Home / Short Stories / داستان کوتاه : مفقود شدن برچه اثر رمکو کامپرت

داستان کوتاه : مفقود شدن برچه اثر رمکو کامپرت

1995-03-27 Amsterdam portret van Remco Campert (1929)

 

مفقود شدن برچه ، س اثر رمکو کامپرت
چند هفته می شد که از” برچه ” خبری نبود . والدینش ، دوستان نزدیک من ، بی آنکه جرات این را داشته باشند که به هم بگویند در اعماق قلبشان امید یافتن پسرشان را از دست داده بودند . پلیس تمام رودخانه ها ، جویبارها و راه آبهایی که احتمال می داد می تواند جسد را در آنها پیدا کند بدون نتیجه جستجو کرده بود . شرح ماجرا در روزنامه ها و رادیوها پخش شده بود . کوشش فالگیر ها هم در یافتن سرنخی از آن پسرک بلوند شش ساله بی ثمر مانده بود .

پدر ” برچه ” ، آنتون ، خبرنگار تحصیل کرده ای که در یک از معتبرترین هفته نامه های ما کارمی کرد ، بیشتر ساعات روز را مثل آدمهای فلج گوش به رادیو از روی صندلی دسته دارش تکان نمی خورد ، رادیویی که از صبح تا شب با امواج صدایش که آم مرد ناشاد را شستشو می داد . گاهی از جا می جهید و به مامورین تفحص تلفن میکرد ، با زاری و گاه داد و قال از آنها می خواست که با تمام قدرت به جستجوی شان ادامه دهند . گاهی هم می پرید توی ماشینش و با سرعتی سرسام آور در جاده های کوچک حومه های شهر می راند و با دیدن بچه دهاتی ای در کنار جاده چنان پا می گذاشت روی ترمز که جیغ لاستیک ها را در می آورد .

زنش ، سونیا ، تمام وقت در رختخوابش دراز کشیده بود و عکس های برچه و اسباب بازیها و نقاشی هایش را دور و برش ریخته بود ولب به غذا نمی زد . لبخندی روی لبش بازی می کرد که برای من هم به سختی قابل رویت بود ، زیرا ماتمی که موجب آن می شد ابعادی را به خود پذیرفته بود که یک غریبه مشکل می توانست متوجه آن شود . وقتی وارد اتاقش می شدم همیشه خیلی مودبانه به استقبالم می آمد ، صندلی ای پیش می کشید واز این در و آن در چیزهایی می گفت که نشان دهد انگار چیز بدی رخ نداده و فقط برای استراحت و رفع خستگی برای ساعتی به بستر پناه برده است .

بالاخره صبحی رسید که من توی ماشینم نشستم و به سمت نقطه ای از سرزمینم راندم که در آن هنوز جنگلی بود که بندرت جای پای کسی در آن دیده می شد . روزهای متوالی که درون خانه و بیرون با آنتون و سونیا گذارنده بودم و شاهد رنج شان بودم ، همراه با حس ضعف برای فرو نشاندن عذابشان ، مرا از پا انداخته بود . دلم می خواست برای یک روز هم که شده از همه آن چیزهای وحشتناکی دور باشم که مرا بیاد آن مصیبت می انداخت که بر دوستانم وارد شده بود . نزدیک به ظهر بود که به حوالی جنگل رسیدم . ماشینم را در خیابانی خلوت و پوشیده از برگ پارک کردم . خورشید می درخشید ، آسمان بی ابر بود و در آن قسمت از جنگل که قدم زنان در آن پیش می رفتم و سبکبال و سرخوش روی توده نرم علف هائی که پای درختان روئیده بودند پا می گذاشتم ، هوا خنک و معطر بود . احساس می کردم دوباره متولد شده ام . همه آن مصیبت هائی که از چندی پیش روی دوشم سنگینی می کرد مثل ردائی کتانی از سر شانه هایم لغزید .

برای ساعت ها آن قدر به قدم زدن ادامه دادم تا از پای افتادم و تصمیم گرفتم برای لحظه ای استراحت کنم . روی توده ی علفی نشستم ، پشت به تنه قطور درختی جنگلی و سیگاری گیراندم . چشم هایم را بستم و از خستگی ام حظ بردم که بعد از مدت ها دوباره به خستگی ای بدنی و سالم تبدیل شده بود . از وقتی که بار دیگر به جهان مسکونی برگشته بودم چندان زمانی نمی گذشت اما سعی می کردم آن را احساس نکنم و میتوانم بگویم که توانستم خوب از پس آن برایم .

وقتی سیگارم را کشیدم ، با ملاحظه این دستور که به ما می گوید در جنگل و خلنگ زار خطر آتش سوزی زیاد است با دقت زیاد ته سیگارم را خاموش کردم . بعد تا آن جائی که در توانم بود آن را به دورترین نقطه پرتاب کردم ، در میان بوته زارهائی که بغل در بغل در کنار هم روییده بودند . زمانی از پرتاب کردنش نگذشته بود که به تردید افتادم نکند ته سیگار کاملا خاموش نشده باشد . یله در میان شک و یقین از جا برخاستم تا با جستن آن به این دو دلی پایان دهم .

وقتی بوته ها را در سر راهم کج می کردم و رو به زمین خم می شدم ناگهان با چیزی برخورد کردم که از وحشت سر جا میخ کوبم کرد .

میان بوته ها توده ای لباس بود . لباس های بچگانه ، یک جفت کفش کوچک قهوه ای ، جفتی جوراب ، شورت و یک شلوار خاکی رنگ و یک پیراهن روی لباس زیر ها ساعت مچی ای بود که خم شدم و آن را برداشتم تا خوب نگاهش کنم گر چه به آن نیاز نبود چون تا همین جاش مطمئن بودم که مال بچه بود . البته ساعت واقعی نبود ، از آن ساعت های بچگانه ارزان و بند پلاستیکی بود که عقربه هاش حرکت نمی کرد . پدرش آن را به او هدیه داده بود و برچه از داشتن آن چون طاووسی مغرور به خود می بالید . به پشت آن نگاه کردم ، دیدم حرف اول نام برچه روی آن فلز بی بها تراشیده شده بود . کار سونیا بود ، جلو خودم آن را انجام داده بود . دیگر ذره ای تردید نمانده بود . لباس ها ، لباس های برچه بود و ساعت ، ساعت او .

برایم مسلم بود که جسد کوچک او در جائی همین نزدیکی ها افتاده است ، خدا می دانست چه رفتار وحشتناکی با او شده بود ، چون یقین داشتم که دیگر او را زنده نخواهم دید . به نظر می آمد که این وظیفه من بود سر ضرب به پلیس تلفن کنم ، اما به سرم زد که شاید بد نباشد به جستجویم ادامه دهم . اما کجا ؟ ناتوان از تصمیم گیری به پیرامونم نگاه می کردم و ساعت مچی هنوز در دستم بود . از آن به بعد جنگل را در نور متفاوتی می دیدم . زیبائی های طبیعت که کمی پیشتر برایم سرچشمه شادی و توانائی بودند ، اکنون به پرده ای جلو صحنه می نمود که ترسناکی صحنه را در پشت آن فقط می شد حدس زد ، صحنه ای که به قیمت از دست رفتن جان کودکی بی گناه در آن نمایشی بازی شده بود .

به هر جا که نگاه کردم نشانی از برچه نیافتم . آنگاه ( شاید تصادفی ، البته از آن روز به بعد من دیگر به تصادف چندان اعتقادی ندارم ) چشم به بالا گرداندم و بعد در آن بالا بر درختی که زیرش نشسته بودم ( نه قابل تصور نبود ، نه اصلا ، اما روشن مثل آفتاب ) در چنگالی که از دو شاخه درخت شکل یافته بود بار نگی سفید – خاکستری ، در نور خورشید که از برگ ها به پائین می چکید ، کرم ابریشم عظیم الجثه ای را دیدم که به نیروی باد تکان می خورد ؛ به عقب و جلو .

 

رمکو کامپرت

ترجمه نسیم خاکسار

Remco Wouter Campert -2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*