web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : زمان اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : زمان اثر سکینه محمدی

biologicalclockman

زمان

هر روزراس ساعت دو از خانه بيرون می آمد . از خانه تا ايستگاه اتوبوس پانزده دقيقه راه بود . اگر خيلی آهسته می رفت پانزده دقيقه در راه بود واگرتندهم قدم برمی داشت پانزده دقيقه طول می

کشيد تا از خانه به ايستگاه اتوبوس برسد . برای خودش هم بسيار جای تعجب داشت، هر بار که زمان گرفته بود پانزده دقيقه در راه بود . چه تند می رفت و چه آهسته، برای همين هميشه آهسته می

رفت و سعی می کرد که از کنار ديوار که سايه داشت حرکت کند .

در ايستگاه، اگر به اتويوس اول می رسيد چهل دقيقه طول می کشيد تا به محل کارش برسد . و اگر اتوبوس قبل از رسيدن او به ايستگاه، می رفت پنجاه دقيقه طول می کشيد تا به محل کارش برسد .

اما برای او چندان فرقی نداشت که به اتوبوس اول برسد يا به اتوبوس دوم، چون هميشه طوری برنامه ريزی می کرد که حداقل بيست ذقيقه زودتر از ساعت چهار به محل کارش برسد و تا زمان

رسمی شروع کار، پشت ميزش می نشست . کاغذهايی را که روی ميزش بود مرتب می کرد . يکي از برگه ها را بر می داشت، چهار لا می کرد و خودش را با آن باد می زد تا از گرمای صورتش

کم شود . بطری آبی را که از روز قبل در يخچال محل کارش گذاشته بود می آورد و روی ميز می گذاشت و جرعه جرعه آب سرد را می خورد و به در ورودی خيره می شد .

اولين نفری که داخل دفتر می آمد آبدارچی شرکت بود، با يک عدد روزنامه عصر آن روز و صورت عرق کرده و چشم های سرخ. هميشه سرش را برای او تکان می داد و داخل آشپرخانه می شد،

بدون هيچ حرفی. خيلی وقت بود که صدای آبدارچی را نشنيده بود. حتی بعضی وقت ها با خودش فکر کرده بود که آبدارچی شان لال است که حرف نمی زند .

پنج دقيقه بعد، خانم همکارش می آمد داخل دفتر با بادبزن صورتی ای که دستش بود . به او لبخند می زد و هميشه از گرمی هوا گله می کرد .عينک آفتابی اش را داخل کيفش می گذاشت و به اتاق

کارش می رفت .

ده دقيقه، بعد رييسش می آمد . با او خوش و بشی می کرد و داخل اتاق مديريت می رفت که رو به روی ميز کارش يود .

امروز تصميم گرفت که راس ساعت دو از خانه بيرون نيايد . ساعت مچی اش را که هميشه دستش بود در آورد و روی طاقچه گذاشت . ساعت دو و سی دقيقه از خانه بيرون آمد . آهسته آهسته از

کنار ديوار به طرف ايستگاه رفت . اتوبوس اول رفته بود . اتوبوس دوم که آمد سوار نشد . ده دقيقه بعد اتوبوس سوم آمد . سوار شد و مثل همبشه روی صندلی اول نشست و پنجره را تا آخر باز کرد .

ايستگاه آخر که پياده شد تاکسی نگرفت . تصميم گرفت قدم زنان از داخل پارک به طرف دفتر کارش برود . بوی گل ها تمام فضای پارک را پر کرده بود . نفس عميقی کشيد تا بوی گل ها را به درون

ريه هايش بکشد . هر روز آن قدر عجله داشت که اصلا يادش می رفت پارکی هم سر راهش قرار دارد که پر است از گل های خوش بو .

به دفتر کارش که رسيد طبق عادت هميشگي دست چپش را بالا نياورد تا ساعت را ببيند . از پله های دفتر بالا رفت و پشت ميز کارش نشست . کاغذهای روی ميزش را مرتب کرد، کاغذی را چهار

لا کرد و خودش را با آن باد زد . بطری آب را از داخل يخچال آورد و روی ميزش گذاشت و جرعه جرعه آب سرد را خورد و به در ورودی خيره شد .

اولين نفری که داخل دفتر شد آبدارچی شان بود با روزنامه ی عصر آن روز و صورت عرق کرده و چشم های سرخ . سرش را تکان داد و داخل آشپرخانه رفت، بدون هيچ حرفی .

پنج دقيقه بعد، خانم همکارش آمد با بادبزن صورتی ای که دستش بود و از گرمی هوا گله داشت . عينک آفتابی اش را داخل کيفش گذاشت و به طرف اتاق کارش رفت .

ده دقيقه بعد، رييسش آمد . با او خوش و بشی کرد و به طرف اتاق مديريت رفت .

با چشم رييسش را تعقيب کرد و يواشکی ساعت ديواری ای را که درست روبه رويش، داخل اتاق مديريت بود، نگاه کرد که ساعت چهار عصر را نشان می داد .

سکینه محمدی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*