web stats
Home / Short Stories / داستان کوتاه : بیرقدار اثر الفونس دوده

داستان کوتاه : بیرقدار اثر الفونس دوده

Alphonse Daudet - 01

بیرقدار

 

سپاهیان، از فراز پشته‌ای كه مشرف به راه‌آهن بود دلیرانه، گرم پیكار بودند و به سر سربازان «پروسی» كه در مسافت هشتاد متری، در جنگل مجاور موضع گرفته بودند، با جرأت و نیروی خیره‌كننده‌ای باران گلوله فرو می‌ریختند. آتش جنگ سراسر میدان را گرفته بود و صفیر گلوله كوه و دشت را می‌لرزاند.

افسران پی‌درپی فرمان می‌دادند كه سربازان به سنگرها پناهنده شوند، یا روی زمین بخوابند، تا از آسیب گلوله‌های دشمن كه فضا را تاریك كرده بود، درامان بمانند، اما سرباز رشید كه باده عشق میهن‌پرستی، آنان را مست كرده و خونشان را به جوش آورده بود، بی‌اعتنا به خطر، پروانه‌آسا، دور بیرق گرد آمده، سرود می‌خواندند و برای تعرض به دشمنان و راندن آنان، از باختن جان اندیشناك نبودند و به فرمان‌های افسران اعتنا نمی‌كردند.

تازه خورشید روی نهفته و تیرگی مرگبار و حزن‌انگیزی همه جا را فرا گرفته بود. حالت و موقعیت این دسته سربازان درست به مثابه گله‌ای بود كه ناگهان در معرض توفان سهمناك و مرگباری قرار گرفته باشد. پی در پی گلوله و آهن گداخته بر سرشان فرو می‌ریخت، هر لحظه سربازی به زمین می‌افتاد و زمین از خونش لاله رنگ می‌شد.

وقتی بیرقدار هدف گلوله قرار می‌گرفت و بیرق سرنگون می‌شد، فرمانده فوج با صدایی كه از صفیر گلوله‌های توپ و ناله مجروحان رساتر و نافذتر بود، فریاد می‌كرد: «سربازان رشید، جوانان غیور، دوباره بیرق را برافرازید، آن را حراست و نگهبانی كنید، نگذارید خوار و نگونسار روی زمین بماند!!!» آن شب بیست و دو بار، بیرق روی خاك افتاد و هر بار جوانی غیور و نیرومند به جای سرباز مقتول، دسته بیرق را كه از خون كشته‌شدگان رنگین و مرطوب شده بود در كف می‌فشرد و با قوت قلب برمی‌افراشت.

هنوز عمر شب از نیمه نگذشته بود كه جز معدودی همه افراد كشته شده بودند و بیرق را كه از بس گلوله از آن گذشته بود مشبك شده بود، «هرنوس» سرجوخه، بیست و سومین بیرقدار، استوار به دست گرفته بود. در این هنگام باقیمانده سربازان برای تجدید قوا ناچار عقب‌نشینی اختیار كردند. «هرنوس» سربازی نسبتاً پیر و بیسواد بود. به زحمت اسم خود را می‌نوشت، آثار مسكنت و نارضامندی خاطر، در پیشانی كوتاهش خوانده می‌شد. بینوا پس از بیست سال خدمت سربازی، سرجوخه شده بود. از اینها گذشته زبانش می‌گرفت و نمی‌توانست روان و آرام سخن بگوید.

اما بیرقدار باید جرأت و شهامت داشته باشد نه فصاحت و بلاغت و «هرنوس» بی‌باك و دلاور بود. فرمانده هنگ كه او را می‌شناخت و شهامت و شجاعتش را می‌دانست، رو به او كرد و با آهنگی كه توأم با تكریم و دلجویی بود گفت: «سرباز رشید! تو نگهبان بیرق هستی؟ چه خوب! این افتخار سزاوار تست، آن را خوب نگهدار، شرافت ما به شجاعت و دلاوری تو بسته است، مبادا آن را به دشمن بدهی، اگر چنین كنی آن وقت فرزندان فرانسه تا ابد به تو لعنت و نفرین می‌كنند».

آنگاه نوار طلایی رنگ زیبایی كه نشان درجه گروهبانی بود به لباسش دوخت و نگاهی كه هزاران معنی از آن خوانده می‌شد به چهره‌اش كرد و گذشت. تكریم و نوازش سرهنگ، شور و نشاط جوانی و غرور و كبریا را در دل رنج دیده و افسرده سرجوخه پیر زنده و بیدار كرد. قامتش كه از سنگینی كوله‌پشتی سربازی خمیده شده بود دوباره راست شد و در چشمان خسته و بی‌فروغش از نو شرار جوانی جستن كرد. از آن پس دیگر نظر به زمین ندوخت. همیشه به بالا می‌نگریست تا بیرق را كه محكم به دست گرفته و دور از چشم زخم روزگار و به‌رغم دشمن به اهتزاز درآورده بود، به مراد دل ببیند و قلب خویش را از مشاهده آن مظهر عظمت و استقلال بیشتر نیرو و جرأت بخشد.

در روزهای جنگ كسی شادمان‌تر از «هرنوس» نبود، وقتی بیرق را به دست می‌گرفت و برمی‌افراشت. غرور و شهامت عجیبی در دلش ایجاد می‌شد. با كسی حرف نمی‌زد، بیهوده حركت نمی‌كرد، همه نیرو و قدرت خود را در انگشتان فشرده‌اش جمع می‌كرد تا بهتر و استوارتر، بیرق را نگه دارد. زندگیش را دوست داشت برای اینكه فدای بیرق مقدسش كند.

وقتی از دور سربازان دشمن را می‌دید، با چشمانی كه شرار مبارزه‌جویی و غضب از آنها می‌جست بدان‌ها می‌نگریست. مثل این بود كه بدانان می‌گفت: «اگر جرأت و جسارت دارید پای پیش گذارید و بیرق را از من بگیرید»! اما هیچكس حتی گلوله و مرگ هم قدرت خودنمایی و جسارت نداشت. در دو جنگ خونینی كه روی داد «هرنوس» گروهبان، مثل روزهای پیش طلایه‌دار فوج بیرقدار بود. گرچه بیرق در اثر نفوذ گلوله، كاملاً مشبك و فرسوده شده بود، اما هیچوقت افكنده و نگونسار نشد و بر زمین نیفتاد.

ماه سپتامبر فرا رسید. سپاهیان فرانسه در نزدیكی «متز» محاصره و متوقف شدند. توقف طولانی در زمین‌های پر گل و باران، توپ‌ها و تفنگ‌ها را زنگ زده و خراب كرد، فقدان غذا و عدم ارتباط، سربازان را عصبی و خشمگین كرده بود. هر روز عده‌ای در كنار سلاح‌های زنگ زده و از كار افتاده با تحسر، از بی‌غذایی و بیماری جان می‌سپردند. همه سپاهیان، حتی افسران، ماتم زده و نگران و از این وضع به جان آمده بودند. تنها دل «هرنوس» گروهبان هنوز امیدوار بود و بارقه اعتماد از چشمانش جستن می‌كرد. گرچه او نیز مانند دیگران گرفتار شكنجه و بلا بود اما هر وقت به یاد بیرق سه رنگ خود می‌افتاد و آن را در كنار خویش می‌دید قوی‌دل و امیدوار می‌شد و آتش غیرت و غرور در قلبش زبانه می‌كشید.

چند روز بعد چون محاصره شدید و جنگ موقتاً خاموش شده بود، به فرمان سرهنگ فرمانده، همه بیرق‌ها را جمع كردند و در یكی از انبارهای بیرون «متز» انباشتند. از آن روز «هرنوس» گروهبان چون مادر مهربانی كه طفلش را به عنف ستانده باشند، در آتش خشم و غضب می‌سوخت. همیشه به بیرقش می‌اندیشید و هر وقت كه یاد آن، او را بی‌تاب و بی‌طاقت می‌كرد، بی‌اختیار برای زیارت بیرق به طرف انبار مهمات می‌شتافت. همین كه آن را می‌یافت از شدت شادی می‌گریست و برای تسكین خاطر دردمند، روی قلب می‌گذاشت و پس از مدتی توقف ناچار به اردوگاه باز می‌گشت.

آن وقت دوباره یاد روزهایی كه بیرق مقدس سه رنگ را كاملاً افراشته پیشاپیش سپاهیان به دست گرفته و با قدم‌های محكم و استوار، بی‌آنكه بهراسد، به سوی سنگرهای دشمن پیش رفته بود، در خاطرش زنده می‌شد و هیجان بزرگی در دلش پدید می‌آمد. یك روز، یك روز شوم و منحوس، كاخ آمال و آرزوها و تصورات شیرین و رؤیاهای دل‌انگیز «هرنوس» بیچاره فرو ریخت. در آن روز وقتی گروهبان دیده از خواب گشود، دریافت كه انقلاب و طغیان عظیمی در اردو ظاهر شده، سربازان دسته‌دسته دور هم جمع گشته‌اند، درحالی كه چشمشان از شدت غضب سرخ و پر خون شده است و مشت‌های خود را گره كرده‌اند، با تهدید به شهر می‌نگرند.

آن وقت فهمید مارشال «بازن» صد و پنجاه هزار تن سپاهی مسلح و امیدوار را كه با سر پر شور آماده جنگ و جانبازی در راه میهن هستند فرمان داده است كه بدون شرط تسلیم دشمن شوند. همه افسران محزون و متحسر، سر به پیش افكنده، چون مردمانی كه زندگی و شرافت و افتخارشان به تاراج رفته باشد بی‌اختیار می‌گریستند.

گروهبان بیچاره كه از شدت اندوه رنگش پریده بود، همین كه فهمید بیرق او نیز همانند باقیمانده تداركات جنگی باید به دشمن تسلیم شود، خشمگین شده به مارشال «بازن» نفرین و لعنت كرد و با لكنت زبان فریاد كشید: «نه، من بیرق خود را به دشمن تسلیم نمی‌كنم، آن را از خود دور نمی‌كنم». سپس دیوانه‌وار از اردوگاه به جانب شهر دوید تا مردم را از این فرمان دور از غیرت و حمیت آگاه كند.

به شهر كه رسید دید مردمان سخت به هیجان آمده، از فرط خشم و غضب می‌لرزند. گروهبان غیرتمند از شدت پریشان خیالی، دیگر چیزی نمی‌دید، صدایی نمی‌شنید و درحالی كه برای باز یافتن و تصاحب بیرق خویش به طرف انبار اسلحه می‌دوید به خود می‌گفت: «من بیرق خود را تسلیم دشمن كنم؟ نه، محال است. آنها به چه حق آن را از من می‌ستانند؟ مگر می‌گذارم. «بازن» آنچه را كه مال خودش است به پروسی‌ها بدهد. این بیرق متعلق به من است، تار و پود آن به قلب و عروق من پیوسته است، مایه افتخار و عشق و امید من است، من تا پایان جان از آن دفاع می‌كنم، نمی‌گذارم دست نامحرم و بیگانه به آن برسد، ناشدنی است كه من زنده باشم و بیرقم را دشمن ببرد».

هدف و مقصود او روشن و تغییرناپذیر بود. می‌خواست دوباره بیرق را به دست بگیرد و میان انبوه سربازان ظاهر شود و به اهتزاز درآورد تا با سربازانی كه از او پیروی می‌كنند از روی اجساد سربازان پروسی بگذرند و افتخارات و آرزوهای نابود شده را دوباره به چنگ آورند. اما وقتی به انبار اسلحه رسید، جلو او را گرفتند. «هرنوس» دلیر، ناسزا می‌گفت، فریاد می‌كشید، می‌غرید، به نگهبان انبار پرخاش و تغیر می‌كرد و بیرقش را می‌خواست. ناگهان پنجره اتاق باز شد و سرهنگ سر بیرون كرد و گفت: «هرنوس» تو هستی؟ همه بیرق‌ها در انبار است، آنجا برو و رسیدش را بگیر.

این دستور مارشال «بازن» است، می‌فهمی فرمان مارشال «بازن»! گروهبان خشمگین شد و گفت: «رسید! رسید بیرق چه فایده دارد؟ من بیرق خود را می‌خواهم». آن وقت درحالی كه تعادل خود را از دست داده بود، چون مردمان مست و آسیمه سر دوباره به راه افتاد. او مصمم بود به هر قیمت و به هر تقدیر كه شده بیرق مقدسی را كه به نیرنگ از او گرفته بودند بازستاند. در انبار، برای سهولت رفت و آمد چهار چرخه‌های نظامی پروسی‌ها كاملاً باز شده بود.

«هرنوس» وقتی به آنجا رسید از شدت خشم و آشفتگی بر خود لرزید. افسران فرانسوی همه سر به زیر افكنده، سوگوار بودند و بر افتخارات از دست رفته افسوس می‌خوردند. در یك گوشه، بیرق‌های سپاهیان «مارشال بازن» آلوده به خاك و گل، به وضع نامرتب و رقت‌انگیزی روی هم ریخته بود. یك افسر بیرق‌ها را با بی‌اعتنایی و تحقر برمی‌داشت، به كناری می‌افكند و رسید آن را به حاملش می‌داد. «هرنوس» بیچاره كه از مشاهده این صحنه شوم و جانگداز خون در عروقش می‌جوشید، به خود می‌گفت: «ای بیرق‌های مقدس و پر افتخار! آیا سرنوشت و تقدیر شما چنین است كه چون پرندگان پر شكسته زبون و بیچاره شوید؟ ای بیرق‌های عزیز و گرامی به كجا می‌روید؟

مگر نمی‌دانید از دست رفتن هركدا از شما نشان از دست رفتن قسمتی از خاك مقدس میهن است؟ ای بیرق‌های ارجمند، هر نشان نفوذ گلوله‌ای بر شما نقش بسته علامت فداكاری سرباز رشیدی است كه به امید دفاع از وطن و نگهبانی شما جان داده و چشم از همه آمال خویش و زیبایی‌های طبیعت فرو بسته است»! «ای بیرق مقدس…»

در این هنگام «هرنوس» را احضار كردند تا رسید بیرقش را به او بدهند. بیرق در كناری افتاده بود. بیرق خودش، همان بیرقی كه از همه زیباتر، شورانگیزتر، خونین‌تر و آثار نفوذ گلوله بر آن بیشتر بود. همین كه آن را دید، پنداشت كه هنوز بر فراز پشته، گرم پیكار و نبرد است، تصور كرد غرش گلوله‌ها به گوشش می‌رسد و سرهنگ با صدایی كه از صفیر گلوله‌های توپ و ناله مجروحان رساتر و نافذتر است می‌گوید: «سربازان رشید، جوانان غیور، دوباره بیرق را برافرازید، آن را حراست و نگهبانی كنید، مگذارید خوار و نگونسار روی زمین بماند».

آنگاه به خاطرش رسید، در یك شب بیست و دو تن در راه صیانت بیرق جان فدا كرده‌اند و او بیست و سومین بیرقدار است كه باید تا آخرین لحظه زندگی در حفظ آن بكوشد. در آخر یادش آمد كه با خدا پیمان بسته و به شرافت خویش سوگند یاد كرده كه بیرق را به دشمنان نسپارد. اما اكنون… این خاطرات هیجان‌آور او را منقلب كرد، اختیار از كفش ربود، با یك حركت شدید و تهورآمیز، خویش را به روی افسر پروسی انداخت، بیرق عزیز و پر افتخارش را از كفش بیرون آورد، آن را به دست گرفت بالا و بالاتر برد، به اهتزاز درآورد و سرمست از شوق فریاد كشید:

«بیرق‌ها را بگیرید، مردانگی كنید، آماده فداكاری شوید». اما ناگهان صدا در گلویش خفه شد، دستش لرزید، بیرق از دستش رها شد و ناگهان چونان كسی كه دچار صاعقه شده باشد روی زمین افتاد و مرد.

 

الفونس دوده

Alphonse Daudet - 02

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*