web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : مادر وحشی اثر گی دوموپاسان

داستان کوتاه : مادر وحشی اثر گی دوموپاسان

 Guy_de_Maupassa __1888

 

مادر وحشی

 

 

از آخرین باری که در ویرلونی بودم پانزده سال می گذشت . در فصل پاییز بار دیگر به آنجا رفتم تا همراه دوستم سروال- که سرانجام پس از مدت ها خانه ییلاقی اش را که پروسی ها ویران کرده بودند، باز ساخته بود- به شکار بروم .
آن ناحیه را بسیار دوست می دارم؛ یکی از آن جاهای دور افتاده دنیاست که حس بینایی آدمی را مفتون خود می کند، تا جایی که انسان با تمام وجود شیفته اش می شود . کسانی چون ما – ما که فریفته طبیعتیم – خاطرات دل انگیزی از چشمه های خاص، بیشه های خاص، برکه های خاص و تپه های خاصی که بسیار مسرت بخش به وجدمان آورده اند، در حافظه داریم…….
گاه اندیشه مان معطوف می شود به گوشه دنج جنگلی، یا انتهای سراشیبی، یا باغستانی که در جای جای آن انواع گل ها پراکنده اند، جاهایی که فقط یک بار در روزی دلپذیر دیده ایم. اما خاطره شان هم چون تصویر زنی با لباس روشن و بدن نما که صبح یک روز بهاری در خیابان دیده باشیم، در قلوب ما جای گرفته و میلی سرکش در دل و جانمان باقی گذارده است که هرگز فراموش نخواهد شد. در چنین مواقعی، آدمی احساس می کند که با نفس سرور، هم ذات گشته است .
سرتاسر منطقه روستایی ویرلونی را بسیار دوست میدارم، منطقه ای که جای جایش پر از بیشه های کوچک است و جویبارهای پرتلالؤش زیر تابش نور خورشید به رگ هایی می مانند که خون به زمین می رسانند. در این جویبارها می شود خرچنگ، قزل آلا و مارماهی صید کرد  نشاطی لاهوتی  در بسیاری جاهایش می توان آبتنی کرد و غالبا در میان علف های بلندی که در حاشیه این نهرهای کم عرض می روید، پاشله هم یافت می شود .
من هم چون بز، فرز و سبک به راهم ادامه می دادم و نگاهم به دو سگ شکاری بود که پیشاپیشم به این سو و آن سو می رفتند . سروال در یونجه زاری واقع در یکصد متری سمت راست من در جستجوی شکار بود . وقتی از پرچینی که محدوده بیشه ساندرز را مشخص می کرد گذشتم، کلبه ویران شده ای به چشمم خورد .
به یکباره تصویر آن کلبه آن طور که آخرین بار در سال 1869 دیده بودمش، در خاطرم زنده شد : کلبه ای تمیز و مرتب که درختان مو روی آن را پوشانده بودند و چند مرغ در حیاط آن به چشم می خوردند . چه چیز حزن آورتر از خانه ای مرده که اسکلت خالی و نحسش سر پا ایستاده باشد ؟
هم چنین به خاطر آوردم که یک روز بسیار خسته کننده، زن مهربان ساکن آن جا یک لیوان نوشیدنی به من داد و همان روز بود که سروال مختصری از سوابق ساکنان آن کلبه را برایم باز گفت . پدر آن خانواده که از دیرباز به شکار غیرقانونی حیوانات آن حوالی اشتغال داشت، توسط ژاندارم ها کشته شده بود . پسر خانواده که من یک بار او را دیده بودم، جوانکی بود قد بلند و خشک طبع و به نظر می آمد که او نیز در نابودی سبعانه حیوانات دست دارد . اهالی ان حوالی، ساکنان آن کلبه را “وحشی” می نامیدند .
این اسمشان بود یا لقبشان؟
سروال را صدا زدم . با گام هایی بلند هم چون درنا  نزدم آمد .
“چه بر سر ساکنان این کلبه آمده ؟ ”
و او هم این ماجرا را برایم تعریف کرد :
هنگامی که جنگ اعلام شد، پسر خانواده وحشی که در آن زمان سی و سه ساله بود به سربازی رفت و بدین ترتیب مادرش در خانه تنها ماند . اهالی چندان هم برای برای آن پیرزن دل نمی سوزاندند چون او پولدار بود و همه این را می دانستند .
لیکن پیرزن در آن خانه تک افتاده در حاشیۀ جنگل که فاصله زیادی تا دهکده داشت، تک و تنها باقی ماند . البته او که طبعی مشابه مردان خانواده اش داشت، هراسی به خود راه نمی داد . پیرزنی بود سخت بنیه، بلند قامت و باریک تن که به ندرت لب به خنده می گشود و هیچ کس را جرات مزاح با او نبود . کلا زنانی که در مزارع کار می کنند کمتر خنده به لبانشان راه می دهند؛ خنده کار مردان است و بس  آنان در عوض قلوبی حزن زده دارند که عده معدودی به آن راه می یابند؛ زندگی شان نیز غمناک و محزون است . دهقانان در میکده یاد می گیرند که چطور گهگاه با هیاهو به نشاط بپردازند، اما یاوران زندگی شان با چهره هایی همواره عبوس، هم چنان موقر باقی می مانند . عضلات صورت اینان هرگز حرکاتی را که لازمه خنده است، نیاموخته است .
مادر وحشی زندگی عادی خود را هم چون گذشته در کلبه اش که مدتی بعد پوشیده از برف شد، ادامه داد . هفته ای یک بار به دهکده می آمد تا نان و اندکی گوشت بخرد و سپس به کلبه اش باز می گشت . شایع شده بود که گرگ ها به آن حوالی آمده اند و به همین خاطر، پیرزن هر گاه به جایی می رفت تفنگی به دوش خود می انداخت –تفنگ پسرش، تفنگی زنگ زده که قنداق آن بر اثر تماس با دست، ساییده شده بود . قیافه عجیبی پیدا کرده بود؛ مادر وحشی بلند قامت که دیگر اندکی خمیده شده بود، با گام هایی بلند به آهستگی در برف عبور می کرد، در حالی که دهانه لوله تفنگ تا پشت روسری سیاهش بالا آمده بود، روسری ای که پیرزن محکم به سر خود بسته بود و موهای سپیدش را که هیچ گس هرگز ندیده بود، در خود محصور داشت .
یک روز واحدی از نظامیان پروسی در دهکده مستقر شد . افراد واحد بر حسب دارایی و امکانات هر یک از اهالی، در خانه های آن جا اسکان یافتند و سهم پیرزن که به تمول مشهور بود، چهار نفر تعیین شد .
آنان چهار سرباز تنومند سفیدتن بودند که ریش خرمایی و چشمان آبی داشتند و به رغم تمامی مشقت هایی که تا آن زمان متحمل شده بودند، هنوز هم نیرومند بودند، و نیز با وجود اینکه در کشوری به سر می بردند که در جنگ مغلوبش کرده بودند، اما رفتاری مهربانانه و مودبانه داشتند . آنان در زندگی با این زن سالخورده، حال او را کاملا مراعات می کردند و تا جایی که امکان داشت از خرج و زحمتش می کاستند . آن ها را می دیدی، هر چهار نفرشان را، که صبح هنگام بالاپوش هایشان را از تن درآورده، دور چاه حلقه زده بودند و در روشنایی کم جان هوای برفی، شالاپ-شالاپ به بدنشان که رنگ سفید متمایل به صورتی مردمان شمال اروپا را داشت آب می زدند، در حالی که مادر وحشی هم مدام در آمد و شد بود و سوپ آنان را تدارک می دید . سپس آن ها را می دیدی که آشپزخانه را تمیز می کردند، کاشی ها را دستمال می کشیدند، هیزم می شکستند، سیب زمینی پوست می کندند و کلیه کارهای خانه را هم چون چهار پسر وظیفه شناس برای مادرشان انجام می دادند .
اما پیرزن همواره به پسر خود می اندیشید که بلند قد بود و لاغراندام، بینی عقابی داشت و چشمانی قهوه ای رنگ، و سبیلی پرپشت خطی از موی سیاه پشت لبش ایجاد کرده بود . او هر روز از یکایک سربازان که کنار بخاری کلبه اش می نشستند، می پرسید : “می دانید هنگ 23 پیاده نظام فرانسه به کجا اعزام شده است؟ پسر من در آن هنگ است”
آنان هم پاسخ می دادند : “نه، نمی دانیم، اصلا نمی دانیم” و آنان که محنت و پریشان خاطری پیرزن را درک می کردند (زیرا که خود آن ها هم در وطنشان مادرانی چشم به راه داشتند)، از هیچ کاری در خدمت به او دریغ نمی ورزیدند . به علاوه پیرزن نیز آن ها را -آن چهار سرباز دشمن راـ بسیار دوست می داشت زیرا روستاییان کینه میهن پرستانه ندارند، چنان احساسی صرفا به طبقه بالای جامعه تعلق دارد . فرودستان، آنان که گزاف ترین بهای جنگ را می پردازند زیرا که ندارترین اند و هر بار جدیدی کمرشان را می شکند؛ آنان که از کشته اشان پشته ساخته می شود و به علت زیاد بودن عده اشان واقعا گوشت دم توپ اند؛ خلاصه آنان که به شدیدترین وجه متحمل مصائب سبعانه جنگ می شوند زیرا که ضعیف ترین اند و کمترین مقاومت را از خود نشان می دهند –آنان از سوز و گداز جنگ طلبانه، از آن حس تحریک شدنی افتخار، یا از آن ساخت و پاخت های سیاسی مصلحتی که ظرف شش ماه تمامی امکانات دو ملت –فاتح و مغلوب با هم- را به نابودی می کشد، اصلا چیزی نمی دانند .
مردم آن منطقه درباره چهار سرباز آلمانی که در کلبه مادر وحشی سکنی داشتند، می گفتند : “چهار نفرشان جای راحتی پیدا کرده اند”
باری، یک روز صبح، هنگامی که پیرزن در خانه تنها بود، متوجه مردی شد که از فاصله بسیار دوری در جلگه مقابل به سوی خانه او می آمد . چیزی نگذشته بود که پیرزن او را شناخت؛ پستچی مامور توزیع نامه ها بود . وی کاغذ تا شده ای به پیرزن داد و او هم عینکی را که برای دوخت و دوز استفاده می کرد از قابش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد .
خانم وحشی، این نامه حاوی اخبار تاسف آوری برای شماست . پسرتان ویگتور دیروز بر اثر اصابت خمپاره ای در نزدیکی اش که او را به دو نیم کرد، کشته شد . از آن جا که در گروهان ما در کنار هم بودیم و او درباره شما با من صحبت می کرد و می خواست که اگر اتفاقی برایش افتاد همان روز به شما اطلاع دهم، هنگام آن واقعه من نزدیک او بودم .
من ساعتش را که در جیبش بود برداشتم تا پس از پایان جنگ برای شما بیاورم .
با احترامات دوستانه،
سزار ریوو
سرباز رتبه دوم هنگ 23 پیاده نظام
تاریخ نامه مربوط به سه هفته قبل بود .
پیرزن هیچ نگریست . به قدری گیج و بهت زده شده بود که هنوز ابعاد فاجعه را درک نمی کرد و لذا خشک زده بر جای خود باقی ماند . با خود اندیشید : “ویکتور من حالا دیگر کشته شده است”آنگاه چشمانش به آرامی از اشک پر شد و اندوه به قلبش چنگ انداخت . اندیشه اینکه چه باید بکند کم کم ذهنش را پر کرد، اندیشه ای موحش و زجرآور . دیگر هرگز نمی توانست او را ببوسد، فرزندش را، پسر بزرگش را؛ هرگز  ژاندارم ها پدر را کشته بودند، پروسی ها هم پسر را . پسرش بر اثر انفجار گلوله توپ به دو نیم شده بود . می توانست آن را مجسم کند، آن صحنه هولناک را : سر فرزندش، با چشمانی باز، در حالی که گوشه سبیل پرپشتش را می جود –هم چنان که همیشه هنگام خشم چنین می کرد- به گوشه ای پرتاب می شود .
با جسد فرزندش چه کرده بودند ؟ کاش لااقل جسدش را به پیرزن پس می دادند، همان طور که شوهرش را پس داده بودند –با گلوله ای در وسط پیشانی اش
در این هنگام سر و صدایی به گوش پیرزن رسید . پروسی ها بودند که از دهکده باز می گشتند . پیرزن به شتاب نامه را در جیبش پنهان کرد و پس از زدودن اشک هایش، با قیافه همیشگی پذیرایشان شد .
آنان، هر چهار نفرشان، از فرط خوشحالی می خندیدند زیرا که خرگوشی چاق و چله –که بی تردید دزدی بود- به همراه داشتند و به پیرزن فهماندند که غذای لذیذی خواهند خورد .
پیرزن بلافاصله مشغول آماده کردن غذا شد؛ اما وقتی که می بایست خرگوش را می کشت، گرچه این نخستین بار نبود، دریافت که دل این کار را ندارد . یکی از سربازها با ضربه مشتی به پشت سر حیوان، کار را تمام کرد .
با جان دادن حیوان، پیرزن شروع به جدا کردن پوست از گوشت آن کرد؛ اما منظره خونی که پیرزن لمس می کرد و دست هایش را رنگین می ساخت، خون گرمی که او احساس می کرد هر لحظه سردتر می شود و دلمه می بندد، بر سر تا پایش لرزه انداخت و او مدام پسر بزرگش را می دید که همانند این حیوان که هنوز هم ارتعاشات بدنش قطع نشده بود، به دو نیم شده و یکپارچه خونرنگ است .
پیرزن همراه با سربازان پروسی سر سفره حاضر شد، اما غذا از گلویش پایین نمی رفت، حتی به اندازه یک لقمه، سربازها بی اعتنا به او، خرگوش را با ولع خوردند . پیرزن بی آنکه کلمه ای به زبان آورد و با قیافه ای چنان بی حالت که آنان هیچ درنیابند، از گوشه چشم نظاره اشان کرد و اندیشه ای را که در سر داشت، پروراند .
پیرزن ناگهان گفت : “یک ماه تمام است که اینجا زندگی می کنید و من حتی اسمتان را هم نمی دانم” آنان با اندکی مشکل فهمیدند که او چه می خواهد و نامشان را گفتند . این کافی نبود؛ پیرزن از آنان خواست نام هایشان را همراه نشانی خانواده هایشان روی کاغذ بنویسند . بعد با گذاشتن عینک روی بینی بزرگش، آن خط عجیب را از نظر گذراند و پس از تا کردن کاغذ آن را روی نامه ای که خبر مرگ پسرش را می داد، در جیب نهاد .
هنگامی که خوردن غذا تمام شد، پیرزن به سربازان گفت : “می خواهم کاری برایتان بکنم”
و شروع به بردن یونجگ خشک به اطاق زیر شیروانی که سربازان در آن جا می خوابیدند کرد .
آنان از اینکه چرا پیرزن این قدر به خود زحمت می دهد، متحیر بودند . او در توضیح گفت که به این ترتیب دیگر خیلی سردشان نخواهد شد و آن ها نیز کمکش کردند . کپه کپه یونجه خشک تا سقف پوشالی کلبه روی هم انباشتند و بدینسان اتاقی بزرگ با چهار دیوار علوفه ای برپا کردند؛ اتاقی گرم و عطرآگین تا بتوانند به راحتی در آن بخوابند .
هنگام شام، یکی از آنان نگران بود که چرا مادر وحشی باز هم لب به غذا نمی زند . پیرزن به او گفت که دل پیچه دارد و بعد آتش فروزانی برای گرم کردن خود برافروخت . آن چهار سرباز آلمانی هم به کمک نردبانی که هر شب از آن برای بالا رفتن استفاده می کردند، به خوابگاهشان رفتند .
همین که دریچه ورودی را پشت سر خود بستند، پیرزن نردبان را به جای دیگری برد؛ بعد در کلبه را بی سر و صدا باز کرد، به بیرون رفت، کپه های بیش تری از کاه برداشت و آشپزخانه را با آن ها پر کرد . روی برف با پاهایی برهنه چنان نرم گام برمی داشت که هیچ صدایی شنیده نمیشد . گه گاه هم می ایستاد و به صدای خروپف پرطنین و ناموزون آن چهار سرباز گوش می سپرد که دیگر به خوابی عمیق فرو رفته بودند .
هنگامی که به نظرش آمد مقدمات کار به اندازه کافی فراهم آمده است، یکی از کپه ها را به درون بخاری انداخت و پس از شعله ور شدنش آن را روی کپه های دیگر پخش کرد . سپس بیرون رفت و به تماشا ایستاد .
ظرف چند ثانیه تمامی محوطه داخلی کلبه با نوری خیره کننده روشن شد و به آتشدانی وحشت آور تبدیل گشت، کوره عظیم مشتعلی که درخشش آن از پنجره های باریک و دراز کلبه به بیرون فوران می کرد و پرتو پرتلالؤیی روی برف ها می تاباند .
سپس فریاد بلندی از قسمت فوقانی کلبه به گوش آمد؛ هنگامه ای بود از غریو انسان ها، فریادهای دلخراش حاکی از بی تابی و وحشت . سرانجام با فروافتادن دریچه ورودی خوابگاهشان، گردبادی از آتش به داخل اتاق زیرشیروانی زبانه کشید، سقف پوشالی را در هم سوزاند و هم چون شعله عظیم مشعلی، سر به آسمان کشید و بدین سان کلبه یکپارچه شعله ور شد .
دیگر هیچ صدایی از داخل به گوش نمی رسید مگر جِزوجِز آتش، صدای گر گرفتن دیوارها و افتادن تیرک ها . چیزی نگذشت که سقف نیز فروافتاد و لاشه سوزان کلبه، ستون عظیمی از شراره و دود به آسمان فرستاد .
آن منطقه پوشیده از برف، هم چون سفره ای نقره فام با سایه روشنی سرخ رنگ، می درخشید .
زنگی در دوردست ها به صدا درآمد .
وحشی پیر هم چنان در مقابل خانه ویران شده اش ایستاد؛ مسلح به تفنگش، تفنگ پسرش، تفنگی که برداشته بود تا مبادا یکی از آنان مجال گریز یابد .
هنگامی که پیرزن همه چیز را تمام شده دید، تفنگش را داخل آتشدان انداخت . صدای بلند انفجار گلوله در آسمان پیچید .
دهقانان و پروسی ها همه در حال آمدن به آن جا بودند . پیرزن را در حالی که آسوده دل و خشنود روی کنده درختی نشسته بود، یافتند .
یک افسر آلمانی که به فصاحت فرانسوی زده ها فرانسوی صحبت می کرد از پیرزن پرسید : “سربازانی که با تو زندگی می کردند کجا هستند؟”
پیرزن دست نحیفش را به سوی توده سرخ آتش که رو به خاموشی بود دراز کرد و محکم پاسخ داد : “آن جا”
همه به دور او حلقه زدند . افسر پروسی پرسید : “چطور شد که کلبه آتش گرفت؟”
پیرزن گفت : “من بودم که آتش زدم”
هیچ کس حرف پیرزن را باور نمی کرد؛ همه تصور می کردند که وقوع غیرمنتظره این حادثۀ هولناک، عقل از سر او برده است . لذا  در حالی که همگان به دور او جمع می شدند و گوش فرا می دادند، پیرزن کل ماجرا را از آغاز تا به پایان تعریف کرد، از دریافت نامه تا آخرین غریو مردانی که همراه خانه او سوخته بودند . پیرزن تمام احساس خود را و نیز تمام اعمال خود را با جزئیات کامل باز گفت .
هنگامی که همه چیز را تعریف کرد، دو تکه کاغذ از جیب خود بیرون آورد و دوباره عینکش را به چشم زد تا در واپسین کورسوی آتش آن ها را از هم تشخیص دهد . سپس در حالی که یکی از آن دو تکه کاغذ را نشان می داد گفت : “این، خبر مرگ ویکتور است” و با نشان دادن تکه دیگر در حالی که با سر به ویرانه سرخ رنگ کلبه اش اشاره می کرد، افزود : “این، این هم اسامی آن هاست تا خبرش را برای خانواده هایشان بنویسید” با خاطری آسوده تکه کاغذ را به طرف افسری که شانه پیرزن را در دست داشت گرفت و افزود : “حتما بنویسید که چطور این اتفاق افتاد و حتما به مادرانشان بگویید که من این کار را کردم، من، ویکتور سیمون وحشی  یادتان نرود”
افسر با فریاد به زبان آلمانی فرامینی صادر کرد . پیرزن را گرفتند و با خشونت کنار دیوارهای هنوز هم داغ خانه اش بردند . سپس دوازده نفر به سرعت در دوازده قدمی او به صف شدند . پیرزن که خود همه چیز را می دانست، بی حرکت ایستاد و منتظر ماند .
طنین فرمانی در آسمان پیچید و بلافاصله پس از آن، صدای ممتد شلیک گلوله بلند شد . آن گاه صدای تک شلیکی به گوش آمد .
پیرزن به زمین نیفتاد بلکه فرو نشست، گویی که پاهایش را درو کرده بودند .
افسر پروسی نزدیک او آمد . پیرزن تقریبا به دو نیم شده بود و نامه به خون آغشته اش را در دست پژمرده اش فشرده بود .
دوستم سروال افزود : “آلمانی ها برای گرفتن انتقام، خانه ییلاقی این منطقه را که متعلق به من بود، ویران کردند”
اما من به مادران آن چهار مرد مهربان که در آن خانه سوزانده شده بودند و به قهرمانی سبعانه آن مادر دیگر که کنار دیوار تیرباران شده بود، می اندیشیدم .
و من سنگ کوچکی را از زمین برداشتم که هنوز هم از شعله های آتش سیاه مانده بود .

گی دوموپاسان

مترجم : حسین پاینده

Guy de Maupassa - 3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*