web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : شانس اثر مارک تواین

داستان کوتاه : شانس اثر مارک تواین

Mark Twain-1

 

شانس

 

در ضیافت شامی که به افتخار یکی از مشهورترین افسران عالیرتبه‌ی انگلیس برگزار شده بود، شرکت داشتم . به دلیلی که به زودی خواهید فهمید، به اسم و درجه‌ی واقعی این افسر اشاره‌ای نمی‌کنم و او را ژنرال “لرد آرتور اسکرزبی .وی .جی .سی و غیره” می‌نامم . اسمهای افراد معروف، آدم را جادو می‌کند . مردی که سی سال پیش در نبردهای کریمه، ناگهان به اوج شهرت و افتخار رسید و هزاران بار اسمش را شنیده بودم، حی و حاضر آنجا نشسته بود . به جای خوردن و نوشیدن، محو تماشای این نیمه خدا شده بودم . سراپایش را به دقت ورانداز می‌کردم و در چهره‌اش دقیق می‌شدم. آرامش، خویشتن‌داری و وقار در چهره‌اش نمایان بود . رفتار بسیار ساده و بی‌پیرایه‌ای داشت و با فروتنی دل چسبی، صدها نگاه تحسین‌آمیزی را که به او دوخته شده بود، و تعریف و تمجیدهای صمیمانه‌ی حضار را نادیده می‌گرفت .
در سمت چپم، کشیشی نشسته بود که از آشنایان قدیمی‌ام محسوب می‌شد و قبل از اینکه کشیش شود، نیمی از عمرش را در اردوگاه و میدان جنگ گذرانده و در مدرسه‌ی نظامی ” وول ویچ ” تدریس کرده بود . در حالی که محو تماشای قهرمان جنگ‌های کریمه بودم، چشمان کشیش برق عجیبی زد . به طرفم خم شد، به قهرمان ضیافت اشاره کرد و در گوشی گفت : ‌” بین خودمون باشه، ولی اون یک احمق تمام عیاره ”
از تعجب خشکم زد . اگر این حرف را درباره‌ی ناپلئون یا سقراط هم می‌گفتند، این قدر تعجب نمی‌کردم . ولی از دو چیز مطمئن بودم : یکی اینکه جناب کشیش، آدم بسیار راستگویی است و دیگر این که آدم‌ها را خوب می‌شناسد . پس مطمئن شدم که همه درباره‌ی این قهرمان اشتباه می‌کنند و او واقعh یک احمق است . برای همین، به دنبال فرصتی بودم که بفهمم جناب کشیش، چطور توانسته پرده از این راز بردارد .

چند روز بعد، فرصتی دست داد و این چیزی است که کشیش گفت : تقریبh چهل سال پیش در آکادمی نظامی “وول ویچ” تدریس می‌کردم . بر حسب اتفاق در همان قسمتی بودم که اسکرزبی جوان، امتحانات مقدماتی‌اش را می‌گذراند . دلم خیلی برایش سوخت، چون بقیه‌ی بچه‌ها خیلی راحت به سؤالات جواب می‌دادند . ولی او … خدای من! هیچ‌چیز بلد نبود . پسر خوب و دوست‌داشتنی و ساده‌ای بود و از این که می‌دیدم، مثل مجسمه ایستاده و جواب‌های پرت و پلا و احمقانه می‌دهد، خیلی ناراحت شدم . واقعا دلم برایش سوخت . به خودم گفتم، وقتی بخواهند دوباره از او امتحان بگیرند، حتما رد می‌شود . پس بگذار محض رضای خدا، کاری کنم که سقوط راحتی داشته باشد . او را به کناری کشیدم و فهمیدم درباره‌ی “سزار” چیزکی می‌داند . چون چیز دیگری بلد نبود، دست به کار شدم و مثل برده از او کار کشیدم و وادارش کردم با خرخوانی، سؤالات مربوط به سزار را که احتمال داشت در امتحان بیاید از بر کند . می‌دانم حرفم را باور نمی‌کنید . ولی او امتحان را با موفقیت کامل گذراند! فقط چند تا سؤال از بر کرده بود و برای همین، تشویقش می‌کردند، ولی آنهایی که هزار برابر او می‌دانستند، کرک و پر شدند . از بخت بلند اسکرزبی، چیزی که ممکن است صد سالی یک‌بار اتفاق بیفتد، رخ داده بود و از او فقط سؤالهایی را پرسیدند که از بر کرده بود .
خیلی عجیب بود! در تمام دوره‌ی تحصیل، مثل مادری که بچه‌ی علیلش را تر و خشک می‌کند، کنارش بودم و همیشه هم به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا می‌کرد . می‌دانستم که ریاضیات، دستش را رو می‌کند و دخلش را می‌آورد . تصمیم گرفتم جان کندنش را آسان کنم و برای همین، سؤالاتی را که ممکن بود در امتحان بیاید با او تمرین کردم و سپردمش به دست سرنوشت . خب، حدس می‌زنی، چطور شد؟ در کمال بهت و ناباوری موفق شد رتبه‌ی اول را کسب کند و همه تحسینش کردند .

یک هفته از عذاب وجدان، خواب به چشمم نیامد . این کار را محض رضای خدا و از روی ترحّم کرده بودم، تا جوان بیچاره خیلی زجر نکشد . خوابش را هم نمی‌دیدم که چنین افتضاحی به پا شود. مثل دانشمندی که “فرانک اشتاین” را درست کرده بود، احساس گناه می‌کردم . احمقی را که کله‌اش پر از خاک اره بود، در جاده‌ای قرار داده بودم که به ترفیع‌های درخشان و مسئولیت‌های سنگین، ختم می‌شد . شک نداشتم که در اولین فرصت خود و هر مسئولیتی را که به او سپرده شود، نابود می‌کند .
جنگهای کریمه تازه شروع شده بود. با خود می‌گفتم، حتما باید جنگی در کار باشد تا این الاغ نتواند پیش از اینکه دستش رو شود، بمیرد . منتظر زلزله ماندم و وقتی آمد، مات و مبهوت شدم . اسکرزبی فرمانده‌ی فوج پیاده نظام شد! آنهایی که سرشان به تنشان می‌ارزد، باید موهایشان سفید شود تا بتوانند به چنین درجه‌ای برسند . چه کسی فکرش را می‌کرد بار این مسئولیت سنگین را بر شانه‌های نحیف و ناتوان او بگذارند ؟ حتی لیاقت نداشت پرچم را به دستش بسپرند، ولی حالا سروان شده بود . فکرش را بکن! داشتم از غصه دق می‌کردم .
ببین، من که این‌قدر عاشق آرامش و سکوت هستم، مجبور به چه کاری شدم . به خاطر کاری که کرده بودم، خودم را در برابر مردم مقصر می‌دانستم . برای همین، تصمیم گرفتم همراهش بروم و تا آنجا که می‌توانم، مملکت را از شرش حفظ کنم . این شد که پول کمی را به هزار بدبختی پس‌انداز کرده بودم، برداشتم، به دسته‌ی او پیوستم و با هم به میدان رفتیم .
آن وقت… خدای من! خیلی وحشتناک بود! بجز اشتباه هیچ‌کاری نمی‌کرد، ولی کسی رازش را نمی‌دانست . همه درباره‌اش به اشتباه افتاده بودند و برای همین، رفتارش را بد تعبیر می‌کردند و اشتباهات احمقانه‌اش را به حساب نبوغش می‌گذاشتند . واقعا همین‌طور بود. کوچکترین اشتباهش، اشک هر آدم عاقلی را در می‌آورد، و اشک مرا هم درآورد و آن‌قدر عصبانیم کرد که وقتی تنها بودیم، به او پرخاش می‌کردم . بیشتر از این نگران بودم، هر اشتباهی که مرتکب می‌شد، شهرت و آوازه‌اش را بیشتر می‌کرد . پیش خودم می‌گفتم، آن‌قدر بالا می‌رود که وقتی بالاخره زمین بخورد و دستش رو شود، انگار خورشید از آسمان افتاده است .
مرتب پیشرفت می‌کرد . پشت سر هم درجه می‌گرفت و از جنازه‌ی افسران مافوقش، مثل نردبان بالا می‌رفت،‌ تا این که در گرماگرم یکی از جنگها، سرهنگ ما کشته شد و نفسم از ترس بند آمد؛ چون بعد از او اسکرزبی از همه ارشدتر بود . با خودم گفتم که ده دقیقه‌ی دیگر کار همه‌ی‌مان تمام است .
جنگ با شدت ادامه داشت و نیروهای متحد ما، در سرتاسر جبهه عقب‌نشینی می‌کردند . هنگ ما در موضع حساسی مستقر بود و یک اشتباه، کافی بود که همگی نابود شویم . در چنین موقعیت حساسی، این احمق کله‌پوک دستور داد هنگ به تپه‌ی مقابل که کسی روی آن نبود، حمله کند . پیش خودم گفتم، دیگر همه‌چیز تمام شد .

حرکت کردیم و قبل از اینکه کسی متوجه این اشتباه شود و جلو آن را بگیرد، روی یال تپه بودیم . فکر می‌کنی، چه چیزی دیدیم؟ یک ارتش ذخیره‌ی روسها، آنجا موضع گرفته بود . هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد . فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد؟ دخل همه‌مان را آوردند؟ در نود و نه درصد موارد این طور می‌شود . ولی روسها، پیش خود حساب کرده بودند که امکان ندارد در چنین شرایطی یک هنگ، سلانه سلانه به آنجا بیاید و فکر کرده بودند که حتما کل ارتش انگلیس به آنجا آمده و نقشه‌ی زیرکانه‌ی آنها لو رفته است؛ برای همین، دمشان را گذاشتند روی کولشان و با بی‌نظمی از تپه سرازیر شدند و ما هم دنبالشان رفتیم . آنها خودشان قلب سپاه روسیه را در هم ریختند و از میان آن گذشتند و طولی نکشید که سپاه روسها، کاملا تار و مار شد و شکست متحدین به پیروزی باشکوهی تبدیل شد . مارشال “کان روبرت‌” که گیج و حیرت زده این صحنه را تماشا می‌کرد و غرق در تحسین و لذت شده بود، اسکرزبی را احضار کرد و در حضور کلیه‌ی ارتشها به او مدال افتخار داد .
فکر می‌کنید، این بار اسکرزبی چه اشتباهی کرده بود؟ هیچ. فقط دست چپ و راستش را اشتباه گرفته بود . دستور داده بودند، عقب‌نشینی کند و به کمک جناح راست برود؛ ولی او اشتباها به طرف جلو حرکت کرده و از تپه به سمت چپ سرازیر شده بود . شهرتی که آن روز کسب کرد، تا دنیا دنیاست و کتابهای تاریخ وجود دارند، از بین نمی‌رود .

اسکرزبی هنوز هم آدم دوست‌داشتی و بی‌ریایی است، ولی آن‌قدر خنگ است که نمی‌داند برای اینکه خیس نشود، نباید زیر باران بایستد . باور کن اغراق نمی‌کنم . همه‌ی دنیا را بگردی، احمق‌تر از او پیدا نمی‌کنی . ولی تا نیم ساعت قبل به جز من و خودش کسی از این راز خبر نداشت . از همان‌روزی که به دنیا آمده، خوش‌شانسی مثل سایه تعقیبش می‌کند . یک نسل است که این سرباز در جبهه‌های نبرد می‌درخشد . زندگی نظامی او پر است از اشتباه، ولی هیچ اشتباهی نبوده که او را به مقام شوالیه، بارون، لرد یا مقام دیگری نرساند . سینه‌ی لباسش را نگاه کن؛ پر است از مدالهای رنگارنگ داخلی و خارجی . آقای عزیز، هر کدام از این مدالها، نشانه‌ی یکی از اشتباهات احمقانه‌ی اوست . وقتی این همه مدال را می‌بینی، می‌فهمی که بهترین چیز این است که آدم، خوش شانس به دنیا بیاید . آن شب به شما گفتم و باز هم تکرار می‌کنم که اسکرزبی یک احمق تمام عیار است .

 

مارک تواین

Mark Twain

Mark Twain-2

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*