . هیاهوی دیگری بلند شد .
… زن دوباره ظاهر شد . بار دیگر تعقیبش کرد و شانه‌ی چپش با شعله‌ای ناگهانی سوخت . زن ناپدید شد و او لرزان و عرق‌ریزان ایستاد و در برابر نور خیره کننده، پلک می‌زد .
تصمیمش را گرفت . ” این یه حقه است… تو این بازی شرکت نکن ! ”
زن دوباره ظاهر شد و او بی‌حرکت باقی ماند، نادیده‌اش گرفت . با شعله‌های آتش مورد هجوم قرار گرفت ولی در حالی که تقلا می‌کرد ذهنش را پاک کند، از حرکت کردن سر باز زد .
هیکل تاریک دوباره پیدایش شد، حدود هفت پا قد و دو جفت بازو داشت . چیزی در یکی از دستانش گرفته بود . تنها اگر روشنایی این‌قدر دیوانه کننده نبود، شاید او…
اما از آن هیکل تاریک بدش آمد و به آن حمله کرد .
درد، پهلویش را تازیانه زد .
یه لحظه صبر کن ! یه لحظه صبر کن !
داشت هویت خویش را به خاطر می‌آورد . به خودش گفت : ” احمقانه است ! همه چیز احمقانه است ! این یه میدون گاوبازیه و من یه آدمم، ولی اون سیاهی آدم نیست . یه اشتباهی شده ”
روی دست‌ها و زانوهایش افتاد، داشت وقت می‌کشت . در حالی که افتاده بود، دو مشتِ پر، شن برداشت . آن‌ها سوزان، پر از الکتریسیته و دردآور بودند . تا آن‌جایی که می‌توانست درد را ندید گرفت و سپس به پا خواست .
هیکل تاریک چیزی را برایش تکان داد و او حس کرد از آن متنفر است .
به سوی آن دوید و مقابلش ایستاد . حال می‌دانست که این یک بازی بود . اسمش مایکل کسیدی بود . او یک وکیل بود . اهل نیویورک . از موسسه‌ ی ” جانسون، ویمز، دوئورتی و کسیدی ” . مردی او را متوقف کرده بود و آتش می‌خواست . گوشه‌ی یک خیابان . دیروقت شب . این‌ها چیزهایی بودند که به خاطر می‌آورد .
شن‌ها را به طرف سر آن موجود پرتاب کرد . موجود، برای یک لحظه تکانی به خود داد و بازوانش مقابل چیزی که احتمالا باید صورتش می‌بود، بالا رفت . در حالی که دندانهایش را به می‌فشرد، میله‌ی آلومینیومی را از شانه‌اش بیرون کشید و سر تیزش را وسط آن موجود فرو کرد . چیزی پشت گردنش را لمس کرد، ظلمت او را در بر گرفت و برای مدت زمانی طولانی بی‌حرکت باقی ماند . وقتی دوباره توان حرکت به دست آورد، هیکل تاریک را دید و سعی کرد که زیرپایش بزند . شکست خورد . درد و چیزی مرطوب در سرتاسر پشتش وجود داشت .
وقتی دوباره به پا خواست، فریاد زد : ” تو نمی‌تونی با من این‌طور رفتار کنی ! من یه آدمم ! نه یه گاو نر! ”
صدای تشویقی به گوش رسید .
شش بار به سمت آن چیز سیاه یورش برد و تلاش کرد با آن گلاویز شود، بگیردش و آسیبی به آن وارد کند . هر بار به خودش صدمه زد .
سپس ایستاد، نفس زنان و خس‌خس کنان، شانه‌هایش درد می‌کرد، پشتش درد می‌کرد؛ ذهنش برای یک لحظه صاف شد و گفت : ” تو خدایی، مگه نه ؟ و تو این طوری بازی می‌کنی…”
آن موجود، جوابش را نداد و او حمله کرد .
یکباره از حرکت باز ماند و بعد روی یک زانویش افتاد و به سوی پاهای آن شیرجه زد .
همچنان که آن موجود تاریک را به زمین می‌آورد، دردی آتشین درون پهلوهایش احساس کرد . دوبار با مشت به او حمله کرد، سپس درد وارد سینه‌اش شد و حس کرد فلج می‌شود .
پرسید : ” نکنه تو ؟ ” لب‌هایش به زور از هم باز می‌شد . ” نه ! نمی‌تونی باشی… من کجام ؟ ”
آخرین خاطره‌اش، این بود که چیزی گوش‌هایش را می‌درید .
راجر زلازنی

Roger Zelazny
مترجم: محمدرضا بهرامی حصاری

Roger Zelazny-4

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*