Home / Short Stories / داستان کوتاه : ماجرای‌ کوگلماس‌ اثر وودی آلن

داستان کوتاه : ماجرای‌ کوگلماس‌ اثر وودی آلن

Woody Allen - 3

 

ماجرای‌ کوگلماس‌

 
کوگلماس‌، استاد علوم‌ انسانی‌ “سیتی‌ کالج‌”، برای‌ بار دوم‌ ازدواج‌ ناموفقی‌کرده‌ بود . دافنه‌ کوگلماس‌ زنی‌ یغور و بدقواره‌ بود . به‌ علاوه‌ کوگلماس‌ دو پسرخنگ‌ از زن‌ اولش‌، فلو، داشت‌ و تا خرخره‌ غرق‌ در پرداخت‌ نفقه‌ و حق‌ اولادبود .

روزی‌ کوگلماس‌ پیش‌ روان‌کاوش‌ ناله‌کنان‌ گفت‌ : “از کجا می‌دانستم‌ که‌اوضاع‌ این‌قدر افتضاح‌ می‌شود؟ دافنه‌ قول‌ داده‌ بود، کی‌ فکر می‌کرد که‌ آن‌قدرجلو خودش‌ را ول‌ کند که‌ مثل‌ توپ‌ چاق‌ شود؟ درست‌ است‌، چندرغازی‌ هم‌از خودش‌ داشت‌، که‌ البته‌ تضمینی‌ برای‌ ازدواج‌ ما نبود، اما ازدواج‌روی‌هم‌رفته‌ بدک‌ نبود، هر چند مخم‌ داغ‌ کرده‌ بود . متوجه‌ عرضم‌ که‌ هستید؟”

کوگلماس‌ کچل‌ و مثل‌ خرس‌ پشمالو، اما جلد و چابک‌ بود . دنبال‌ حرفش‌را گرفت‌ : “باید سراغ‌ زن‌ دیگری‌ بروم‌ . باید کسی‌ را برای‌ خودم‌ دست‌ و پا کنم‌ . شاید سر و وضعم‌ مناسب‌ نباشد، اما من‌ مردی‌ هستم‌ که‌ دلم‌ برای‌ عشق‌ لک‌ می‌زند .

محتاج‌ لطافتم‌، جوانی‌ام‌ که‌ برنمی‌گردد، پس‌ قبل‌ از این‌که‌ عمرم‌ تلف‌شود می‌خواهم‌ در ونیز به‌ عشقم‌ برسم‌، در “رستوران‌ 21” بگویم‌ و بخندم‌ وتو نور شمع‌ و شراب‌ قرمز دل‌ بدهم‌ و قلوه‌ بگیرم‌ . متوجه‌ عرضم‌ که‌ هستید؟

دکتر مندل‌ روی‌ صندلی‌اش‌ جابه‌جا شد و گفت‌: “رابطه بی‌بند و بارمشکلی‌ را حل‌ نمی‌کند . چشم‌هات‌ را نبند . مشکلات‌ تو عمیق‌تر از این‌حرف‌ها هستند .”

کوگلماس‌ ادامه‌ داد: “باید هوای‌ رابطه‌ای‌ را که‌ می‌گویم‌ سخت‌ داشته‌باشم‌ , نمی‌خواهم‌ دوباره‌ کارم‌ به‌ طلاق‌ و طلاق‌کشی‌ بکشد، دافنه‌ پدرم‌ رادرمی‌آورد .”

ـ آقای‌ کوگلماس‌…

طرف‌ نباید از سیتی‌ کالج‌ باشد، چون‌ دافنه‌ همان‌جا کار می‌کند . نه‌ این‌که‌استادان‌ سی‌. سی‌. ان‌، وای‌ تحفه‌ای‌ باشند اما بعضی‌ از دانشجویان‌ دختر…

ـ آقای‌ کوگلماس‌…

ـ کمکم‌ کنید . دیشب‌ خواب‌ دیدم‌ که‌ داشتم‌ در چمن‌زاری‌ می‌دویدم‌ و یک‌سبد دستم‌ بود که‌ رویش‌ نوشته‌ شده‌ بود : امکانات‌ , بعد یک‌هو دیدم‌ سبدسوراخ‌ است‌ .

آقای‌ کوگلماس‌، بدترین‌ کاری‌ که‌ ممکن‌ است‌ بکنید آن‌ است‌ که‌ دست‌ به‌اقدامی‌ بزنید . این‌جا شما باید فقط‌ احساسات‌ خودتان‌ را بیان‌ کنید و ما با هم‌آن‌ها را تجزیه‌ و تحلیل‌ خواهیم‌ کرد . شما بیش‌ از آن‌ تحت‌ معالجه‌ بوده‌اید که‌ندانید یک‌شبه‌ معالجه‌ نخواهید شد . هر چه‌ باشد من‌ یک‌ روان‌کاوم‌، شعبده‌بازکه‌ نیستم‌ .

کوگلماس‌ که‌ داشت‌ از صندلی‌اش‌ بلند می‌شد گفت‌: “پس‌ شاید من‌ به‌ یک‌شعبده‌باز احتیاج‌ دارم‌.” و از آن‌ لحظه‌ به‌بعد دیگر پیش‌ روان‌کاو نرفت‌ .

چند هفته‌ بعد، وقتی‌ که‌ کوگلماس‌ و دافنه‌ مثل‌ دو تکه‌ اثاثیه کهنه‌ گوشه آپارتمان‌ خود افتاده‌ بودند، تلفن‌ زنگ‌ زد .

کوگلماس‌ گفت‌: “من‌ برمی‌دارم‌… الو.”

صدایی‌ گفت‌ : “کوگلماس‌؟ کوگلماس‌، من‌ پرسکی‌ هستم‌ .”

ـ کی‌؟

ـ پرسکی‌. یا شاید بهتر است‌ بگویم‌ پرسکی‌ کبیر .

ـ ببخشید؟

ـ شنیده‌ام‌ دنبال‌ شعبده‌باز می‌گردی‌ تا زندگی‌ات‌ را کمی‌ زیبا کند؟ بله‌ یاخیر؟

کوگلماس‌ زیر لب‌ گفت‌ :

“هیس‌! گوشی‌ را نگذار؟ داری‌ از کجا زنگ‌می‌زنی‌ پرسکی‌؟”

بعد از ظهر روز بعد، کوگلماس‌ سه‌طبقه‌ پلکان یک‌ بلوک‌ آپارتمان‌مخروبه‌ را در محله باشویک‌ بروکلین‌ بالا رفت‌ . در حالی‌ که‌ در راه‌روی‌تاریک‌ به‌ زحمت‌ اطرافش‌ را می‌دید دری‌ را که‌ دنبالش‌ می‌گشت‌ پیدا کرد وزنگ‌ زد . به‌ خودش‌ گفت‌ که‌ از این‌کار متأسف‌ خواهی‌ شد . چند ثانیه‌ بعد مردلاغر و کوتاه‌ قدی‌ که‌ انگار از موم‌ ساخته‌ شده‌ بود به‌ او خوش‌آمد گفت‌ .

کوگلماس‌ گفت‌: “شما پرسکی‌ بزرگ‌ هستید؟”

ـ پرسکی‌ کبیر . چایی‌ می‌خورید؟

نه‌، من‌ شور می‌خواهم‌، موسیقی‌ می‌خواهم‌، عشق‌ و زیبایی‌ می‌خواهم‌ .

یعنی‌ چایی‌ نمی‌خواهید؟ عجیب‌ است‌ , بسیار خوب‌ , بنشینید .

پرسکی‌ دوباره‌ پیدایش‌ شد، در حالی‌ که‌ پشت‌ سرش‌ یک‌ چیز بزرگ‌ راروی‌ چرخ‌ می‌کشید . چند دستمال‌ ابریشمی‌ کهنه‌ را که‌ روی‌ آن‌ افتاده‌ بودندبرداشت‌ و خاکش‌ را فوت‌ کرد . یک‌ کمد کوچک‌ ارزان‌قیمت‌ چینی‌ بود که‌لاک‌ بدی‌ رویش‌ خورده‌ بود .

وگلماس‌ گفت‌: “پرسکی‌؟ چه‌ خیالی‌ داری‌؟”

پرسکی‌ گفت‌: “گوش‌ کن‌ . این‌کار خیلی‌ قشنگی‌ست‌ . من‌ آن‌ را برای‌ برنامه دلاوران‌ پایتیاس‌ درست‌ کرده‌ بودم‌ اما برنامه‌ به‌هم‌ خورد، حالا برو توی‌ کمد.”

ـ چرا؟ تا از هر طرف‌ شمشیر و چیزهای‌ دیگر در آن‌ فرو کنی‌ ؟

ـ اصلا این‌جا شمشیری‌ می‌بینی‌ ؟

کوگلماس‌ قیافه‌ای‌ گرفت‌ و غرغرکنان‌ توی‌ کمد رفت‌ . چشمش‌ به‌ یک‌جفت‌ سنگ‌ الماس‌ بدلی‌ زشت‌ که‌ روی‌ چوب‌ نتراشیده‌ چسبانده‌ شده‌ ودرست‌ روبه‌روی‌ صورتش‌ بودند افتاد و گفت‌ :

ـ اگر دستم‌ انداخته‌ باشی‌ وای‌ به‌ حالت‌ .

چه‌ دست‌ انداختنی‌! خب‌ اصل‌ قضیه‌ این‌ است‌ که‌ اگر یک‌ کتاب‌ داستانی‌را توی‌ این‌ کمد بیندازم‌ و درش‌ را ببندم‌ و سه‌ تا ضربه‌ به‌ آن‌ بزنم‌، تو خودت‌ رادر آن‌ کتاب‌ خواهی‌ یافت‌ .

کوگلماس‌ قیافه‌ای‌ ناباورانه‌ به‌ خودش‌ گرفت‌ .

پرسکی‌ گفت‌: “این‌ عین‌ حقیقته‌. به‌ خدا قسم‌ . نه‌ فقط‌ رمان‌، بلکه‌ داستان‌کوتاه‌، نمایشنامه‌، شعر هم‌ همین‌طور . با هر زنی‌ که‌ توسط‌ بهترین‌نویسنده‌های‌ جهان‌ خلق‌ شده‌ می‌توانی‌ آشنا شوی‌ . هر کسی‌ که‌ همیشه‌ دررویاهایت‌ بوده‌ . می‌توانی‌ هر چه‌قدر که‌ بخواهی‌ با یک‌ خوشگل‌ درجه‌ یک‌ باشی‌ .

بعد هر وقت‌ که‌ دلت‌ را زد داد می‌کشی‌ و من‌ در یک‌ چشم‌ به‌هم‌زدن‌برت‌ می‌گردانم‌ همین‌جا.”

ـ پرسکی‌، مطمئنی‌ که‌ مخت‌ تکان‌ نخورده‌ ؟

پرسکی‌ گفت‌: “دارم‌ راست‌شو بهت‌ می‌گم‌، هیچ‌کاری‌ نداره‌.”

کوگلماس‌ مردد باقی‌ مانده‌ بود : “چی‌ داری‌ می‌گی‌! یعنی‌ این‌ قوطی‌ آشغال‌دست‌ساز تو می‌تواند به‌ من‌ هم‌چین‌ حالی‌ بدهد؟”

ـ باید بیست‌ چوب‌ بالاش‌ بدهی‌ .

کوگلماس‌ کیف‌ پولش‌ را درآورد و گفت‌: “تا نبینم‌ باور نمی‌کنم‌ .”

پرسکی‌ پول‌ را در جیب‌ شلوارش‌ گذاشت‌ و به‌ طرف‌ کتاب‌خانه‌ رفت‌:”خب‌، کی‌ را می‌خواهی‌ ببینی‌؟ خواهر کری‌؟ هستر پرین‌؟ افیلیا ؟ شاید یکی‌ ازشخصیت‌های‌ سال‌ بلو، هی‌! تمپل‌ دِریک‌ چه‌طوره‌؟ گرچه‌ برای‌ مردی‌ به‌ سن‌و سال‌ تو زیاده‌ . خیلی‌ جون‌ می‌خواد .”

ـ می‌خوام‌ فرانسوی‌ باشه‌ . می‌خوام‌ یک‌ معشوقه فرانسوی‌ داشته‌ باشم‌ .

ـ نانا؟

ـ نه‌ نمی‌خواهم‌ مجبور شوم‌ به‌ خاطرش‌ پول‌ بدهم‌ .

ـ ناتاشای‌ جنگ‌ و صلح‌ چه‌طوره‌؟

ـ گفتم‌ فرانسوی‌ . فهمیدم‌. اِما بواری‌ چه‌طوره‌؟ به‌ نظرم‌ حرف‌ نداره‌ .

ـ باشه‌ کوگلماس‌ . وقتی‌ که‌ نخواستی‌ یک‌ داد بزن‌ .

پرسکی‌ یک‌ جلد کتاب‌ جیبی‌ رمان‌ فلوبر را انداخت‌ توی‌ کمد . همان‌طورکه‌ پرسکی‌ درهای‌ کمد را می‌بست‌ کوگلماس‌ پرسید: “مطمئنی‌ خطری‌ندارد؟”

ـ مطمئن‌! چی‌ توی‌ این‌ دنیای‌ مسخره‌ مطمئنه‌؟

پرسکی‌ سه‌ ضربه‌ به‌کمد زد و بعد در را باز کرد . کوگلماس‌ رفته‌ بود .

درهمان‌ لحظه‌، کوگلماس‌ در خانة‌ شارل‌ و اِما بواری‌ در “ایونویل‌” ظاهر شد . زن‌ زیبایی‌ پشت‌ به‌ او ایستاده‌ بود و ملافه‌ای‌ را تا می‌کرد . کوگلماس‌ در حالی‌که‌ به‌ اِمای‌ زیبا خیره‌ شده‌ بود با خود فکر کرد دیگر این‌ را نمی‌توانم‌ باور کنم‌ .این‌ خیلی‌ عجیب‌ است‌ . من‌ واقعاً این‌جا هستم‌ . و این‌هم‌ اوست‌!

اِما با تعجب‌ برگشت‌ و گفت‌: “خدای‌ من‌، مرا ترساندی‌ . تو دیگه‌ کی‌هستی‌؟”

او با همان‌ لهجه روان‌ ترجمه انگلیسی‌ کتاب‌ جیبی‌ حرف‌ می‌زد .

کوگلماس‌ فکر کرد این‌ زن‌ واقعاً عقل‌ را از سر می‌پراند . بعد با توجه‌ به‌این‌که‌ فهمید اِما او را مخاطب‌ قرار داده‌ گفت‌: “ببخشید. من‌ سیدنی‌ کوگلماس‌هستم‌ .

از سیتی‌ کالج‌، استاد علوم انسانی سی‌. سی‌. ان‌. وای‌، در حومه شهر.وای‌ خدا!”

اِما بواری‌ با لوندی‌ لبخند زد و گفت‌: “چیزی‌ میل‌ دارید؟”

کوگلماس‌ فکر کرد وای‌ که‌ چه‌قدر خوشگل‌ است‌ . چه‌قدر با همسرعجوزه‌ام‌ فرق‌ دارد! وسوسه آنی‌ شدیدی‌ او را فرا گرفت‌ تا بر این‌ موجودرویایی‌ آغوش‌ بگشاید و به‌ او بگوید همان‌ زنی‌ است‌ که‌ تمام‌ عمر دررؤیاهایش‌ بوده‌ است‌ .

با صدای‌ دورگه‌ ای‌ گفت‌: “بله‌، نه‌، بله‌ باشه‌ .”

اِما با لحن‌ شیطنت‌باری‌ که‌ خیلی‌ پرمعنی‌ بود گفت‌: “شارل‌ امروز تمام‌ روزمنزل‌ نمی‌یاد .”

بعد از نوشیدن‌، آن‌ها رفتند تا در روستای‌ زیبای‌ فرانسوی‌ کمی‌ بگردند. اِما در حالی‌ که‌ دست‌ کوگلماس‌ را گرفته‌ بود گفت‌: “من‌ همیشه‌ در آرزوی‌غریبه اسرارآمیزی‌ بودم‌ که‌ روزی‌ ظاهر شودومرا از یک‌ نواختی‌ زندگی‌کسالت‌آور دهاتی‌ نجات‌ بدهد.”

از کلیسای‌ کوچکی‌ گذشتند . اما زیر لب‌ گفت‌: “از لباست‌ خیلی‌ خوشم‌می‌یاد . این‌ دور و برها هرگز چنین‌ چیزی‌ ندیده‌ام‌. خیلی‌… خیلی‌ مدرنه‌.”

کوگلماس‌ با لحن‌ رمانتیکی‌ گفت‌: “بهش‌ گرم‌ کن‌ می‌گن‌ . از حراجی‌خریدم‌.”

یک‌ساعتی‌ زیر درختی‌ لمیدند و در گوش‌ هم‌ پچ‌پچ‌ کردند و با نگاه‌ به‌ یک‌ دیگر چیزهایی‌ بسیار عمیق‌ و بامعنی‌ گفتند .

بعد کوگلماس‌ بلند شد . تازه‌ یادش‌ آمده‌ بود که‌ باید دافنه‌ را دربلومینگدیل‌ ببیند . به‌ اِما گفت‌ : “باید برم‌ . اما نگران‌ نباش‌ . دوباره‌ برمی‌گردم‌ .”

اِما گفت‌: “امیدوارم ”

کوگلماس‌ در اوج‌ خوشی‌ بود . هر دو به‌خانه‌ برگشتند . او صورت‌ اِما راکف‌ دستش‌ گرفت‌ و سپس‌ داد زد: “خیله‌ خُب‌ پرسکی‌ . باید قبل‌ از سه‌ و نیم‌ توبلومینگدیل‌ باشم‌ ”

صدای‌ بامبی‌ به‌ وضوح‌ شنیده‌ شد و کوگلماس‌ باز در بروکلین‌ بود .

پرسکی‌ فاتحانه‌ گفت‌: “خب‌؟ چی‌ گفتم‌؟”

ببین‌ پرسکی‌ . الان‌ به‌ خاطر قرارم‌ با زن‌ سلیطه‌ ام‌ باید بروم‌ به‌ خیابان‌لگزینگتن‌، اما کی‌ می‌تونم‌ دوباره‌ برم‌ اون‌جا؟ فردا؟”

ـ با کمال‌ میل‌ . فقط‌ یک‌ بیست‌ چوقی‌ بیار و راجع‌ به‌ این‌ موضوع‌ به‌ کسی‌چیزی‌ نگو .

ـ نه‌ بابا، می‌خوام‌ حتماً به‌ روپرت‌ مرداک‌ خبر بدهم‌ .

کوگلماس‌ یک‌ تاکسی‌ صدا زد و با سرعت‌ به‌ شهر رفت‌ . از خوش‌حالی‌قلبش‌ در سینه‌ نمی‌گنجید . با خودش‌ گفت‌: “من‌ عاشق‌ام‌، یک‌ راز فوق‌العاده‌دارم‌ ” اما از چیزی‌ که‌ خبر نداشت‌ این‌ بود که‌ در آن‌ لحظه‌ دانش‌جویان‌ درکلاس‌های‌ درس‌ متعدد در سراسر کشور از معلم‌های‌شان‌ می‌پرسیدند: “این‌کاراکتر در صفحة‌ 100 کیست‌؟ یک‌ یهودی‌ کچل‌ دارد مادام‌ بواری‌ رامی‌بوسد؟”

یک‌ معلم‌ در “سوفالز” در داکوتای‌ جنوبی‌ آهی‌ کشید و فکر کرد، خدایاامان‌ از این‌ بچه‌ها با ماری‌جوآنا و ال‌ اسی‌ دی‌ شان‌ . چه‌ چیزهایی‌ که‌ به‌مخیله‌ شان‌ خطور نمی‌کند!

دافنه‌ با عصبانیت‌ گفت‌: “کجا بودی‌؟ ساعت‌ چهار و نیمه‌ ”

کوگلماس‌ گفت‌: “تو ترافیک‌ گیر کردم‌ ”

کوگلماس‌ روز بعد به‌ دیدن‌ پرسکی‌ رفت‌ و درعرض‌ چند دقیقه‌ به‌ نحومعجزه‌ آسایی‌ دوباره‌ در ایونویل‌ بود . اِما نمی‌توانست‌ خوش‌حالی‌ خود را ازدیدن‌ او پنهان‌ کند

ساعاتی‌ را با هم‌ گذراندند، خندیدند و درباره گذشته متفاوت‌ شان‌ صحبت‌ کردند و کوگلماس‌ با خودش‌ نجوا کرد: “ای‌ خدا  من‌ ومادام‌ بواری‌ , من‌که‌ از امتحان‌ انگلیسی‌ سال‌ اول‌ رد شدم‌!”

با گذشت‌ ماه‌ها، کوگلماس‌ بارها پرسکی‌ را دید و رابطi نزدیک‌ وپرشوری‌ با اِما بواری‌ پیدا کرد . روزی‌ کوگلماس‌ به‌ شعبده‌باز گفت‌: “مطمئن‌شو که‌ همیشه‌ قبل‌ از صفحة‌ 120 مرا تو کتاب‌ بفرستی‌، باید همیشه‌ قبل‌ ازاین‌که‌ با این‌ رودلف‌ آشنا بشه‌ او را ببینم‌ ”

پرسکی‌ پرسید: “چرا؟ نمی‌توانی‌ حریف‌ رودلف‌ شوی‌؟”

ـ حریف‌ رودلف‌ شوم‌؟ او از نجیب‌زاده‌های‌ زمین‌دار است‌ . این‌ها کاری‌جز لاس‌زدن‌ با زن‌ها و اسب‌سواری‌ ندارند . برای‌ من‌ رودلف‌ مثل‌ یکی‌ ازمدل‌های‌ مردی‌ است‌ که‌ در روزنامه “لباس‌ زن‌” عکس‌شان‌ را می‌اندازند که‌ سرش‌ را هم‌ مثل‌ هلموت‌ برگر اصلاح‌ کرده‌ . اما برای‌ اِما خیلی‌ چیز تحفه‌ای‌است‌ .

ـ و شوهرش‌ به‌ هیچ‌چیز شک‌ ندارد؟

ـ اون‌ در عالم‌ هپروت‌ است‌ . یک‌ پزشک‌ یار بی‌بو و خاصیت‌ است‌ که‌ با یک‌ رقاص‌ پر شر و شور دمخور شده‌ . شارل‌ ساعت‌ ده‌ می‌خوابد در حالی‌ که‌ اِما تازه‌ می‌خواهد کفش‌های‌ رقصش‌ را پا کند. خب‌… بعدا می‌بینمت‌ .

و بار دیگر کوگلماس‌ وارد کمد شد و بلافاصله‌ به‌ مِلک‌ بواری‌ در ایونویل‌رفت‌ . به‌ اِما گفت‌ : “چه‌طوری‌ شیرین‌عسلم‌؟”

اِما آهی‌ کشید و گفت‌: “اوه‌، کوگلماس‌، چه‌ چیزهایی‌ را که‌ نباید تحمل‌ کنم‌ . دیشب‌ موقع‌ شام‌ حضرت‌ والا وسط‌ دسر خوابش‌ برد . من‌ داشتم‌ با تمام‌ وجوددرباره رستوران‌ ماکسیم‌ و باله‌ صحبت‌ می‌کردم‌ که‌ یک‌ باره‌ دیدم‌ صدای‌خرناس‌ می‌آید ”

کوگلماس‌ گفت‌ : “اشکالی‌ ندارد، عزیزم‌ . حالا من‌ این‌جا هستم‌ ”

کوگلماس‌ در حالی‌ که‌ عطر فرانسوی‌ اِما را می‌بویید با خود فکر کرد که‌ من‌واقعا استحقاق‌ این‌را دارم‌ . به‌ اندازه کافی‌ رنج‌ کشیده‌ام‌، به‌ اندازه کافی‌ به‌روان‌کاوها پول‌ داده‌ام‌ . آن‌قدر گشتم‌ که‌ از پا افتادم‌ . این‌زن‌ جوان‌ و لوند است‌ ومن‌ این‌جا چند صفحه‌ بعد از لئون‌ و درست‌ قبل‌ از رودلف‌ هستم‌ . اگر درفصل‌های‌ درست‌ ظاهر شوم‌، حتماً موفق‌ خواهم‌ شد .

مطمئنا اِما به‌ همان‌ اندازه کوگلماس‌ خوش‌حال‌ بود . او برای‌ هیجان‌ جان‌ می‌داد و داستان‌های‌ کوگلماس‌ از زندگی‌ شبانه برادوی‌، ماشین‌های‌ تندرو وهالیوود و هنرپیشه‌هایش‌، زیبای‌ جوان‌ فرانسوی‌ را مسحور کرده‌ بود .

آن‌شب‌ اِما همان‌طور که‌ با کوگلماس‌ قدم‌زنان‌ از کلیسای‌ آبه‌ بورنیسیان‌می‌گذشتند، التماس‌کنان‌ گفت‌: “بازم‌ از اُ. جی‌. سیمپسون‌ برام‌ بگو ”

ـ چی‌ بگم‌؟ این‌ مرد محشره‌ . همه‌ جور رکورد می‌گذاره‌ . چه‌ حرکاتی‌،هیشکی‌ به‌ پاش‌ نمی‌رسه‌ .

اِما با حسرت‌ گفت‌: “و جایزه‌های‌ اسکار؟ حاضرم‌ همه‌ چیزم‌ را بدهم‌ تا یکی‌ از آن‌ها را بگیرم‌ ”

ـ اول‌ باید کاندیدا شوی‌ .

ـ می‌دانم‌ . خودت‌ توضیح‌ دادی‌ . اما من‌ مطمئنم‌ که‌ می‌توانم‌ هنرپیشگی‌کنم‌ . البته‌، باید یکی‌ دو تا کلاس‌ بروم‌ . شاید با استراسبرگ‌، بعد اگر یک‌ آژانس‌خوب‌ پیدا کنم‌…

ـ باید ببینم‌، باید ببینم‌ . با پرسکی‌ صحبت‌ می‌کنم‌ .

آن‌شب‌، بعد از آن‌که‌ کوگلماس‌ صحیح‌ و سالم‌ به‌ آپارتمان‌ پرسکی‌برگشت‌، این‌ فکر را که‌ اِما به‌ دیدن‌ او به‌ نیویورک‌ بیاید، مطرح‌ کرد .

پرسکی‌ گفت‌: “بگذار درباره‌اش‌ فکر کنم‌ . شاید بتوانم‌ راهی‌ پیدا کنم‌ . چیزهای‌ عجیب‌تر از این‌هم‌ اتفاق‌ افتاده‌اند ” البته‌ نتوانست‌ هیچ‌یک‌ از آن‌موارد را به‌ یاد بیاورد .

آن‌شب‌ وقتی‌ که‌ کوگلماس‌ دیر به‌ خانه‌ برگشت‌ دافنه‌ بر او غرید:

هیچ‌معلوم‌ هست‌ کجا همه‌ش‌ می‌گردی‌؟ نکنه‌ جایی‌ نم‌ کرده‌ای‌ داری‌؟

کوگلماس‌ با خستگی‌ گفت‌ : ” آره‌، درست‌ حدس‌ زدی‌، منم‌ از اون‌جورمردها هستم‌ . با لئونارد پاپکن‌ بودم‌ بابا . داشتیم‌ درباره کشاورزی‌ سوسیالیستی‌در لهستان‌ صحبت‌ می‌کردیم‌ . او دیوانه این‌ موضوع‌ است‌ ”

دافنه‌ گفت‌ : “باشه‌ ولی‌ تازگی‌ها عجیب‌ و غریب‌ شده‌ای‌ . خیلی‌ از من‌دوری‌ می‌کنی‌ . لطفا تولد پدرم‌ را فراموش‌ نکن‌ . روز شنبه‌ ”

کوگلماس‌ در حالی‌ که‌ به‌ طرف‌ حمام‌ می‌رفت‌ گفت‌ : “اوه‌، حتماً حتماً ”

ـ همه فامیل‌ من‌ می‌آیند . دوقلوها را می‌توانیم‌ ببینیم‌ و پسرخاله‌  هامیش‌ .

وباید با پسرخاله‌ هامیش‌ مودب‌تر باشی‌ . او از تو خوشش‌ می‌آید .

کوگلماس‌ در حالی‌ که‌ در حمام‌ را می‌بست‌ و صدای‌ زنش‌ خفه‌ می‌شدگفت‌ :

صحیح‌، دوقلوها!” به‌ در تکیه‌ داد و نفس‌ عمیقی‌ کشید . به‌ خودش‌ گفت‌تا چند ساعت‌ دیگر دوباره‌ در ایونویل‌ خواهد بود، پیش‌ محبوبش‌ . و این‌بار،اگر همه‌ چیز خوب‌ پیش‌ می‌رفت‌، اِما را با خود می‌آورد .

بعد از ظهر روز بعد، ساعت‌ سه‌ و ربع‌، پرسکی‌ دوباره‌ مشغول‌ جادوگری‌بود .

کوگلماس‌ خندان‌ و مشتاق‌ در مقابل‌ اِما ظاهر شد . دوتایی‌ چند ساعتی‌ درایونویل‌ با بینه‌ بودند و بعد دوباره‌ سوار کالسکه بواری‌ شدند . به‌ پیروی‌ ازدستورات‌ پرسکی‌، چشم‌های‌شان‌ را بستند و تا ده‌ شمردند . وقتی‌چشم‌های‌شان‌ را باز کردند، کالسکه‌ تازه‌ داشت‌ کنار در پهلویی‌ هتل‌ پلازامی‌ایستاد . کوگلماس‌ همان‌روز با خوش‌بینی‌ یک‌ سوئیت‌ در آن‌جا رزرو کرده‌بود .

اِما در حالی‌ که‌ با خوش‌حالی‌ دور اتاق‌ خواب‌ می‌چرخید و از پنجره‌ شهررا تماشا می‌کرد گفت‌: “عاشقشم‌ ! درست‌ همان‌طور است‌ که‌ در رویاهایم‌ می‌دیدم‌. آن‌جا اف‌. ای‌. اُ شوارتز است‌ و آن‌ هم‌ سنترال‌ پارک‌، شری‌ کدام‌ یکی‌است‌؟ آها  آن‌جا  فهمیدم‌، خیلی‌ محشر است‌ ”

روی‌ تخت‌خواب‌ جعبه‌های‌ هالستون‌ و سن‌ لورن‌ بودند . اِما یک‌ بسته‌ راباز کرد و یک‌ دست‌ شلوار مخمل‌ سیاه‌ را در برابر هیکل‌ بی‌نقصش‌ گرفت‌ .

کوگلماس‌ گفت‌: ” کت‌ و شلوار مال‌ رالف‌ لورن‌ است‌ . وقتی‌ آن‌ را بپوشی‌خیلی‌ خوشگل‌ می‌شوی‌ . بیا شکرپنیر…”

اِما در حالی‌ که‌ جلو آینه‌ ایستاده‌ بود فریاد کشید : ” هیچ‌وقت‌ این‌قدرخوش‌حال‌ نبوده‌ام‌ . بیا بریم‌ بیرون‌ . می‌خواهم‌ “گروه‌ کُر” و گاگنهایم‌ و این‌ یاروجک‌ نیکلسون‌ را که‌ آن‌قدر حرفش‌ را می‌زنی‌ ببینم‌. هیچ‌کدام‌ از فیلم‌هایش‌ رانشان‌ می‌دهند؟”

در دانشگاه‌ استانفورد پروفسور گفت‌: “هیچ‌ سر درنمی‌آورم‌. اول‌ یک‌کاراکتر عجیب‌ به‌ اسم‌ کوگلماس‌، و حالا اِما از کتاب‌ رفته‌ است‌ . خوب‌، فکرمی‌کنم‌ چیزی‌ که‌ واقعاً یک‌ اثر کلاسیک‌ را مشخص‌ می‌کند آن‌ است‌ که‌ شمامی‌توانید آن‌ را هزاربار بخوانید و هر بار چیز تازه‌ای‌ در آن‌ پیدا کنید ”

عشاق‌ تعطیلات‌ آخر هفته خوشی‌ را گذراندند . کوگلماس‌ به‌ دافنه‌ گفته‌ بود که‌ برای‌ یک‌ سمپوزیوم‌ به‌ بوستن‌ می‌رود و دوشنبه‌ برخواهد گشت‌ . او واِما، در حالی‌ که‌ قدر هر لحظه‌ را می‌دانستند سینما رفتند، در چاینا تاون‌ شام‌خوردند . دو ساعت‌ به‌ دیسکو رفتند و موقع‌ خواب‌ یک‌ فیلم‌ سینمایی‌ تماشاکردند . روز یک‌شنبه‌ تا ظهر خوابیدند، از سوهو دیدن‌ کردند و در رستوران‌ الن‌، آدم‌های‌ مشهور را تماشا کردند .

یک‌شنبه‌ شب‌ در سوئیت‌ شان‌ با شامپاین‌خاویار خوردند و تا صبح‌ حرف‌ زدند .

آن‌روز صبح‌ موقعی‌ که‌ با تاکسی‌ به‌آپارتمان‌ پرسکی‌ می‌رفتند کوگلماس‌ فکر کرد خیلی‌ شلوغ‌ پلوغ‌ بود ولی‌ارزشش‌ را داشت‌ . نمی‌توانم‌ او را خیلی‌ این‌جا بیاورم‌، اما گه‌ گاه‌ تنوع‌ جالبی‌ درمقایسه‌ با ایونویل‌ خواهد بود .

در آپارتمان پرسکی‌، اِما وارد کمد شد، جعبه‌های‌ لباس‌های‌ تازه‌اش‌ رادور و برش‌ مرتب‌ گذاشت‌ و با چشمکی‌ گفت‌ : “دفعه دیگه‌ خونه من‌ ” پرسکی‌سه‌ ضربه‌ به‌ کمد زد . اتفاقی‌ نیفتاد. سرش‌ را خاراند . دوباره‌ ضربه‌ زد اما بازهیچ‌ جادویی‌ اتفاق‌ نیفتاد . زیرلب‌ گفت‌: ” ام‌! یه‌ اشکالی‌ پیش‌ آمده‌ ”

کوگلماس‌ فریاد کشید: ” پرسکی‌، داری‌ شوخی‌ می‌کنی‌! چه‌طور ممکنه‌کار نکنه‌!”

ـ آروم‌ باش‌، آروم‌ باش‌ . اِما! هنوز توی‌ جعبه‌ هستی‌؟

ـ بله‌

پرسکی‌ دوباره‌ ضربه‌ زد، این‌ بار محکم‌تر

ـ من‌ هنوز این‌جام‌، پرسکی‌

ـ می‌دونم‌ عزیزم‌ , محکم‌ بشین‌

کوگلماس‌ در گوشی‌ گفت‌: ” پرسکی‌، باید او را برگردانیم‌ . من‌ زن‌ دارم‌، سه‌ ساعت‌ دیگر کلاس‌ دارم‌ . توی‌ این‌ اوضاع‌ به‌جز یک‌ رابطه محتاطانه‌ برای‌ چیزدیگری‌ آمادگی‌ ندارم‌ ”

پرسکی‌ زیرلب‌ گفت‌: ” نمی‌فهمم‌ . روی‌ این‌ تردستی‌ خیلی‌ می‌شد حساب‌ کرد ”

اما هیچ‌ کاری‌ نتوانست‌ بکند . به‌ کوگلماس‌ گفت‌: ” یک‌کمی‌ وقت‌ می‌بره‌ . باید اوراقش‌ بکنم‌ . بعداً بهت‌ زنگ‌ می‌زنم‌ ”

کوگلماس‌ اِما را در یک‌ تاکسی‌ چپاند و او را به‌ پلازا برگرداند . به‌ زحمت‌سر وقت‌ به‌ کلاسش‌ رسید . تمام‌ روز پای‌ تلفن‌ بود و از یک‌طرف‌ به‌ پرسکی‌ واز طرف‌ دیگر به‌ اِما زنگ‌ می‌زد . شعبده‌باز به‌ او گفت‌ که‌ ممکن‌ است‌ چندروزی‌ طول‌ بکشد تا او علت‌ مشکل‌ را پیدا کند .

آن‌شب‌ دافنه‌ از کوگلماس‌ پرسید: ” سمپوزیوم‌ چطور بود؟ ”

کوگلماس‌ در حالی‌ که‌ سیگار را از طرف‌ فیلتردارش‌ روشن‌ می‌کرد گفت‌: “عالی‌، عالی‌ ”

چی‌ شده‌ مثل‌ سگ‌ عصبانی‌ هستی‌!

” من‌؟ هاها، خنده‌داره‌ . من‌ مثل‌ یک‌ شب‌ تابستانی‌ آرام‌ هستم‌ . فقط‌ می‌روم‌قدم‌ بزنم‌ ”

آهسته‌ از در بیرون‌ رفت‌، یک‌ تاکسی‌ صدا زد و با سرعت‌ به‌ پلازارفت‌ .

اِما گفت‌: ” این‌طوری‌ اصلا خوب‌ نیست‌ . چارلز دلش‌ برام‌ تنگ‌ می‌شه‌ ”

کوگلماس‌ گفت‌ : ” تحمل‌ داشته‌ باش‌ شکرپنیر ” کوگلماس‌ رنگش‌ پریده‌بود و عرق‌ کرده‌ بود . خداحافظی‌ تندی‌ با اِما کرد و به‌ طرف‌ آسانسور دوید، ازیک‌ باجه تلفن‌ در راهروی‌ پلازا سر پرسکی‌ فریاد کشید و درست‌ قبل‌ ازنیمه‌شب‌ توانست‌ خود را به‌ خانه‌ برساند .

به‌ دافنه‌ گفت‌: ” این‌طور که‌ پابکن‌ می‌گوید از سال‌ 1971 تا به‌ حال‌ قیمت‌هادر کراکو این‌قدر ثابت‌ نبوده‌اند ” و در حالی‌ که‌ وارد رختخواب‌ می‌شد باخستگی‌ لبخند زد .

تمام‌ هفته‌ به‌ همان‌ وضع‌ گذشت‌ . جمعه‌شب‌، کوگلماس‌ به‌ دافنه‌ گفت‌ که‌باید خودش‌ را به‌ سمپوزیوم‌ دیگر برساند، این‌بار در سیراکوز .

با عجله‌ به‌ پلازا برگشت‌، اما تعطیلات‌ آخر هفته دوم‌ اصلا مثل‌ اولی‌ نبود . اِما به‌کوگلماس‌ گفت‌: ” یا من‌ را به‌ رمان‌ برگردون‌ یا باهام‌ ازواج‌ کن‌! در ضمن‌ من‌می‌خوام‌ کاری‌ پیدا کنم‌ یا کلاس‌ برم‌، چون‌ تمام‌ روز زل‌ زدن‌ به‌ تلویزیون‌ قابل‌تحمل‌ نیست‌ ”

کوگلماس‌ گفت‌ : ” باشه‌، پولش‌ را هم‌ لازم‌ داریم‌ . تو در هتل‌ دو برابرهیکلت‌ از سرویس‌ پذیرایی‌ اتاق‌ استفاده‌ می‌کنی‌ ”

اِما گفت‌ : ” من‌ دیروز یک‌ تهیه‌ کننده سابق‌ برادوی‌ را در سنترال‌ پارک‌ دیدم‌ . اون‌ گفت‌ که‌ ممکنه‌ من‌ برای‌ پروژه‌ای‌ که‌ در دست‌ تهیه‌ داره‌ مناسب‌ باشم‌ ”

کوگلماس‌ پرسید : ” این‌ دلقک‌ کیه‌ ؟ ”

ـ هیچم‌ دلقک‌ نیست‌ . آدم‌ حساس‌ و مهربان‌ و نازیه‌ . اسمش‌ جف‌، یک‌چیزی‌ است‌ و کاندیدای‌ جایزه تونی‌ است‌ .

کمی‌ بعد، همان‌ بعد از ظهر، کوگلماس‌ مست‌ در آپارتمان‌ پرسکی‌ پیدایش‌شد .

پرسکی‌ به‌ او گفت‌: ” آروم‌ باش‌ . سکته‌ می‌کنی‌ها ”

ـ آروم‌ باش‌، یارو رو ببین‌ می‌گه‌ آروم‌ باش‌ . من‌ یک‌ کاراکتر تخیلی‌ را دراتاق‌ هتل‌ قایم‌ کرده‌ام‌ و فکر می‌کنم‌ زنم‌ یک‌ کارآگاه‌ مخفی‌ به‌ دنبالم‌ فرستاده‌ .

” خیله‌ خب‌، خیله‌ خب‌، می‌دونیم‌ که‌ مشکل‌ داریم‌ ”  پرسکی‌ زیر کمد خزید و با یک‌ آچار بزرگ‌ شروع‌ به‌ کوبیدن‌ کرد .

کوگلماس‌ ادامه‌ داد: ” مثل‌ یک‌ جانور وحشی‌ شده‌ام‌ . دور شهر می‌گردم‌ ومن‌ و اِما هم‌ حوصله‌ مان‌ از دست‌ هم‌ سررفته‌ . بگذریم‌ از صورت‌حساب‌ هتل‌که‌ داره‌ مثل‌ بودجه وزارت‌ دفاع‌ می‌شه‌ ”

پرسکی‌ گفت‌: ” خب‌ من‌ چی‌کار کنم‌ ؟ دنیای‌ شعبده‌ همین‌ است‌ , همه‌اش‌ظرافت‌ است‌ ”

ـ ظرافت‌، جون‌ عمه‌ام‌ . مرتب‌ دارم‌ خاویار و شراب‌ دم‌ پرنیون‌ تو حلق‌ این‌خرگوش‌ کوچولو می‌ریزم‌ . به‌ اضافه پول‌ لباسش‌، به‌ اضافه‌ خرج‌ ثبت‌ نامش‌در خانه تاتر محل‌ و حالا دیگه‌ عکس‌های‌ حرفه‌ای‌ هم‌ لازم‌ داره‌ . تازه‌پرسکی‌، پروفسور فیویش‌ کاپکیند که‌ ادبیات‌ تطبیقی‌ درس‌ می‌دهد و همیشه‌به‌ من‌ حسادت‌ می‌کرده‌، مرا به‌ عنوان‌ شخصیتی‌ که‌ گه‌ گاه‌ در کتاب‌ فلوبر ظاهرمی‌شود، شناسایی‌ کرده‌ و تهدید کرده‌ که‌ می‌رود پیش‌ دافنه‌ . به‌ چشم‌ خودم‌ می‌بینم‌ که‌ چطور خانه‌خراب‌ می‌شوم‌ .

نفقه‌ ، زندان‌ ، برای‌ روابط‌ نامشروع‌ با مادام‌ بواری‌، زنم‌ مرا به‌ گدایی‌ می‌اندازد .

ـ چی‌ می‌خوای‌ بهت‌ بگم‌ ؟ دارم‌ روز و شب‌ روش‌ کار می‌کنم‌ .

برای‌مشکلات‌ شخصی‌ات‌ کاری‌ از من‌ ساخته‌ نیست‌ . من‌ شعبده‌بازم‌ . روان‌کاو که‌ نیستم‌ .

وقتی‌ که‌ یک‌شنبه‌ بعد از ظهر رسید، اِما خودش‌ را در حمام‌ حبس‌ کرده‌ بودو حاضر نبود به‌ التماس‌های‌ کوگلماس‌ جواب‌ بدهد . کوگلماس‌ از پنجره‌ به‌وولمن‌ رینک‌ خیره‌ شد و به‌ فکر خودکشی‌ افتاد. فکر کرد حیف‌ شد که‌ این‌جاارتفاع‌ زیادی‌ ندارد، وگرنه‌ همین‌ الان‌ تمامش‌ می‌کردم‌ . شاید بشود بروم‌ اروپاو زندگی‌ام‌ را از اول‌ شروع‌ کنم‌، شاید می‌توانستم‌ مثل‌ آن‌ دخترهای‌ جوان‌روزنامه هرالد تریبیون‌ بین‌المللی‌ بفروشم‌ .

تلفن‌ زنگ‌ زد . کوگلماس‌ بی‌اراده‌ گوشی‌ را بلند کرد و به‌ طرف‌ گوشش‌برد .

پرسکی‌ گفت‌ : ” بیارش‌ این‌جا . فکر کنم‌ ایرادش‌ درست‌ شده ”

قلب‌ کوگلماس‌ از جا کنده‌ شد و گفت‌: “جدی‌ می‌گی‌؟ درستش‌ کردی‌ ؟ ”

یک‌ اشکالی‌ در انتقالش‌ داشت‌ . هر چی‌ خواستی‌ حدس‌ بزن‌ .

پرسکی‌، تو نابغه‌ای‌. یک‌ دقیقة‌ دیگه‌ اون‌جاییم‌ , یک‌ دقیقه‌ هم‌ کمتر .

باز عشاق‌ با عجله‌ به‌ آپارتمان‌ شعبده‌باز رفتند و دوباره‌ اِما بورای‌ باجعبه‌هایش‌ به‌ داخل‌ کمد رفت‌ . این‌دفعه‌ با هم‌ خداحافظی‌ هم‌ نکردند . پرسکی‌ درها را بست‌، نفس‌ عمیقی‌ کشید و سه‌بار به‌ جعبه‌ زد صدای‌ بامب‌اطمینان‌بخش‌ آمد و وقتی‌ پرسکی‌ داخل‌ کمد را نگاه‌ کرد دید خالی‌ است‌ . مادام‌ بواری‌ به‌ رمانش‌ برگشته‌ بود . کوگلماس‌ نفس‌ راحت‌ و عمیقی‌ کشید ودست‌ شعبده‌باز را محکم‌ فشرد و گفت‌:

” تمام‌ شد . دیگر درس‌ عبرت‌ گرفتم‌ . دیگر خیانت‌ نخواهم‌ کرد، قسم‌ می‌خورم‌ ”

دوباره‌ دست‌ پرسکی‌ را فشرد و به‌ خاطر سپرد که‌ یک‌ کراوات‌ به‌ عنوان‌هدیه‌ برای‌ او بفرستد .

سه‌هفته‌ بعد، در پایان‌ یک‌ بعداز ظهر زیبای‌ بهاری‌، پرسکی‌ به‌ زنگ‌ درجواب‌ داد

کوگلماس‌ با حالت‌ مظلومانه‌ای‌ پشت‌ در بود .

شعبده‌ باز گفت‌: ” خوب‌ کوگلماس‌، این‌دفعه‌ کج ؟ ”

کوگلماس‌ گفت‌: ” فقط‌ همین‌ یک‌ دفعه‌ , هوا خیلی‌ خوبه‌ و من‌ هم‌ که‌جوان‌تر نمی‌شوم‌

گوش‌ کن‌ , اعتراض‌ پورتنوی‌ را خوانده‌ای‌ ؟ مانکی‌ یادت‌هست‌ ؟ ”

ـ الان‌ نرخ‌ بیست‌ و پنج‌ دلار است‌، چون‌ خرج‌ زندگی‌ بالا رفته‌، اما به‌ خاطرهمه دردسرهایی‌ که‌ برایت‌ درست‌ کردم‌ اول‌ کار یک‌ بار برایت‌ مجانی‌ حساب‌می‌کنم‌ .

کوگلماس‌ گفت‌: ” آدم‌ خوبی‌ هستی‌ ” و در حالی‌ که‌ چند تار موی‌باقی‌مانده‌اش‌ را شانه‌ می‌کرد وارد کمد شد و گفت‌: ” این‌ درست‌ کار می‌کنه‌ ؟ ”

ـ امیدوارم‌ . اما بعد از آن‌ دردسرها زیاد امتحانش‌ نکرده‌ام‌ .

کوگلماس‌ از داخل‌ جعبه‌ گفت‌: ” امان‌ از عشق‌ و عاشقی‌ . به‌خاطر این‌خوشگل‌ها چه‌ بلاهایی‌ که‌ سر خودمان‌ نمی‌آوریم‌ ”

پرسکی‌ یک‌ جلد از ” اعتراض‌ پورتنوی‌ ” را در کمد انداخت‌ و سه‌ ضربه‌ به‌آن‌ زد . این‌بار به‌ جای‌ صدای‌ بامب‌ همیشگی‌ یک‌ انفجار ضعیف‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ یک‌سری‌ صداهای‌ ترق‌ و توروق‌ و رگباری‌ از جرقه‌ ایجاد شد . پرسکی‌ به‌عقب‌ پرید و دچار حمله قلبی‌ شد و افتاد و مرد . کمد آتش‌ گرفت‌ و در نهایت‌ تمام‌ خانه‌ سوخت‌ .

کوگلماس‌ که‌ از این‌ فاجعه‌ بی‌خبر بود مشکلات‌ خودش‌ را داشت‌. او از” اعتراض‌ پورتنوی‌ ”  و هیچ‌ رمان‌ دیگری‌ سر درنیاورده‌ بود . او به‌ درون‌ یک‌ کتاب‌ درسی‌ قدیمی‌ پرتاب‌ شده‌ بود؛ اسپانیایی‌ تقویتی‌، و داشت‌ از ترس‌جانش‌ روی‌ صخره‌ها می‌دوید در حالی‌ که‌ کلمه  Tener(داشتن‌) ، یک‌ فعل گنده پشمالوی‌ بی‌قاعده‌  به‌ سرعت‌ با پاهای‌ دراز و لاغرش‌ دنبال‌ او می‌دوید .

 

وودی‌ آلن‌

Woody Allen - 2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*