web stats
Home / Literature / سروده ای از فخرالدین اسعد گرگانی : چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم

سروده ای از فخرالدین اسعد گرگانی : چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم

Fakhraldin Asaad-Gorgani

 

ادامه داستان ویس و رامین

*

چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم
دگر باره شدند از مهر بى غم
گناه رفته را پوزش ننودند
به پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزى یکى روز
نشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روى ویس در وى لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روى هر دو کام دل همى راند
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهى بنواختى چنگ
ز شادى بر سر آب آمدى سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتى
که روى ویس مثل گل شکفتى
مدار اى خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینى نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندى
ز دل منماى چندین مستمندى
زمانى دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تامار
اگر مانداست لختى زندگانى
سر آید رنجهاى این جهانى
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزى دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشى
وزین راندیشها آزاد باشى
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را مى در سر آویخت
خرد را مغز او با مى بر آمیخت
ز رامین خوش سرودى خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر
دگر باره سرودى گفت رامین
که از دل بر گرفت اندوه دیرین
رونده سرو دیدم بوستانى
سختور ماه دیدم آسمانى
شکفته باغ دیدم نوبهارى
سزاى آنکه در وى مهر کارى
گلاى دیدم درو اردیبهشتى
نسیم و رنگ او هر دو بهشتى
به گه غم سزاى غمگسارى
گه شادى سزاى شاد خوارى
سپردم دل به مهرش جاودانى
ز هر کارى گزیدم باغبانى
همى گردم میان لاله زارش
مهمى بینم شکفته نو بهارش
من اندر باگ روز و شاب مجاور
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کسى آن دهد یزدان که شاید
سزاوارست با مه چرخ گردان
ازیرا مه بدو دادست یسدان
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادى گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
ز ویس ماه پیکر جام مى خواست
بدان کز مى کند یکباره مستى
فرو شوید ز دل زنگار هستى
سمن بر ویس گفت اى شاه شاهان
به شادى زى به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزى چنین باد
همه کارت سزاى آفرین باد
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکى آفرین بر شاه کردن
سزد گر دایه روز ما ببیند
به شادى ساعتى با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه
به بزم شاه خوانیمش زمانى
که چون او نیست شه را مهربانى
پس آنگه دایه را زى شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسى نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو مى ده
که مى خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادى مى همى داد و همى خورد
مى اندر مغز او بننود گوهر
دل پر مهر او را گشت یاور
چو ویس لاله رخ را مى همى داد
نهان از شاه گفتش اى پرى
به شادى و به رامش خور مى ناب
که کشت عشق را از مى دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد
همى تا جان ما بر جاى باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشى من از تو شاد
مرا تو یاد باشى من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشى باد
دل موبد ز تیمار آتشى باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایى که مى گفتند پنهان
شنیده کرد بر خود ناشنیده
به مردى داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه مى تو بگسار
به رامین گفت رامینچنگ بردار
سرود عشقانه بر چنگ بسراى
سخن کم گوى و شادى مان بیفزاى
وزان پس داد دایه مى بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان
سرودى گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار مى همى گیرى چنان گیر
مرا از داغ همجران زرد شد روى
به مى زردى ز روى من فروشوى
مى باشد رنگ رویم ارغوانى
نداند دشمنم درد نهانى
به هر چاره که بتوانم بکوشم
مگر درد دل از دشمن بپوشم
از آن رو روسوشب مست و خرابم
که جز مستى دگر چاره نیابم
چه خوشى باشد آن میخوارگى را
کزو درمان کنى بیچارگى را
همیسه مست باشم مى گسارم
بدان تا از غم آگاهى ندارم
خبر دارد تو گویى ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همى بستاند از من عشق جانم
خدایا چارهء بیچار گانى
مرا و جز مرا چاره تو دانى
چنان کز شب بر آرى روز روشن
ازین محنت بر آرى شادى من
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همى از نالهء او نرم شد سنگ
اگر چه داشت مهر دل نهانى
پدید آمد نهانى را نشانى
دلى در تف آتش مانده ناکام
چگونه یافتى در آتش آرام
چو مستى جفت شد با مهربانى
دو آتش را فروزنده جوانى
دل رامین صبورى چون ننودى
به چونان جاى چون بر جاى بودى
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
نشسته یار پیش یار دیگر
نباشد بس عجب گر زو نشانى
پدید آید ز حال مهربانى
چنان آبى که گردد سخت بسیار
بسنبد زیر بند خویش ناچار
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از مى مست شد پیروزگر شاه
به شادى در شبستان رفت با ماه
به جاى خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستى مرو را سرزنش کرد
بدو گفت اى دریغ این خوبرویى
که با او نیست لختى مهرجویى
تو چون زیبا درختى آبدارى
شکفته تغز در باغ بهارى
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
و لیکن تلخ باشد در چشیدن
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار
بسى شوخان بى شرمان بدیدم
یکى چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسى دیدم به گیتى مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان
ندیدم چون یو رسوا مهربانى
نه همچون دوستگانت دوستگانى
نشسته راستى پیش من چنانید
که پندارید تنها هردوانید
همیشه بخت عاشق شور باشد
ز بخت شور چشمش کور باشد
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخى را که او در پس نشیند
مرو را چون که البرز بیند
شما هر دو به عشق اندر چندین
خوشى بیند و رسوایى نبینید
مابش اى بت چنین گستاخ بر من
که گستاخى کند از دوست دشمن
اگر گرددت روزى پادشا خر
مکن گستاشخى و منشین برو بر
مثال پادشا چون آتش آمد
به طبع آتش همیشه سر کش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیرى
مکن با آتش سوزان دلیرى
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بى آرام باشد
اگر چه آب او را رام یابى
چو بر چوشد تو با جوشش نتابى
مکن با من چنین گستاخ وارى
که تو با خشم من طاقت ندارى
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسى سختى بدیدم
ز هجرانت بسى تلخى چشیدم
مرا تا کى بدین سان بسته دارى
به تیغ کین دلم را خسته دارى
مکن با من چنین نا مهربانى
کجا زین هم ترا دارد زیانى
اگر روزى ز بندم گشایى
ستیزه بفگنى مهرم نمایى
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادى هر چه دارى
ترا بخشم خراسان و کهستان
تو باشى آفتابم در شبستان
جهان را جز به چشم تو نبینم
تو باشى مایهء تخت و گینم
ترا باشد همه شاهى و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
فندا اندر دلش سوزنده آتش
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
جوابش را به شیرینى بیالود
بدو گفت اى گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
دگر پیوندها بر من حرامست
نهم بر خاک پاى تو جحان بین
که خاک پاى تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپندارى که هر گز
به من خرم بود رامین گر بز
مرا در پیش چون تو آفتابى
چرا جویم فروغ ماهتابى
توى دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدى و شاهان گل ببارند
اگر من پرستارى را سزایم
ازین پس تو مرایى من ترایم
نگر تا در دل اندیشه ندارى
که تو بینى ز من زنهار خوارى
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانى که بى جان زیست نتوان
یکى تا موى اندام تو بر من
گرامیتر ز هر دو چشم روشن
گذشته رفت شاها بودنى بود
ازین پس دارمت خود کام و خشنود
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
ز گفتار چنان زیبا و در خور
یکى بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستى در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش باد
گهى زان فرد اندیشه گهى زین
نبودش هیچ کس همتاى رامین
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده
شبى تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور
سراپرده کشیده ابر دى ماه
چو روى ویس گشته پردگى ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان
نهفته ماه در ابر زمستان
چو روى ویس بانو در شبستان
نشسته بر کنار بام رامین
امید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشان
شب تاریک او را روز رخشان
کنار بام وى را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روى دلبر
هنى آمد به مغزش بوى دلبر
چو با دلبر نبودش روى پیوند
به بوى جانفزایش بود خرسند
چه دانى خوشتر از عشقى بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزى بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامت
ورا آن روز بر خیزد قیامت
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
شب تاریک با سرما بپیوست
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره اى صد رود گشتى
از آن آرش یکى اخگر نکشتى
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
غریوان با دل نالان همى گفت
نگارینا روا دارى بدین سان
تو در حانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در بر گرفته
میان قاقم و سنجاب خفته
من اینجا بى کس و بى یار مانده
دو پاى اندر گل تیمار مانده
تو در خوابى و آگاهى ندارى
که عاشق چون همى گرید بزارى
ببار اى برف برف بر جان من آتش
که بى دل را همه رنجى بود خوش
گر آهى بر زنم ابرت بسوزد
جهان هنواره ز آتش بر فروزد
الا اى باد تندى کن زمانى
در آن تندى بهم بر زن جهانى
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
به گوششدر فگن آواز زارم
بگو با وى که چون دل فگارم
به تنهایى نشسته بر چه حالم
به برف اندر آ کام بد سگالم
مگر لختى دلش بر من بسوزد
که بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زارى رام
شناب دوستى در جانش افتاد
همان دم دایه را پیشش فرستاد
همى تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتى بى شکیب و بى روان بود
فرود آمد به زودى دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام
نگارا ماهرویا زود سیرا
به خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتى
چه خوردى تا ز مهرم سیر گشتى
من آنم در وفا و مهربانى
که تو دیدى، جرا پس تو نه آنى
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادى و من در رنج و تیمار
یو با خوشى و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
ترا آسودگى داد و مرا درد
اگر یزدان همه کامى ترا داد
مرا شاید، همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامى بیابى
که به تو نازک دلى غم برنتابى
مرا باید همیشه بندگى کرد
مرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادى کن که شادى را سزایى
بران کامت که بر من پادشایى
همى دانى که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بى صبر و بى کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار
به دیدارت همى امید دارم
مسوزان این دل امیدوارم
شب تاریک بر من روز گردان
کنار تو مرا جان بوز گردان
به سرماى جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز
مرا بنماى روى جان فزایت
بهمن برساى زلف مشک سایت
بر سیمینت بر زرین برم نه
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به
دلم در مهر تو گمراه گشتست
براهم بر فراقت چاه گشتست
به درد من مضو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند
گر امید ز دیدارت ببرى
هم اکنون پردهء صبرمبدرى
مزن بر جان من تیغ جفایت
مبر امیدم از مهر و وفاینت
که من تا در زمانه زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بى آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانى
مرا از دست موبد چون رهانى
که او جفتست اگر بیدار گردد
سراسر کار ما دشخوار گردد
اگر تنها درین خانه بماند
شود بیدار و حال من بداند
ترا با وى بباید جفت ناجار
بر آیینى که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وى بگردان
که او مستست و باشد مست تادان
تن تو بر تن من نیک ماند
اگر نبپایدت کى باز داند
بدان مستى و بیهوشى همى کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوى بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
بگستردش میان آن گل و آب
سیه روباهى از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند
گل و نرگس به هم دیدى به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز
بسان مشترى پیوسته با ماه
ویا چون دانشى پیواسته با جاه
زمین پر لاله بود از روى ایشان
هوا پر مشک بود از بوى ایشان
برف ابر و پدید مآمد ستاره
همانا شد به بازى شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهر بار
دو عاشق در خوشى همراز گشته
به خوشى هر دوان انباز گشته
گهى بودى ز دست ویسه بالین
گهى از دست مهرافزاى رامین
تو گفتى شیر و مى بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده بهم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار
لب اندر لب نهاده روى بر روى
نگنجیدى میان هر دوان موى
همه شب هر دوان در راز بودند
گهى در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازى خوشى بسیار کردند
چو از مستى در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جاى سرو سیمین خشک نى بود
چه مانستى به ویسه دایهء پیر
کجا باشد کمان مانندهء تیر
به دستى دایه بود از ویس دیدار
بلى دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همى گفت
چه دیوى تو که هستى در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتد پیوند
بسى از پیشکاران سرایى
چراغ و شمع جست و روشایى
بسى پرسید وى را تو کدامى
بگو نا تو چه چیزى و چه نامى
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
نه کسى بشنید چندان بانگ و فریاد
مفر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار
همى بوسید بیجاده به شکر
همى بارید بر گلنار گوهر
ز بام و روز اندیشه همى کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد
سرودى سخت خوش با دل همى گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت
شبا بس خرمى، بس دلفروزى
همه کسى را شابى مارا چو روزى
چو هر کس را بر آید روز روشن
تاریکى پدید آمد شب من
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خورى تیر
خوشا کارا که بودى آشنایى
اگر با وى نبودستى جدایى
جهانا جز بدى کردن ندانى
دهى شادى و بازش مى ستانى
گر از نوشم دهى یک بار کامى
به پایانش دهى از ز هر جامى
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتى اندر موج بردم
که دل بر هر بدى خرسند کردم
قصاى بد مرا در مهرى افگند
فزون از مهر مار و مهر فرزند
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همى ترسم ز دورى
چو دورم نیست بر دردم صبورى
نه همچون خیشتن دانم اسیرى
نه جز دادار دانم دسگیرى
حدایا هم تو فریاد دلم رس
که جز تو نیست در گیتى مرا کس
همى نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلناع و سنبل کرده بالین
خروش شاه بشنید از شبستان
شده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتى ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت
بدو گفت اى نگارین زود بر خیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستى شدى در خواب نوشین
زهى بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانم
دلم امید بگسسته ز جانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدى دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم
همى گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پاى خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این بردار
ز خون گربه اى بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختى از خرد آب
چو رنجت را سر آید روز هنگام
ابى خون خود بر آید مر ترا کام
پس آنگه همچو گورى جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
مرو را گفت دستم ریش کردى
ز بس کاو را کشیدى و فشردى
یکى ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهى همى بر
شهنشه چون شنید آواز بت روى
نبود آنگه ز محکم چارهء اوى
رها کرد از دو دستش دست دایه
بجست از دام رسوایى بلایه
سمن بر ویس را گفت اى نگارین
چرا بودى همى حاموش چندین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادى
دلم بیهوده بر آتش نهادى
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
دلیرى یافت ویس ماه رخسار
فغان در بست و گفت اى واى بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گر چه روم راست
نشان رفتنم ناراست پیداست
مبادا هیچ زن را رشک بر شوى
که شوى رشک بر باشد بلا جوى
به بستر خفته ام با شوى خود کام
به رسوایى همى از من برد نام
به پوزش گفت وى را شاه موبد
مکن با من گمان دوستى بد
که تو جانى مرا وز جان فزونى
که جانم را به شادى رهننونى
ز مستى کردم این کارى که کردم
چرا مى خوردم و ژوپین نخوردم
مرا در بزمگه مى بیش دادى
از آن بیشى بلاى خویش دادى
به نیکى در مبادم زندگانى
اگر من بر تو بد دارم گمانى
بخواهم عذر اگر کردم گناهى
نکو کن عذر چون من عذر خواهى
گناه آید به نادانى ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را مى ببندر چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
ازو خشنود شد ویس گنهکار
به عشق اندر چنین بسیار باشد
همیشه مرد عاشق حوار باشد
گناه دوست را پوزش نماید
چو نپذیرد به پوزش در فزاید
بسا آهو که دیدم مرغزارى
خوشان پیش وى شیر شکارى
بسا دل سوخته دیدم خداوند
فگنده مهر بنده بر دلش بند
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
به عشق اندر شود هم طبع روباه
ز مهر دل شود تیزیش کندى
نیارد کرد با معضوق تندى
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
اسیر عشق را دیوانه خواند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشتهبار آرد و بالش

فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسد گرگانی4

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*