web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ازان پس که نامه برستم داد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ازان پس که نامه برستم داد‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان بيژن و منيژه‬

حرکت رستم دستان به همراه گیو به سمت کیخسرو

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫ازان پس که نامه برستم داد‬
‫همه کار گرگين بدو کرد ياد‬
‫ازو نامه بستد دو ديده پر آب‬
‫همه دل پر از کين افراسياب‬
‫پس از بهر بيژن خروشيد زار‬
‫فرو ريخت از ديده خون برکنار‬
‫بگيو آنگهی گفت منديش ازين‬
‫که رستم نگرداند از رخش زين‬
‫مگر دست بيژن گرفته بدست‬
‫همه بند و زندان او کرده پست‬
‫بنيروی يزدان و فرمان شاه‬
‫ز توران بگردانم اين تاج و گاه‬
‫وز آنجا بايوان رستم شدند‬
‫بره بر همی رای رفتن زدند‬
‫چو آن نامه ی شاه رستم بخواند‬
‫ز گفتار خسرو بخيره بماند‬
‫ز بس آفريد جهاندار شاه‬
‫بد آن نامه بر پهلوان سپاه‬
‫بگيو آنگهی گفت بشناختم‬
‫بفرمان او راه را ساختم‬
‫بدانستم اين رنج و کردار تو‬
‫کشيدن بهر کار تيمار تو‬
‫چه مايه ترا نزد من دستگاه‬
‫بهر کينه گاه اندرون کينه خواه‬
‫چه کين سياوش چه مازندران‬
‫کمر بسته بر پيش جنگاوران‬
‫برين آمدن رنج برداشتی‬
‫چنين راه دشوار بگذاشتی‬
‫بديدار تو سخت شادان شدم‬
‫وليکن ز بيژن غريوان شدم‬
‫نبايستمی کاين چنين سوگوار‬
‫ترا ديدمی خسته ی روزگار‬
‫من از بهر اين نامه ی شاه را‬
‫بفرمان بسر بسپرم راه را‬
‫ز بهر ترا خود جگر خسته ام‬
‫بدين کار بيژن کمر بسته ام‬
‫بکوشم بدين کارگر جان من‬
‫ز تن بگسلد پاک يزدان من‬
‫من از بهر بيژن ندارم برنج‬
‫فدا کردن جان و مردان و گنج‬
‫بنيروی يزدان ببندم کمر‬
‫ببخت شهنشاه پيروزگر‬
‫بيارمش زان بند تاريک چاه‬
‫نشانمش با شاه در پيشگاه‬
‫سه روز اندرين خان من شاد باش‬
‫ز رنج و ز انديشه آزاد باش‬
‫که اين خانه زان خانه بخشيده نيست‬
‫مرا با تو گنج و تن و جان يکيست‬
‫چهارم سوی شهر ايران شويم‬
‫بنزديک شاه دليران شويم‬
‫چو رستم چنين گفت بر جست گيو‬
‫ببوسيد دست و سر و پای نيو‬
‫برو آفرين کرد کای نامور‬
‫بمردی و نيروی و بخت و هنر‬
‫بماناد بر تو چنين جاودان‬
‫تن پيل و هوش و دل موبدان‬
‫ز هر نيکی بهرهور باديا‬
‫چنين کز دلم زنگ بزداديا‬
‫چو رستم دل گيو پدرام ديد‬
‫ازان پس بنيکی سرانجام ديد‬
‫بسالار خوان گفت پيش آر خوان‬
‫بزرگان و فرزانگان را بخوان‬
‫زواره فرامرز و دستان و گيو‬
‫نشستند بر خوان سالار نيو‬
‫بخوردند خوان و بپرداختند‬
‫نشستنگه رود و می ساختند‬
‫نوازنده ی رود با ميگسار‬
‫بيامد بايوان گوهر نگار‬
‫همه دست لعل از می لعل فام‬
‫غريونده چنگ و خروشنده جام‬
‫بروز چهارم گرفتند ساز‬
‫چو آمدش هنگام رفتن فراز‬
‫بفرمود رستم که بنديد بار‬
‫سوی شاه ايران بسيچيد کار‬
‫سواران گردنکش از کشورش‬
‫همه راه را ساخته بر درش‬
‫بيامد برخش اندر آورد پای‬
‫کمر بست و پوشيد رومی قبای‬
‫بزين اندر افگند گرز نيا‬
‫پر از جنگ سر دل پر از کيميا‬
‫بگردون برافراخته گوش رخش‬
‫ز خورشيد برتر سر تاجبخش‬
‫خود و گيو با زابلی صد سوار‬
‫ز لشکر گزيد از در کارزار‬
‫که نابردنی بود برگاشتند‬
‫بزال و فرامرز بگذاشتند‬
‫سوی شهر ايران نهادند روی‬
‫همه راه پويان و دل کينه جوی‬
‫چو رستم بنزديک ايران رسيد‬
‫بنزديک شهر دليران رسيد‬
‫يکی باد نوشين درود سپهر‬
‫برستم رسانيد شادان بمهر‬
‫بر رستم آمد همانگاه گيو‬
‫کز ايدر نبايد شدن پيش نيو‬
‫شوم گفت و آگه کنم شاه را‬
‫که پيمود رخش تهم راه را‬
‫چو رفت از بر رستم پهلوان‬
‫بيامد بدرگاه شاه جوان‬
‫چو نزديک کيخسرو آمد فراز‬
‫ستودش فراوان و بردش نماز‬
‫پس از گيو گودرز پرسيد شاه‬
‫که رستم کجا ماند چون بود راه‬
‫بدو گفت گيو ای شه نامدار‬
‫برآيد ببخت تو هرگونه کار‬
‫نتابيد رستم ز فرمان تو‬
‫دلش بسته ديد بپيمان تو‬
‫چو آن نامه ی شاه دادم بدوی‬
‫بماليد بر نامه بر چشم و روی‬
‫عنان با عنان من اندر ببست‬
‫چنانچون بود گرد خسروپرست‬
‫برفتم من از پيش تا با تو شاه‬
‫بگويم که آمد تهمتن ز راه‬
‫بگيو آنگهی گفت رستم کجاست‬
‫که پشت بزرگی و تخم وفاست‬
‫گراميش کردن سزاوار هست‬
‫که نيکی نمايست و خسروپرست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*