Home / Short Stories / داستان کوتاه : وزغ جهنده معروف ناحيه كالاوروس اثر مارک تواین

داستان کوتاه : وزغ جهنده معروف ناحيه كالاوروس اثر مارک تواین

 Mark Twain-1

وزغ جهنده معروف ناحيه كالاوروس

 

 

به خاطر درخواست يكی از دوستان كه برايم از غرب نامه نوشته بود، به ديدن دوست عزيز و مشتركمان ” سايمون ويهلر ” پر حرف رفتم تا احوال يكی از آشنايانش ” لئونيداس اسمايلی ” را بگيرم، به احتمال زياد لئونيداس اسمايلی افسانه‌ای بيش نبود و دوستم اصلا با چنين فردی آشنايی نداشته و همينطوری يك حرفی زده، تا من از ” سايمون ويهلر ” وراج راجع به ” جيم اسمايلی ” سؤالی بكنم و احوالی از او بپرسم خاطرات گذشته را در مغزش زنده كنم و ماحصل اينكه، از پر حرفی اش سرم را به درد بياورد و اگر منظور هم، همين بود دوست متقاضيم در غرب كاملا به هدفش رسيد .

” سايمون ويهلر ” را درحال چرت زدن در كنار بخاری عرق‌فروشی كهنه كمپ معدنچيان آنجلز پيدا كردم كه سری طاس و هيكلی چاق داشت و صورتی كه ظاهرا ساده و نفوذپذير بود . او چرتش پاره شد و سلام مرا عليك گفت . به او گفتم كه دوستش از من خواسته تا از احوال همراه جوانيش ” لئونيداس اسمايلی ” كه مثل اينكه زمانی به عنوان كشيش كمپ معدنچيان آنجلز بوده سراغ بگیرم و چنانچه ويهلر بتواند اطلاعاتی راجع به اين ” لئونيداس ” به من بدهد از وی خيلی متشكر میشوم .

” سايمون ويهلر ” مرا به گوشه عرق‌فروشی كشاند و با صندلی اش مرا به ديوار ميخكوب كرد و سپس با صدايی يكنواخت و خسته‌ كننده به شرح داستانی پرداخت كه خواهم گفت .

” سايمون ” در طول مدت اين نقالی نه لبخندی زد و نه اخمی كرد و نه صدايش از آن يكنواختی داستان عوض شد و نه هرگز كوچكترين احساسی را در من به وجود آورد كه نسبت به گفته‌های او شك و ترديدی پيدا كنم و حتی در آن ذره‌ای از هيجان ديده نمی شد و برعكس شنونده چنان احساس اعتمادی به گفته‌هايش پيدا می كرد كه هرگز اجازه نمی داد كه فكر كند مورد تمسخر قرار گرفته و برعكس همه‌ اش را با اطمينان كامل به زبان می آورد و لذتی بيش از دو شخصيتی كه در داستانش بودند می برد . او آنها را همانند متخصصان فن بی رقيب معرفی كرده و من هم به نوبه خود گذاشتم تا او داستانش را تا به آخر بگويد و هرگز هيچگونه سؤالی هم از او نكردم .

” كشيش لئونيداس ” و ـ … هوم ـ كشيش لئو ـ … خب چی بگم… بله يك وقتی مردی به اسم ” جيم اسمايلی ” اينجا بود . درحدود زمستان 49 و شايد هم بهار 50، خوب به خاطر ندارم در هرحال علت آنكه اين تاريخ را به ياد دارم اين هست كه آن تب طلا هنوز تمام نشده بود كه اون به اين كمپ آمد . ولی خلاصه اون يك آدم عجيب غريبی بود كه دائم به هر چيزی كه می رسید و می تونست، روش شرط‌بندی می كرد . آنقدر كه اگر نمی تونست طرف رو پيدا كنه جاشو عوض می كرد و خلاصه شرط می بست . حالا هر طرف كه بخواد باشه . اين ” لئونيداس ” ما حاضر بود هر كاری كه طرف مقابل را راضی می كرد بكنه ولی فقط شرطش را ببنده، ديگه باقيش با خدا .

ولی جالب اينجا بود كه خيلی هم خوش‌شانس بود . لامصب خيلی خوش‌شانس بود . تقريبا هميشه برنده بود اون هميشه كمين نشسته بود كه شانسی بياره و شرط ‌بندی را راه بندازه . توی اين دنيا چيزی نبود كه رفيق ما راجع بهش بشنوه و شرط نبنده و از هر طرفی كه باد مياد بادش نده (ابن‌الوقت) حالا شرط رو ببنده ديگه هرچی كه ميشه بشه .

خلاصه آقا همانطور كه گفته بودم اگه مسابقه سگ‌ها بود كه باز اون وارد كارزار می شد و اگه جنگ گربه‌ها بود باز همينطور . جنگ خروس‌ها را كه اصلا حرفش را هم نزن . اين لاكردار از دو تا پرنده كه روی ديوار می رفتند هم رو گردون نبود شرط می بست كه كدام اول می پره. اگر جلسه‌ای در كمپ بود اون آنجا ظاهر می شد تا روی برادر روحانی ـ كه به نظر او بهترين مبلغ مذهبی اين نواحی بود ـ و به حق هم كه همينطور بود شرط ببنده . اگر می ديد كه يك سوسكی كه يه راهی را گرفته و داره میره اسمايلی شرط می بست كه چقدر اون طول میده تا به مقصدش برسه و اگر تو باهاش شرط می بستی تا مكزيك هم دنبال اون سوسكه می رفت تا ثابت كنند كه چقدر طول می كشه .

خيلي از بچه‌های محل ” اسمايلی ” را ديدند و می تونند راجع بهش باهات حرف بزنند . خوب هيچوقت براش فرق نمی كرد . اين آدم عجيب و غريب روی هر چيزی شرط می بست .

يك وقتی برادر روحانی، زنش سخت مريض بود و برای يك مدت طولانی افتاده بود و انگار هيچكس نمی تونست نجاتش بده ولی يه روز آمد و ” اسمايلی ” احوال زنش را از او پرسيد، برادر روحانی گفت كه حال زنش تقريبا بهتر شده و گفت : خدا را برای رحمی كه به ما كرده شكر می كنم و ” اسمايلی ” بدون ذره‌ای تأمل يکد فعه گفت : من دو دلار و نيم شرط می بندم كه اون به هيچ وجه خوب نميشه .

” اسمايلی ” توی همين سال‌‌ها يك ماديون داشت كه بچه‌‌ها اسمش را ” غريه ربعه ” گذاشته بودند ولی می دونی اين فقط برای شوخی بود آخه می دونی اون يه خورده تندتر از اينها بود كه اسمش را گذاشته بودند و با اينكه اسبه خيلی كند و بیحال بود ولی ” اسمايلی ” به هرحال پول روش می برد ـ بگذريم از اينكه اسبه هم آسم داشت و بداخلاق بود و هم از گرسنگی داشت تلف میشد ـ .

دويست سيصد متر اول مسابقه می ذاشتند كه اون جلو بره با اين حال اسب‌های ديگه ازش جلو می زدند ولی هميشه سر بند آخر مسابقه ما ديونه حرارتی می شد و روپاش بند نبود . اونچنون كه گاهی جفتك می پروند و گاهی تنه به نرده‌‌ها می زد . خلاصه اينقدر گرد و خاك و سر و صدا و عطسه و سرفه می كرد كه وقتی به آخر خط می رسيد هميشه يك سر و گردن از همه اون‌های ديگه جلوتر بود ـ تا آنجايی كه چشم من می تونست ببينه . اون ” اسمايلی ” يك توله‌ سگ داشت كه اگر نيگاش می كردی فكر می كردی حتي يك قرون هم نمی ارزه مگر اينكه فقط كناری بزاريش و اون بشينه و نگاه كنه و منتظر يك موقعيتی بگرده كه شايد بتونه يه چيزيی كش بره . ولی وای به وقتی كه پولی روش گذاشته بودی و آنوقت بود كه اون يه سگ ديگه می شد. آرواره پائينيش مثل خوابگاه ملوانان دراز می شد و دندون‌هاش بيرون می افتاد و درست مثل يك كوره جرقه می زد .

ممكن بود يه سگ هوارش بشه و حتی دو سه بار بزندش زمين و خلاصه دخلش رو بياره و ” اندروجكسونه ” كه اسم اون توله سگه بود ـ می دونی . به هرحال اين ” اندروجكسونه ” انگار ككش هم نمي‌گزيد . فقط دنبال بازيگوشی خودش می رفت و از مردم هم انتظار ديگری نمی رفت به غير از اينكه شرطشون رو روی سگ‌های ديگه ببندن و هی دو برابر و سه برابر بكنند تا اينكه همه پول‌‌ها ته بكشه . اونوقت بود كه اين ” اندرو ” تازه راه می افتاد و يه دفعه می پريد و پاچه سگ‌های ديگه را می گرفت و خودش رو به اون‌‌ها می چسبوند و قلمشون رو به دندون می گرفت و اينقدر آويزان می شد تا سگ‌های بدبخت عليل و ناله‌كنان به گوشه‌ای می افتادند .

” اسمايلی ” هميشه روي اون توله برنده می شد . ولی يك دفعه اون يه سگی را كه آماده كرده بود به جون تولش انداخت سگ بيچاره پای عقب نداشت آخه پاش به اره ‌برقی گرفته بود و كنده شده بود . خلاصه وقتی جنگ بالا گرفت و پول‌‌ها ته كشيده بود و شرط ‌بندیها بسته شده بود اسمايلی خواست كه خر سگش رو بگيره و بكشه كنار درست همان موقع توله بيچاره فهميد گول خورده و ديد چطوری سگ گيرش انداخته . چی بگم، توله بيچاره غافلگير شده بود و آن وقت بود كه نااميد شد و ديگه سعی نكرد جنگ رو ببره و راستی راستی تو سرش خورد . توله بدبخت طوری به اسمايلی نگاه كرد كه فقط بهش حالی كند كه قلبش شكسته و مقصر او بوده برای اينكه يك سگ را كه پای عقب نداشته تا اون بتونه به دندون بگيره به جونش انداخته بود ـ آخه فقط اينطوری بود كه می تونست شكستش بده ـ و بعد توله بيچاره مثل نعش دراز شد رو زمين و يدفعه مرد . حيوونی توله خوبی بود منظورم ” اندروجكسونه ” و اگه زنده بود برای خودش صاحب اسمی شده بود واسه اينكه جوهر و استعدادش رو داشت . من نمی دونم چون اون خودش فرصت گفتنش رو نداشت . آخه عاقلانه نيست كه يك سگ كودن تو اون حال و احوال اونطور كه اون جنگيد بجنگه .

هر دفعه ياد اون جنگ آخر می افتم و فكر نتيجه‌اش را میكنم راس راسی غمم می گيره…

خلاصه تو همين سال‌‌ها ” اسمايلی ” موش صحرايی و خروس جنگی و گربه نر و از اين قبيل حيوانات داشت اينقدر كه نمی تونستی جايی را نگاه كنی ـ و حيوانی نبود كه تو بياری و اون لنگه‌اش را نداشته باشه .

يك روزی اون يك قورباغه به تور انداخت و بردش خونه و گفت كه روش حساب می كنه كه تربيت بشه واسه همين هم اون برای سه ماه تمام هيچ كاری نكرد جز آنكه می نشست تو حياط و به قورباغه ياد میداد كه چطوری بپره و بينی بين اله يادش هم داد . اون از پشت بهش يك سيخونك می زد و يك دقيقه بعد می ديدی كه قورباغه مثل فرفره تو هوا می چرخيد اگه حيوونه شروع خوبی داشت يكی يا چند تا معلق خوب تو هوا می زد و عين يك گربه تخت و سالم پايين می آمد .

اون قورباغه را نگهداشته بود تا باهاش مگس‌‌ها رو بگيره . همچون تمرينش داده بود كه بی زبون تا يكی از آنها را می ديدی فوری شكارش می كرد . اسمايلی می گفت تنها چيزی كه يك قورباغه می خواد ـ تعليمه و اگه بهش ياد بدن می تونه تقريبا هر كاری را بكند . من هم حرفش را باور كردم آخه من خودم ديدم كه اين قورباغه كه اسمش رو دانيل وبستر گذاشته بود روی زمين می گذاشت تا می گفت بپر دانيل بپر حيوون به يك چشم به هم زدن می پريد بالا مثل يك مار و مگس رو، رو هوا می زد . بعد دوباره (مثل تاپاله) پخش زمين می شد و شروع می كرد به خاروندن زير گوشش با پاهای عقبش انگار نه انگار كه كاری غير از قورباغه‌های ديگه كرده ولی بهتون عرض كنم كه با همه محجوبيش قورباغه‌ای به اين زرنگی تو عمرت نديدی و وقتی كه واقعا موقع پريدن بود و می بايست حساب همه رو كف دستشون بذاره، اون بهتر از هر (ذوالحياتين) ديگه‌ای بلد بود كلك همه رو بكنه ملتفتيد آقا، اين وزغه ـ پرشش خيلی خوب بود .

و وقتی كار به آنجا می كشيد ” اسمايلی ” حتی قرون آخرش رو هم روی وزغه می ذاشت . ” اسمايلی ” به وزغش وحشتناك می نازيد و خوب بايد همچون همه مردمی كه هی به همه جا سفر میكردند می گفتند قورباغه‌ای مثل اين يكی هيچ جا نديدن .

خلاصه ” اسمايلی ” حيوون بی زبون را توی يك جعبه قفس مانند گذاشته بود و اون رو گاهی می برد شهر تا روش شرط ‌بندی كنه و يك روز يك مرد غريبه اومد پيش اون و گفت : تو جعبه‌ات چيه؟ ” اسمايلی ” با بی تفاوتی گفت چه فرقی می كنه . ممكنه يك طوطی باشه يا يك قناری، ممكنه، ولی نيست . اون فقط يك وزغه .

” مردك ” جعبه رو گرفت و يك مدتی نيگاش كرد، برگردوندش بالا پائينش كرد، هی اينور و اونورش كرد و بالاخره گفت : هوم خوب كه اينطور، ولی خوب به چه درد می خوره .

اسمايلی خيلی راحت و بی توجه گفت : خوب لااقل ميشه گفت برای يك چيز خوبه اون می تونه بيشتر از هر وزغ ديگری تو شهر ” كالواروس ” بپره . آقاهه دوباره جعبه رو گرفت و يك نگاه مخصوص و طولانی ديگه بهش انداخت و پسش داد به اسمايلی همينطور كه فكر می كرد با صدايی سنگين گفت منكه فرقی بين اين وزغ و قورباغه‌های ديگه نمی بينم . اسمايلی گفت : شايد تو نمی بينی، شايد تو قورباغه‌‌ها را می فهمی شايد هم نمی فهمی . شايد تو يك تازه كاری و شايد هم يه حرفه‌ای، يا اين يا اون . به هرحال اين عقيده منه و من حاضرم شرط ببندم كه اون می تونه از هر وزغی تو شهر ” كالواروس ” بيشتر بپره . غريبه هه يك كم فكر كرد و با كمی تأسف گفت : خوب آخه من اينجا فقط يك غريبه‌ام و وزغی ندارم ولی اگه می داشتم حتما باهات شرط می بستم و آنوقت، اسمايلی می گه : آه اشكالی نداره، اگه تو فقط جعبه منو چند دقيقه‌ای نگهداری من می رم و برات يك قورباغه ميارم . بعد مرد غريبه هم جعبه به دست گوشه‌ای وايستاد و همانطور كه منتظر اسمايلی بود چهل دلارش رو پهلوی مال اون گذاشت . غريبه يك مدت طولانی اونجا ماند و هی با خودش فكر كرد و بعد وزغه را از جعبه بيرون آورد دهن زبون بسته رو باز كرد و با يك قاشق چای اونو پر از ساچمه كرد . تا خرخره پرش كرد و بعد گذاشتش رو زمين .

” اسمايلي ” رفت تو مرداب و هی مدتی تو گل‌‌ها پرسه زد و بالاخره يك وزغ گرفت و برد دادش به غريبه هه و گفت : حالا اگر حاضری بذراش بغل ” دانيل ” و درست پاهاشو ميزون پاهای دانيل بذار و من علامت شروع رو می دهم . اونوقت گفت : 1، 2 و 3، برو و بعد اون و غريبه هركدام از پشت به قورباغه‌‌ها سيخونك زدند . وزغ تازه نفسه خيلی شاد و سر زنده پريد بالا از طرف ديگه دانيل يه يا الهی گفت و شونه‌‌ها رو جمع كرد و آماده پريدن شد، ولی هرچه كرد بی فايده بود اون تكون نمی تونست بخوره به محكمی يك كليسا به زمين ميخكوب شده بود مثل كشتی ای كه لنگر انداخته بی حركت بود . اسمايلی راس راسی خيلی تعجب كرده بود خيلی هم كنف شده بود البته اون خبری از جريان نداشت مردك غريبه پول را گرفت و وقتی كه داشت از در خارج می شد شستش رو، رو به دانيل بلند كرد و دوباره متفكرانه گفت :

خوب من بازهم فرقی بين اون و قورباغه‌های ديگه نمی بينم . اسمايلی همونطور كه سرش را ميخاروند و نگاهش واسه يك مدت زيادی پايين و رو به دانيل بود و گفت : من كه واموندم بدونم اين حيوون بی زبون چش ميشه . خدا كنه چيزيش نباشه، ولی مثل اينكه بار داره . بعد دانيل را از گردنش گرفت و گفت : ببين لاكردار از 5 پوند هم سنگين‌تر شده . بعد اونو سر و ته كرد و بی زبون يك مشت گلوله بالا آورد . اونوقت بود كه ” اسمايلی ” يكدفعه شستش خبردار شد و غضب دنيا بروش نشست قورباغه را پرت كرد پائين و دويد دنبال غريبه ولی البته به گردش هم نرسيد و…

در اينجا ” سايمون ويهلر ” اسم خودش را شنيد كه صدا می زنند، بلند شد كه ببينه چه می خواهند و وقتی داشت می رفت، برگشت و به من گفت : از جات تكون نخوری ها غريبه . راحت باش من فقط برای يك دقيقه میرم .

ولی با اجازه تو دوست عزيزم من ديگه فكر نمی كردم كه ادامه تاريخ زندگی آن خانه به دوش ” جيم اسمايلی ” الزاما شرح حالی بيشتر از رورند لئونيداس اسمايلی بدهد .

بنابراين عزم رفتن كردم . دم در به ويهلر خوش‌مشرب كه داشت بازمی گشت برخوردم او مرا غافلگير كرده و دوباره شروع به شرح دادن كرد : «خوب اسمايلی در همين سال‌‌ها يك گاو چشم زرد داشت كه زبون بسته دم بريده بود و به جای دم فقط يك زايده مثل موز داشت و…”

در هر صورت از آنجايی كه ديگر وقتی و رغبتی نداشتم صبر نكردم تا راجع به آن گاو غمزده و رنجور بشنوم پس آنجا را ترك كردم .

 

مارک تواین

Mark Twain

Mark Twain-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*