web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : انتقام چمن اثر ریچارد براتیگان

داستان کوتاه : انتقام چمن اثر ریچارد براتیگان

Richard Brautigan-2

 
انتقام چمن

مادربزرگ من در تاريخ طوفانی آمريكا برای خودش يك پا فانوس دريايی است . توی يكی از شهرستانهای كوچك ايالت واشنگتن قاچاق مشروب می كرد . غير از اين خيلی هم زن خوش قواره‌ای

بود، نزديك صد و هشتاد قد داشت و مثل خواننده‌های گراند اپرای اوايل قرن بيستم، 90 كيلو وزنش بود . تخصصش ويسكی بوربون بود و با اين كه كمی جا نيافتاده درمی آورد، اما در آن روزهای

اجرای قانون منع فروش مشروبات الكلی، نوشيدنی دلچسبی بود و آدم را سرحال می آورد .

مادربزرگ من البته يك آل‌كاپون مؤنث نبود، اما می گويند شاهكارهايش در قاچاق آن دور و برها افسانه‌های پر شاخ و برگی آفريده بود . سال‌های سال همه شهرستان توی مشتش بود . كلانتر هر

روز صبح زنگ می زد و درباره وضع هوا و تخم گذاشتن مرغ‌ ها به او گزارش می داد .

می توانم حرف زدنش را با كلانتر تصور كنم : ” خوب، كلانتر . اميدوارم مادرت حالش زود خوب شه . من هم خودم هفته قبل سرما خوردم و گلو درد بدی گرفتم . هنوز فين‌فين می كنم . سلام

برسون بگو هر وقت از اين طرف‌ها رد شد سری به ما بزنه . اگه از اون مورد خواستی می توني بيايی ببری يا صبر كنی وقتی جك با ماشين برگشت می دم فوری برات بياره اونجا ”

” نه، فكر نكنم امسال بتونم مجلس رقص آتش‌نشان‌ها بيام، اما تو خودت می دونی كه من دلم پيش آتش‌نشان‌هاست، اگر امشب من رو اون‌جا نديدی اين رو به بچه‌ها بگو . نه، سعی می كنم خودم رو

برسونم، سرما خوردگی ام هنوز خوب خوب نشده . شب‌ها بفهمی نفهمی عود می كنه ”

مادربزرگم در يك خانه سه طبقه زندگی می كرد كه همان روزها هم قديمی شده بود . خانه‌اش يك حياط داشت كه چون سال‌ها می شد رنگ چمن به خود نديده بود و باران دخلش را آورده بود، توی

حياط يك درخت گلابی هم بود .

از نرده‌ای هم كه زمانی دور چمن كشيده بودند ديگر خبری نبود و مردم راحت با ماشين‌شان صاف تا دم هشتی می آمدند . حياط جلويی زمستان‌ها چاله گل‌ می شد و تابستان‌ها مثل سنگ سخت بود .

جك هميشه به حياط فحش می داد، انگاری زبان می فهمد . جك همان مردی بود كه سی سال با مادر بزرگم زندگی كرده بود . پدر بزرگم نبود، يك ايتاليايی بود كه در يك روز از گرد راه رسيد تا

قطعه زمينهايی در فلوريدا را بفروشد .

او در سرزمينی كه مردم سيب می خوردند و حسابی باران می آمد، دره‌ در می رفت و رؤيای پرتقال و آفتاب ابدی می فروخت .

جك جلوی خانه مادربزرگم سبز شد تا تكه زمينی كه تا مركز ميامی چهار قدم بيشتر فاصله نداشت به او بفروشد، اما يك هفته نگذشت كه ويسكی رسان مادربزرگ شد . سی سال همان‌جا ماند و

فلوريدا هم بی او سر كرد .

جك چشم ديدن حياط را نداشت چون فكر می كرد با او لج است . وقتي سر و كله جك پيدا شد، يك چمن خوشگل توی حياط بود،اما جك به حال خود رهايش كرد تا از بين برود . هيچ جوری حاضر

نشد آبش بدهد يا مواظبش باشد .

حالا زمين آن‌قدر سفت و سخت شده بود كه تابستان‌ها ماشين جك را پنچر می كرد . حياط هميشه ميخی، چيزی دم دست داشت تا توی لاستيك ماشين فرو كند، و زمستان‌ها هم وقتی فصل باران می شد

ماشين هميشه تا سقف توی گل بود .

چمن جزو اموال پدربزرگ، كه آخر عمرش را توی تيمارستان گذرانده بود، محسوب می شد . مايه مباهات و دلخوشی اش بود و می گفتند همه نيرويش را از همين چمن می گيرد .

پدر بزرگ من يك نيمچه عارف واشنگتنی بود كه در سال 1911 تاريخ دقيق شروع جنگ جهانی اول را پيشگويی كرد : 28 ژوئن 1914 ، اما اين ديگر برای او زياده‌ روی بود . خودش قسمتش نشد

كه از دسترنجش لذتی ببرد، چون سال 1913 مجبور شدند ببرندش و او هفده سال در تيمارستان ايالتی فكر می كرد بچه است و هنوز 3 مه 1872 است .

فكر می كرد شش سالش است و هوا ابری است و می خواهد باران بيايد و مادرش دارد كيك شكلاتی می پزد . تا سال 1930 كه مرد، برای او هر روز 3 مه 1872 بود . آن كيك شكلاتی هم هفده سال

آزگار توی اجاق ماند .

از پدر بزرگم يك عكس مانده بود . من خيلی به او رفته‌ام . تنها فرق‌مان اين است كه قد من صد و هشتاد بيشتر است و قد او به صد و پنجاه هم نمی رسيد . عقيده مرموزی داشت كه اين همه كوتاه

بودن، اين همه نزديك بودن به زمين و به چمن، كمكش كرده تا روز شروع جنگ جهانی اول را دقيق پيشگويی كند .

خجالت‌آور بود كه جنگ بدون او شروع شد . اگر می توانست فقط يك سال ديگر جلوی بچگیاش را بگيرد و بی خيال آن كيك شكلاتی شود، همه رؤياهايش تحقق يافته بود .

روی ديوار خانه مادربزرگ دو تا فرورفتگی بود كه هيچ وقت كسی تعميرشان نمی كرد و يكی شان اين‌طور به وجود آمده بود : پاييز كه می شد گلابی ها روی درخت حياط می رسيدند و گلابی ها

می افتادند زمين و می گنديدند و زنبورها دسته دسته جمع می شدند و روی گلابی های گنديده چرخ می زدند .

زنبورها در اين جريان عادت كردند سالی دو سه بار جك را نيش بزنند و در اين كار خيلی هم ابتكار به خرج می دادند .

يك بار يك زنبور رفت توی كيف پول جك، و جك مادر مرده هم بی خبر از اين كه چه ناكسی را گذاشته توی جيبش، رفت مغازه تا برای شام چيزی بخرد .

كيفش را در آورد كه حساب كند .

صاحب مغازه گفت : ” شد 72 سنت ”

جك همان‌طور كه سرش را پايين برد و زنبوری را ديد كه مشغول نيش زدن انگشت كوچكش بود، جواب داد : ” آآآآآآآآآآ! ”

اولين تورفتگی بزرگ خانه باعث و بانی اش باز يك زنبور ديگر بود كه در آن پاييز پرگلابی كه بازار سهام سقوط كرد، پرواز كرد و فرود آمد روی سيگار برگ جك كه داشت با ماشين می آمد توی

حياط .

زنبور دويد به طرف ته سيگار و جك تنها كاری كه از دستش برآمد اين بود كه با وحشت چشم‌هايش را لوچ كرد و خيره شد، و بعد زنبور لب بالايی جك را گزيد . عكس‌العمل جك هم اين بود كه بی

معطلی با ماشين بكوبد به خانه .

بعد از اين كه جك گذاشت چمن ضايع شود، حياط جلويی برای خودش ماجراها گذراند . سال 1932 يك روز جك رفته بود بيرون كه برای مادربزرگم چيزی بخرد يا چيزی ببرد يا نمی دانم چه كار

كند . مادربزرگ هم می خواست خمير مالت كهنه را بريزد دور و از نو مالت خيس كند .

چون جك نبود، مادربزرگ خودش آستين‌ها را زد بالا و لباس كار مخصوص راه‌آهن را كه موقع كار كردن دور و بر دستگاه تقطير تنش می كرد، پوشيد و خميرها را ريخت توی فرغون و خالی كرد

توی حياط .

مادربزرگ يك دسته غاز سفيد داشت مثل برف، كه بيرون خانه می پلكيدند و چون از روزی كه سر و كله جك با بساط زمين‌فروشی اش در فلوريدا پيدا شده بود، ديگر ماشين را در گاراژ نمی

گذاشتند، غازها توی گاراژ جا خوش كرده بودند .

جك در كل معتقد بود كه اصلا خوبيت ندارد ماشين‌ها خانه داشته باشند . فكر كنم اين را توی كشور قديمی خودش ياد گرفته بود . در واقع اين معمايی بود كه جوابش ايتاليايی بود، چون جك موقع

حرف زدن از گاراژ فقط ايتاليايی بلغور می كرد . درباره همه چيزهای ديگر، انگليسی حرف می زد، اما درباره گاراژ فقط ايتاليايی .

بعد از اين كه مادربزرگ خمير مالت را خالی كرد كنار درخت گلابی و برگشت زيرزمين، پای دستگاه تقطير، همه غازها جمع شدند دور خمير و بحث و گفتگو را شروع كردند .

غلط نكنم طرفين مشاجره، دست آخر سر اين بحث به توافق متقابل رسيدند، چون كه همه با هم شروع كردند به خوردن خمير مالت . همين طور كه خميرها را می خوردند چشم‌شان براق‌تر و براق‌تر

می شد و به‌به و چه‌چه‌شان بلندتر می شد .

بعد از مدتی يكي از غازها سرش را فرو كرد توی خمير و يادش رفت بيرون بياورد . غاز ديگر مثل ديوانه‌ها قات‌قات كرد و بعد سعی كرد يك لنگه پا بايستد و مثل دبليو . سی . فيلدز ادای لك‌لك‌ها را

در بياورد . يك دقيقه‌ای همان‌طور ماند و بعد از پشت تلپی افتاد روی پرهايش .

مادربزرگم وقتی پيدايشان كرد، هر كدام در همان حالتی كه افتاده بودند، همان جا دور و بر خميرها گير كرده بودند . منظره طوری بود انگاری بسته بودندشان به رگبار . ماردبزرگ از اوج آن شكوه

اپرايی خود نگاه كرد و فكر كرد از دم مرده‌اند .

واكنش مادربزرگ اين بود كه دانه دانه پرهاشان را كند و لخت و پتی توی فرغون روی هم ريخت‌ شان و برد پايين توی زيرزمين . برای اين كه سر هيچكدام‌شان بی كلاه نماند مجبور شد پنج راه

برود و بيايد .

كنار دستگاه تقطير همه را مثل هيزم كپه كرد و منتظر جك شد كه برگردد و طوری شرشان را بكند كه يك غاز بماند برای شام و بقيه را هم در شهر آب كند بلكه چيزكی دستشان را بگيرد . وقتی

كارش با دستگاه تقطير تمام شد، رفت بالا چرتی بزند .

تقريبا يك ساعت بود كه غازها بيدار شدند، خمار و خراب . هنوز داشتند زور می زدند كه سرپا شوند كه يكهو يكی از غازها ديد ديگر پر ندارد . او به بقيه غازها هم خبر داد كه بی پر شده‌اند . همه

دلخور شدند .

بعد غازها يك دسته‌ای از اعضای ملول و وارفته تشكيل دادند و در يك حركت اعتراض‌آميز از زيرزمين زدند بيرون و كنار درخت گلابی جمع شدند و درست در همين موقع بود كه جك با ماشين آمد

توی حياط .

وقتی جك غازهای پركنده را آن جا سرپا ديد، احتمالا خاطره روزی كه زنبور لبش را گزيده بود دوباره يادش آمد، چون بی معطلی سيگار برگی را كه چپانده بود توی دهنش مثل ديوانه‌ها كشيد بيرون

و با آخرين قدرت پرت كرد . اين كار باعث شد دستش از توی شيشه جلو رد شود و قيمت اين شيرين‌كاری سی و دو تا بخيه بود

غازها مثل تبليغات آسپرين‌های آمريكايی عهد بوقی به درد نخور، زير درخت گلابی ايستادند و زل زدند به جك، و جك برای دومين و آخرين بار در قرن بيستم، با ماشين كوبيد به خانه .
*

اولين چيزی كه در زندگی يادم می آيد توی حياط مادربزرگم اتفاق افتاد . سال 1936 بود يا 1937  . يادم می آيد مردی، لابد جك، داشت درخت گلابی را می بريد و بعد رويش حسابی نفت میريخت.
اين كه آدم ببيند مردی يك درخت ده دوازده‌متری را روی زمين دراز كند و دبه دبه رويش نفت بريزد و بعد آن را در حالی كه ميوه‌های روی شاخه‌هايش هنوز كال‌اند به آتش بكشد، حتی به عنوان

اولين خاطره زندگی هم عجيب است .

 

 

ریچارد براتیگان

مترجم : علی رضا طاهری عراقی

 

Richard Brautigan-3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*