web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : سه روزش درنگ آمد اندر چرم‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سه روزش درنگ آمد اندر چرم‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن پلاشان . دلاور ترک بدست بپژن

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫‫سه روزش درنگ آمد اندر چرم‬
‫چهارم برآمد ز شيپور دم‬
‫سپه برگرفت و بزد نای و کوس‬
‫زمين کوه تا کوه گشت آبنوس‬
‫هرآنکس که ديدی ز توران سپاه‬
‫بکشتی تنش را فگندی براه‬
‫همه مرزها کرد بیتار و پود‬
‫همی رفت پيروز تا کاسه رود‬
‫بدان مرز لشکر فرود آوريد‬
‫زمين گشت زان خيمه ها ناپديد‬
‫خبر شد بترکان کز ايران سپاه‬
‫سوس کاسه رود اندر آمد براه‬
‫ز تران بيامد دليری جوان‬
‫پلاشان بيداردل پهلوان‬
‫بيامد که لشکر همی بنگرد‬
‫درفش سران را همی بشمرد‬
‫بلشکرگه اندر يکی کوه بود‬
‫بلند و بيکسو ز انبوه بود‬
‫نشسته برو گيو و بيژن بهم‬
‫همی رفت هرگونه از بيش و کم‬
‫درفش پلاشان ز توران سپاه‬
‫بديدار ايشان برآمد ز راه‬
‫چو از دور گيو دلاور بديد‬
‫بزد دست و تيغ از ميان برکشيد‬
‫چنين گفت کامد پلاشان شير‬
‫يکی نامداری سواری دلير‬
‫شوم گر سرش را ببرم ز تن‬
‫گرش بسته آرم بدين انجمن‬
‫بدو گفت بيژن که گر شهريار‬
‫مرا داد خلعت بدين کارزار‬
‫بفرمان مرا بست بايد کمر‬
‫برزم پلاشان پرخاشخر‬
‫به بيژن چنين گفت گيو دلير‬
‫که مشتاب در چنگ اين نره شير‬
‫نبايد که با او نتابی بجنگ‬
‫کنی روز بر من برين جنگ تنگ‬
‫پلاشان چو شير است در مرغزار‬
‫جز از مرد جنگی نجويد شکار‬
‫بدو گفت بيژن مرا زين سخن‬
‫به پيش جهاندار ننگی مکن‬
‫سليح سياوش مرا ده بجنگ‬
‫پس آنگه نگه کن شکار پلنگ‬
‫بدو داد گيو دلير آن زره‬
‫همی بست بيژن زره را گره‬
‫يکی باره ی تيزرو برنشست‬
‫بهامون خراميد نيزه بدست‬
‫پلاشان يکی آهو افگنده بود‬
‫کبابش بر آتش پراگنده بود‬
‫همی خورد و اسپش چران و چمان‬
‫پلاشان نشسته به بازو کمان‬
‫چو اسپش ز دور اسپ بيژن بديد‬
‫خروشی برآورد و اندر دميد‬
‫پلاشان بدانست کامد سوار‬
‫بيامد بسيچيده ی کارزار‬
‫يکی بانگ برزد به بيژن بلند‬
‫منم گفت شيراوژن و و ديوبند‬
‫بگو آشکارا که نام تو چيست‬
‫که اختر همی بر تو خواهد گريست‬
‫دلاور بدو گفت من بيژنم‬
‫برزم اندرون پيل و رويين تنم‬
‫نيا شير جنگی پدر گيو گرد‬
‫هم اکنون ببينی ز من دستبرد‬
‫بروز بلا در دم کارزار‬
‫تو بر کوه چون گرگ مردار خواه‬
‫همی دود و خاکستر و خون خوری‬
‫گه آمد که لشکر بهامون بری‬
‫پلاشان بپاسخ نکرد ايچ ياد‬
‫برانگيخت آن پيلتن را چو باد‬
‫سواران بنيزه برآويختند‬
‫يکی گرد تيره برانگيختند‬
‫سنانهای نيزه بهم برشکست‬
‫يلان سوی شمشير بردند دست‬
‫بزخم اندرون تيغ شد لخت لخت‬
‫ببودند لرزان چو شاخ درخت‬
‫بب اندرون غرقه شد بارگی‬
‫سرانشان غمی گشت يکبارگی‬
‫عمود گران برکشيدند باز‬
‫دو شير سرافراز و دو رزمساز‬
‫چنين تا برآورد بيژن خروش‬
‫عمودگران برنهاده بدوش‬
‫بزد بر ميان پلاشان گرد‬
‫همه مهره ی پشت بشکست خرد‬
‫ز بالای اسپ اندر آمد تنش‬
‫نگون شد بر و مغفر و جوشنش‬
‫فرود آمد از باره بيژن چو گرد‬
‫سر مرد جنگی ز تن دور کرد‬
‫سليح و سر و اسپ آن نامجوی‬
‫بياورد و سوی پدر کرد روی‬
‫دل گيو بد زان سخن پر ز درد‬
‫که چون گردد آن باد روز نبرد‬
‫خروشان و جوشان بدان ديده گاه‬
‫که تا گرد بيژن کی آيد ز راه‬
‫همی آمد از راه پور جوان‬
‫سر و جوشن و اسپ آن پهلوان‬
‫بياورد و بنهاد پيش پدر‬
‫بدو گفت پيروز باش ای پسر‬
‫برفتند با شادمانی ز جای‬
‫نهادند سر سوی پرده سرای‬
‫بياورد پيش سپهبد سرش‬
‫همان اسپ با جوشن و مغفرش‬
‫چنان شاد شد زان سخن پهلوان‬
‫که گفتی برافشاند خواهد روان‬
‫بدو گفت کای پور پشت سپاه‬
‫سر نامداران و ديهيم شاه‬
‫هميشه بزی شاد و برترمنش‬
‫ز تو دور بادا بد بدکنش‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*