web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بياورد گرسيوز آن خواسته‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بياورد گرسيوز آن خواسته‬

فردوسی-و-شاهنامه

siawash Syavash

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

درخواست صلح افراسیاب از سیاوش

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بياورد گرسيوز آن خواسته‬
‫که روی زمين زو شد آراسته‬
‫دمان تا لب رود جيحون رسيد‬
‫ز گردان فرستاده ای برگزيد‬
‫بدان تا رساند به شاه آگهی‬
‫که گرسيوز آمد بدان فرهی‬
‫به کشتی به يکروز بگذاشت آب‬
‫بيامد سوی بلخ دل پر شتاب‬
‫فرستاده آمد به درگاه شاه‬
‫بگفتند گرسيوز آمد به راه‬
‫سياوش گو پيلتن را بخواند‬
‫وزين داستان چند گونه براند‬
‫چو گوسيوز آمد به درگاه شاه‬
‫بفرمود تا برگشادند راه‬
‫سياووش ورا ديد بر پای خاست‬
‫بخنديد و بسيار پوزش بخواست‬
‫ببوسيد گرسيوز از دور خاک‬
‫رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک‬
‫سياووش بنشاندش زير تخت‬
‫از افراسيابش بپرسيد سخت‬
‫چو بنشست گرسيوز از گاه نو‬
‫بديد آن سر وافسر شاه نو‬
‫به رستم چنين گفت کافراسياب‬
‫چو از تو خبر يافت اندر شتاب‬
‫يکی يادگاری به نزديک شاه‬
‫فرستاد با من کنون در به راه‬
‫بفرمود تا پرده برداشتند‬
‫به چشم سياووش بگذاشتند‬
‫ز دروازه ی شهر تا بارگاه‬
‫درم بود و اسپ و غلام و کلاه‬
‫کس اندازه نشاخت آنراکه چند‬
‫ز دينار و ز تاج و تخت بلند‬
‫غلامان همه با کلاه و کمر‬
‫پرستنده با ياره و طوق زر‬
‫پسند آمدش سخت بگشاد روی‬
‫نگه کرد و بشنيد پيغام اوی‬
‫تهمتن بدو گفت يک هفته شاد‬
‫همی باش تا پاسخ آريم ياد‬
‫بدين خواهش انديشه بايد بسی‬
‫همان نيز پرسيدن از هر کسی‬
‫چو بشنيد گرسيوز پيش بين‬
‫زمين را ببوسيد و کرد آفرين‬
‫يکی خانه او را بياراستند‬
‫به ديبا و خواليگران خواستند‬
‫نشستند بيدار هر دو به هم‬
‫سگالش گرفتند بر بيش و کم‬
‫ازان کار شد پيلتن بدگمان‬
‫کزان گونه گرسيوز آمد دمان‬
‫طلايه ز هر سو برون تاختند‬
‫چنان چون ببايست برساختند‬
‫سياوش ز رستم بپرسيد و گفت‬
‫که اين راز بيرون کنيد از نهفت‬
‫که اين آشتی جستن از بهر چيست‬
‫نگه کن که ترياک اين زهر چيست‬
‫ز پيوسته ی خون به نزديک اوی‬
‫ببين تا کدامند صد نامجوی‬
‫گروگان فرستد به نزديک ما‬
‫کند روشن اين رای تاريک ما‬
‫نبايد که از ما غمی شد ز بيم‬
‫همی طبل سازد به زير گليم‬
‫چو اين کرده باشيم نزديک شاه‬
‫فرستاده بايد يکی نيک خواه‬
‫برد زين سخن نزد او آگهی‬
‫مگر مغز گرداند از کين تهی‬
‫چنين گفت رستم که اينست رای‬
‫جزين روی پيمان نيايد بجای‬
‫به شبگير گرسيوز آمد بدر‬
‫چنان چون بود با کلاه و کمر‬
‫بيامد به پيش سياوش زمين‬
‫ببوسيد و بر شاه کرد آفرين‬
‫سياوش بدو گفت کز کار تو‬
‫پرانديشه بودم ز گفتار تو‬
‫کنون رای يکسر بران شد درست‬
‫که از کينه دل را بخواهيم شست‬
‫تو پاسخ فرستی به افراسياب‬
‫که از کين اگر شد سرت پر شتاب‬
‫کسی کاو ببيند سرانجام بد‬
‫ز کردار بد بازگشتش سزد‬
‫دلی کز خرد گردد آراسته‬
‫يکی گنج گردد پر از خواسته‬
‫اگر زير نوش اندرون زهر نيست‬
‫دلت را ز رنج و زيان بهر نيست‬
‫چو پيمان همی کرد خواهی درست‬
‫که آزار و کينه نخواهيم جست‬
‫ز گردان که رستم بداند همی‬
‫کجا نامشان بر تو خواند همی‬
‫بر من فرستی به رسم نوا‬
‫که باشد به گفتار تو بر گوا‬
‫و ديگر ز ايران زمين هرچ هست‬
‫که آن شهرها را تو داری به دست‬
‫بپردازی و خود به توران شوی‬
‫زمانی ز جنگ و ز کين بغنوی‬
‫نباشد جز از راستی در ميان‬
‫به کينه نبندم کمر بر ميان‬
‫فرستم يکی نامه نزديک شاه‬
‫مگر بشتی باز خواند سپاه‬
‫برافگند گرسيوز اندر زمان‬
‫فرستاده ای چون هژبر دمان‬
‫بدو گفت خيره منه سر به خواب‬
‫برو تازيان نزد افراسياب‬
‫بگويش که من تيز بشتافتم‬
‫همی هرچ جستم همه يافتم‬
‫گروگان همی خواهد از شهريار‬
‫چو خواهی که برگردد از کارزار‬
‫فرستاده آمد بدادش پيام‬
‫ز شاه و ز گرسيوز نيکنام‬
‫چو گفت فرستاده بشنيد شاه‬
‫فراوان بپيچيد و گم کرد راه‬
‫همی گفت صد تن ز خويشان من‬
‫گر ايدونک کم گردد از انجمن‬
‫شکست اندر آيد بدين بارگاه‬
‫نماند بر من کسی نيک خواه‬
‫وگر گويم از من گروگان مجوی‬
‫دروغ آيدش سر به سر گفت و گوی‬
‫فرستاد بايد بر او نوا‬
‫اگر بی گروگان ندارد روا‬
‫بران سان که رستم همی نام برد‬
‫ز خويشان نزديک صد بر شمرد‬
‫بر شاه ايران فرستادشان‬
‫بسی خلعت و نيکوی دادشان‬
‫بفرمود تا کوس با کره نای‬
‫زدند و فروهشت پرده سرای‬
‫به خارا و سغد و سمرقند و چاچ‬
‫سپيجاب و آن کشور و تخت عاج‬
‫تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ‬
‫بهانه نجست و فريب و درنگ‬
‫چو از رفتنش رستم آگاه شد‬
‫روانش ز انديشه کوتاه شد‬
‫به نزد سياوش بيامد چو گرد‬
‫شنيده سخنها همه ياد کرد‬
‫بدو گفت چون کارها گشت راست‬
‫چو گرسيوز ار بازگردد رواست‬
‫بفرمود تا خلعت آراستند‬
‫سليح و کلاه و کمر خواستند‬
‫يکی اسپ تازی به زرين ستام‬
‫يکی تيغ هندی به زرين نيام‬
‫چو گرسيوز آن خلعت شاه ديد‬
‫تو گفتی مگر بر زمين ماه ديد‬
‫بشد با زبانی پر از آفرين‬
‫تو گفتی مگر بر نوردد زمين‬
‫سياوش نشست از بر تخت عاج‬
‫بياويخته بر سر عاج تاج‬
‫همی رای زد با يکی چرب گوی‬
‫کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی‬
‫ز لشکر همی جست گردی سوار‬
‫که با او بسازد دم شهريار‬
‫چنين گفت با او گو پيلتن‬
‫کزين در که يارد گشادن سخن‬
‫همانست کاووس کز پيش بود‬
‫ز تندی نکاهد نخواهد فزود‬
‫مگر من شوم نزد شاه جهان‬
‫کنم آشکارا برو بر نهان‬
‫ببرم زمين گر تو فرمان دهی‬
‫ز رفتن نبينم همی جز بهی‬
‫سياوش ز گفتار او شاد شد‬
‫حديث فرستادگان باد شد‬
‫سپهدار بنشست و رستم به هم‬
‫سخن راند هرگونه از بيش و کم‬
‫بفرمود تا رفت پيشش دبير‬
‫نوشتن يکی نامه ای بر حرير‬
‫نخست آفرين کرد بر دادگر‬
‫کزو ديد نيروی و فر و هنر‬
‫خداوند هوش و زمان و مکان‬
‫خرد پروراند همی با روان‬
‫گذر نيست کس را ز فرمان او‬
‫کسی کاو بگردد ز پيمان او‬
‫ز گيتی نبيند مگر کاستی‬
‫بدو باشد افزونی و راستی‬
‫ازو باد بر شهريار آفرين‬
‫جهاندار وز نامداران گزين‬
‫رسيده به هر نيک و بد رای او‬
‫ستودن خرد گشته بالای او‬
‫رسيدم به بلخ و به خرم بهار‬
‫همه شادمان بودم از روزگار‬
‫ز من چون خبر يافت افراسياب‬
‫سيه شد به چشم اندرش آفتاب‬
‫بدانست کش کار دشوار گشت‬
‫جهان تيره شد بخت او خوار گشت‬
‫بيامد برادرش با خواسته‬
‫بسی خوبرويان آراسته‬
‫که زنهار خواهد ز شاه جهان‬
‫سپارد بدو تاج و تخت مهان‬
‫بسنده کند زين جهان مرز خويش‬
‫بداند همی پايه و ارز خويش‬
‫از ايران زمين بسپرد تيره خاک‬
‫بشويد دل از کينه و جنگ پاک‬
‫ز خويشان فرستاد صد نزد من‬
‫بدين خواهش آمد گو پيلتن‬
‫گر او را ببخشد ز مهرش سزاست‬
‫که بر مهر او چهر او بر گواست‬
‫چو بنوشت نامه يل جنگجوی‬
‫سوی شاه کاووس بنهاد روی‬
‫وزان روی گرسيوز نيک خواه‬
‫بيامد بر شاه توران سپاه‬
‫همه داستان سياوش بگفت‬
‫که او را ز شاهان کسی نيست جفت‬
‫ز خوبی ديدار و کردار او‬
‫ز هوش و دل و شرم و گفتار او‬
‫دلير و سخنگوی و گرد و سوار‬
‫تو گويی خرد دارد اندر کنار‬
‫بخنديد و با او چنين گفت شاه‬
‫که چاره به از جنگ ای نيک خواه‬
‫و ديگر کزان خوابم آمد نهيب‬
‫ز بالا بديدم نشان نشيب‬
‫پر از درد گشتم سوی چاره باز‬
‫بدان تا نبينم نشيب و فراز‬
‫به گنج و درم چاره آراستم‬
‫کنون شد بران سان که من خواستم‬
‫وزان روی چون رستم شيرمرد‬
‫بيامد بر شاه ايران چو گرد‬
‫به پيش اندر آمد بکش کرده دست‬
‫برآمده سپهبد ز جای نشست‬
‫بپرسيد و بگرفتش اندر کنار‬
‫ز فرزند و از گردش روزگار‬
‫ز گردان و از رزم و کار سپاه‬
‫وزان تا چرا بازگشت او ز راه‬
‫نخست از سياوش زبان برگشاد‬
‫ستودش فراوان و نامه بداد‬
‫چو نامه برو خواند فرخ دبير‬
‫رخ شهريار جهان شد قير‬
‫به رستم چنين گفت گيرم که اوی‬
‫جوانست و بد نارسيده بروی‬
‫چو تو نيست اندر جهان سر به سر‬
‫به جنگ از تو جويند شيران هنر‬
‫نديدی بديهای افراسياب‬
‫که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب‬
‫مرا رفت بايست کردم درنگ‬
‫مرا بود با او سری پر ز جنگ‬
‫نرفتم که گفتند ز ايدر مرو‬
‫بمان تا بسيچد جهاندار نو‬
‫چو بادافره ی ايزدی خواست بود‬
‫مکافات بدها بدی خواست بود‬
‫شما را بدان مردری خواسته‬
‫بدان گونه بر شد دل آراسته‬
‫کجا بستد از هر کسی بیگناه‬
‫بدان تا بپيچيدتان دل ز راه‬
‫به صد ترک بيچاره و بدنژاد‬
‫که نام پدرشان نداريد ياد‬
‫کنون از گروگان کی انديشد او‬
‫همان پيش چشمش همان خاک کو‬
‫شما گر خرد را بسيچيد کار‬
‫نه من سيرم از جنگ و از کارزار‬
‫به نزد سياوش فرستم کنون‬
‫يکی مرد پردانش و پرفسون‬
‫بفرمايمش کتشی کن بلند‬
‫ببند گران پای ترکان ببند‬
‫برآتش بنه خواسته هرچ هست‬
‫نگر تا نيازی به يک چيز دست‬
‫پس آن بستگان را بر من فرست‬
‫که من سر بخواهم ز تنشان گسست‬
‫تو با لشکر خويش سر پر ز جنگ‬
‫برو تا به درگاه او بی درنگ‬
‫همه دست بگشای تا يکسره‬
‫چو گرگ اندر آيد به پيش بره‬
‫چو تو سازگيری بد آموختن‬
‫سپاهت کند غارت و سوختن‬
‫بيايد بجنگ تو افراسياب‬
‫چو گردد برو ناخوش آرام و خواب‬
‫تهمتن بدو گفت کای شهريار‬
‫دلت را بدين کار غمگين مدار‬
‫سخن بشنو از من تو ای شه نخست‬
‫پس آنگه جهان زير فرمان تست‬
‫تو گفتی که بر جنگ افراسياب‬
‫مران تيز لشکر بران روی آب‬
‫بمانيد تا او بيايد به جنگ‬
‫که او خود شتاب آورد بی درنگ‬
‫ببوديم يک چند در جنگ سست‬
‫در آشتی او گشاد از نخست‬
‫کسی کاشتی جويد و سور و بزم‬
‫نه نيکو بود پيش رفتن برزم‬
‫و ديگر که پيمان شکستن ز شاه‬
‫نباشد پسنديده ی نيک خواه‬
‫سياوش چو پيروز بودی بجنگ‬
‫برفتی بسان دلاور پلنگ‬
‫چه جستی جز از تخت و تاج و نگين‬
‫تن آسانی و گنج ايران زمين‬
‫همه يافتی جنگ خيره مجوی‬
‫دل روشنت به آب تيره مشوی‬
‫گر افراسياب اين سخنها که گفت‬
‫به پيمان شکستن بخواهد نهفت‬
‫هم از جنگ جستن نگشتيم سير‬
‫بجايست شمشير و چنگال شير‬
‫ز فرزند پيمان شکستن مخواه‬
‫مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه‬
‫نهانی چرا گفت بايد سخن‬
‫سياوش ز پيمان نگردد ز بن‬
‫وزين کار کانديشه کردست شاه‬
‫بر آشوبد اين نامور پيشگاه‬
‫چو کاووس بشنيد شد پر ز خشم‬
‫برآشفت زان کار و بگشاد چشم‬
‫به رستم چنين گفت شاه جهان‬
‫که ايدون نماند سخن در نهان‬
‫که اين در سر او تو افگنده ای‬
‫چنين بيخ کين از دلش کنده ای‬
‫تن آسانی خويش جستی برين‬
‫نه افروزش تاج و تخت و نگين‬
‫تو ايدر بمان تا سپهدار طوس‬
‫ببندد برين کار بر پيل کوس‬
‫من اکنون هيونی فرستم به بلخ‬
‫يکی نامه ی با سخنهای تلخ‬
‫سياوش اگر سر ز پيمان من‬
‫بپيچد نيايد به فرمان من‬
‫بطوس سپهبد سپارد سپاه‬
‫خود و ويژگان باز گردد به راه‬
‫ببيند ز من هرچ اندر خورست‬
‫گر او را چنين داوری در سرست‬
‫غمی گشت رستم به آواز گفت‬
‫که گردون سر من بيارد نهفت‬
‫اگر طوس جنگی تر از رستم است‬
‫چنان دان که رستم ز گيتی کم است‬
‫بگفت اين و بيرون شد از پيش اوی‬
‫پر از خشم چشم و پر آژنگ روی‬
‫هم اندر زمان طوس را خواند شاه‬
‫بفرمود لشکر کشيدن به راه‬
‫چو بيرون شد از پيش کاووس طوس‬
‫بفرمود تا لشکر و بوق و کوس‬
‫بسازند و آرايش ره کنند‬
‫وزان رزمگه راه کوته کنند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*