Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابان برآورد پر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابان برآورد پر‬

فردوسی-و-شاهنامه2013-03-17_ardeshir2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

غلبه سهراب در اولین کشتی گرفتن با رستم

*‫

‫‫‫‫‫‫چو خورشيد تابان برآورد پر‬
‫سيه زاغ پران فرو برد سر‬
‫تهمتن بپوشيد ببر بيان‬
‫نشست از بر ژنده پيل ژيان‬
‫کمندی به فتراک بر بست شست‬
‫يکی تيغ هندی گرفته بدست‬
‫بيامد بران دشت آوردگاه‬
‫نهاده به سر بر ز آهن کلاه‬
‫همه تلخی از بهر بيشی بود‬
‫مبادا که با آز خويشی بود‬
‫وزان روی سهراب با انجمن‬
‫همی می گساريد با رود زن‬
‫به هومان چنين گفت کاين شير مرد‬
‫که با من همی گردد اندر نبرد‬
‫ز بالای من نيست بالاش کم‬
‫برزم اندرون دل ندارد دژم‬
‫بر و کتف و يالش همانند من‬
‫تو گويی که داننده بر زد رسن‬
‫نشان های مادر بيابم همی‬
‫بدان نيز لختی بتابم همی‬
‫گمانی برم من که او رستمست‬
‫که چون او بگيتی نبرده کمست‬
‫نبايد که من با پدر جنگ جوی‬
‫شوم خيره روی اندر آرم بروی‬
‫بدو گفت هومان که در کارزار‬
‫رسيدست رستم به من اند بار‬
‫شنيدم که در جنگ مازندران‬
‫چه کرد آن دلاور به گرز گران‬
‫بدين رخش ماند همی رخش اوی‬
‫وليکن ندارد پی و پخش اوی‬
‫به شبگير چون بردميد آفتاب‬
‫سر جنگ جويان برآمد ز خواب‬
‫بپوشيد سهراب خفتان رزم‬
‫سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم‬
‫بيامد خروشان بران دشت جنگ‬
‫به چنگ اندرون گرزه ی گاورنگ‬
‫ز رستم بپرسيد خندان دو لب‬
‫تو گفتی که با او به هم بود شب‬
‫که شب چون بدت روز چون خاستی‬
‫ز پيگار بر دل چه آراستی‬
‫ز کف بفگن اين گرز و شمشير کين‬
‫بزن جنگ و بيداد را بر زمين‬
‫نشنيم هر دو پياده به هم‬
‫به می تازه داريم روی دژم‬
‫به پيش جهاندار پيمان کنيم‬
‫دل از جنگ جستن پشيمان کنيم‬
‫همان تا کسی ديگر آيد به رزم‬
‫تو با من بساز و بيارای بزم‬
‫دل من همی با تو مهر آورد‬
‫همی آب شرمم به چهر آورد‬
‫همانا که داری ز گردان نژاد‬
‫کنی پيش من گوهر خويش ياد‬
‫بدو گفت رستم که ای نامجوی‬
‫نبوديم هرگز بدين گفت وگوی‬
‫ز کشتی گرفتن سخن بود دوش‬
‫نگيرم فريب تو زين در مکوش‬
‫نه من کودکم گر تو هستی جوان‬
‫به کشتی کمر بسته ام بر ميان‬
‫بکوشيم و فرجام کار آن بود‬
‫که فرمان و رای جهانبان بود‬
‫بسی گشته ام در فراز و نشيب‬
‫نيم مرد گفتار و بند و فريب‬
‫بدو گفت سهراب کز مرد پير‬
‫نباشد سخن زين نشان دلپذير‬
‫مرا آرزو بد که در بسترست‬
‫برآيد به هنگام هوش از برت‬
‫کسی کز تو ماند ستودان کند‬
‫بپرد روان تن به زندان کند‬
‫اگر هوش تو زير دست منست‬
‫به فرمان يزدان بساييم دست‬
‫از اسپان جنگی فرود آمدند‬
‫هشيوار با گبر و خود آمدند‬
‫ببستند بر سنگ اسپ نبرد‬
‫برفتند هر دو روان پر ز گرد‬
‫بکشتی گرفتن برآويختند‬
‫ز تن خون و خوی را فرو ريختند‬
‫بزد دست سهراب چون پيل مست‬
‫برآوردش از جای و بنهاد پست‬
‫به کردار شيری که بر گور نر‬
‫زند چنگ و گور اندر آيد به سر‬
‫نشست از بر سينه ی پيلتن‬
‫پر از خاک چنگال و روی و دهن‬
‫يکی خنجری آبگون برکشيد‬
‫همی خواست از تن سرش را بريد‬
‫به سهراب گفت ای يل شيرگير‬
‫کمندافگن و گرد و شمشيرگير‬
‫دگرگونه تر باشد آيين ما‬
‫جزين باشد آرايش دين ما‬
‫کسی کاو بکشتی نبرد آورد‬
‫سر مهتری زير گرد آورد‬
‫نخستين که پشتش نهد بر زمين‬
‫نبرد سرش گرچه باشد به کين‬
‫گرش بار ديگر به زير آورد‬
‫ز افگندنش نام شير آورد‬
‫بدان چاره از چنگ آن اژدها‬
‫همی خواست کايد ز کشتن رها‬
‫دلير جوان سر به گفتار پير‬
‫بداد و ببود اين سخن دلپذير‬
‫يکی از دلی و دوم از زمان‬
‫سوم از جوانمرديش بی گمان‬
‫رها کرد زو دست و آمد به دشت‬
‫چو شيری که بر پيش آهو گذشت‬
‫همی کرد نخچير و يادش نبود‬
‫ازان کس که با او نبرد آزمود‬
‫همی دير شد تا که هومان چو گرد‬
‫بيامد بپرسيدش از هم نبرد‬
‫به هومان بگفت آن کجا رفته بود‬
‫سخن هرچه رستم بدو گفته بود‬
‫بدو گفت هومان گرد ای جوان‬
‫به سيری رسيدی همانا ز جان‬
‫دريغ اين بر و بازو و يال تو‬
‫ميان يلی چنگ و گوپال تو‬
‫هژبری که آورده بودی بدام‬
‫رها کردی از دام و شد کار خام‬
‫نگه کن کزين بيهده کارکرد‬
‫چه آرد به پيشت به ديگر نبرد‬
‫بگفت و دل از جان او برگرفت‬
‫پرانده همی ماند ازو در شگفت‬
‫به لشکرگه خويش بنهاد روی‬
‫به خشم و دل از غم پر از کار اوی‬
‫يکی داستان زد برين شهريار‬
‫که دشمن مدار ارچه خردست خوار‬
‫چو رستم ز دست وی آزاد شد‬
‫بسان يکی تيغ پولاد شد‬
‫خرامان بشد سوی آب روان‬
‫چنان چون شده باز يابد روان‬
‫بخورد آب و روی و سر و تن بشست‬
‫به پيش جهان آفرين شد نخست‬
‫همی خواست پيروزی و دستگاه‬
‫نبود آگه از بخشش هور و ماه‬
‫که چون رفت خواهد سپهر از برش‬
‫بخواهد ربودن کلاه از سرش‬
‫وزان آبخور شد به جای نبرد‬
‫پرانديشه بودش دل و روی زرد‬
‫همی تاخت سهراب چون پيل مست‬
‫کمندی به بازو کمانی به دست‬
‫گرازان و بر گور نعره زنان‬
‫سمندش جهان و جهان راکنان‬
‫همی ماند رستم ازو در شگفت‬
‫ز پيگارش اندازه ها برگرفت‬
‫چو سهراب شيراوژن او را بديد‬
‫ز باد جوانی دلش بردميد‬
‫چنين گفت کای رسته از چنگ شير‬
‫جدا مانده از زخم شير دلير‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*