web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : رسيد اين سگالش بگودرز و طوس

چنین گفت فردوسی پاکزاد : رسيد اين سگالش بگودرز و طوس

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

حمله طوس به همراه گودرز و تنی چند از دلاوران به سپاهیان توران

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫رسيد اين سگالش بگودرز و طوس‬
‫سر سرکشان خيره گشت از فسوس‬
‫چنين گفت با طوس گودرز پير‬
‫که ما را کنون جنگ شد ناگزير‬
‫سه روز ار بود خوردنی بيش نيست‬
‫ز يکسو گشاده رهی پيش نيست‬
‫نه خورد و نه چيز و نه بار و بنه‬
‫چنين چند باشد سپه گرسنه‬
‫کنون چون شود روی خورشيد زرد‬
‫پديد آيد آن چادر لاژورد‬
‫ببايد گزيدن سواران مرد‬
‫ز بالا شدن سوی دشت نبرد‬
‫بسان شبيخون يکی رزم سخت‬
‫بسازيم تا چون بود يار بخت‬
‫اگر يک بيک تن بکشتن دهيم‬
‫وگر تاج گردنکشان برنهيم‬
‫چنين است فرجام آوردگاه‬
‫يکی خاک يابد يکی تاج و گاه‬
‫ز گودرز بشنيد طوس اين سخن‬
‫سرش گشت پردرد و کين کهن‬
‫ز يک سوی لشکر به بيژن سپرد‬
‫دگر سو بشيدوش و خراد گرد‬
‫درفش خجسته بگستهم داد‬
‫بسی پند و اندرزها کرد ياد‬
‫خود و گيو و گودرز و چندی سران‬
‫نهادند بر يال گرزگران‬
‫بسوی سپهدار پيران شدند‬
‫چو آتش بقلب سپه بر زدند‬
‫چو دريای خون شد همه رزمگاه‬
‫خروشی برآمد بلند از سپاه‬
‫درفش سپهبد بدو نيم شد‬
‫دل رزمجويان پر از بيم شد‬
‫چو بشنيد هومان خروش سپاه‬
‫نشست از بر تازی اسپی سياه‬
‫بيامد ز لشکر بسی کشته ديد‬
‫بسی بيهش از رزم برگشته ديد‬
‫فرو ريخت از ديده خون بر برش‬
‫يکی بانگ زد تند بر لشکرش‬
‫چنين گفت کايدر طلايه نبود‬
‫شما را ز کين ايچ مايه نبود‬
‫بهر يک ازيشان ز ما سيصدست‬
‫بوردگه خواب و خفتن بدست‬
‫هلا تيغ و گوپالها برکشيد‬
‫سپرهای چينی بسر در کشيد‬
‫ز هر سو بريشان بگيريد راه‬
‫کنون کز بره بر کشد تيغ ماه‬
‫رهايی نبايد که يابند هيچ‬
‫بدين سان چه بايد درنگ و بسيچ‬
‫برآمد خروشيدن کرنای‬
‫بهر سو برفتند گردان ز جای‬
‫گرفتندشان يکسر اندر ميان‬
‫سواران ايران چو شير ژيان‬
‫چنان آتش افروخت از ترگ و تيغ‬
‫که گفتی همی گرز بارد ز ميغ‬
‫شب تار و شمشير و گرد سپاه‬
‫ستاره نه پيدا نه تابنده ماه‬
‫ز جوشن تو گفتی ببار اندرند‬
‫ز تاری بدريای قار اندرند‬
‫بلشکر چنين گفت هومان که بس‬
‫ازين مهتران مفگنيد ايچ کس‬
‫همه پيش من دستگير آوريد‬
‫نبايد که خسته بتير آوريد‬
‫چنين گفت لشکر ببانگ بلند‬
‫که اکنون به بيچارگی دست بند‬
‫دهيد ار بگرز و بژوپين دهيد‬
‫سران را ز خون تاج بر سر نهيد‬
‫چنين گفت با گيو و رهام طوس‬
‫که شد جان ما بی گمان بر فسوس‬
‫مگر کردگار سپهر بلند‬
‫رهاند تن و جان ما زين گزند‬
‫اگر نه بچنگ عقاب اندريم‬
‫وگر زير دريای آب اندريم‬
‫يکی حمله بردند هر سه به هم‬
‫چو برخيزد از جای شير دژم‬
‫نديدند کس يال اسپ و عنان‬
‫ز تنگی بچشم اندر آمد سنان‬
‫چنين گفت هومان بواز تيز‬
‫که نه جای جنگست و راه گريز‬
‫برانگيخت از جايتان بخت بد‬
‫که تا بر تن بدکنش بد رسد‬
‫سه جنگ آور و خوار مايه سپاه‬
‫بماندند يکسر بدين رزمگاه‬
‫فراوان ز رستم گرفتند ياد‬
‫کجا داد در جنگ هر جای داد‬
‫ز شيدوش، وز بيژن گستهم‬
‫بسی ياد کردند بر بيش و کم‬
‫که باری کسی را ز ايران سپاه‬
‫بدی يارمان اندرين رزمگاه‬
‫نه ايدر به پيکار و جنگ آمديم‬
‫که خيره بکام نهنگ آمديم‬
‫دريغ آن در و گاه شاه جهان‬
‫که گيرند ما را کنون ناگهان‬
‫تهمتن به زاولستانست و زال‬
‫شود کار ايران کنون تال و مال‬
‫همی آمد آوای گوپال و کوس‬
‫بلشکر همی دير شد گيو و طوس‬
‫چنين گفت شيدوش و گستهم شير‬
‫که شد کار پيکار سالار دير‬
‫به بيژن گرازه همی گفت باز‬
‫که شد کار سالار لشکر دراز‬
‫هوا قير گون و زمين آبنوس‬
‫همی آمد از دشت آوای کوس‬
‫برفتند گردان بر آوای اوی‬
‫ز خون بود بر دشت هر جای جوی‬
‫ز گردان نيو و ز نيروی چنگ‬
‫تو گفتی برآمد ز دريا نهنگ‬
‫بدانست هومان که آمد سوار‬
‫همه گرزور بود و شمشيردار‬
‫چو دانست کامد ورا يار طوس‬
‫همی برخروشيد برسان کوس‬
‫سبک شد عنان و گران شد رکيب‬
‫بلندی که دانست باز از نشيب‬
‫يکی رزم کردند تا چاک روز‬
‫چو پيدا شد از چرخ گيتی فروز‬
‫سپه بازگشتند يکسر ز جنگ‬
‫کشيدند لشکر سوی کوه تنگ‬
‫بگردان چنين گفت سالار طوس‬
‫که از گردش مهر تا زخم کوس‬
‫سواری چنين کز شما ديده ام‬
‫ز کنداوران هيچ نشنيده ام‬
‫يکی نامه بايد که زی شه کنيم‬
‫ز کارش همه جمله آگه کنيم‬
‫چو نامه بنزديک خسرو رسد‬
‫بدلش اندرون آتشی نو رسد‬
‫بياری بيايد گو پيلتن‬
‫ز شيران يکی نامدار انجمن‬
‫بپيروزی از رزم گرديم باز‬
‫بديدار کيخسرو آيد نياز‬
‫سخن هرچ رفت آشکار و نهان‬
‫بگويم بپيروز شاه جهان‬
‫بخوبی و خشنودی شهريار‬
‫بباشد بکام شما روزگار‬
‫چنانچون که گفتند برساختند‬
‫نوندی بنزديک شه تاختند‬
‫دو لشکر بخيمه فرود آمدند‬
‫ز پيکار يکباره دم برزدند‬
‫طلايه برون آمد از هر دو روی‬
‫بدشت از دليران پرخاشجوی‬
‫چو هومان رسيد اندران رزمگاه‬
‫ز کشته نديد ايچ بر دشت راه‬
‫به پيران چنين گفت کامروز گرد‬
‫نه بر آرزو گشت گاه نبرد‬
‫چو آسوده گردند گردان ما‬
‫ستوده سواران و مردان ما‬
‫يکی رزم سازم که خورشيد و ماه‬
‫نديدست هرگز چنان رزمگاه‬

‫‫‫‫‫

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*