web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : سياوش يکی روز و پيران بهم‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سياوش يکی روز و پيران بهم‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

ازدواج سیاوش با فرنگیس دختر افراسیاب

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫سياوش يکی روز و پيران بهم‬
‫نشستند و گفتند هر بيش و کم‬
‫بدو گفت پيران کزين بوم و بر‬
‫چنانی که باشد کسی برگذر‬
‫بدين مهربانی که بر تست شاه‬
‫به نام تو خسپد به آرامگاه‬
‫چنان دان که خرم بهارش توی‬
‫نگارش تويی غمگسارش تويی‬
‫بزرگی و فرزند کاووس شاه‬
‫سر از بس هنرها رسيده به ماه‬
‫پدر پير سر شد تو برنا دلی‬
‫نگر سر ز تاج کيی نگسلی‬
‫به ايران و توران توی شهريار‬
‫ز شاهان يکی پرهنر يادگار‬
‫بنه دل برين بوم و جايی بساز‬
‫چنان چون بود درخور کام و ناز‬
‫نبينمت پيوسته ی خون کسی‬
‫کجا داردی مهر بر تو بسی‬
‫برادر نداری نه خواهر نه زن‬
‫چو شاخ گلی بر کنار چمن‬
‫يکی زن نگه کن سزاوار خويش‬
‫از ايران منه درد و تيمار پيش‬
‫پس از مرگ کاووس ايران تراست‬
‫همان تاج و تخت دليران تراست‬
‫پس پرده ی شهريار جهان‬
‫سه ماهست با زيور اندر نهان‬
‫اگر ماه را ديده بودی سياه‬
‫از ايشان نه برداشتی چشم ماه‬
‫سه اندر شبستان گرسيوزاند‬
‫که از مام وز باب با پروزاند‬
‫نبيره فريدون و فرزند شاه‬
‫که هم جاه دارند و هم تاج و گاه‬
‫وليکن ترا آن سزاوارتر‬
‫که از دامن شاه جويی گهر‬
‫پس پرده ی من چهارند خرد‬
‫چو بايد ترا بنده بايد شمرد‬
‫ازيشان جريرست مهتر بسال‬
‫که از خوبرويان ندارد همال‬
‫يکی دختری هستی آراسته‬
‫چو ماه درخشنده با خواسته‬
‫نخواهد کسی را که آن رای نيست‬
‫بجز چهر شاهش دلارای نيست‬
‫ز خوبان جريرست انباز تو‬
‫بود روز رخشنده دمساز تو‬
‫اگر رای باشد ترا بنده ايست‬
‫به پيش تو اندر پرستنده ايست‬
‫سياوش بدو گفت دارم سپاس‬
‫مرا خود ز فرزند برتر شناس‬
‫گر او باشدم نازش جان و تن‬
‫نخواهم جزو کس ازين انجمن‬
‫سپاسی نهی زين همی بر سرم‬
‫که تا زنده ام حق آن نسپرم‬
‫پس آنگاه پيران ز نزديک اوی‬
‫سوی خانه ی خويش بنهاد روی‬
‫چو پيران ز پيش سياوش برفت‬
‫به نزديک گلشهر تازيد تفت‬
‫بدو گفت کار جريره بساز‬
‫به فر سياووش خسرو به ناز‬
‫چگونه نباشيم امروز شاد‬
‫که داماد باشد نبيره قباد‬
‫بيورد گلشهر دخترش را‬
‫نهاد از بر تارک افسرش را‬
‫به ديبا و دينار و در و درم‬
‫به بوی و به رنگ و به هر بيش و کم‬
‫بياراست او را چو خرم بهار‬
‫فرستاد در شب بر شهريار‬
‫مراو را بپيوست با شاه نو‬
‫نشاند از بر گاه چون ماه نو‬
‫ندانست کس گنج او را شمار‬
‫ز ياقوت و ز تاج گوهرنگار‬
‫سياوش چو روی جريره بديد‬
‫خوش آمدش خنديد و شادی گزيد‬
‫همی بود با او شب و روز شاد‬
‫نيامد ز کاووس و دستانش ياد‬
‫برين نيز چندی بگرديد چرخ‬
‫سياووش را بد ز نيکيش به رخ‬
‫ورا هر زمان پيش افراسياب‬
‫فرونتر بدی حشمت و جاه و آب‬
‫يکی روز پيران به به روزگار‬
‫سياووش را گفت کای نامدار‬
‫تو دانی که سالار توران سپاه‬
‫ز اوج فلک برفرازد کلاه‬
‫شب و روز روشن روانش توی‬
‫دل و هوش و توش و توانش توی‬
‫چو با او تو پيوسته ی خون شوی‬
‫ازين پايه هر دم به افزون شوی‬
‫بباشد اميدش به تو استوار‬
‫که خواهی بدن پيش او پايدار‬
‫اگر چند فرزند من خويش تست‬
‫مرا غم ز بهر کم و بيش تست‬
‫فرنگيس مهتر ز خوبان اوی‬
‫نبينی به گيتی چنان موی و روی‬
‫به بالا ز سرو سهی برترست‬
‫ز مشک سيه بر سرش افسرست‬
‫هنرها و دانش ز اندازه بيش‬
‫خرد را پرستار دارد به پيش‬
‫از افراسياب ار بخواهی رواست‬
‫چنو بت به کشمير و کابل کجاست‬
‫شود شاه پرمايه پيوند تو‬
‫درفشان شود فر و اورند تو‬
‫چو فرمان دهی من بگويم بدوی‬
‫بجويم بدين نزد او آبروی‬
‫سياوش به پيران نگه کرد و گفت‬
‫که فرمان يزدان نشايد نهفت‬
‫اگر آسمانی چنين است رای‬
‫مرا با سپهر روان نيست پای‬
‫اگر من به ايران نخواهم رسيد‬
‫نخواهم همی روی کاووس ديد‬
‫چو دستان که پروردگار منست‬
‫تهمتن که روشن بهار منست‬
‫چو بهرام و چون زنگه ی شاوران‬
‫جزين نامدران کنداوران‬
‫چو از روی ايشان ببايد بريد‬
‫به توران همی جای بايد گزيد‬
‫پدر باش و اين کدخدايی بساز‬
‫مگو اين سخن با زمين جز به راز‬
‫اگر بخت باشد مرا نيک خواه‬
‫همانا دهد ره به پيوند شاه‬
‫همی گفت و مژگان پر از آب کرد‬
‫همی برزد اندر ميان باد سرد‬
‫بدو گفت پيران که با روزگار‬
‫نسازد خرد يافته کارزار‬
‫نيابی گذر تو ز گردان سپهر‬
‫کزويست آرام و پرخاش و مهر‬
‫به ايران اگر دوستان داشتی‬
‫به يزدان سپردی و بگذاشتی‬
‫نشست و نشانت کنون ايدرست‬
‫سر تخت ايران به دست اندرست‬
‫بگفت اين و برخاست از پيش او‬
‫چو آگاه گشت از کم و بيش او‬
‫به شادی بشد تا بدرگاه شاه‬
‫فرود آمد و برگشادند راه‬
‫همی بود بر پيش او يک زمان‬
‫بدو گفت سالار نيکوگمان‬
‫که چندين چه باشی به پيشم به پای‬
‫چه خواهی به گيتی چه آيدت رای‬
‫سپاه و در گنج من پيش تست‬
‫مرا سودمندی کم و بيش تست‬
‫کسی کاو به زندان و بند منست‬
‫گشادنش درد و گزند منست‬
‫ز خشم و ز بند من آزاد گشت‬
‫ز بهر تو پيگار من باد گشت‬
‫ز بسيار و اندک چه بايد بخواه‬
‫ز تيغ و ز مهر و ز تخت و کلاه‬
‫خردمند پاسخ چنين داد باز‬
‫که از تو مبادا جهان بی نياز‬
‫مرا خواسته هست و گنج و سپاه‬
‫به بخت تو هم تيغ و هم تاج و گاه‬
‫ز بهر سياوش پيامی دراز‬
‫رسانم به گوش سپهبد به راز‬
‫مرا گفت با شاه ترکان بگوی‬
‫که من شاد دل گشتم و نامجوی‬
‫بپرورديم چون پدر در کنار‬
‫همه شادی آورد بخت تو بار‬
‫کنون همچنين کدخدايی بساز‬
‫به نيک و بد از تو نيم بی نياز‬
‫پس پرده ی تو يکی دخترست‬
‫که ايوان و تخت مرا درخورست‬
‫فرنگيس خواند همی مادرش‬
‫شود شاد اگر باشم اندر خورش‬
‫پرانديشه شد جان افراسياب‬
‫چنين گفت با ديده کرده پرآب‬
‫که من گفته ام پيش ازين داستان‬
‫نبودی بران گفته همداستان‬
‫چنين گفت با من يکی هوشمند‬
‫که رايش خرد بود و دانش بلند‬
‫که ای دايه ی بچه ی شيرنر‬
‫چه رنجی که جان هم نياری به بر‬
‫و ديگر که از پيش کندآوران‬
‫ز کار ستاره شمر بخردان‬
‫شمار ستاره به پيش پدر‬
‫همی راندندی همه دربدر‬
‫کزين دو نژاده يکی شهريار‬
‫بيايد بگيرد جهان در کنار‬
‫به توران نماند برو بوم و رست‬
‫کلاه من اندازد از کين نخست‬
‫کنون باورم شد که او اين بگفت‬
‫که گردون گردان چه دارد نهفت‬
‫چرا کشت بايد درختی به دست‬
‫که بارش بود زهر و برگش کبست‬
‫ز کاووس وز تخم افراسياب‬
‫چو آتش بود تيز يا موج آب‬
‫ندانم به توران گرايد به مهر‬
‫وگر سوی ايران کند پاک چهر‬
‫چرا بر گمان زهر بايد چشيد‬
‫دم مار خيره نبايد گزيد‬
‫بدو گفت پيران که ای شهريار‬
‫دلت را بدين کار غمگين مدار‬
‫کسی کز نژاد سياوش بود‬
‫خردمند و بيدار و خامش بود‬
‫بگفت ستاره شمر مگرو ايچ‬
‫خردگير و کار سياوش بسيچ‬
‫کزين دو نژاده يکی نامور‬
‫برآرد به خورشيد تابنده سر‬
‫بايران و توران بود شهريار‬
‫دو کشور برآسايد از کارزار‬
‫وگر زين نشان راز دارد سپهر‬
‫بيفزايدش هم بانديشه مهر‬
‫بخواهد بدن بی گمان بودنی‬
‫نکاهد به پرهيز افزودنی‬
‫نگه کن که اين کار فرخ بود‬
‫ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود‬
‫ز تخم فريدون وز کيقباد‬
‫فروزنده تر زين نباشد نژاد‬
‫به پيران چنين گفت پس شهريار‬
‫که رای تو بر بد نيايد به کار‬
‫به فرمان و رای تو کردم سخن‬
‫برو هرچ بايد به خوبی بکن‬
‫دو تا گشت پيران و بردش نماز‬
‫بسی آفرين کرد و برگشت باز‬
‫به نزد سياوش خراميد زود‬
‫برو بر شمرد آن کجا رفته بود‬
‫نشستند شادان دل آن شب بهم‬
‫به باده بشستند جان را ز غم‬
‫چو خورشيد از چرخ گردنده سر‬
‫برآورد برسان زرين سپر‬
‫سپهدار پيران ميان را ببست‬
‫يکی باره ی تيزرو برنشست‬
‫به کاخ سياووش بنهاد روی‬
‫بسی آفرين خواند بر فر اوی‬
‫بدو گفت کامروز برساز کار‬
‫به مهمانی دختر شهريار‬
‫چو فرمان دهی من سزاوار او‬
‫ميان را ببندم پی کار او‬
‫سياووش را دل پر آزرم بود‬
‫ز پيران رخانش پر از شرم بود‬
‫بدو گفت رو هرچ بايد بساز‬
‫تو دانی که از تو مرا نيست راز‬
‫چو بشنيد پيران سوی خانه رفت‬
‫دل و جان ببست اندر آن کار تفت‬
‫در خانه ی جامه ی نابريد‬
‫به گلشهر بسپرد پيران کليد‬
‫کجا بود کدبانوی پهلوان‬
‫ستوده زنی بود روشن روان‬
‫به گنج اندرون آنچ بد نامدار‬
‫گزيده ز زربفت چينی هزار‬
‫زبرجد طبقها و پيروزه جام‬
‫پر از نافه ی مشک و پر عود خام‬
‫دو افسر پر از گوهر شاهوار‬
‫دو ياره يکی طوق و دو گوشوار‬
‫ز گستردنيها شتروار شست‬
‫ز زربفت پوشيدينها سه دست‬
‫همه پيکرش سرخ کرده به زر‬
‫برو بافته چند گونه گهر‬
‫ز سيمين و زرين شتربار سی‬
‫طبقها و از جامه ی پارسی‬
‫يکی تخت زرين و کرسی چهار‬
‫سه نعلين زرين زبرجد نگار‬
‫پرستنده سيصد به زرين کلاه‬
‫ز خويشان نزديک صد نيک خواه‬
‫پرستار با جام زرين دو شست‬
‫گرفته ازان جام هر يک به دست‬
‫همان صد طبق مشک و صد زعفران‬
‫سپردند يکسر به فرمانبران‬
‫به زرين عماری و ديبا و جليل‬
‫برفتند با خواسته خيل خيل‬
‫بيورد بانو ز بهر نثار‬
‫ز دينار با خويشتن سی هزار‬
‫به نزد فرنگيس بردند چيز‬
‫روانشان پر از آفرين بود نيز‬
‫وزان روی پيران و افراسياب‬
‫ز بهر سياوش همه پرشتاب‬
‫به يک هفته بر مرغ و ماهی نخفت‬
‫نيمد سر يک تن اندر نهفت‬
‫زمين باغ گشت از کران تا کران‬
‫ز شادی و آوای رامشگران‬
‫به پيوستگی بر گوا ساختند‬
‫چو زين عهد و پيمان بپرداختند‬
‫پيامی فرستاد پيران چو دود‬
‫به گلشهر گفتا فرنگيس زود‬
‫هم امشب به کاخ سياوش رود‬
‫خردمند و بيدار و خامش رود‬
‫چو بانوی بشنيد پيغام اوی‬
‫به سوی فرنگيس بنهاد روی‬
‫زمين را ببوسيد گلشهر و گفت‬
‫که خورشيد را گشت ناهيد جفت‬
‫هم امشب ببايد شدن نزد شاه‬
‫بياراستن گاه او را به ماه‬
‫بيامد فرنگيس چون ماه نو‬
‫به نزديک آن تاجور شاه نو‬
‫بدين کار بگذشت يک هفته نيز‬
‫سپهبد بياراست بسيار چيز‬
‫از اسپان تازی و از گوسفند‬
‫همان جوشن و خود و تيغ و کمند‬
‫ز دينار و از بدرهای درم‬
‫ز پوشيدنيها و از بيش و کم‬
‫وزين مرز تا پيش دريای چين‬
‫همی نام بردند شهر و زمين‬
‫به فرسنگ صد بود بالای او‬
‫نشايست پيمود پهنای او‬
‫نوشتند منشور بر پرنيان‬
‫همه پادشاهی به رسم کيان‬
‫به خان سياوش فرستاد شاه‬
‫يکی تخت زرين و زرين کلاه‬
‫ازان پس بياراست ميدان سور‬
‫هرآنکس که رفتی ز نزديک و دور‬
‫می و خوان و خواليگران يافتی‬
‫بخوردی و هرچند برتافتی‬
‫ببردی و رفتی سوی خان خويش‬
‫بدی شاد يک هفته مهمان خويش‬
‫در بسته زندانها برگشاد‬
‫ازو شادمان بخت و او نيز شاد‬
‫به هشتم سياووش بيامد به گاه‬
‫اباگرد پيران به نزديک شاه‬
‫گرفتند هر دو برو آفرين‬
‫کهای مهتر و شهريار زمين‬
‫هميشه ترا جاودان باد روز‬
‫به شادی و بدخواه را پشت کوز‬
‫وزان جايگه بازگشتند شاد‬
‫بسی از جهاندار کردند ياد‬
‫چنين نيز يک سال گردان سپهر‬
‫همی گشت بيدار بر داد و مهر‬
‫فرستاده آمد ز نزديک شاه‬
‫به نزد سياوش يکی نيک خواه‬
‫که پرسد همی شاه را شهريار‬
‫همی گويد ای مهتر نامدار‬
‫بود کت ز من دل بگيرد همی‬
‫وزين برنشستن گزيرد همی‬
‫از ايدر ترا داده ام تا به چين‬
‫يکی گرد برگرد و بنگر زمين‬
‫به شهری که آرام و رای آيدت‬
‫همان آرزوها بجای آيدت‬
‫به شادی بباش و به نيکی بمان‬
‫ز خوبی مپرداز دل يک زمان‬
‫سياوش ز گفتار او گشت شاد‬
‫بزد نای و کوس و بنه برنهاد‬
‫سليح و سپاه و نگين و کلاه‬
‫ببردند زينگونه با او به راه‬
‫فراوان عماری بياراستند‬
‫پس پرده خوبان بپيراستند‬
‫فرنگيس را در عماری نشاند‬
‫بنه برنهاد و سپه را براند‬
‫ازو بازنگسست پيران گرد‬
‫بنه برنهاد و سپه را ببرد‬
‫به شادی برفتند سوی ختن‬
‫همه نامداران شدند انجمن‬
‫که سالار پيران ازان شهر بود‬
‫که از بدگمانيش بی بهر بود‬
‫همی بود يکماه مهمان او‬
‫بران سر چنين بود پيمان او‬
‫ز خوردن نياسود يک روز شاه‬
‫گهی رود و می گاه نخچيرگاه‬
‫سر ماه برخاست آوای کوس‬
‫برانگه که خيزد خروش خروس‬
‫بيامد سوی پادشاهی خويش‬
‫سپاه از پس پشت و پيران ز پيش‬
‫بران مرز و بوم اندر آگه شدند‬
‫بزرگان به راه شهنشه شدند‬
‫به شادی دل از جای برخاستند‬
‫جهانی به آيين بياراستند‬
‫ازان پادشاهی خروشی بخاست‬
‫تو گفتی زمين گشت با چرخ راست‬
‫ز بس رامش و ناله ی کرنای‬
‫تو گفتی بجنبد همی دل ز جای‬
‫بجايی رسيدند کاباد بود‬
‫يکی خوب فرخنده بنياد بود‬
‫به يک روی دريا و يک روی کوه‬
‫برو بر ز نخچير گشته گروه‬
‫درختان بسيار و آب روان‬
‫همی شد دل سالخورده جوان‬
‫سياوش به پيران سخن برگشاد‬
‫که اينت بر و بوم فرخ نهاد‬
‫بسازم من ايدر يکی خوب جای‬
‫که باشد به شادی مرا رهنمای‬
‫برآرم يکی شارستان فراخ‬
‫فراوان کنم اندرو باغ و کاخ‬
‫نشستن گهی برفرازم به ماه‬
‫چنان چون بود در خور تاج و گاه‬
‫بدو گفت پيران که ای خوب رای‬
‫بران رو که انديشه آرد بجای‬
‫چو فرمان دهد من بران سان که خواست‬
‫برآرم يکی جای تا ماه راست‬
‫نخواهم که باشد مرا بوم و گنج‬
‫زمان و زمين از تو دارم سپنج‬
‫يکی شارستان سازم ايدر فراخ‬
‫فراوان بدو اندر ايوان و کاخ‬
‫سياوش بدو گفت کای بختيار‬
‫درخت بزرگی تو آری به بار‬
‫مرا گنج و خوبی همه زان تست‬
‫به هر جای رنج تو بينم نخست‬
‫يکی شهر سازم بدين جای من‬
‫که خيره بماند دل انجمن‬
‫ازان بوم خرم چو گشتند باز‬
‫سياوش همی بود با دل به راز‬
‫از اخترشناسان بپرسيد شاه‬
‫که گر سازم ايدر يکی جايگاه‬
‫ازو فر و بختم به سامان بود‬
‫وگرکار با جنگ سازان بود‬
‫بگفتند يکسر به شاه گزين‬
‫که بس نيست فرخنده بنياد اين‬
‫از اخترشناسان برآورد خشم‬
‫دلش گشت پردرد و پرآب چشم‬
‫کجا گفته بودند با او ز پيش‬
‫که چون بگذرد چرخ بر کار خويش‬
‫سرانجام چون گرددت روزگار‬
‫به زشتی شود بخت آموزگار‬
‫عنان تگاور همی داشت نرم‬
‫همی ريخت از ديدگان آب گرم‬
‫بدو گفت پيران که ای شهريار‬
‫چه بودت که گشتی چنين سوگوار‬
‫چنين داد پاسخ که چرخ بلند‬
‫دلم کرد پردرد و جانم نژند‬
‫که هر چند گرد آورم خواسته‬
‫هم از گنج و هم تاج آراسته‬
‫به فرجام يکسر به دشمن رسد‬
‫بدی بد بود مرگ بر تن رسد‬
‫کجا آن حکيمان و دانندگان‬
‫همان رنجبردار خوانندگان‬
‫کجا آن سر تاج شاهنشهان‬
‫کجا آن دلاور گرامی مهان‬
‫کجا آن بتان پر از ناز و شرم‬
‫سخن گفتن خوب و آوای نرم‬
‫کجا آنک بر کوه بودش کنام‬
‫رميده ز آرام وز کام و نام‬
‫چو گيتی تهی ماند از راستان‬
‫تو ايدر ببودن مزن داستان‬
‫ز خاکيم و بايد شدن زير خاک‬
‫همه جای ترسست و تيمار و باک‬
‫تو رفتی و گيتی بماند دراز‬
‫کسی آشکارا نداند ز راز‬
‫جهان سر به سر عبرت و حکمتست‬
‫چرا زو همه بهر من غفلتست‬
‫چو شد سال برشست و شش چاره جوی‬
‫ز بيشی و از رنج برتاب روی‬
‫تو چنگ فزونی زدی بر جهان‬
‫گذشتند بر تو بسی همرهان‬
‫چو زان نامداران جهان شد تهی‬
‫تو تاج فزونی چرا برنهی‬
‫نباشی بدين گفته همداستان‬
‫يکی شو بخوان نامه ی باستان‬
‫کزيشان جهان يکسر آباد بود‬
‫بدانگه که اندر جهان داد بود‬
‫ز من بشنو از گنگ دژ داستان‬
‫بدين داستان باش همداستان‬
‫که چون گنگ دژ در جهان جای نيست‬
‫بدان سان زمينی دلارای نيست‬
‫که آن را سياوش برآورده بود‬
‫بسی اندرو رنجها برده بود‬
‫به يک ماه زان روی دريای چين‬
‫که بی نام بود آن زمان و زمين‬
‫بيابان بيايد چو دريا گذشت‬
‫ببينی يکی پهن بی آب دشت‬
‫کزين بگذری بينی آباد شهر‬
‫کزان شهرها بر توان داشت بهر‬
‫ازان پس يکی کوه بينی بلند‬
‫که بالای او برتر از چون و چند‬
‫مرين کوه را گنگ دژ در ميان‬
‫بدان کت ز دانش نيايد زيان‬
‫چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه‬
‫ز بالای او چشم گردد ستوه‬
‫ز هر سو که پويی بدو راه نيست‬
‫همه گرد بر گرد او در يکيست‬
‫بدين کوه بينی دو فرسنگ تنگ‬
‫ازين روی و زان روی ديوار سنگ‬
‫بدين چند فرسنگ اگر پنج مرد‬
‫بباشد به راه از پی کارکرد‬
‫نيابد بريشان گذر صد هزار‬
‫زرهدار و بر گستوان ور سوار‬
‫چو زين بگذری شهر بينی فراخ‬
‫همه گلشن و باغ و ايوان و کاخ‬
‫همه شهر گرمابه و رود و جوی‬
‫به هر برزنی آتش و رنگ و بوی‬
‫همه کوه نخچير و آهو به دشت‬
‫چو اين شهر بينی نشايد گذشت‬
‫تذروان و طاووس و کبک دری‬
‫بيابی چو از کوهها بگذری‬
‫نه گرماش گرم و نه سرماش سرد‬
‫همه جای شادی و آرام و خورد‬
‫نبينی بدان شهر بيمار کس‬
‫يکی بوستان بهشتست و بس‬
‫همه آبها روشن و خوشگوار‬
‫هميشه بر و بوم او چون بهار‬
‫درازی و پهناش سی بار سی‬
‫بود گر بپيمايدش پارسی‬
‫يک و نيم فرسنگ بالای کوه‬
‫که از رفتنش مرد گردد ستوه‬
‫وزان روی هامونی آيد پديد‬
‫کزان خوبتر جايها کس نديد‬
‫همه گلشن و باغ و ايوان بود‬
‫کش ايوانها سر به کيوان بود‬
‫بشد پور کاووس و آنجای ديد‬
‫مر آن را ز ايران همی برگزيد‬
‫تن خويش را نامبردار کرد‬
‫فزونی يکی نيز ديوار کرد‬
‫ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام‬
‫وزان جوهری کش ندانيم نام‬
‫دو صد رش فزونست بالای اوی‬
‫همان سی و پنچست پهنای اوی‬
‫که آن را کسی تا نبيند به چشم‬
‫تو گويی ز گوينده گيرند خشم‬
‫نيايد برو منجنيق و نه تير‬
‫ببايد ترا ديدن آن ناگزير‬
‫ز تيغش دو فرسنگ تا بوم خاک‬
‫همه گرد بر گرد خاکش مغاک‬
‫نبيند ز بن ديده بر تيغ کوه‬
‫هم از بر شدن مرد گردد ستوه‬
‫بدان آفرين کان چنان آفريد‬
‫ابا آشکارا نهان آفريد‬
‫نبايست يار و نه آموزگار‬
‫برو بر همه کار دشوار خوار‬
‫جز او را مخوان کردگار جهان‬
‫جز او را مدان آشکار و نهان‬
‫به پيغمبرش بر کنيم آفرين‬
‫بيارانش بر هر يکی همچنين‬
‫مرا فر نيکی دهش يار بود‬
‫خردمندی و بخت بيدار بود‬
‫برين سان يکی شارستان ساختند‬
‫سرش را به پروين پرداختند‬
‫کنون اندرين هم به کار آوريم‬
‫بدو در فراوان نگار آوريم‬
‫چه بندی دل اندر سرای سپنج‬
‫چه يازی به رنج و چه نازی به گنج‬
‫که از رنج ديگر کسی برخورد‬
‫جهانجوی دشمن چرا پرورد‬
‫چو خرم شود جای آراسته‬
‫پديد آيد از هر سوی خواسته‬
‫نباشد مرا بودن ايدر بسی‬
‫نشيند برين جای ديگر کسی‬
‫نه من شاد باشم نه فرزند من‬
‫نه پرمايه گردی ز پيوند من‬
‫نباشد مرا زندگانی دراز‬
‫ز کاخ و ز ايوان شوم بی نياز‬
‫شود تخت من گاه افراسياب‬
‫کند بیگنه مرگ بر من شتاب‬
‫چنين است رای سپهر بلند‬
‫گهی شاد دارد گهی مستمند‬
‫بدو گفت پيران کای سرفراز‬
‫مکن خيره انديشه ی دل دراز‬
‫که افراسياب از بلا پشت تست‬
‫به شاهی نگين اندر انگشت تست‬
‫مرا نيز تا جان بود در تنم‬
‫بکوشم که پيمان تو نشکنم‬
‫نمانم که بادی به تو بگذرد‬
‫وگر موی بر تو هوا بشمرد‬
‫سياوش بدو گفت کای نيکنام‬
‫نبينم جز از نيکناميت کام‬
‫تو پپمان چنين داری و رای راست‬
‫وليکن فلک را جز اينست خواست‬
‫همه راز من آشکارا به تست‬
‫که بيدار دل بادی و تندرست‬
‫من آگاهی از فر يزدان دهم‬
‫هم از راز چرخ بلند آگهم‬
‫بگويم ترا بودنيها درست‬
‫ز ايوان و کاخ اندرآيم نخست‬
‫بدان تا نگويی چو بينی جهان‬
‫که اين بر سياوش چرا شد نهان‬
‫تو ای گرد پيران بسيار هوش‬
‫بدين گفتها پهن بگشای گوش‬
‫فراوان بدين نگذرد روزگار‬
‫که بر دست بيداردل شهريار‬
‫شوم زار من کشته بر بیگناه‬
‫کسی ديگر آرايد اين تاج و گاه‬
‫ز گفتار بدخواه و ز بخت بد‬
‫چنين بیگنه بر سرم بد رسد‬
‫ز کشته شود زندگانی دژم‬
‫برآشوبد ايران و توران بهم‬
‫پر از رنج گردد سراسر زمين‬
‫دو کشور شود پر ز شمشير و کين‬
‫بسی سرخ و زرد و سياه و بنفش‬
‫از ايران و توران ببينی درفش‬
‫بسی غارت و بردن خواسته‬
‫پراگندن گنج آراسته‬
‫بسا کشورا کان به پای ستور‬
‫بکوبند و گردد به جوی آب شور‬
‫از ايران و توران برآيد خروش‬
‫جهانی ز خون من آيد به جوش‬
‫جهاندار بر چرخ چونين نوشت‬
‫به فرمان او بردهد هرچ کشت‬
‫سپهدار ترکان ز کردار خويش‬
‫پشيمان شود هم ز گفتار خويش‬
‫پشيمانی آنگه نداردش سود‬
‫که برخيزد از بوم آباد دود‬
‫بيا تا به شادی خوريم و دهيم‬
‫چو گاه گذشتن بود بگذريم‬
‫چو بشنيد پيران و انديشه کرد‬
‫ز گفتار او شد دلش پر ز درد‬
‫چنين گفت کز من بد آمد به من‬
‫گر او راست گويد همی اين سخن‬
‫ورا من کشيده به توران زمين‬
‫پراگندم اندر جهان تخم کين‬
‫شمردم همه باد گفتار شاه‬
‫چنين هم همی گفت با من پگاه‬
‫وزان پس چنين گفت با دل به مهر‬
‫که از جنبش و راز گردان سپهر‬
‫چه داند بدو رازها کی گشاد‬
‫همانا ز ايرانش آمد بياد‬
‫ز کاووس و ز تخت شاهنشهی‬
‫بياد آمدش روزگار بهی‬
‫دل خويش زان گفته خرسند کرد‬
‫نه آهنگ رای خردمند کرد‬
‫همه راه زينگونه بد گفت و گوی‬
‫دل از بودنيها پر از جست و جوی‬
‫چو از پشت اسپان فرود آمدند‬
‫ز گفتار يکباره دم برزدند‬
‫يکی خوان زرين بياراستند‬
‫می و رود و رامشگران خواستند‬
‫ببودند يک هفته زين گونه شاد‬
‫ز شاهان گيتی گرفتند ياد‬
‫به هشتم يکی نامه آمد ز شاه‬
‫به نزديک سالار توران سپاه‬
‫کزانجا برو تا به دريای چين‬
‫ازان پس گذر کن به مکران زمين‬
‫همی رو چنين تا سر مرز هند‬
‫وزانجا گذر کن به دريای سند‬
‫همه باژ کشور سراسر بخواه‬
‫بگستر به مرز خزر در سپاه‬
‫برآمد خروش از در پهلوان‬
‫ز بانگ تبيره زمين شد نوان‬
‫ز هر سو سپاه انجمن شد به روی‬
‫يکی لشکری گشت پرخاش جوی‬
‫به نزد سياوش بسی خواسته‬
‫ز دينار و اسپان آراسته‬
‫به هنگام پدرود کردن بماند‬
‫به فرمان برفت و سپه را براند‬
‫هيونی ز نزديک افراسياب‬
‫چو آتش بيامد به هنگام خواب‬
‫يکی نامه سوی سياوش به مهر‬
‫نوشته به کردار گردان سپهر‬
‫که تا تو برفتی نيم شادمان‬
‫از انديشه بیغم نيم يک زمان‬
‫وليکن من اندر خور رای تو‬
‫به توران بجستم همی جای تو‬
‫گر آنجا که هستی خوش و خرم است‬
‫چنان چون ببايد دلت بیغم است‬
‫به شادی بباش و به نيکی بمان‬
‫تو شادان بدانديش تو با غمان‬
‫بدان پادشاهی همی بازگرد‬
‫سر بدسگال اندرآور به گرد‬
‫سياوش سپه برگرفت و برفت‬
‫بدان سو که فرمود سالار تفت‬
‫صد اشتر ز گنج و درم بار کرد‬
‫چهل را همه بار دينار کرد‬
‫هزار اشتر بختی سرخ موی‬
‫بنه بر نهادند با رنگ و بوی‬
‫از ايران و توران گزيده سوار‬
‫برفتند شمشيرزن ده هزار‬
‫به پيش سپاه اندرون خواسته‬
‫عماری و خوبان آراسته‬
‫ز ياقوت و ز گوهر شاهوار‬
‫چه از طوق و ز تاج وزگوشوار‬
‫چه مشک و چه کافور و عود و عبير‬
‫چه ديبا و چه تختهای حرير‬
‫ز مصری و چينی و از پارسی‬
‫همی رفت با او شتر بار سی‬
‫چو آمد بران شارستان دست آخت‬
‫دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت‬
‫از ايوان و ميدان و کاخ بلند‬
‫ز پاليز وز گلشن ارجمند‬
‫بياراست شهری بسان بهشت‬
‫به هامون گل و سنبل و لاله کشت‬
‫بر ايوان نگاريد چندی نگار‬
‫ز شاهان وز بزم وز کارزار‬
‫نگار سر و تاج و کاووس شاه‬
‫نگاريد با ياره و گرز و گاه‬
‫بر تخت او رستم پيلتن‬
‫همان زال و گودرز و آن انجمن‬
‫ز ديگر سو افراسياب و سپاه‬
‫چو پيران و گرسيوز کينه خواه‬
‫بهر گوشه ای گنبدی ساخته‬
‫سرش را به ابراندر افراخته‬
‫نشسته سراينده رامشگران‬
‫سر اندر ستاره سران سران‬
‫سياووش گردش نهادند نام‬
‫همه شهر زان شارستان شادکام‬
‫چو پيران بيامد ز هند و ز چين‬
‫سخن رفت زان شهر با آفرين‬
‫خنيده به توران سياووش گرد‬
‫کز اختر بنش کرده شد روز ارد‬
‫از ايوان و کاخ و ز پاليز و باغ‬
‫ز کوه و در و رود وز دشت راغ‬
‫شتاب آمدش تا ببيند که شاه‬
‫چه کرد اندران نامور جايگاه‬
‫هرآنکس که او از در کار بود‬
‫بدان مرز با او سزاوار بود‬
‫هزار از هنرمند گردان گرد‬
‫چو هنگامه ی رفتن آمد ببرد‬
‫چو آمد به نزديک آن جايگاه‬
‫سياوش پذيره شدش با سپاه‬
‫چو پيران به نزد سياوش رسيد‬
‫پياده شد از دور کاو را بديد‬
‫سياوش فرود آمد از نيل رنگ‬
‫مر او را گرفت اندر آغوش تنگ‬
‫بگشتند هر دو بدان شارستان‬
‫ز هر در زدند از هنر داستان‬
‫سراسر همه باغ و ميدان و کاخ‬
‫همی ديد هرسو بنای فراخ‬
‫سپهدار پيران ز هر سو براند‬
‫بسی آفرين بر سياوش بخواند‬
‫بدو گفت گر فر و برز کيان‬
‫نبوديت با دانش اندر جهان‬
‫کی آغاز کردی بدين گونه جای‬
‫کجا آمدی جای زين سان به پای‬
‫بماناد تا رستخيز اين نشان‬
‫ميان دليران و گردنکشان‬
‫پسر بر پسر همچنين شاد باد‬
‫جهاندار و پيروز و فرخ نژاد‬
‫چو يک بهره از شهر خرم بديد‬
‫به ايوان و باغ سياوش رسيد‬
‫به کاخ فرنگيس بنهاد روی‬
‫چنان شاد و پيروز و ديهيم جوی‬
‫پذيره شدش دختر شهريار‬
‫به پرسيد و دينار کردش نثار‬
‫چو بر تخت بنشست و آن جای ديد‬
‫بران سان بهشتی دلارای ديد‬
‫بدان نيز چندی ستايش گرفت‬
‫جهان آفرين را نيايش گرفت‬
‫ازان پس بخوردن گرفتند کار‬
‫می و خوان و رامشگر و ميگسار‬
‫ببودند يک هفته با می به دست‬
‫گهی خرم و شاددل گاه مست‬
‫به هشتم ره آورد پيش آوريد‬
‫همان هديه ی شارستان چون سزيد‬
‫ز ياقوت و زگوهر شاهوار‬
‫ز دينار وز تاج گوهرنگار‬
‫ز ديبا و اسپان به زين پلنگ‬
‫به زرين ستام و جناغ خدنگ‬
‫فرنگيس را افسر و گوشوار‬
‫همان ياره و طوق گوهرنگار‬
‫بداد و بيامد بسوی ختن‬
‫همی رای زد شاد با انجمن‬
‫چو آمد به شادی به ايوان خويش‬
‫همانگاه شد در شبستان خويش‬
‫به گلشهر گفت آنک خرم بهشت‬
‫نديد و نداند که رضوان چه کشت‬
‫چو خورشيد بر گاه فرخ سروش‬
‫نشسته به آيين و با فر و هوش‬
‫به رامش بپيمای لختی زمين‬
‫برو شارستان سياوش ببين‬
‫خداوند ازان شهر نيکوترست‬
‫تو گويی فروزنده ی خاورست‬
‫وزان جايگه نزد افراسياب‬
‫همی رفت برسان کشتی بر آب‬
‫بيامد بگفت آن کجا کرده بود‬
‫همان باژ کشور که آورده بود‬
‫بياورد پيشش همه سربسر‬
‫بدادش ز کشور سراسر خبر‬
‫که از داد شه گشت آباد بوم‬
‫ز دريای چين تا به دريای روم‬
‫وزانجا به کار سياوش رسيد‬
‫سراسر همه ياد کرد آنچ ديد‬
‫ز کار سياوش بپرسيد شاه‬
‫وزان شهر و آن کشور و جايگاه‬
‫بدو گفت پيران که خرم بهشت‬
‫کسی کاو نبيند به ارديبهشت‬
‫سروش آوريدش همانا خبر‬
‫که چونان نگاريدش آن بوم و بر‬
‫همانا ندانند ازان شهر باز‬
‫نه خورشيد ازان مهتر سرافراز‬
‫يکی شهر ديدم که اندر زمين‬
‫نبيند دگر کس به توران و چين‬
‫ز بس باغ و ايوان و آب روان‬
‫برآميخت گفتی خرد با روان‬
‫چو کاخ فرنگيس ديدم ز دور‬
‫چو گنج گهر بد به ميدان سور‬
‫بدان زيب و آيين که داماد تست‬
‫ز خوبی به کام دل شاد تست‬
‫گله کرد بايد به گيتی يله‬
‫ترا چون نباشد ز گيتی گله‬
‫گر ايدونک آيد ز مينو سروش‬
‫نباشد بدان فر و اورنگ و هوش‬
‫و ديگر دو کشور ز جنگ و ز جوش‬
‫برآسود چون مهتر آمد به هوش‬
‫بماناد بر ما چنين جاودان‬
‫دل هوشمندان و رای ردان‬
‫زگفتار او شاد شد شهريار‬
‫که دخت برومندش آمد به بار‬
‫به گرسيوز اين داستان برگشاد‬
‫سخنهای پيران همه کرد ياد‬
‫پس آنگه به گرسيوز آهسته گفت‬
‫نهفته همه برگشاد از نهفت‬
‫بدو گفت رو تا سياووش گرد‬
‫ببين تا چه جايست بر گرد گرد‬
‫سياوش به توران زمين دل نهاد‬
‫از ايران نگيرد دگر هيچ ياد‬
‫مگر کرد پدرود تخت و کلاه‬
‫چو گودرز و بهرام و کاووس شاه‬
‫بران خرمی بر يکی خارستان‬
‫همی بوم و بر سازد و شارستان‬
‫فرنگيس را کاخهای بلند‬
‫برآورد و دارد همی ارجمند‬
‫چو بينی به خوبی فراوان بگوی‬
‫به چشم بزرگی نگه کن به روی‬
‫چو نخچير و می باشد و دشت و کوه‬
‫نشينند پيشت ز ايران گروه‬
‫بدانگه که ياد من آيد به دست‬
‫چو خوردی به شادی ببايد نشست‬
‫يکی هديه آرای بسيار مر‬
‫ز دينار وز اسب و زرين کمر‬
‫همان گوهر و تخت و ديبای چين‬
‫همان ياره و گرز و تيغ و نگين‬
‫ز گستردنيها و از بوی و رنگ‬
‫ببين تا ز گنجت چه آيد به چنگ‬
‫فرنگيس را هديه بر همچنين‬
‫برو با زبانی پر از آفرين‬
‫اگر آب دارد ترا ميزبان‬
‫بران شهر خرم دو هفته بمان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*