web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز ميرين يکی بود کهتر به سال‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز ميرين يکی بود کهتر به سال‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

درخواست اهرنا از گشتاسب برای کشتن اژدها گشتاسب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ز ميرين يکی بود کهتر به سال‬
‫ز گردان رومی برآورده يال‬
‫گوی بر منش نام او اهرنا‬
‫ز تخم بزرگان رويين تنا‬
‫فرستاد نزديک قيصر پيام‬
‫که دانی که ما را نژادست و نام‬
‫ز ميرين به هر گوهری بگذرم‬
‫به تيغ و به گنج درم برترم‬
‫به من ده کنون دختر کهترت‬
‫به من تازه کن لشکر و افسرت‬
‫چنين داد پاسخ که پيمان من‬
‫شنيدی مگر با جهانبان من‬
‫که داماد نگزيند اين دخترم‬
‫ز راه نياکان خود نگذرم‬
‫چو ميرين يکی کار بايدت کرد‬
‫ازان پس تو باشی ورا هم نبرد‬
‫به کوه سقيلا يکی اژدهاست‬
‫که کشور همه پاک ازو در بلاست‬
‫اگر کم کنی اژدها را ز روم‬
‫سپارم ترا دختر و گنج و بوم‬
‫که همتای آن گرگ شيراوژنست‬
‫دمش زهر و او دام آهرمنست‬
‫چنين داد پاسخ که فرمان کنم‬
‫بدين آرزو جان گروگان کنم‬
‫ز نزديک قيصر بيامد برون‬
‫دلش زان سخن کفته جان پر زخون‬
‫به ياران چنين گفت کان زخم گرگ‬
‫نبد جز به شمشير مردی سترگ‬
‫ز ميرين کی آيد چنين کارکرد‬
‫نداند همی قيصر از مرد مرد‬
‫شوم زو بپرسم بگويد مگر‬
‫سخن با من از بی پی چاره گر‬
‫بشد تا به ايوان ميرين چوگرد‬
‫پرستنده يی رفت و آواز کرد‬
‫نشستنگه ی داشت ميرين که ماه‬
‫به گردون ندارد چنان جايگاه‬
‫جهانجوی با گبر کنداوری‬
‫يکی افسری بر سرش قيصری‬
‫پرستنده گفت اهرن پيلتن‬
‫بيامد به در با يکی انجمن‬
‫نشستنگه ی ساخت شايسته تر‬
‫برفت آنک بودند بايسته تر‬
‫به ايوان ميرين نماندند کس‬
‫دو مهتر نشستند بر تخت بس‬
‫چو ميرين بديدش به بر درگرفت‬
‫بپرسيدن مهتر اندر گرفت‬
‫بدو گفت اهرن که با من بگوی‬
‫ز هرچت بپرسم بهانه مجوی‬
‫مرا آرزو دختر قيصرست‬
‫کجا روم را سربسر افسرست‬
‫بگفتيم و پاسخ چنين داد باز‬
‫که در کوه با اژدها رزم ساز‬
‫اگر بازگويی تو آن کار گرگ‬
‫بوی مر مرا رهنمای بزرگ‬
‫چو بشنيد ميرين ز اهرن سخن‬
‫بپژمرد و انديشه افگند بن‬
‫که گر کار آن نامدار جهان‬
‫به اهرن بگويم نماند نهان‬
‫سرمايه ی مردمی راستيست‬
‫ز تاری و کژی ببايد گريست‬
‫بگويم مگر کان نبرده سوار‬
‫نهد اژدهار را سر اندر کنار‬
‫چو اهرن بود مر مرا يار و پشت‬
‫ندارد مگر باد دشمن به مشت‬
‫برآريم گرد از سر آن سوار‬
‫نهان ماند اين کار يک روزگار‬
‫به اهرن چنين گفت کز کار گرگ‬
‫بگويم چو سوگند يابم بزرگ‬
‫که اين کار هرگز به روز و به شب‬
‫نگويی نداری گشاده دو لب‬
‫بخورد اهرن آن سخت سوگند اوی‬
‫بپذرفت سرتاسر آن بند اوی‬
‫چو قرطاس را جامه ی خامه کرد‬
‫به هيشوی ميرين يکی نامه کرد‬
‫که اهرن که دارد ز قيصر نژاد‬
‫جهانجوی با گنج و با تخت و داد‬
‫بخواهد ز قيصر همی دختری‬
‫که ماندست از دختران کهتری‬
‫همی اژدها دام اهرن کند‬
‫بکوشد کزان بدنشان تن کند‬‬‬
‫بيامد به نزديک من چاره جوی‬
‫گذشته سخن ها گشادم بدوی‬
‫ازان گرگ و آن رزم ديده سوار‬
‫بگفتم همه هرچ آمد به کار‬
‫چنان هم که کار مرا کرد خوب‬
‫کند بی گمان کار اين مرد خوب‬
‫دو تن را بدين مرز مهتر کند‬
‫چو خورشيد را بر سر افسر کند‬
‫بيامد دوان اهرن چاره جوی‬
‫به نزديک هيشوی بنهاد روی‬
‫چو اهرن به نزديک دريا رسيد‬
‫جهانجوی هيشوی پيشين دويد‬
‫ازو بستد آن نامه ی دلپسند‬
‫برو آفرين کرد و بگشاد بند‬
‫بدو گفت هيشوی کای راد مرد‬
‫بيايد کنون او به کردار گرد‬
‫يکی نامداری غريب و جوان‬
‫فدی کرد بر پيش ميرين روان‬
‫کنون چون کند رزم نر اژدها‬
‫به چاره نيابد مگر زو رها‬
‫مرا گفتن و کار بر دست اوست‬
‫سخن گفتن نيک هرجا نکوست‬
‫تو امشب بدين ميزبان رای کن‬
‫بنه شمع و دريا دل آرای کن‬
‫که فردا بيايد گو نامجوی‬
‫بگويم بدو هرچ گويی بگوی‬
‫به شمع آب دريا بياراستند‬
‫خورشها بخوردند و می خواستند‬
‫چنين تا سپيده ز ياقوت زرد‬
‫بزد شيد بر شيشه ی لاژورد‬
‫پديد آمد از دشت گرد سوار‬
‫ز دورش بديد اهرن نامدار‬
‫چو تنگ اندر آمد پياده دوان‬
‫پذيره شدش مرد روشن روان‬
‫فرود آمد از باره جنگی سوار‬
‫می و خوردنی خواست از نامدار‬
‫يکی تيز بگشاد هيشوی لب‬
‫که شادان بدی نامور روز و شب‬
‫نگه کن بدين مرد قيصر نژاد‬
‫که گردون گردان بدو گشت شاد‬
‫هم از تخمه ی قيصرانست نيز‬
‫همش فر و نام و همش گنج و چيز‬
‫به دامادی قيصر آمدش رای‬
‫همی خواهد اندر سخن رهنمای‬
‫چنو نيست مر قيصران را همال‬
‫جوانيست با فر و با برز و يال‬
‫ازو خواست يکبار و پاسخ شنيد‬
‫کنون چاره ی ديگر آمد پديد‬
‫همی گويدش اژدهاگير باش‬
‫گر از خويشی قيصر آژير باش‬
‫به پيش گرانمايگان روز و شب‬
‫بجز نام ميرين نراند به لب‬
‫هرانکس که باشند زيبای بخت‬
‫بخواهد که ماند بدو تاج و تخت‬
‫يکی برز کوهست از ايدر نه دور‬
‫همه جای خوردن گه کام و سور‬
‫يکی اژدها بر سر تيغ کوه‬
‫شده مردم روم زو در ستوه‬
‫همی ز آسمان کرگس اندر کشد‬
‫ز دريا نهنگ دژم برکشد‬
‫همی دود زهرش بسوزد زمين‬
‫نخواند برين مرز و بوم آفرين‬
‫گر آن کشته آيد به دست تو بر‬
‫شگفتی شوی در جهان سربسر‬
‫ازو ياورت پاک يزدان بود‬
‫به کام تو خورشيد گردان بود‬
‫بدين زور و بالا و اين دستبرد‬
‫ندانيم همتای تو هيچ گرد‬
‫بدو گفت رو خنجری کن دراز‬
‫ازو دسته بالاش چون پنج باز‬
‫ز هر سوش برسان دندان مار‬
‫سنانی برو بسته برسان خار‬
‫همی آب داده به زهر و به خون‬
‫به تيزی چو الماس و رنگ آبگون‬
‫به فرمان يزدان پيروزبخت‬
‫نگون اندر آويزمش بر درخت‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*