web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابنده بنمود پشت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابنده بنمود پشت‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

خوش آمد گویی افراسیاب و پذیرفتن سیاوش توسط او

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو خورشيد تابنده بنمود پشت‬
هوا شد سياه و زمين شد درشت‬
‫سياووش لشکر به جيحون کشيد‬
‫به مژگان همی از جگر خون کشيد‬
‫چو آمد به ترمذ درون بام و کوی‬
‫بسان بهاران پر از رنگ و بوی‬
‫چنان بد همه شهرها تا به چاچ‬
‫تو گفتی عروسيست باطوق و تاج‬
‫به هر منزلی ساخته خوردنی‬
‫خورشهای زيبا و گستردنی‬
‫چنين تا به قچقار باشی براند‬
‫فرود آمد آنجا و چندی بماند‬
‫چو آگاهی آمد پذيره شدند‬
‫همه سرکشان با تبيره شدند‬
‫ز خويشان گزين کرد پيران هزار‬
‫پذيره شدن را برآراست کار‬
‫بياراسته چار پيل سپيد‬
‫سپه را همه داد يکسر نويد‬
‫يکی برنهاده ز پيروزه تخت‬
‫درفشنده مهدی بسان درخت‬
‫سرش ماه زرين و بومش بنفش‬
‫به زر بافته پرنيايی درفش‬
‫ابا تخت زرين سه پيل دگر‬
‫صد از ماهرويان زرين کمر‬
‫سپاهی بران سان که گفتی سپهر‬
‫بياراست روی زمين را به مهر‬
‫صد اسپ گرانمايه با زين زر‬
‫به ديبا بياراسته سر به سر‬
‫سياووش بشنيد کامد سپاه‬
‫پذيره شدن را بياراست شاه‬
‫درفش سپهدار پيران بديد‬
‫خروشيدن پيل و اسپان شنيد‬
‫بشد تيز و بگرفتش اندر کنار‬
‫بپرسيدش از نامور شهريار‬
‫بدو گفت کای پهلوان سپاه‬
‫چرا رنجه کردی روان را به راه‬
‫همه بردل انديشه اين بد نخست‬
‫که بيند دو چشمم ترا تندرست‬
‫ببوسيد پيران سر و پای او‬
‫همان خوب چهر دلارای او‬
‫چنين گفت کای شهريار جوان‬
‫مراگر بخواب اين نمودی روان‬
‫ستايش کنم پيش يزدان نخست‬
‫چو ديدم ترا روشن و تندرست‬
‫ترا چون پدر باشد افراسياب‬
‫همه بنده باشيم زين روی آب‬
‫ز پيوستگان هست بيش از هزار‬
‫پرستندگانند با گوشوار‬
‫تو بی کام دل هيچ دم بر مزن‬
‫ترا بنده باشد همی مرد و زن‬
‫مراگر پذيری تو با پير سر‬
‫ز بهر پرستش ببندم کمر‬
‫برفتند هر دو به شادی به هم‬
‫سخن ياد کردند بر بيش و کم‬
‫همه ره ز آوای چنگ و رباب‬
‫همی خفته را سر برآمد ز خواب‬
‫همی خاک مشکين شد از مشک و زر‬
‫همی اسپ تازی برآورد پر‬
‫سياوش چو آن ديد آب از دو چشم‬
‫بباريد و ز انديشه آمد به خشم‬
‫که ياد آمدش بوم زابلستان‬
‫بياراسته تا به کابلستان‬
‫همان شهر ايرانش آمد به ياد‬
‫همی برکشيد از جگر سرد باد‬
‫ز ايران دلش ياد کرد و بسوخت‬
‫به کردار آتش رخش برفروخت‬
‫ز پيران بپيچيد و پوشيد روی‬
‫سپهبد بديد آن غم و درد اوی‬
‫بدانست کاو را چه آمد بياد‬
‫غمی گشت و دندان به لب بر نهاد‬
‫به قچقار باشی فرود آمدند‬
‫نشستند و يکبار دم بر زدند‬
‫نگه کرد پيران به ديدار او‬
‫نشست و بر و يال و گفتار او‬
‫بدو در دو چشمش همی خيره ماند‬
‫همی هر زمان نام يزدان بخواند‬
‫بدو گفت کای نامور شهريار‬
‫ز شاهان گيتی توی يادگار‬
‫سه چيزست بر تو که اندر جهان‬
‫کسی را نباشد ز تخم مهان‬
‫يکی آنک از تخمه ی کيقباد‬
‫همی از تو گيرند گويی نژاد‬
‫و ديگر زبانی بدين راستی‬
‫به گفتار نيکو بياراستی‬
‫سه ديگر که گويی که از چهر تو‬
‫ببارد همی بر زمين مهر تو‬
‫چنين داد پاسخ سياووش بدوی‬
‫که ای پير پاکيزه و راستگوی‬
‫خنيده به گيتی به مهر و وفا‬
‫ز آهرمنی دور و دور از جفا‬
‫گر ايدونک با من تو پيمان کنی‬
‫شناسم که پيان من مشکنی‬
‫گر از بودن ايدر مرا نيکويست‬
‫برين کرده ی خود نبايد گريست‬
‫و گر نيست فرمای تا بگذرم‬
‫نمايی ره کشوری ديگرم‬
‫بدو گفت پيران که منديش زين‬
‫چو اندر گذشتی ز ايران زمين‬
‫مگردان دل از مهر افراسياب‬
‫مکن هيچگونه برفتن شتاب‬
‫پراگنده نامش به گيتی بديست‬
‫وليکن جز اينست مرد ايزديست‬
‫خرد دارد و رای و هوش بلند‬
‫به خيره نيايد به راه گزند‬
‫مرا نيز خويشيست با او به خون‬
‫همش پهلوانم همش رهنمون‬
‫همانا برين بوم و بر صد هزار‬
‫به فرمان من بيش باشد سوار‬
‫همم بوم و بر هست و هم گوسفند‬
‫هم اسپ و سليح و کمان و کمند‬
‫مرا بی نيازيست از هر کسی‬
‫نهفته جزين نيز هستم بسی‬
‫فدای تو بادا همه هرچ هست‬
‫گر ايدونک سازی به شادی نشست‬
‫پذيرفتم از پاک يزدان ترا‬
‫به رای و دل هوشمندان ترا‬
‫که بر تو نيايد ز بدها گزند‬
‫نداند کسی راز چرخ بلند‬
‫مگر کز تو آشوب خيزد به شهر‬
‫بياميزی از دور ترياک و زهر‬
‫سياووش بدان گفتها رام شد‬
‫برافروخت و اندر خور جام شد‬
‫بخوردن نشستند يک با دگر‬
‫سياوش پسر گشت و پيران پدر‬
‫برفتند با خنده و شادمان‬
‫به ره بر نجستند جايی زمان‬
‫چنين تا رسيدند در شهر گنگ‬
‫کزان بود خرم سرای درنگ‬
‫پياده به کوی آمد افراسياب‬
‫از ايوان ميان بسته و پر شتاب‬
‫سياوش چو او را پياده بديد‬
‫فرود آمد از اسپ و پيشش دويد‬
‫گرفتند مر يکدگر را به بر‬
‫بسی بوس دادند بر چشم و سر‬
‫ازان پس چنين گفت افراسياب‬
‫که گردان جهان اندر آمد به خواب‬
‫ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ‬
‫به آبشخور آيند ميش و پلنگ‬
‫برآشفت گيتی ز تور دلير‬
‫کنون روی گيتی شد از جنگ سير‬
‫دو کشور سراسر پر از شور بود‬
‫جهان را دل از آشتی کور بود‬
‫به تو رام گردد زمانه کنون‬
‫برآسايد از جنگ وز جوش خون‬
‫کنون شهر توران ترا بنده اند‬
‫همه دل به مهر تو آگنده اند‬
‫مرا چيز با جان همی پيش تست‬
‫سپهبد به جان و به تن خويش تست‬
‫سياوش برو آفرين کرد سخت‬
‫که از گوهر تو مگر داد بخت‬
‫سپاس از خدای جهان آفرين‬
‫کزويست آرام و پرخاش و کين‬
‫سپهدار دست سياوش به دست‬
‫بيامد به تخت مهی بر نشست‬
‫به روی سياوش نگه کرد و گفت‬
‫که اين را به گيتی کسی نيست جفت‬
‫نه زين گونه مردم بود در جهان‬
‫چنين روی و بالا و فر و مهان‬
‫ازان پس به پيران چنين گفت رد‬
‫که کاووس تندست و اندک خرد‬
‫که بشکيبد از روی چونين پسر‬
‫چنين برز بالا و چندين هنر‬
‫مرا ديده از خوب ديدار او‬
‫بماندست دل خيره از کار او‬
‫که فرزند باشد کسی را چنين‬
‫دو ديده بگرداند اندر زمين‬
‫از ايوانها پس يکی برگزيد‬
‫همه کاخ زربفتها گستريد‬
‫يکی تخت زرين نهادند پيش‬
‫همه پايها چون سر گاوميش‬
‫به ديبای چينی بياراستند‬
‫فراوان پرستندگان خواستند‬
‫بفرمود پس تا رود سوی کاخ‬
‫بباشد به کام و نشيند فراخ‬
‫سياوش چو در پيش ايوان رسيد‬
‫سر طاق ايوان به کيوان رسيد‬
‫بيامد بران تخت زر بر نشست‬
‫هشيوار جان اندر انديشه بست‬
‫چو خوان سپهبد بياراستند‬
‫کس آمد سياووش را خواستند‬
‫ز هر گونه ای رفت بر خوان سخن‬
‫همه شادمانی فگندند بن‬
‫چو از خوان سالار برخاستند‬
‫نشستنگه می بياراستند‬
‫برفتند با رود و رامشگران‬
‫بباده نشستند يکسر سران‬
‫بدو داد جان و دل افراسياب‬
‫همی بی سياوش نيامدش خواب‬
‫همی خورد می تا جهان تيره شد‬
‫سرميگساران ز می خيره شد‬
‫سياوش به ايوان خراميد شاد‬
‫به مستی ز ايران نيامدش ياد‬
‫بدان شب هم اندر بفرمود شاه‬
‫بدان کس که بودند بر بزمگاه‬
‫چنين گفت با شيده افراسياب‬
‫که چون سر برآرد سياوش ز خواب‬
‫تو با پهلوانان و خويشان من‬
‫کسی کاو بود مهتر انجمن‬
‫به شبگير با هديه و با غلام‬
‫گرانمايه اسپان زرين ستام‬
‫ز لشکر همی هر کسی با نثار‬
‫ز دينار وز گوهر شاهوار‬
‫ازينگونه پيش سياوش روند‬
‫هشيوار و بيدار و خامش روند‬
‫فراوان سپهبد فرستاد چيز‬
‫بدين گونه يک هفته بگذشت نيز‬
‫شبی با سياوش چنين گفت شاه‬
‫که فردا بسازيم هر دو پگاه‬
‫که با گوی و چوگان به ميدان شويم‬
‫زمانی بتازيم و خندان شويم‬
‫ز هر کس شنيدم که چوگان تو‬
‫نبينند گردان به ميدان تو‬
‫تو فرزند مايی و زيبای گاه‬
‫تو تاج کيانی و پشت سپاه‬
‫بدو گفت شاها انوشه بدی‬
‫روان را به ديدار توشه بدی‬
‫همی از تو جويند شاهان هنر‬
‫که يابد به هرکار بر تو گذر‬
‫مرا روز روشن به ديدار تست‬
‫همی از تو خواهم بد و نيک جست‬
‫به شبگير گردان به ميدان شدند‬
‫گرازان و تازان و خندان شدند‬
‫چنين گفت پس شاه توران بدوی‬
‫که ياران گزينيم در زخم گوی‬
‫تو باشی بدان روی و زين روی من‬
‫بدو نيم هم زين نشان انجمن‬
‫سياوش بدو گفت کای شهريار‬
‫کجا باشدم دست و چوگان به کار‬
‫برابر نيارم زدن با تو گوی‬
‫به ميدان هم آورد ديگر بجوی‬
‫چو هستم سزاوار يار توام‬
‫برين پهن ميدان سوار توام‬
‫سپهبد ز گفتار او شاد شد‬
‫سخن گفتن هر کسی باد شد‬
‫به جان و سر شاه کاووس گفت‬
‫که با من تو باشی هم آورد و جفت‬
‫هنر کن به پيش سواران پديد‬
‫بدان تا نگويند کاو بد گزيد‬
‫کنند آفرين بر تو مردان من‬
‫شگفته شود روی خندان من‬
‫سياوش بدو گفت فرمان تراست‬
‫سواران و ميدان و چوگان تراست‬
‫سپهبد گزين کرد کلباد را‬
‫چو گرسيوز و جهن و پولاد را‬
‫چو پيران و نستيهن جنگجوی‬
‫چو هومان که بردارد از آب گوی‬
‫به نزد سياووش فرستاد يار‬
‫چو رويين و چون شيده ی نامدار‬
‫دگر اندريمان سوار دلير‬
‫چو ارجاسپ اسپ افگن نره شير‬
‫سياوش چنين گفت کای نامجوی‬
‫ازيشان که يارد شدن پيشگوی‬
‫همه يار شاهند و تنها منم‬
‫نگهبان چوگان يکتا منم‬
‫گر ايدونک فرمان دهد شهريار‬
‫بيارم به ميدان ز ايران سوار‬
‫مرا يار باشند بر زخم گوی‬
‫بران سان که آيين بود بر دو روی‬
‫سپهبد چو بشنيد زو داستان‬
‫بران داستان گشت هم داستان‬
‫سياوش از ايرانيان هفت مرد‬
‫گزين کرد شايسته ی کارکرد‬
‫خروش تبيره ز ميدان بخاست‬
‫همی خاک با آسمان گشت راست‬
‫از آوای سنج و دم کره نای‬
‫تو گفتی بجنبيد ميدان ز جای‬
‫سياووش برانگيخت اسپ نبرد‬
‫چو گوی اندر آمد به پيشش به گرد‬
‫بزد هم چنان چون به ميدان رسيد‬
‫بران سان که از چشم شد ناپديد‬
‫بفرمود پس شهريار بلند‬
‫که گويی به نزد سياوش برند‬
‫سياوش بران گوی بر داد بوس‬
‫برآمد خروشيدن نای و کوس‬
‫سياوش به اسپی دگر برنشست‬
‫بيانداخت آن گوی خسرو به دست‬
‫ازان پس به چوگان برو کار کرد‬
‫چنان شد که با ماه ديدار کرد‬
‫ز چوگان او گوی شد ناپديد‬
‫تو گفتی سپهرش همی برکشيد‬
‫ازان گوی خندان شد افراسياب‬
‫سر نامداران برآمد ز خواب‬
‫به آواز گفتند هرگز سوار‬
‫نديديم بر زين چنين نامدار‬
‫ز ميدان به يکسو نهادند گاه‬
‫بيامد نشست از برگاه شاه‬
‫سياووش بنشست با او به تخت‬
‫به ديدار او شاد شد شاه سخت‬
‫به لشگر چنين گفت پس نامجوی‬
‫که ميدان شما را و چوگان و گوی‬
‫همی ساختند آن دو لشکر نبرد‬
‫برآمد همی تا به خورشيد گرد‬
‫چو ترکان به تندی بياراستند‬
‫همی بردن گوی را خواستند‬
‫ربودند ايرانيان گوی پيش‬
‫بماندند ترکان ز کردار خويش‬
‫سياووش غمی گشت ز ايرانيان‬
‫سخن گفت بر پهلوانی زبان‬
‫که ميدان بازيست گر کارزار‬
‫برين گردش و بخشش روزگار‬
‫چو ميدان سرآيد بتابيد روی‬
‫بديشان سپاريد يکبار گوی‬
‫سواران عنانها کشيدند نرم‬
‫نکردند زان پس کسی اسپ گرم‬
‫يکی گوی ترکان بينداختند‬
‫به کردار آتش همی تاختند‬
‫سپهبد چو آواز ترکان شنود‬
‫بدانست کان پهلوانی چه بود‬
‫چنين گفت پس شاه توران سپاه‬
‫که گفتست با من يکی نيک خواه‬
‫که او را ز گيتی کسی نيست جفت‬
‫به تير و کمان چون گشايد دو سفت‬
‫سياوش چو گفتار مهتر شنيد‬
‫ز قربان کمان کی برکشيد‬
‫سپهبد کمان خواست تا بنگرد‬
‫يکی برگرايد که فرمان برد‬
‫کمان را نگه کرد و خيره بماند‬
‫بسی آفرين کيانی بخواند‬
‫به گرسيوز تيغ زن داد مه‬
‫که خانه بمال و در آور به زه‬
‫بکوشيد تا بر زه آرد کمان‬
‫نيامد برو خيره شد بدگمان‬
‫ازو شاه بستد به زانو نشست‬
‫بماليد خانه کمان را به دست‬
‫به زه کرد و خندان چنين گفت شاه‬
‫که اينت کمانی چو بايد به راه‬
‫مرا نيز گاه جوانی کمان‬
‫چنين بود و اکنون دگر شد زمان‬
‫به توران و ايران کس اين را به چنگ‬
‫نيارد گرفتن به هنگام جنگ‬
‫بر و يال و کتف سياوش جزين‬
‫نخواهد کمان نيز بر دشت کين‬
‫نشانی نهادند بر اسپريس‬
‫سياوش نکرد ايچ با کس مکيس‬
‫نشست از بر بادپايی چو ديو‬
‫برافشارد ران و برآمد غريو‬
‫يکی تير زد بر ميان نشان‬
‫نهاده بدو چشم گردنکشان‬
‫خدنگی دگر باره با چارپر‬
‫بينداخت از باد و بگشاد پر‬
‫نشانه دوباره به يک تاختن‬
‫مغربل بکرد اندر انداختن‬
‫عنان را بپيچيد بر دست راست‬
‫بزد بار ديگر بران سو که خواست‬
‫کمان را به زه بر بباز و فگند‬
‫بيامد بر شهريار بلند‬
‫فرود آمد و شاه برپای خاست‬
‫برو آفرين ز آفريننده خواست‬
‫وزان جايگه سوی کاخ بلند‬
‫برفتند شادان دل و ارجمند‬
‫نشستند خوان و می آراستند‬
‫کسی کاو سزا بود بنشاستند‬
‫ميی چند خوردند و گشتند شاد‬
‫به نام سياووش کردند ياد‬
‫بخوان بر يکی خلعت آراست شاه‬
‫از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه‬
‫همان دست زر جامه ی نابريد‬
‫که اندر جهان پيش ازان کس نديد‬
‫ز دينار وز بدره ای درم‬
‫ز ياقوت و پيروزه و بيش و کم‬
‫پرستار بسيار و چندی غلام‬
‫يکی پر ز ياقوت رخشنده جام‬
‫بفرمود تا خواسته بشمرند‬
‫همه سوی کاخ سياوش برند‬
‫ز هر کش به توران زمين خويش بود‬
‫ورا مهربانی برو بيش بود‬
‫به خويشان چنين گفت کاو را همه‬
‫شما خيل باشيد هم چون رمه‬
‫بدان شاهزاده چنين گفت شاه‬
‫که يک روز با من به نخچيرگاه‬
‫گر آيی که دل شاد و خرم کنيم‬
‫روان را به نخچير بی غم کنيم‬
‫بدو گفت هرگه که رای آيدت‬
‫بران سو که دل رهنمای آيدت‬
‫برفتند روزی به نخچيرگاه‬
‫همی رفت با يوز و با باز شاه‬
‫سپاهی ز هرگونه با او برفت‬
‫از ايران و توران بنخچير تفت‬
‫سياوش به دشت اندرون گور ديد‬
‫چو باد از ميان سپه بردميد‬
‫سبک شد عنان و گران شد رکيب‬
‫همی تاخت اندر فراز و نشيب‬
‫يکی را به شمشير زد بدو نيم‬
‫دو دستش ترازو بد و گور سيم‬
‫به يک جو ز ديگر گرانتر نبود‬
‫نظاره شد آن لشکر شاه زود‬
‫بگفتند يکسر همه انجمن‬
‫که اينت سرافراز و شمشيرزن‬
‫به آواز گفتند يک با دگر‬
‫که ما را بد آمد ز ايران به سر‬
‫سر سروران اندر آمد به تنگ‬
‫سزد گر بسازيم با شاه جنگ‬
‫سياوش هيمدون به نخچير بور‬
‫همی تاخت و افگند در دشت گور‬
‫به غار و به کوه و به هامون بتاخت‬
‫بشمشير و تير و بنيزه بياخت‬
‫به هر جايگه بر يکی توده کرد‬
‫سپه را ز نخچير آسوده کرد‬
‫وزان جايگه سوی ايوان شاه‬
‫همه شاد دل برگرفتند راه‬
‫سپهبد چه شادان چه بودی دژم‬
‫بجز با سياوش نبودی به هم‬
‫ز جهن و ز گرسيوز و هرک بود‬
‫به کس راز نگشاد و شادان نبود‬
‫مگر با سياوش بدی روز و شب‬
‫ازو برگشادی به خنده دو لب‬
‫برين گونه يک سال بگذاشتند‬
‫غم و شادمانی بهم داشتند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*