Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از سروبن دور گشت آفتاب‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از سروبن دور گشت آفتاب‬

فردوسی-و-شاهنامه

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

دستور افراسیاب برای کشتن دخترش فرنگیس

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو از سروبن دور گشت آفتاب‬
‫سر شهريار اندرآمد به خواب‬
‫چه خوابی که چندين زمان برگذشت‬
‫نجنبيند و بيدار هرگز نگشت‬
‫چو از شاه شد گاه و ميدان تهی‬
‫مه خورشيد بادا مه سرو سهی‬
‫چپ و راست هر سو بتابم همی‬
‫سر و پای گيتی نيابم همی‬
‫يکی بد کند نيک پيش آيدش‬
‫جهان بنده و بخت خويش آيدش‬
‫يکی جز به نيکی جهان نسپرد‬
‫همی از نژندی فرو پژمرد‬
‫مدار ايچ تيمار با او به هم‬
‫به گيتی مکن جان و دل را دژم‬
‫ز خان سياوش برآمد خروش‬
‫جهانی ز گرسيوز آمد به جوش‬
‫ز سر ماهرويان گسسته کمند‬
‫خراشيده روی و بمانده نژند‬
‫همه بندگان موی کردند باز‬
‫فرنگيس مشکين کمند دراز‬
‫بريد و ميان را به گيسو ببست‬
‫به فندق گل ارغوانرا بخست‬
‫به آواز بر جان افراسياب‬
‫همی کرد نفرين و می ريخت آب‬
‫خروشش به گوش سپهبد رسيد‬
‫چو آن ناله و زار نفرين شنيد‬
‫به گرسيوز بدنشان شاه گفت‬
‫که او را به کوی آوريد از نهفت‬
‫ز پرده به درگه بريدش کشان‬
‫بر روزبانان مردم کشان‬
‫بدان تا بگيرند موی سرش‬
‫بدرند بر بر همه چادرش‬
‫زنندش همی چوب تا تخم کين‬
‫بريزد برين بوم توران زمين‬
‫نخواهم ز بيخ سياوش درخت‬
‫نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت‬
‫همه نامداران آن انجمن‬
‫گرفتند نفرين برو تن به تن‬
‫که از شاه و دستور وز لشکری‬
‫ازينگونه نشيند کس داوری‬
‫بيامد پر از خون دو رخ پيلسم‬
‫روان پر ز داغ و رخان پر ز نم‬
‫به نزديک لهاک و فرشيدورد‬
‫سراسر سخنها همه ياد کرد‬
‫که دوزخ به از بوم افراسياب‬
‫نبايد بدين کشور آرام و خواب‬
‫بتازيم و نزديک پيران شويم‬
‫به تيمار و درد اسيران شويم‬
‫سه اسپ گرانمايه کردند زين‬
‫همی برنوشتند گفتی زمين‬
‫به پيران رسيدند هر سه سوار‬
‫رخان پر ز خون همچو ابر بهار‬
‫برو بر شمردند يکسر سخن‬
‫که بخت از بديها چه افگند بن‬
‫يکی زاريی خاست کاندر جهان‬
‫نبيند کسی از کهان و مهان‬
‫سياووش را دست بسته چو سنگ‬
‫فگندند در گردنش پالهنگ‬
‫به دشتش کشيدند پر آب روی‬
‫پياده دوان در به پيش گروی‬
‫تن پيل وارش بران گرم خاک‬
‫فگندند و از کس نکردند باک‬
‫يکی تشت بنهاد پيشش گروی‬
‫بپيچيد چون گوسفندانش روی‬
‫بريد آن سر شاهوارش ز تن‬
‫فگندش چو سرو سهی بر چمن‬
‫همه شهر پر زاری و ناله گشت‬
‫به چشم اندرون آب چون ژاله گشت‬
‫چو پيران به گفتار بنهاد گوش‬
‫ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش‬
‫همی جامه را بر برش کرد چاک‬
‫همی کند موی و همی ريخت خاک‬
‫بدو پيلسم گفت بشتاب زود‬
‫که دردی بدين درد و سختی فزود‬
‫فرنگيس رانيز خواهند کشت‬
‫مکن هيچگونه برين کار پشت‬
‫به درگاه بردند مويش کشان‬
‫بر روزبانان مردم کشان‬
‫جهانی بدو کرده ديده پرآب‬
‫ز کردار بدگوهر افراسياب‬
‫که اين هول کاريست بادرد و بيم‬
‫که اکنون فرنگيس را بر دو نيم‬
‫زنند و شود پادشاهی تباه‬
‫مر او را نخواند کسی نيز شاه‬
‫ز آخر بياورد پس پهلوان‬
‫ده اسپ سوار آزموده جوان‬
‫خود و گرد رويين و فرشيدورد‬
‫برآورد زان راه ناگاه گرد‬
‫بدو روز و دو شب بدرگه رسيد‬
‫درنامور پرجفا پيشه ديد‬
‫فرنگيس را ديد چون بيهشان‬
‫گرفته ورا روزبانان کشان‬
‫به چنگال هر يک يکی تيغ تيز‬
‫ز درگاه برخواسته رستخيز‬
‫همانگاه پيران بيامد چو باد‬
‫کسی کش خرد بوی گشتند شاد‬
‫چو چشم گرامی به پيران رسيد‬
‫شد از خون ديده رخش ناپديد‬
‫بدو گفت با من چه بد ساختی‬
‫چرا خيره بر آتش انداختی‬
‫ز اسپ اندر افتاد پيران به خاک‬
‫همه جامه ی پهلوی کرده چاک‬
‫بفرمود تا روزبانان در‬
‫زمانی ز فرمان بتابند سر‬
‫بيامد دمان پيش افراسياب‬
‫دل از درد خسته دو ديده پر آب‬
‫بدو گفت شاها انوشه بدی‬
‫روان را به ديدار توشه بدی‬
‫چه آمد ز بد بر تو ای نيکخوی‬
‫که آوردت اين روز بد آرزوی‬
‫چرا بر دلت چيره شد رای ديو‬
‫ببرد از رخت شرم گيهان خديو‬
‫به کشتی سياووش را بی گناه‬
‫به خاک اندر انداختی نام و جاه‬
‫به ايران رسد زين بدی آگهی‬
‫که شد خشک پاليز سرو سهی‬
‫بسا تاجداران ايران زمين‬
‫که با لشکر آيند پردرد و کين‬
‫جهان آرميده ز دست بدی‬
‫شده آشکارا ره ايزدی‬
‫فريبنده ديوی ز دوزخ بجست‬
‫بيامد دل شاه ترکان بخست‬
‫بران اهرمن نيز نفرين سزد‬
‫که پيچد روانت سوی راه بد‬
‫پشيمان شوی زين به روز دراز‬
‫بپيچی زمانی به گرم و گداز‬
‫ندانم که اين گفتن بد ز کيست‬
‫و زين آفريننده را رای چيست‬
‫چو ديوانه از جای برخاستی‬
‫چنين خيره بد را بياراستی‬
‫کنون زو گذشتی به فرزند خويش‬
‫رسيدی به پيچاره پيوند خويش‬
‫نجويد همانا فرنگيس بخت‬
‫نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت‬
‫به فرزند با کودکی در نهان‬
‫درفشی مکن خويشتن در جهان‬
‫که تا زنده ای بر تو نفرين بود‬
‫پس از زندگی دوزخ آيين بود‬
‫اگر شاه روشن کند جان من‬
‫فرستد ورا سوی ايوان من‬
‫گر ايدونک انديشه زين کودک است‬
‫همانا که اين درد و رنج اندک است‬
‫بمان تا جدا گردد از کالبد‬
‫بپيش تو آرم بدو ساز بد‬
‫بدو گفت زينسان که گفتی بساز‬
‫مرا کردی از خون او بی نياز‬
‫سپهدار پيران بدان شاد شد‬
‫از انديشه و درد آزاد شد‬
‫بيامد به درگاه و او را ببرد‬
‫بسی نيز بر روزبانان شمرد‬
‫بی آزار بردش به سوی ختن‬
‫خروشان همه درگه و انجمن‬
‫چو آمد به ايوان گلشهر گفت‬
‫که اين خوب رخ را ببايد نهفت‬
‫تو بر پيش اين نامور زينهار‬
‫بباش و بدارش پرستاروار‬
‫برين نيز بگذشت يک چند روز‬
‫گران شد فرنگيس گيتی فروز‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*