Home / Literature / سروده ای از فخرالدین اسعد گرگانی : چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد

سروده ای از فخرالدین اسعد گرگانی : چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد

Fakhraldin Asaad-Gorgani

 

ادامه داستان ویس و رامین

*

چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخى کز سرخیش گفتى نبیدست
بدان سان که گفتى شنبلیدست
زبس خوى کز سر و رویش همى تاخت
تنش گفتى ز تاب خشم بگداخت
زبس کینه همى لرزید چون بید
چو در آب رونده عکس خورشید
بپرسید از برادر کاین تو دیدى
به چشم خویش یا جایى شنیدى
مرا آن گوى کش تو دیده باشى
نه آن کز دیگرى بشنیده باشى
خبر هر گز نه مانند عیانست
یقین دل نه همتاى گمانست
بیفگن مرمرا ز دل گمانى
مرا آن گو که تو دیدى عیانى
برادر گفت شاها من نه آنم
که چیزى با تو گویم کش ندانم
به چشم خویش دیدم هر چه گفتم
شنیده نیز بسیارى نهفتم
ازین پیشم چو مادر بود شهرو
مرا همچون برادر بود ویرو
کنون هر گز نخواهن شان که بینم
که از بهر تو با ایشان به کینم
تن من جان شیرین را نخواهد
اگر در جان من مهرت بکاهد
اگر خواهى خورم صد باره سوگند
به یزدان و به جان تو خداوند
که مهمانى به چشم خویش دیدم
ولیکن زان نه خوردم نه چشیدم
کجا آن سورو آن آراسته بزم
گرانتر بود در چشمم من از رزم
همیدون آن سراى خسروى گاه
به چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بى آرام
نواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم که دیدم پس تو به دان
که تو فرمان دهى من بنده فرمان
چو بشنید این سخن موبد دگر بار
فزون از غم دلش را بار بر بار
گهى چون مار سرخسته بپیچید
گهى چون خم پرشیره بجوشید
بزرگانى که پیش شاه بودند
همه داندان به داندان بر بسودند
که شهرو این چرا یارست کردن
زن شاه را به دیگر کس سپردن
چه زهره بود و ویرو را که مى خواست
زنى را کاو زن شاهنشه ماست
همى گفتند از این پس کام بدخواه
برادر شاه ما از کضور ماه
کنون در خانهء ویروى و قران
ز چشم بد بر آید کام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهرو
که دشمن تر کسى باشدى ویرو
نه تنها ویس بى ویرو بماند
و یا آن شهر بى شهرو بماند
کجا بسیار جفت و سهر نامى
شود بى جفت و بى شاه گرامى
دمان ابرى که سیل مرگ آرد
به بود ماه تا ماهى ببارد
مندى زد قصا بر هر چه آنجاست
که چیز آن فلان اکنون فلان راست
بر آن کضور بلا پرواز دارد
کجا لشکر که وى را باز دارد
بسا خونا که مى جوشد در اندام
بسا جانا که مى لرزد بى آرام
چو شاهنشه زمانى بود پیچان
دل اندر آتش اندیشه سوزان
دبیرش را همانگه پیش خود خواند
سخنهاى چو زهر از دل بر افشاند
فرستادش به هر راهى سوارى
به هر شهرى که بودش شهریارى
ز شهرو با همه شاهان گله کرد
که بى دین چون شد و زنهار چون خورد
یکایک را به نامه آگهى داد
که خواهم شد به بود ماه آباد
از یشان خواند بهرى را به یارى
ز بهرى خواست مرد کارزارى
ز طبرستان و گرگان و کهستان
ز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چین
ز سغد و حدّ توران تا به ماچین
چنان شد در گهش ز انبوه لشکر
که دشت مرو شد چون دشت محشر

فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسد گرگانی4

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*