web stats
Home / Literature / فردوسی / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آگاهی آمد به آزادگان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آگاهی آمد به آزادگان‬

فردوسی-و-شاهنامه

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کاووس شاه دست کیخسرو گرفت و بر جای خویش بعنوان جانشین نشاند

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو آگاهی آمد به آزادگان‬
‫بر پير گودرز کشوادگان‬
‫که طوس و فريبرز گشتند باز‬
‫نيارست رفتن بر دژ فراز‬
‫بياراست پيلان و برخاست غو‬
‫بيامد سپاه جهاندار نو‬
‫يکی تخت زرين زبرجدنگار‬
‫نهاد از بر پيل و بستند بار‬
‫به گرد اندرش با درفش بنفش‬
‫به پا اندرون کرده زرينه کفش‬
‫جهانجوی بر تخت زرين نشست‬
‫به سر برش تاجی و گرزی به دست‬
‫دو ياره ز ياقوت و طوقی به زر‬
‫به زر اندرون نقش کرده گهر‬
‫همی رفت لشکر گروها گروه‬
‫که از سم اسپان زمين شد چو کوه‬
‫چو نزديک دژ شد همی برنشست‬
‫بپوشيد درع و ميان را ببست‬
‫نويسنده ای خواست بر پشت زين‬
‫يکی نامه فرمود با آفرين‬
‫ز عنبر نوشتند بر پهلوی‬
‫چنان چون بود نامه ی خسروی‬
‫که اين نامه از بنده ی کردگار‬
‫جهانجوی کيخسرو نامدار‬
‫که از بند آهرمن بد بجست‬
‫به يزدان زد از هر بدی پاک دست‬
‫که اويست جاويد برتر خدای‬
‫خداوند نيکی ده و رهنمای‬
‫خداوند بهرام و کيوان و هور‬
‫خداوند فر و خداوند زور‬
‫مرا داد اورند و فر کيان‬
‫تن پيل و چنگال شير ژيان‬
‫جهانی سراسر به شاهی مراست‬
‫در گاو تا برج ماهی مراست‬
‫گر اين دژ بر و بوم آهرمنست‬
‫جهان آفرين را به دل دشمنست‬
‫به فر و به فرمان يزدان پاک‬
‫سراسر به گرز اندر آرم به خاک‬
‫و گر جاودان راست اين دستگاه‬
‫مرا خود به جادو نبايد سپاه‬
‫چو خم دوال کمند آورم‬
‫سر جاودان را به بند آورم‬
‫وگر خود خجسته سروش اندرست‬
‫به فرمان يزدان يکی لشکرست‬
‫همان من نه از دست آهرمنم‬
‫که از فر و برزست جان و تنم‬
‫به فرمان يزدان کند اين تهی‬
‫که اينست پيمان شاهنشهی‬
‫يکی نيزه بگرفت خسرو به دست‬
‫همان نامه را بر سر نيزه بست‬
‫بسان درفشی برآورد راست‬
‫به گيتی بجز فر يزدان نخواست‬
‫بفرمود تا گيو با نيزه تفت‬
‫به نزديک آن بر شده باره رفت‬
‫بدو گفت کاين نامه ی پندمند‬
‫ببر سوی ديوار حصن بلند‬
‫بنه نامه و نام يزدان بخوان‬
‫بگردان عنان تيز و لختی ممان‬
‫بشد گيو نيزه گرفته به دست‬
‫پر از آفرين جان يزدان پرست‬
‫چو نامه به ديوار دژ برنهاد‬
‫به نام جهانجوی خسرو نژاد‬
‫ز دادار نيکی دهش ياد کرد‬
‫پس آن چرمه ی تيزرو باد کرد‬
‫شد آن نامه ی نامور ناپديد‬
‫خروش آمد و خاک دژ بردميد‬
‫همانگه به فرمان يزدان پاک‬
‫ازان باره ی دژ برآمد تراک‬
‫تو گفتی که رعدست وقت بهار‬
‫خروش آمد از دشت و ز کوهسار‬
‫جهان گشت چون روی زنگی سياه‬
‫چه از باره دژ چه گرد سپاه‬
‫تو گفتی برآمد يکی تيره ابر‬
‫هوا شد به کردار کام هژبر‬
‫برانگيخت کيخسرو اسپ سياه‬
‫چنين گفت با پهلوان سپاه‬
‫که بر دژ يکی تير باران کنيد‬
‫هوا را چو ابر بهاران کنيد‬
‫برآمد يکی ميغ بارش تگرگ‬
‫تگرگی که بردارد از ابر مرگ‬
‫ز ديوان بسی شد به پيکان هلاک‬
‫بسی زهره کفته فتاده به خاک‬
‫ازان پس يکی روشنی بردميد‬
‫شد آن تيرگی سر به سر ناپديد‬
‫جهان شد به کردار تابنده ماه‬
‫به نام جهاندار پيروز شاه‬
‫برآمد يکی باد با آفرين‬
‫هوا گشت خندان و روی زمين‬
‫برفتند ديوان به فرمان شاه‬
‫در دژ پديد آمد از جايگاه‬
‫به دژ در شد آن شاه آزادگان‬
‫ابا پير گودرز کشوادگان‬
‫يکی شهر ديد اندر آن دژ فراخ‬
‫پر از باغ و ميدان و ايوان و کاخ‬
‫بدانجای کان روشنی بردميد‬
‫سر باره ی دژ بشد ناپديد‬
‫بفرمود خسرو بدان جايگاه‬
‫يکی گنبدی تا به ابر سياه‬
‫درازی و پهنای او ده کمند‬
‫به گرد اندرش طاقهای بلند‬
‫ز بيرون دو نيمی تگ تازی اسپ‬
‫برآورد و بنهاد آذرگشسپ‬
‫نشستند گرد اندرش موبدان‬
‫ستاره شناسان و هم بخردان‬
‫دران شارستان کرد چندان درنگ‬
‫که آتشکده گشت با بوی و رنگ‬
‫چو يک سال بگذشت لشکر براند‬
‫بنه بر نهاد و سپه برنشاند‬
‫چو آگاهی آمد به ايران ز شاه‬
‫ازان ايزدی فر و آن دستگاه‬
‫جهانی فرو ماند اندر شگفت‬
‫که کيخسرو آن فر و بالا گرفت‬
‫همه مهتران يک به يک با نثار‬
‫برفتند شادان بر شهريار‬
‫فريبرز پيش آمدش با گروه‬
‫از ايران سپاهی بکردار کوه‬
‫چو ديدش فرود آمد از تخت زر‬
‫ببوسيد روی برادر پدر‬
‫نشاندش بر تخت زر شهريار‬
‫که بود از در ياره و گوشوار‬
‫همان طوس با کاويانی درفش‬
‫همی رفت با کوس و زرينه کفش‬
‫بياورد و پيش جهاندار برد‬
‫زمين را ببوسيد و او را سپرد‬
‫بدو گفت کاين کوس و زرينه کفش‬
‫به نيک اختری کاويانی درفش‬
‫ز لشکر ببين تا سزاوار کيست‬
‫يکی پهلوان از در کار کيست‬
‫ز گفتارها پوزش آورد پيش‬
‫بپيچيد زان بيهده رای خويش‬
‫جهاندار پيروز بنواختش‬
‫بخنديد و بر تخت بنشاختش‬
‫بدو گفت کين کاويانی درفش‬
‫هم آن پهلوانی و زرينه کفش‬
‫نبينم سزای کسی در سپاه‬
‫ترا زيبد اين کار و اين دستگاه‬
‫ترا پوزش اکنون نيايد به کار‬
‫نه بيگانه ای خواستی شهريار‬
‫چو پيروز برگشت شير از نبرد‬
‫دل و ديده ی دشمنان تيره کرد‬
‫سوی پهلو پارس بنهاد روی‬
‫جوان بود و بيدار و ديهيم جوی‬
‫چو زو آگهی يافت کاووس کی‬
‫که آمد ز ره پور فرخنده پی‬
‫پذيره شدش با رخی ارغوان‬
‫ز شادی دل پير گشته جوان‬
‫چو از دود خسرو نيا را بديد‬
‫بخنديد و شادان دلش بردميد‬
‫پياده شد و برد پيشش نماز‬
‫به ديدار او بد نيا را نياز‬
‫بخنديد و او را به بر در گرفت‬
‫نيايش سزاوار او برگرفت‬
‫وزانجا سوی کاخ رفتند باز‬
‫به تخت جهاندار ديهيم ساز‬
‫چو کاووس بر تخت زرين نشست‬
‫گرفت آن زمان دست خسرو به دست‬
‫بياورد و بنشاند بر جای خويش‬
‫ز گنجور تاج کيان خواست پيش‬
‫ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج‬
‫به کرسی شد از نامور تخت عاج‬
‫ز گنجش زبرجد نثار آوريد‬
‫بسی گوهر شاهوار آوريد‬
‫بسی آفرين بر سياوش بخواند‬
‫که خسرو به چهره جز او را نماند‬
‫ز پهلو برفتند آزادگان‬
‫سپهبد سران و گرانمايگان‬
‫به شاهی برو آفرين خواندند‬
‫همه زر و گوهر برافشاندند‬
‫جهان را چنين است ساز و نهاد‬
‫ز يک دست بستد به ديگر بداد‬
‫بدرديم ازين رفتن اندر فريب‬
‫زمانی فراز و زمانی نشيب‬
‫اگر دل توان داشتن شادمان‬
‫به شادی چرا نگذرانی زمان‬
‫به خوشی بناز و به خوبی ببخش‬
‫مکن روز را بر دل خويش رخش‬
‫ترا داد و فرزند را هم دهد‬
‫درختی که از بيخ تو برجهد‬
‫نبينی که گنجش پر از خواستست‬
‫جهانی به خوبی بياراستست‬
‫کمی نيست در بخشش دادگر‬
‫فزونی بخوردست انده مخور‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*