web stats
Home / Literature / سروده ای از خلیل الله خلیلی : شنیدم که سلطان بی تاج و تخت

سروده ای از خلیل الله خلیلی : شنیدم که سلطان بی تاج و تخت

khalili - 1

ابراهیم ادهم

*
شنیدم که سلطان بی تاج و تخت
چو از بلخ بامی بدر برد رخت،
هم از تاج بگذشت وهم از سپاه
هم از کشور و مسند و بارگاه
نمد پاره ای از شبانان گرفت
شبانگاه راه بیابان گرفت
روان شد به عزمی که باید نشان
ز راز جهان آفرین و جهان
بسر برد عمری به آوارگی
در اطراف گیتی به بیچارگی
مهین بانوی شاه بیتاب شد
سراسیمه مانند سیماب شد
زن باوفا عاشق شوهر است
که شوهر ز جانش گرامی تر است
سرا پرده بیرون زد از شهربند
به دنبال شه با دل درد بند
بدر برد از شهر فرزند خویش
جگر گوشه طفل برومند خویش
پس از راه پیمایی و مشکلات
رسیدند روزی کنار فرات
بدیدند گمکردۀ خویش را
شه بلخ سلطان درویش را
که چون بینوایان نشسته به خاک
به تن جامۀ کهنه ای چاک چاک
به سوزن همی دوخت پیراهنش
گهی آستین وگهی دامنش
چو بانو نگه کرد در شهریار
بر آن حال افسردۀ رنجبار
نیایش بنا کرد و افغان نمود
شکایت کنان لب به زاری گشود
که ((ای زینت بارگاه و سپاه
خداوند شمشیرو تخت و کلاه
چرا روی از خلق بر تافتی
در این گوشۀ دور بشتافتی
نه این کودک نغز دلخواه تو
که شهری است یکسر هوا خواه تو
چرا پای بر تخته و میهن زنی؟
چرا جای شمشیر، سوزن زنی؟))
نگه کرد سلطان سوی آسمان
به پاسخ چنین کرد گویا زبان:
((اگر از همه دور افتاده ام
چه دولت از این بِه که آزاده ام
مرا خوش بُوَد دلق خود دوختن
نه دلهای مخلوق را سوختن
همان بِه که بر خرقه سوزن زنم
نه مظلوم را تیغ بر تن زنم))

خلیل الله خلیلی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*