web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : شب لک لک ها اثر گابریل گارسیا مارکز

داستان کوتاه : شب لک لک ها اثر گابریل گارسیا مارکز

Gabriel Garcia Marquez - 02

 

شب لک لک ها
سه تایی دور میز نشسته که یک نفر ، سکه ای در شکاف دستگاه موزیک انداخت و دستگاه آھنگی را از سر گرفت که تمام شب پخش شده بود ، فرصت نکردیم به بقیه اش فکر کنیم . قبل از اینکه یادمان بیاید کجا ھستیم قبل از اینکه جھت باد را بفھمیم ، اتفاق افتاد . یکی از ما کورمال کورمال دستش را به طرف پیشخوان درازکرد( ما دست را نمی دیدیم ، صدایش را می شنیدیم ) به یک لیوان خورد و بعد با دو دست رھا شده روی آن سطح سخت بی حرکت ماند . آنوقت سه تایی توی تاریکی دنبال ھم گشتیم و ھمدیگر را آنجا روی پیشخوان، در مفصل ھای سی انگشت تلمبار شده رویھم ، پیدا کردیم، یکی گفت : بریم .

بلند شدیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد . هنوز فرصتی برای گیج شدن پیدا نکرده بودیم . وقتی داشتیم از دالان می گذشتیم، صدای موزیکی را از نزدیک شنیدیم که دور ما چرخ می زد . بویی شنیدیم شبیه عطر زنهای غمگینی که نشسته بودند و انتظار می کشیدند . در حالی که به سمت در می رفتیم ، قبل از اینکه بوی تلخ دیگری مربوط به زنی که در کنار در نشسته بود، به استقبال مان بیاید ، خلاء طولانی دالان را در مقابلمان احساس کردیم . گفتم : ما داریم می ریم .

زن هیچ جوابی نداد . وقتی از جا بلند شد ، صدای غژ غژ تاب را شنیدم که انگار داشت به سمت بالا می رفت صدای قدمهایی را روی تخته های شل حس کردیم و یکبار دیگر برگشتن زن را ، وقتی لوله ها به غژ غژ در آمدند و در پشت سر ما سفت بسته شد . برگشتیم ، درست آنجا، پشت سر ما باد تند و تیزی صبحی ناپیدا در حال وزیدن بود و صدایی که می گفت : از اونجا برین کنار می خواهم با این رد شم . خودمان را عقب کشیدیم صدا دوباره گفت : هنوز که پشت در هستین .

فقط بعد از آن ، وقتی به هر طرف چرخیدیم و صدا همه جا بود گفتیم : نمی تونیم از اینجا بریم بیرون ، لک لک ها چشمامونو در آوردن . آنوقت صدای باز شدن چند در را شنیدیم . یکی از ما دستش را از دست بقیه جدا کرد . شنیدم که توی تاریکی به زحمت به جلو خزید ، مردد بود و همین جور که به اشیاء دور برمان می خورد . از میان تاریکی گفت : ممکنه تابوت باشن آنگه گوشه ای خزیده بود و حالا کنار ما نفس می کشید ، گفت : صندوقن . من از کوچیکی بلد بودم بوی لباسهای انبار شده رو تشخیص بدم .

بعد راه افتادیم به آنطرف . زمین نرم و هموار بود ، مثل خاک کوبیده شده ، یک نفر دستش را دراز کرد . تماس پوست کشیده و زنده ای را احسا س کردیم، اما دیگر دیوار طرف مقابل را احساس نکردیم . گفتیم : این یه زنه . آن یکی ، همان که از صندوقها حرف زده بود ، گفت : فکر میکنم خوابیده باشه . بدن کسی ناگهان زیر دستهای ما تکان خورد لرزید حس کردیم دارد فرار می کند ، اما مثل این نبود که از دسترس ما خارج شود ، بلکه به این می ماند که اصلا ازبین رفته باشد . با اینهمه، بعد از لحظه ای ساکت، منقبض، تکیه زده، شانه به شانه، باقی ماندیم، صدایش را شنیدیم گفت: اونجا کیه؟ بی آنکه جم بخوریم جواب دادیم : مائیم .

جابجا شدن در تخت و صدای خش خشی و حرکت کورمال کورمال پاهایی که در آن تاریکی دنبال سر پایی ها گشتند ، به گوش رسید . آنوقت در خیال مجسم کردیم که زن نشسته است و دارد ما را نگاه می کند، در حالی که هنوز کاملا از خواب بیدار نشده است . گفت : اینجا چی کار می کنین ؟ گفتیم : نمی دونیم لک لک ها چشمامونو در آوردن . صدا گفت که چیزهایی در این مورد شنیده است . روزنامه ها گفته بودند که سه مرد توی حیاطی که پنج  شش لک لک ، هفت لک لک هم آنجا بود در حال خوردن آبجو بوده اند . یکی از آن مردها ، به تقلید از لک لک ها مثل آنها شروع می کند به آواز خواندن . بعد گفت : بدیش این بود که این کار و یک ساعت طول داد . اینطوری شد که پرنده ها روی میز پریدن و چشمهای اونها رو در آوردن .

گفت که روزنامه اینطور گفته بودند ، اما هیچکس آن را باور نکرده بود . گفتیم : اگه مردم می رفتند اونجا ، حتما لک لک ها رو می دیدن . زن گفت : رفتن ، روز بعد حیاط پر از آدم بود . اما زنه لک لک ها رو با خودش به یه جای دیگه ای برده بود . وقتی چرخیدم، زن از حرف زدن ایستاد . آنجا دوباره دیوار بود . کافی بود تا بچرخیم و دیوار را پیدا کنیم . در اطراف ما نزدیک به ما ، همیشه یک دیوار بود یکی از ما دوباره دستش را از دستها ی ما جدا کرد . دوباره حرکت کور مال کورمال مرددش را روی زمین شنیدیم، داشت می گفت : حالا نمی دونم صندوقها کدوم طرفند . فکر می کنم داریم از یه راه دیگه می ریم .

گفتم : از این طرف بیا . یک نفر اینجا نزدیک ماست . شنیدیم که نزدیک شد . حس کردیم که از کنار ما بلند شد و دوباره نفس گرمش به چهره ما خورد به او گفتیم : دستات رو به اون طرف دراز کن یک نفر اونجاست که مارو می شناسه . بایستی دستش را دراز کرده باشد ، بایستی تا جایی که نشانی داده بودیم حرکت کرده باشد، چون لحظه ای بعد، برگشت تا به ما بگویید : گمونم، یه پسر بچه است . به او گفتیم : خوبه ، ازش بپرس ما رو می شناسه .

پرسید . صدای بی اعتنا و ساده پسر بچه ای را شنیدیم که می گفت : بله شما را می شناسم، شما اون سه مردی هستین که لک لک ها چشماشونو در آوردن . بعد دوباره صدای یک آدم بزرگ آمد . صدای زنانه ای که به نظر می رسید پشت در بسته ای قرار دارد، داشت می گفت : باز داری با خودت حرف می زنی . صدای بچه گانه بی اعتنا گفت : نه می دونی چیه ، همون مردایی که لک لک ها چشمهاشونو در آوردن دوباره اینجان . سرو صدای لوله ها به گوش می رسید . بعد صدای زنانه نزدیکتر از بار اول گفت : اونارو ببر خونشون . پسرک گفت : نمی دونم کجا زندگی می کنن .

صدای زنانه گفت: بد خلقی نکن . همه عالم از شبی که لک لک ها چشماشونو در آوردن، می دونن که اونا کجا زندگی میکنن . بعد با آهنگ دیگری به صحبتش ادامه داد . انگار خطابش به ما بود: موضوع اینه که هیچکس نخواسته اینو باور کنه، می گن که این از خبرهای جعلی روزنامه هاس واسه اینکه فروششان را بالا ببرند . هیچکس لک لک ها را ندیده . پسرک گفت : ولی اگه اونا رو ببرم تو خیابان، هیچکس حرفم رو باور نمی کنه . جم نمی خوردیم، ساکت بودیم، تکیه داده به دیوار، صدایش را می شنیدیم .

زن گفت : اگه این بخواد شما رو ببره، فرق می کنه . رویهم رفته هیچکس به حرف پسر بچه ها اهمیت نمی ده . صدای بچه گانه ای مداخله کرد : اگه با اینا برم تو خیابون و بگم همون آدمهایی هستن که لک لک ها چشماشو نو در آوردن، بچه ها بهم سنگ می زنن، همه می گن محال چنین چیزی اتفاق افتاده باشه . یک لحظه سکوت بود . بعدش هم، حالا دارم ” تری و دزدای دریایی” رو می خونم یکی در گوش ما گفت : من راضیش می کنم . خودش را به سمت جایی که صدا بود کشید .

گفت : منم ازش خوشم می آد . لااقل به ما بگو این هفته برای ” تری” چه اتفاقی افتاد . فکر کردیم :  داره تلاش می کنه اعتمادش رو جلب کنه ولی پسرک گفت : واسم جالب نیست . تنها چیزی که دوست دارم رنگهاشونه . گفتیم : ” تری” دچار مشکل شده . پسرک گفت : این مال جمعه بود . امروز یکشنبه اس. چیزی که برام جالب رنگهاشونه . این را با صدا ی سرد ، خالی از احساس و بی اعتنا گفت .

وقتی آن یک برگشت گفتیم : انگار سه روزه که گم شدیم و یک بار هم خستگی در نکردیم . یکی گفت : خیلی خوب ، بیاین یک دقیقه استراحت کنیم، ولی دستامون رو ول نکنیم . نشستیم، خورشید نا پیدای بی رمق شروع کرد به گرم کردن شانه های ما . اما حتی حضور آفتاب هم برایمان جالب نبود . حضورش را آنجا، در هر طرف احساس می کردیم . دیگر مفهوم فاصله، وقت و جهت را از دست داده بودیم، چند صدا رد شدند . گفتیم : لک لک ها چشمهای ما رو در آوردن . یکی از صداها گفت : اینا روزنامه هارو جدی گرفتن . صداها محو شدند و ما همچنان به همان شکل نشسته بودیم، شانه به شانه، به امید اینکه در عبور صداها ودر آن تصاویر ، بو یا صدایی آشنا بگذرد .

آفتاب همچنان روی سر ما می تابید . آنوقت یکی گفت : بیاین یه دفعه دیگه به سمت دیوار بریم . بقیه، بی حرکت، با سر های بلند کرده به سوی روشنایی ناپیدا : هنوز نه، صبر کنیم لااقل آفتاب صورتمون رو بسوزونه .

 

گابریل گارسیا مارکز

Gabriel Garcia Marquez - 03

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*