web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : فرستاده از نزد افراسياب‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : فرستاده از نزد افراسياب‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پناه گرفتن افراسیاب پشت یکی از دژها

*‫

‫‬‫‫‫فرستاده از نزد افراسياب‬
‫بچين اندر آمد بهنگام خواب‬
‫سرافراز فغفور بنواختش‬
‫يکی خرم ايوان بپرداختش‬
‫وزان سو بگنگ اندر افراسياب‬
‫نه آرام بودش نه خورد و نه خواب‬
‫بديوار عراده بر پای کرد‬
‫ببرج اندرون رزم را جای کرد‬
‫بفرمود تا سنگهای گران‬
‫کشيدند بر باره افسونگران‬
‫بس کاردانان رومی بخواند‬
‫سپاهی بديوار دژ برنشاند‬
‫برآورد بيدار دل جاثليق‬
‫بران باره عراده و منجنيق‬
‫کمانهای چرخ و سپرهای کرگ‬
‫همه برجها پر ز خفتان و ترگ‬
‫گروهی ز آهنگران رنجه کرد‬
‫ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد‬
‫ببستند بر نيزه های دراز‬
‫که هر کس که رفتی بر دژ فراز‬
‫بدان چنگ تيز اندر آويختی‬
‫و گرنه ز دژ زود بگريختی‬
‫سپه را درم داد و آباد کرد‬
‫بهر کار با هر کسی داد کرد‬
‫همان خود و شمشير و بر گستوان‬
‫سپرهای چينی و تير و کمان‬
‫ببخشيد بر لشکرش بی شمار‬
‫بويژه کسی کو کند کارزار‬
‫چو آسوده شد زين بشادی نشست‬
‫خود و جنگسازان خسرو پرست‬
‫پری چهره هر روز صد چنگ زن‬
‫شدندی بدرگاه شاه انجمن‬
‫شب و روز چون مجلس آراستی‬
‫سرود از لب ترک و می خواستی‬
‫همی داد هر روز گنجی بباد‬
‫بر امروز و فردا نيامدش ياد‬
‫دو هفته برين گونه شادان بزيست‬
‫که داند که فردا دل افروز کيست‬
‫سيم هفته کيخسرو آمد بگنگ‬
‫شنيد آن غونای و آوای چنگ‬
‫بخنديد و برگشت گرد حصار‬
‫بماند اندر آن گردش روزگار‬
‫چنين گفت کان کو چنين باره کرد‬
‫نه از بهر پيکار پتياره کرد‬
‫چو خون سر شاه ايران بريخت‬
‫بما بر چنين آتش کين ببيخت‬
‫شگفت آمدش کانچنان جای ديد‬
‫سپهری دلارام بر پای ديد‬
‫برستم چنين گفت کای پهلوان‬
‫سزد گر ببينی بروشن روان‬
‫که با ما جهاندار يزدان چه کرد‬
‫ز خوب و پيروزی اندر نبرد‬
‫بدی را کجا نام بد بر بدی‬
‫بتندی و کژی و نابخردی‬
‫گريزان شد از دست ما بر حصار‬
‫برين سان برآسود از روزگار‬
‫بدی کو بد آن جهان را سرست‬
‫بپيری رسيده کنون بترست‬
‫بدين گر ندارم ز يزدان سپاس‬
‫مبادا که شب زنده باشم سه پاس‬
‫کزويست پيروزی و دستگاه‬
‫هم او آفريننده ی هور و ماه‬
‫ز يک سوی آن شارستان کوه بود‬
‫ز پيکار لشکر بی اندوه بود‬
‫بروی دگر بودش آب روان‬
‫که روشن شدی مرد را زو روان‬
‫کشيدند بر دشت پرده سرای‬
‫ز هر سوی دژ پهلوانی بپای‬
‫زمين هفت فرسنگ لشکر گرفت‬
‫ز لشکر زمين دست بر سر گرفت‬
‫سراپرده زد رستم از دست راست‬
‫ز شاه جهاندار لشکر بخواست‬
‫بچپ بر فريبرز کاوس بود‬
‫دل افروز با بوق و با کوس بود‬
‫برفتند و بردند پرده سرای‬
‫سيم روی گودرز بگزيد جای‬
‫شب آمد بر آمد ز هر سو خروش‬
‫تو گفتی جهان را بدريد گوش‬
‫زمين را همی دل برآمد ز جای‬
‫ز بس ناله ی بوق و شيپور و نای‬
‫چو خورشيد برداشت از چرخ زنگ‬
‫بدريد پيراهن مشک رنگ‬
‫نشست از بر اسب شبرنگ شاه‬
‫بيامد بگرديد گرد سپاه‬
‫چنين گفت با رستم پيلتن‬
‫که اين نامور مهتر انجمن‬
‫چنين دارم اميد کافراسياب‬
‫نبيند جهان نيز هرگز بخواب‬
‫اگر کشته گر زنده آيد بدست‬
‫ببيند سر تيغ يزدان پرست‬
‫برآنم که او را ز هر سو سپاه‬
‫بياری بيايد بدين رزمگاه‬
‫بترسند وز ترس ياری کنند‬
‫نه از کين و از کامکاری کنند‬
‫بکوشيم تا پيش ازان کو سپاه‬
‫بخواند برو بر بگيريم راه‬
‫همه باره ی دژ فرود آوريم‬
‫همه سنگ و خاکش برود آوريم‬
‫سپه را کنون روز سختی گذشت‬
‫همان روز رزم اندر آرام گشت‬
‫چو دشمن بديوار گيرد پناه‬
‫ز پيکار و کينش نترسد سپاه‬
‫شکسته دلست او بدين شارستان‬
‫کزين پس شود بی گمان خارستان‬
‫چو گفتار کاوس ياد آوريم‬
‫روان را همه سوی داد آوريم‬
‫کجا گفت کاين کين با دار و برد‬
‫بپوشد زمانه بزنگار و گرد‬
‫پسر بر پسر بگذرانم بدست‬
‫چنين تا شود سال بر پنج شست‬
‫بسان درختی بود تازه برگ‬
‫دل از کين شاهان نترسد ز مرگ‬
‫پذر بگذرد کين بماند بجای‬
‫پسر باشد اين درد را رهنمای‬
‫بزرگان برو آفرين خواندند‬
‫ورا خسرو پاکدين خواندند‬
‫که کين پدر بر تو آيد بسر‬
‫مبادی بجز شاه و پيروزگر‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*